قصيده شماره ۵۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۲

۳۸ بازديد


يكي بي‌جان و بي‌تن ابلق اسپي كو نفرسايد
به كوه و دشت و دريا بر همي تازد كه ناسايد
سواران گر بفرسايند اسپان را به رنج اندر
يكي اسپي است اين كو مر سواران را بفرسايد
سواران خفته‌اند وين اسپ بر سرشان همي تازد
كه نه كس را بكوبد سر نه كس را روي بشخايد
تو و فرزند تو هر دو بر اين اسپيد ليكن تو
همي كاهي برين هموار و فرزندت مي‌افزايد
نه زاد از هيچ مادر، نه بپروردش كسي هرگز
وليكن هر كه زاد او يا بزايد زير او زايد
زمانهٔ نامساعد را از اين گونه بجز حجت
به زر و گوهر الفاظ و معني كس نيارايد
سخن چون زر پخته بي‌خيانت گردد و صافي
چو او را خاطر دانا به انديشه فروسايد
سخن چون زنگ روشن بايد از هر عيب و آلايش
كه تا نايد سخن چون زنگ زنگ از جانت نزدايد
به آب علم بايد شست گرد عيب و غش از دل
كه چون شد عيب و غش از دل سخن بي‌غش و عيب آيد
طعام جان سخن باشد سخن جز پاك و خوش مشنو
ازيرا چون نباشد خوش طعام و پاك، بگزايد
زدانا اي پسر نيكو سخن را گر بياموزي
به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستايد
وگر مر خويشتن را از سخن بي‌بهره بپسندي
مرا گر چون تو فرزندي نباشد بر زمين شايد
به بانگ خوش گرامي شد سوي مردم هزار آوا
وزان خوار است زاغ ايدون كه خوش و خوب نسرايد
هزار آواز چون دانا همه نيكو و خوش گويد
وليكن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ مي‌خايد
ببخشائي تو طوطي را ازان كو مي سخن گويد
تو گر نيكو سخن گوئي تو را ايزد ببخشايد
كليد است اي پسر نيكو سخن مر گنج حكمت را
در اين گنج بر تو بي كليد گنج نگشايد
من اندر جستن نيكو سخن تن را بفرسودم
سرم زين فخر در حكمت همي بر چرخ ازين سايد
اگر تو سوي حكمت چونت فرمودند بگرائي
جهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگرايد
نبيني كز خراسان من نشسته پست در يمگان
همي آيد سوي من يك به يك هر چه‌م همي بايد؟
حكيم آن است كو از شاه ننديشد، نه آن نادان
كه شه را شعر گويد تا مگر چيزيش فرمايد
كسي كو با من اندر علم و حكمت همبري جويد
همي خواهد كه گل بر آفتاب روشن اندايد
چرا گرچون من است او همچو من بر صدر ننشيند
و گر ني چون بجويد نان و خيره ژاژ بدرايد؟
كتاب ايزد است اي مرد دانا معدن حكمت
كه تا عالم به پاي است اندر اين معدن همي پايد
چو سوي حكمت ديني بيابي ره، شوي آگه
كه افلاطون همي بر خلق عالم باد پيمايد
نباشد خوب اگر زان پس كه شستم دل به آب حق
كه جان روشنم هرگز به ناحقي بيالايد
مرا با جان روشن در دل صافي يكي شد دين
چو جان با دين يكي شد كس مر او را نيز نربايد
ببايد شست جانت را به علم دين كه علم دين،
چنان كاب از نمد، جان را ز شبهت‌ها بپالايد
تو را راهي نمايم من سوي خيرات دو جهاني
كه كس را هيچ هشياري ازين به راه ننمايد
بپيراي از طمع ناخن به خرسندي كه از دستت
چو اين ناخن بپيرائي همه كارت بپيرايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد