قصيده شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۴۱

۳۳ بازديد


جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
دگر گشتي چو ديگر شد زمانت!
زمانت نيست چيزي جز كه حالت
چرا حالت شده است از دشمنانت؟
چو رخسار شمن پرگرد و زردست
همان چون بت ستاني بوستانت
عروسي پرنگار و نقش بودي
رخ از گلنار و از لاله دهانت
پر از چين زلف و، رخ پر نور گفتي
نشينندي مشاطه چينيانت
به چشمت كرد بدچشمي، همانا
ز چشم بد دگر شد حال و سانت
نشاند از حله‌ها بي‌بهر مهرت
بشست از نقش‌ها باد خزانت
ز رومت كاروان آورد نوروز
ز فنصور آرد اكنون مهرگانت
ازين بر سودي و زان بر زياني
برابر گشت سودت يا زيانت
رداي پرنيان گر مي بدري
چرا منسوخ كردي پرنيانت؟
چو آتش خانه گر پرنور شد باز
كجا شد زندت و آن زند خوانت؟
هزيمت شد همانا خيل بلبل
ز بيم زنگيان بي زبانت
مرا از خواب نوشين دوش بجهاند
سحرگاهان يكي زين زنگيانت
اگر هيچم سوي تو حرمتي هست
يكي خاموش كن او را، به جانت
اگر مهمان توست اين ناخوش آواز
مرا فريادرس زين ميهمانت
چه گويمت، اي رسول هجر؟ گويم
«فغان ما را از اين ناخوش فغانت
مرا از خان و مان بانگ تو افگند
كه ويران باد يكسر خان و مانت
سيه كرد و گران روز غريبان
سياهي‌ي روي و آواز گرانت
به رفتن همچو بندي لنگ ازاني
كه بند ايزدي بسته است رانت
نشان مدبريت اين بس كه هرگز
چو عباسي نشوئي طيلسانت
نجوئي جز فساد و شر، ازيرا
هميشه گرگ باشد ميزبانت
ز من بگسل به فضل اين آشنائي
نه بر من پاسبان كرد آسمانت
به تو در خير و شري نيست بسته
وليكن فال دارند اين و آنت»
به بانگ بي گنه زاغ، اي برادر،
مگردان رنجه اين خيره روانت
كه بر تو دم شمرده است و ببسته
خداي كردگار غيب دانت
چو دادي باز دمهاي شمرده
ندارد سود ازان پس آب و نانت
همه وام جهان بوده است بر تو
تن و اسباب و عمر و سو زيانت
گر او را وامها مي باز خواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت؟
تو را اندر جهان رستني خواند
از اركان كردگار كامرانت
زماني اندرو مي خاك خوردي
نبود آگه كس از نام و نشانت
گهي بدرود خوشه‌ت ورزگاري
گهي بشكست شاخي باغبانت
وزانجا در جهان مردمت خواند
ز راه مام و باب مهربانت
به دل داد از شكوفه و برگ و ميوه
عم و خال و تبار و دودمانت
درخت ديني و شايد كه اكنون
گهر بارد زبان در فشانت
وزان پس كه‌ت كديور پاسبان بود
رسول مصطفي شد پاسبانت
اگر سوي تو بودي اختيارت
نگشتي هرگز اين اندر گمانت
كنون سوي تو كردند اختيارت
از آن سو كش كه مي‌خواهي عنانت
يكي فرخنده گل گشتي كه اكنون
همي فردوس شايد گلستانت
يكي ميشي كه اكنون مي نشايد
مگر موسي پيغمبر شبانت
جهان رستني گر نيك بودت
به آمد زان، جهان مردمانت
در اين فاني اگر نيكي گزيني
از اين فاني به آيد جاودانت
اگر بر آسمان مي‌رفت خواهي
از ايمان كن وز احسان نردبانت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد