قصيده شماره ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۳

۳۵ بازديد


اگر بزرگي و جاه و جلال در درم است
ز كردگار بر آن مرد كم درم ستم است
نداد داد مرا چون نداد گربه مرا
تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است
يكي به تيم سپنجي همي نيابد جاي
تو را رواق زنقش و نگار چون ارم است
چو مه گذشت تو شادي ز بهر غلهٔ تيم
وليكن آنكه تو را غله او دهد به غم است
همه ستاره كه نحس است مر رفيق تو را
چرا تو را به سعادت رفيق و خال و عم است
كسي كه داد بر اين گونه خواهد از يزدان
بدان كه راه دلش در سبيل داد گم است
ببين كه بهرهٔ آن پادشا ز نعمت خويش
چو بهرهٔ تو ضعيف از طعام يك شكم است
نه هر چه هست مرو را همه تواند خورد
ز نان خويش تو را بهره زان او چه كم است
كسي كه جوي روان است ده به باغش در
به وقت تشنه چو تو بهره زانش يك فخم است
گرت نداد حشم تو غم حشم نخوري
غم حشم همه بر جان اوست كه‌ش حشم است
زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امير
نشان عدل خداي، اي پسر، در اين نعم است
كني پسند كه به چشم و گوش بنشيني
بجاي آنكه خداوند ملكت عجم است
به جان خلق برآمد پديد عدل خداي
نه بر تن و درم و مال كان هم صنم است
اگر پسند نيايد تو را، بدان كاين عدل
هزار بار نكوتر ز تخت و ملك جم است
اگر نيافت خطر بي‌خطر مگر به درم
درست شد كه خرد برتر و به از درم است
تو پادشاه تن خويشي، اي بهوش و، تو را
تميز و خاطر و انديشه و سخن خدم است
تو، اي پسر، ز خرد سوي مير محتشمي
اگرچه مير سوي عام خلق محتشم است
قلم سلاحت و حجت به پيش تو سپر است
خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است
سخن رسول دل و جان توست، اگر خوب است
خبر دهد عقلا را كه جانت محترم است
بهم شود به زبان برت لفظ با معني
اگرت جان سخن گوي با خرد بهم است
تفاوت است بسي در سخن كزو به مثل
يكي مبارك نوش و يكي كشنده سم است
چو هوشيار گزاردش راحت و داروست
چو مارساي بكاردش شدت و الم است
يكي سخن كه بود راست، راست چون تير است
دگر سخن كه دروغ است پر ز ثغر و خم است
چو برق روشن و خوب است در سخن معني
برون ز معني ديگر بخار و تار و تم است
تميز و فكرت و عقل است كيمياي سخن
چو كيميا نبود اصل او ز باد و دم است
زبان و كام سخن را دو آلت‌اند از اصل
چنانكه آلت دستان لحن زير و بم است
تو را محل خداي است در سخن كه همي
به تو وجود پذيرد سخن كه در عدم است
ز بهر حاضر اكنون زبانت حاجب توست
ز بهر غايب فردا رسول تو قلم است
دل توزانكه سخن ماند خواهدت شاد است
دل كسي كه درم ماند خواهدش دژم است
دژمش كرد درم لاجرم به آخر كار
ستوده نيست كسي كو سزاي لاجرم است
دژم مباش ز كمي‌ي درم به دنيا در
اگر به طاعت و علمت به دين درون قدم است
متاز بر دم دنيا كه گزدمش بگزدت
ز گزدمش بحذر باش كش گزنده دم است
به دين و دنيا بر خور خداي را بشناس
كه سنتش همه عدل است و رحمت و كرم است
به شعر حجت پر گشت دفتر از حكمت
كه خاطرش در پند است و معدن حكم است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد