قصيده شماره ۱۳۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۳۰

۳۳ بازديد


هر كس به نسب نيك نداني و به آلش
بر نسبت او نيست گوا به ز فعالش
زيرا كه درختي كه مر او را نشناسند
بارش خبر آرد كه چه بوده است نهالش
قول تو چه بار است و تو پربار درختي
آباد درختي كه چو خرماست مقالش!
فضل و ادب مرد مهين نسبت اوي است
شايد كه نپرسي ز پدر وز عم خالش
از كوزه چو آب خوش خوردي نبود باك
گر چون خز ادكن نبود نرم سفالش
در حكمت و علم است جمال تن مردم
نه در حشم و اسپ و جمال است جمالش
آنجا كه سخن دان بگشايد در منطق
از مرد سخن هرگز گويند نعالش؟
نفسي كه ندارد پر و بال از حكم و علم
آنجا كه بود علم بسوزد پر و بالش
گر دانا پرسد كه «چرا خاك چو شد سنگ
چون خاك نياغازد چون آب زلالش؟»
بس حلق گشاده به خرافات و محالات
كو بسته شود سخت بدين سست سؤالش
گر نيست به جعبه‌ش در چون تير مقالي
كس دست نگيرند ز پيروز و ينالش
ور نيست به ديبا تنش آراسته، شايد،
چون خويشتن آراست به ديباي خصالش
جهل آتش جان آمد و جان نال جهالت
وز آتش نادان نرهد هرگز نالش
چون زانچه نداندش بپرسند سؤالي
از هول شود زايل ازو خوابش و هالش
وز گاه بيفتد به سوي چاه فرودين
وز صدر برانند سوي صف نعالش
اي كرده تو را بسته و مطواع فلان مير
آن ميخ كشن ساز و سيه اسپ عقالش
تو همبر آن مير شوي گر طمع خويش
بيرون كني از دولت و از نعمت و مالش
ميري بود آنكو چو به گرمابه درآيد
خالي شود از ملكت و از جاه و جلالش؟
وانجا كه سخن خيزد از چند و چه و چون
داناي سخن پيشه بخندد ز اقوالش!
بل مير حكيمي است كه اندر دل اوي است
خيل و حشم و مملكت و گنج و رجالش
وانجا كه سخن خيزد از آيات الهي
سقراط سزد چاكرو ادريس عيالش
آن را نبرم مال همي ظن كه خداوند
در سنگ نهاده‌است و در اين خاك و رمالش
بل مال يكي جوهر عالي است كه دانا
داند كه خرد شايد صندوق و جوالش
آن مال خداي است كه زنهار نهاده‌است
اندر دل پاكيزهٔ پيغمبر و آلش
آن آب حيات است كه جاويد بماند
نفسي كه ازين داد كريم متعالش
زين مال و ازين آب رسيد احمد تازي
در عالم گويندهٔ دانا به كمالش
نور ازلي را چو دلش راست به پذيرفت
الله زمين شد كه نديدند مثالش
وز بركت اين نور فرو خواند قران را
بنبشته بر افلاك و بر و بحر و جبالش
وان كس كه همي گويد كاواز شنودي
منديش از آن جاهل و منيوش محالش
وين نور بر اولاد نبي باقي گشته است
كز نفس پيمبر به وصي بود وصالش
زيرا كه نشد دادگر از كرده پشيمان
نه نيز ز كاري بگرفته است ملالش
زين نور بيابي تو اگر سخت بكوشي
با آنكه نيابي ز همه خلق همالش
آن كس كه گرش اعمي در خواب بيند
روشن شودش ديده ز پر نور خيالش
آن كس كه اگر نامش بر دهر بخوانند
فرخنده شود ساعت و روز و مه و سالش
تا بود قضا بود وفادار يمينش
تا هست قدر هست رضاخواه شمالش
عالم به مثل بدخو و ناساز عروسي است
وز خلق جهان نيست جز او شوي حلالش
هر كو به زنا قصد جهان دارد از اوباش
بس زود بيارند در اين ننگ و نكالش
كي نرم كند جز كه به فرمان روانش
اين شير به زير قدمت گردن و يالش؟
تا سعد خداوند به من بنده بپيوست
بگسست زمن دهر و برستم ز وبالش
امروز كزو طالع مسعود شده‌ستم
از دهر كي انديشم وز بيم زوالش؟
هر كو سرش از طاعت آن شير بتابد
گر شير نر است او، بخورد ماده شگالش
ور طالع فالش به مثل مشتري آيد
مريخ نهد داغي بر طلعت فالش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد