قصيده شماره ۱۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۷

۳۵ بازديد


گردش اين گنبد و مكر و دهاش
گرد بر آرد همي از اولياش
كينه نجويد مگر از دوستان
برچه نهادي تو الهي بناش؟
گرچه جفا دارد با عاقلان
زشت نگويند ز بهر تراش
هر كه مرو را كند اين دردمند
كرد نداند به جهان كس داوش
سخت دو روي است ندانم همي
دشمنش از دوست نه روي از قفاش
گر به من از دهر جفائي رسد
نيز رسيده‌است بدو خود جفاش
هر كه جفا جويد بر خويشتن
چشم كه دارد مگر ابله وفاش؟
اين همه آرايش باغ بهار
بيني وين زيب و جمال و بهاش
وين كه چو گل روي بشويد به شب
مشك دمد بر رخ شسته صباش
وين كه بگرداند هزمان همي
بلبل نو نو به شگفتي نواش
وين كه همي ابر به مشك و گلاب
هر شب و هر روز بشويد لقاش
وين كه همي بر كتف شاخ گل
باد بيفشاند رومي قباش
وين كه چو آهو بخرامد به دشت
سنبل تر است و بنفشه چراش
وين كه به جوي اندر از عكس گل
سرخ عقيق است تو گوئي حصاش
ديدهٔ نرگس چو شود تيره ابر
لولوي شهوار كشد توتياش
وين كه اگر باد به گل بروزد
عنبر پاشد به هوا بر هباش
دير نپايد كه كند گشت چرخ
اين همه را يكسره ناچيز و لاش
از كتف گلبن سوري به قهر
باد خزاني بربايد رداش
وآنچه كه بنواختش ارديبهشت
عرضه كند آذر و دي بر بلاش
تيره شود صورت پرنور او
كند شود كار روان و رواش
گرچه چو تير است كنون پشت شاخ
باز كند مهر ضعيف و دوتاش
هرچه كنون هست زمرد مثال
باز نداند خرد از كهرباش
سيرت اين چرخ چنين يافتم
بايدمان كرد بر اين ره رهاش
نيش زمانه چو بر آشفته شد
خوار شود همچو عدو آشناش
قد تو گرچند چو تير است راست
زود كند گشت زمان چون حناش
گر بگماني تو ز بدهاي او
قامت چون نون منت بس گواش
ژرف به من بنگر و بر خوان زمن
نسخت زرق و حيل و كينه‌هاش
مركب من بود زمان پيش ازين
كرد ندانست ز من كس جداش
گشته شب و روز به درگاه من
خشنديم آب و مرادم گياش
جز به هواي دل من تاختن
شاد و سرافراز نبودي هواش
تا به مرادم زنخش نرم بود
پاك صواب است تو گفتي خطاش
واكنون چون كار به آخر رسيد
سوي من آورد عنان عناش
هرچه به آغازي بوده شود
طمع مدار، اي پسر، اندر بقاش
گشتن آن چرخ پس، اي هوشمند
نيك دليل است تو را بر فناش
زير يكي فرش وشي گسترد
باز بدزدد ز يكي بورياش
هيچ شنودي كه به آل رسول
رنج و بلا چند رسيد از دهاش؟
دفتر پيش آر، بخوان حال آنك
شهره ازو شد به جهان كربلاش
تشنه كشته شد و نگرفت دست
حرمت و فضل و شرف مصطفاش
وان كس كو كشت مر آن شمع را
باز فرو خورد همين اژدهاش
غافل كي بود خداوند ازانك
رفت در اين سبز و بلند آسياش؟
ليكن نشتابد در كارهاش
زانكه نه اين است سزاي جزاش
چون به نهايت برسد كار خلق
خود برسد باز به هر كس سزاش
گرچه دراز است مراين را زمان
ثابت كرده‌است خرد منتهاش
رفته برين است نهاد جهان
ديگر نكنند ز بهر مراش
چون و چرا بيش نداند جز آنك
بر نرسد خلق به چون و چراش
دهر همي گويد ك «اي مردمان
رفتنيم من» به زبان شماش
طاعت داريد رسولانش را
تكيه مداريد چنين بر قضاش
عقل عطائي است شما را ازو
سخت شريف است و بزرگ اين عطاش
آنكه چنين داند دادن عطا
هيچ قياسي نپذيرد سخاش
هركه رود بر ره خرم بهشت
بي شك جز عقل نباشد عصاش
جز كه به نيروي عطاي خداي
گفت نداند به سزا كس ثناش
معذرت حجت مظلوم را
رد مكن يارب و بشنو دعاش
اي شده مر طبع تو را بنده شعر
طبع تو افزوده جمال و بهاش
شعر شدي گر بشنيدي زشرم
شعر تو بر پشت كسائي كساش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد