قصيده شماره ۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۴

۳۸ بازديد


مردم نبود صورت مردم حكما اند
ديگر خس و خارند و قماشات و دغااند
اينها كه نيند از تو سزاي كه و كهدان
مرحور وجنان راتو چه گوئي كه سزااند؟
باندوه چرايند شب و روز بمانده
از چون و چرا زانكه ستوران چرااند
اين خيل چرا چويند و زخيل چراجوي
اين خلق بدانديش كزين گونه جرااند
در عالم انساني مردم چو نبات است
اينها چون رياحين‌اند آنها چو گيااند
در دست شه اينها سپرغمند كماهي
در پيش خر آنها چو گياهند و غذااند
گر تو سپر غمي شوي، اين پور، به طاعت
آنهات گزينند كه بر ما امرااند
دانا بر من كيست جز آنها كه در امت
خيرالبشراند و خلف اهل عبااند؟
ايشان كه به فرمان خدا از پدر و جد
ميمون خلفااند و بر امت خلفااند
آنها كه به تاييد الهي به ره دين
اندر شب گم راهي اجرام سمااند
آنها كه مرايشان را اندر شرف و فضل
مردان و زنان جمله عبيداند و امااند
آنها كه به تقدير جهان داور ما را
از درد جهالت به نكو پند شفااند
آنها كه جهان را به چراغي كه خداوند
بفروختش اندر شب دين روي ضيااند
آنها كه گوااند بر اين خلق و برايشان
زايزد پدر و جد بحق عدل گوااند
آنها كه زپاكيزه نسب شيعت خود را
از حوض جد خويش و نيا آب سقااند
آنها كه گه حمله به تاييد الهي
چون ما ز ستوران چراينده جدااند
آنها كه بريشان ما را همه هموار
ميراث نيائيم كه ميراث نيااند
آنها كه چو محراب شريفند و مقدم
ديگر به صفا جمله وضيعند و ورااند
حجاج و كريمان و حكيمان جهانند
ويشان به ره حكمت قبلهٔ حكمااند
كعبهٔ شرف و علم خفيات كتاب است
ويشان به مثل كعبهٔ ركن‌اند و صفااند
زيشان به هر اقليم يكي تند زباني است
گويا به صلاح گرهي كز صلحااند
بر اهل ولا ابر صلاحند و بر آنهاك
نه اهل ولااند مثل باد بلااند
كوهي است به هر كشور از ايشان كه از اين خلق
آنها كه نبينند نه از اهل ولااند
كوهي كه برو چشمهٔ پاك آب حيات است
نخچير درو مؤمن و كبگان علمااند
كوهي است به يمگان كه بينند گروهيش
كز چشم حقيقت سپر سر صفااند
كوهي كه درو نور الهي است جواهر
آنها كه همي جويند جوهر به كجااند؟
زين گوهر باقي نكند هيچ كسي قصد
كز كوردلي شيفته برادر فنااند
آن است مرا كز دل با من به مرا نيست
آنها نه مرااند كه با من به مرااند
در گرد دل من به مرا هرگز ره نيست
پاكيزه كه بي‌هيچ مرااند مرااند
مر گوهر با قيمت و با فضل و بها را
اينها نه سزااند كه بي‌قدر و بهااند
از عدل و صواب است بقا زاده و اينها
نه اهل بقااند كه بر جور و خطااند
پشه ز چه يك روز زيد، پيل دوصد سال؟
زيرا ز پشه پيلان در رنج و عنااند
عدلي است عطا ز ايزد ما را و ز دوزخ
آنند رها كز در اين شهره عطااند
گر عادلي از طاعت بگزار حق وقت
بنگر به بصيرت كه در اين‌جا بصرااند
وانها كه ندانند به طاعت حق روزي
بر جور و جفااند نه بر عدل و وفااند
يارب، چه شد آن خلق كه بر آل پيمبر
چون كژدم و مارند و چو گرگان و قلااند؟
اينها كه همي دشمن اولاد رسولند
از مادر اگر هرگز نايند روااند
دانم كه رها يابد از دوزخ ابليس
گر ز آتش اين قوم بدين فعل رهااند
دانم كه بدين فعل كه مي‌بينم هر چند
گويند تو راايم حقيقت نه تورااند
آنها كه تورااند ز فعل بد اينها
درمانده و دل خسته و با درد و بكااند
دانند كه در عالم دين شهره لوائي است
پنهان شده در سايهٔ اين شهره لوااند
آن شمس كه روزيش برآري تو زمغرب
از فضل تو خواهنده مرو را به دعااند
تا جاي پدر باز ستانند ز ديوان
اينها كه سزاي صلوات‌اند و ثنااند
اي امت برگشته ز اولاد پيمبر
اولاد پيمبر حكم روز قضااند
اين قوم كه اين راه نمودند شما را
زي آتش جاويد دليلان شمااند
اين رشوت خواران فقهااند شما را
ابليس فقيه است گر اينها فقهااند
از بهر قضا خواشتن و خوردن رشوت
فتنه همگان بر كتب بيع و شرااند
رشوت بخورند آنگه رخصت بدهندت
نه اهل قضااند بل از اهل قفااند
بر من ز شما نيست سفاهت عجب ايرا
آنند كه در دين فقهااند سفهااند
گر احمد مرسل پدر امت خويش است
جز شيعت و فرزند وي اولاد زنااند
ما بر اثر عترت پيغمبر خويشيم
و اولاد زنا بر اثر راي و هوااند
اسلام ردائي ز رسول است و، امامان
از عترت او، حافظ اين شهره ردااند
آنان كه فلان است و فلان زمرهٔ ايشان
نزديك حكيمان زدر عيب و هجااند
ما را چو كند پير چه گوئيم كه رهبر
در دين حق از عترت پيغمبر مااند؟
اي حجت، مي‌گوي سخنهاي به حجت
زيرا كه صبائي تو و خصمانت هبااند
موسي زمان را تو يكي شهره عصائي
وانكه نشناسند كه خصمان عقلااند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد