قصيده شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۵۱

۳۷ بازديد


از اهل ملك در اين خيمهٔ كبود كه بود
كه ملك ازو نربود اين بلند چرخ كبود؟
هر آنكه بر طلب مال، عمر مايه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مايه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مايه عمر بود تو را
تو را ز مال كه سوداست، اگر نه سود، چه سود؟
فزودگان را فرسوده گير پاك همه
خداي عزوجل نه فزود و نه فرسود
خداي را به صفات زمانه وصف مكن
كه هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود
يكي است با صفت و بي‌صفت نگوئيمش
نچيز و چيز مگويش، كه مان چنين فرمود
خداي را بشناس و سپاس او بگزار
كه جز بر اين دو نخواهيم بود ما ماخوذ
به فعل و قول زبان يكنهاد باش و مباش
به دل خلاف زبان چون پشيز زر اندود
چو نرم گويم با تو مرا درشت مگو
مسوز دست جز آن را كه مر تو را برهود
ز خاك و آتش و آبي، به رسم ايشان رو
كه خاك خشك و درشت است و آب نرم و نسود
مباش مادح خويش و، مگوي خيره مرا
كه «من ترنج لطيفم خوش و تو بي مزه تود»
اگر كسي بگرفتي به زور و جهد شرف
به عرش بر بنشستي به سركشي نمرود
جهود را چه نكوهي؟ كه تو به سوي جهود
بسي نفايه‌تري زانكه سوي توست جهود
ستوده سوي خردمند شو به دانش ازانك
بحق ستوده رسول است كش خداي ستود
يقين بدان كه ز پاكيزگي است پيوسته
به جان پاك رسول از خداي و خلق درود
اگر نخواهي كائي به محشر آلوده
ز جهل جان و، ز بد دل، ببايدت پالود
تو را چگونه پساود هگرز پاكي و علم
كه جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟
به مال و ملك و به اقبال دهر غره مشو
كه تو هنوز ز آتش نديده‌اي جز دود
جهان مثل چو يكي منزل است بر ره و خلق
درو همي گذرد فوج فوج زودا زود
برادر و پدر و مادرت همه رفتند
تو چند خواهي اندر سفر چنين آسود؟
تنت چو پيرهني بود جانت را و، كنون
همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود
ربود خواهد از تنت پيرهن اكنون
همان كه تازگي و رنگ پيرهنت ربود
تو باد پيمودي همچو غافلان و فلك
به كيل روز و شبان بر تو عمر تو پيمود
تو ساليان‌ها خفتي و آنكه بر تو شمرد
دم شمردن تو، يك نفس زدن نغنود
كنون ببايد رفتن سبك به قهر و، سرت
پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود
تو عبرت دو جهاني كه مي‌روي و، دلت
ز بخت نا خشنود و خداي ناخشنود
نگاه كن كه چه حاصل شدت به آخر كار
از انكه دست و سر و روي سوختي و شخود
چرا به رنج تن بي‌خرد طلب كردي
فزونئي كه به عمر تو اندرون نفزود
بدان كه: هر چه بكشتي ز نيك و بد، فردا
ببايدت همه ناكام و كام پاك درود
بدانكه بر تو گواهي دهند هر دو به حق
دو چشم هر چه بديد و دو گوش هر چه شنود
به گمرهي نبود عذر مر تو را پس ازانك
تو را دليل خداوند راه راست نمود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد