قصيده شماره ۴۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۸

۳۶ بازديد


چون تيغ به دست آري مردم نتوان كشت
نزديك خداوند بدي نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمگاران كردند
انگور نه از بهر نبيدست به چرخشت
عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده
حيران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا كه «كرا كشتي تا كشته شدي زار؟
تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت؟»
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس
تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد