قصيده شماره ۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۷

۳۴ بازديد


بلي، بي‌گمان اين جهان چون گياست
جز اين مردمان را گماني خطاست
ازيرا كه همچون گيا در جهان
رونده است همواره بيشي و كاست
اگر هرچه بفزايد و كم شود
گيا باشد، اين پير گيتي گياست
وليكن گيا را ببايد شناخت
ازيرا سخن را درين رويهاست
جهان گر يكي گوز نيكو شود
بدان گوز در مغز مردم سزاست
وگر چند مائيم مغز جهان
گيا چون نكو بنگري مغز ماست
گيا همچو دانه است و ما آرد او
چو بنديشي، و اين جهان آسياست
بخواهد همي خوردمان آسيا
به دندان مرگ، اي پسر، راست راست
فنامان به دندان مرگ اندر است
به دندان ما در گيا را فناست
وليكن چو زنده است در ما گيا
پس از مرگ ما را اميد بقاست
گيا پيشكار خداوند ماست
كه بر پادشاهان همه پادشاست
بدو زنده گشته است مردار خاك
اگر دست يزدانش گويم رواست
اگر مرده را زنده كردي مسيح
چنان چون برين قول ايزد گواست
به يك دانه گندم در، اي هوشيار،
مسيحيت بسيار و بي‌منتهاست
نه مرده است هرگز نه ميرد گيا
كه مر زندگي را گيا كيمياست
ميان دو عالم گيا منزلي است
كه بوي و مزه و رنگ را مبتداست
گيا سوي هشيار پيغمبري است
كه با خالق و خلق پاك آشناست
گيا را پدر دان درست، اي پسر،
وگر من پدرتم گيا خود نياست
نه فاني نه باقي گياه است ازانك
بقا و فنا را درو التقاست
به شخص است فاني و باقي به نوع
پس اين گوهر عالي و پربهاست
ازو زاد حيوان و مردم وزين
چنو هر كسي بربقا مبتلاست
بيا تا بقا را مهيا شويم
كه اينجاي بس ناخوش و بي‌نواست
جهان گرچه از راه ديدن پري است
ز كردار ديو است و نر اژدهاست
كرا خواند هرگز كه‌ش آخر نراند
نه جاي محابا و روي و رياست
همه بيشي او بجمله كمي است
همه وعدهٔ او سراسر هباست
كجا نقطهٔ نور بيني درو
يكي دود چون ديوش اندر قفاست
درختان نيكيش را بر بدي است
به زير سر نعمتش در بلاست
نه آن تو است، اي برادر، درو
هر آنچه‌ش گماني بري كان تو راست
يكي مركب است اين جهان بس حرون
كه شرش ركاب و عنانش عناست
چو از عادت او تفكر كني
همه غدر و مكر و فريب و دهاست
پس آن به كه بگريزي از غدر او
كزو خير هرگز نخواهدت خاست
مگر طاعت ايزد بي‌نياز
كه او راست فرمان و تقدير و خواست
دو رهبر به پيش تو استاده‌اند
كزايشان يكي عقل و ديگر هواست
خرد ره نمايدت زي خشنديش
ازيرا خرد بس مبارك عصاست
نهالي كه تلخ است بارش مكار
ازيرا رهت بر سراي جزاست
به طاعت همي كوش و منشين بران
كه گوئي «از ايزد مرا اين قضاست»
به طاعت شود پاك زنگ گناه
ازيرا گنه درد و طاعت شفاست
نه نوميد باش و نه ايمن بخسپ
كه بهتر رهي راه خوف و رجاست
دروغ ايچ مسگال ازيرا دروغ
سوي عاقلان مر زبان را زناست
حذر كن ز مكر و حسد، اي پسر،
كه اين هر دو بر تو وبال و وباست
بدانچه‌ت بدادند خرسند باش
كه خرسندي از گنج ايزد عطاست
به هر خير دو جهاني اميددار
گر از بند آزت اميد رهاست
اگر جفت آزي نه آزاده‌اي
ازيرا كه اين زان و آن زين جداست
در رستگاري به پرهيز جوي
كه پرهيز بهتر ز ملك سباست
گزين كن جوانمردي و خوي نيك
كه اين هر دو از عادت مصطفاست
سخاوت نشان گر ثنا بايدت
كه بار درخت سخاوت ثناست
به از بر درخت سخاوت ثنا
به گيتي درختي و باري كجاست
خرد جوي و جانت از هوا دور دار
ازيرا هوا چشم دل را عماست
دلت هيچ راحت نخواهد چريد
اگر گرد او مر هوا را چراست
سوي شعر حجت گراي، اي پسر،
اگر هيچ در خاطر تو ضياست
كه ديباي رومي است اشعار او
اگر شعر فاضل كسائي كساست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد