قصيده شماره ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۰

۳۳ بازديد


اين تخت سخت گنبد گردان سراي ماست
يا خود يكي بلند و بي‌آسايش آسياست
لا بل كه هر كسيش به مقدار علم خويش
ايدون گمان برد كه «خود اين ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست اين»
نادانش گفت «نيست، كه اين معدن چراست»
داناي فيلسوف چنين گفت ك«اين جهان
ما را ز كردگار همي هديه يا عطاست»
چون فيلسوف رفت و عطا با خداي ماند
پيداست همچو روز كه گفتار او خطاست
بخشيدهٔ خداي ز تو كي جدا شود؟
آن كو جدا شود ز تو بخشيده‌هاي ماست
از بهر جست و جوي ز كار جهان و خلق
گفتند گونه‌گون و دويدند چپ و راست
آن گفت ك«اين جهان نه فنا است و سرمدي است»
وين گفت ك«اين خطاست، جهان را ز بن فناست»
چون اين و آن شدند و جهان ماند، مر تو را
او بر بقاي خويش و فناهاي ما گواست
فاني به جان نه‌اي به تني، اي حكيم، تو
جان را فنا به عقل محال است و نارواست
بس چاشني است اين ز بقا و فنا تو را
كز فعل بر فنا و ز بنياد بر بقاست
باقي است چرخ كردهٔ يزدان و، شخص تو
فاني است از انكه كردهٔ اين بي‌خرد رحاست
بي دانش آمدي و در اينجا شناختي
كاين چيست وان چه باشد وان چون و اين چراست
چون و چرا نتيجهٔ عقل است بي‌گمان
چون و چرا ز جانوران جز تو را كراست؟
جز عقل چيست آنكه بدو نيك و بد زخلق
آن مستحق لعنت وين در خور ثناست
قدر و بهاي مرد نه از جسم و فربهي است
بل مردم از نكو سخن و عقل پر بهاست
بر جانور بجمله سخن گوي جانور
زان است پادشا كه برو عقل پادشاست
چون تو خداي خر شدي از قوت خرد
پس عقل بهره‌اي ز خداي است قول راست
بي هيچ علتي ز قضا عقل دادمان
زين روي نام عقل سوي اهل دين قضاست
اينجا ز بهر آن ز خدائيت بهره‌داد
كاين گوهر شريف مر آن هديه را سزاست
اين است آن عطا كه خدا كرد فيلسوف
آن فلسفه است و اين ره و آثار انبياست
اين عالم اژدهاست وز ايزد تو را خرد
پازهر زهر اين قوي و منكر اژدهاست
پازهر اژدهاست خرد سوي هوشيار
در خورد مكر نيست نه نيز از در دهاست
هر چند رحمت است خرد بر تو از خداي
بر هر كه بد كند به خرد هم خرد بلاست
ملك و بقاست كام تو وين هر دو كام را
اندر دو عالم اي بخرد عقل كيمياست
گر تو به دست عقل اسيري خنك تو را
واي تو گر خردت به دست تو مبتلاست
تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده‌است
گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست
سوي وفاست روي خرد، چون جفا كني
مر عقل را به سوي تو، اي پير، پس قفاست
عدل است و راستي همه آثار عقل پاك
عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضياست
از عدل‌هاي عقل يكي شكر نعمت است
بخشندهٔ خرد ز تو زيرا كه شكر خواست
از نيك صبر كرد نبايد كه كاهلي است
بر بد شتاب كرد نشايد كه آن هواست
شكر است آب نعمت و نعمت نهال او
با آب خوش نهال نگيرد هگرز كاست
هر كس كه بر هواي دل خويش تكيه كرد
تكيه مكن برو كه هواجوي بر هواست
آن گوي مر مرا كه تواني ز من شنود
اين پند مر تو را به ره راست بر عصاست
عالم يكي خط است كشيدهٔ خداي حق
وان خط را ميانه و آغاز و انتهاست
دنيا ز بهر مردم و مردم ز بهر دين
چون خط دايره كه بر انجامش ابتداست
علم است كار جانت و عمل كار تن كه دين
از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست
چون جان و تن دوتاست دو تخم است دينت را
يك تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست
مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دين
آن كن كه مرد با خرد از خر بدو جداست
كشت خداي نيست مگر كاهل علم و دين
جز كاين دو تن دگر همه خار و خس و گياست
پرهيز تخم و مايهٔ دين است و زي خداي
پرهيزگار مردم دين‌دار و بي‌رياست
پرهيزگار كيست؟ كم آزار، اگر كسي
از خلق پارساست كم آزار پارساست
لختي عنان بكش سپس اين جهان متاز
زيرا كه تاختن سپس اين جهان عناست
بر خاك فتنه چون بشدي؟ بر سما نگر
بر خاك نيست جاي تو بل برتر از سماست
گر ز آسمان به خاك تو خرسند گشته‌اي
همچون تو شوربخت به عالم دگر كجاست؟
ترسم كز آرزو خردت را وبا رسد
زيرا كه آرزو خرد خلق را وباست
دردي است آرزو كه به پرهيز به شود
پرهيز مرد را سوي دانا بهين دواست
پند از كسي شنو كه ندارد ز تو طمع
پندي كه با طمع بود آن سر بسر هباست
گيتي به بند طمع ببسته است خلق را
زين بند دور باش كه نه بند بي‌وفاست
از دست بند طمع جهان چون رهاندت
جز هوشيار مرد كز اين بند خود رهاست؟
بي‌توتياست چشم تو گر بر دروغ و زرق
از مردم چشم درد تو را طمع توتياست
رفتند هم رهانت، ببايد هميت رفت
انده مخور كه جاي سپنجيست بي‌نواست
برگير زاد و، زاد تو پرهيز و طاعت است
زين راه سر متاب كه اين راه اولياست
چون بي‌بقاست اين سفري خانه اندرو
باكي مدار هيچ اگرت پشت بي‌قباست
پرهيز كن به جان ز خرافات ناكسان
هر چند با خسان كني اينجا نشست و خاست
مزگت كليسيا نشده‌است، اي پسر، هگرز
گرچه به شهر همبر مزگت كليسياست
اين است پند حجت وين است مغز دين
وارايش سخنش چو گشنيز و كروياست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد