قصيده شماره ۴۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۹

۳۷ بازديد


اي نشسته خوش و بر تخت كشيده نخ
گر نخ و تخت بماندت چنين بخ بخ
نيك بنگر كه همي مركب عمر تو
همه بر تخت همي تازد و هم بر نخ
تو نشسته خوش و عمر تو همي پرد
مرغ كردار و برو مرگ نهاده فخ
برتو، اي فاخته، آن فخ ترنجيده
ناگهان گر بجهد تا نكني «آوخ »
اي چو گوساله نباشدت همه ساله
شمر ماله و نه سبز هميشه طخ
با زمانه نچخد جز كه جوانبختي
گر جوان است تو را بخت برو بر چخ
ليكن اين دولت بس زود به پا چفسد
خر به پا چفسد بي‌شك چو دود بر يخ
بخت چون با گلهٔ رنگ بياشوبد
سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ
بر مكش ناچخ و بر سرت مگردانش
گر نخواهي كه رسد بر سر تو ناچخ
كه بر آنجاي كه پيوسته همي خواهي
اي خردمند تو را بنل و نه آزخ
اندر اين جاي سپنجي چه نهادي دل؟
چند كاشانه و گنبد كني و مطبخ؟
اين جهان مسلخ گرمابهٔ مرگ آمد
هر چه داري بنهي پاك در اين مسلخ
بر سر دو رهي امروز بكن جهدي
تات بي‌توشه نبايد شد از اين برزخ
در فردوس به انگشتك طاعت زن
بر مزن مشت معاصي به در دوزخ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد