قصيده شماره ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷

۳۸ بازديد


باز جهان تيز پر و خلق شكار است
باز جهان را جز از شكار چه كار است؟
نيست جهان خوار سوي ما، ز چه معني
خوردن ما سوي باز او خوش و خوار است؟
قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان ره زن است و قافله‌خوار است
صحبت دنيا مرا نشايد ازيراك
صحبت او اصل ننگ و مايهٔ عار است
صحبت دنيا به سوي عاقل و هشيار
صحبت ديوار پر ز نقش و نگار است
كار جهان همچو كار بي‌هش مستان
يكسره ناخوب و پر ز عيب و عوار است
لاجرم از خلق جز كه مست و خسان را
بر در اين مست بر، نه جاه و نه بار است
سوي جهان بار مر تو راست ازيراك
معده‌ت پر خمر و مغز پر ز خمار است
جانت شش ماه پر ز مهر خزان است
شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است
تا به عصير و به سبزه شاد نباشي!
خوردن و رفتن به سبزه كار حمار است
غره چرا گشته‌اي به مكر زمانه
گر نه دماغت پر از فساد و بخار است
دستهٔ گل گر تو را دهد تو چنان دانك
دستهٔ گل نيست آن، كه پشتهٔ خار است
ميوهٔ او را نه هيچ بوي و نه رنگ است
جامهٔ او را نه هيچ پود و نه تار است
روي اميدت به زير گرد نميدي است
گرت گمان است كاين سراي قرار است
روي نيارم سوي جهان كه بيارم
كاين به سوي من بتر ز گرسنه مار است
هر كه بدانست خوي او ز حكيمان
همره اين مار صعب رفت نيار است
رهبري از وي مدار چشم كه ديو است
ميوهٔ خوش زو طمع مكن كه چنار است
بهرهٔ تو زين زمانه روز گذاري است
بس كن ازو اين قدر كه با تو شمار است
جان عزيز تو بر تو وام خداي است
وام خداي است بر تو، كار تو زار است
جز به همان جان گزارده نشود وام
گرت چه بسيار مال و دست گزار است
اين رمه مر گرگ مرگ راست همه پاك
آنكه چون دنبه است و آنكه خشك و نزار است
مانده به چنگال گرگ مرگ شكاري
گر چه تو را شير مرغزار شكار است
گر تو از اين گرگ دردمند و فگاري
جز تو بسي نيز دردمند و فگار است
اي شده غره به مال و ملك و جواني
هيچ بدينها تو را نه جاي فخار است
فخر به خوبي و زر و سيم زنان راست
فخر من و تو به علم و راي و وقار است
چونكه به من ننگري ز كبر و سياست؟
من چه كنم گر تو را ضياع و عقار است؟
من شرف و فخر آل خويش و تبارم
گر دگري را شرف به آل و تبار است
آنكه بود بر سخن سوار، سوار اوست
آن كه نه سوار است كو بر اسپ سوار است
شهره درختي است شعر من كه خرد را
نكته و معني برو شكوفه و بار است
علم عروض از قياس بسته حصاري است
نفس سخن گوي من كليد حصار است
مركب شعر و هيون علم و ادب را
طبع سخن سنج من عنان و مهار است
تا سخنم مدح خاندان رسول است
نابغه طبع مرا متابع و يار است
خيل سخن را رهي و بندهٔ من كرد
آنكه ز يزدان به علم و عدل مشار است
مشتري اندر نمازگاه مر او را
پيش رو و، جبرئيل غاشيه‌دار است
طلعت «مستنصر از خداي» جهان را
ماه منير است و، اين جهان شب تار است
روح قدس را ز فخر روزي صد راه
گرد درو مجلسش مجال و مدار است
قيصر رومي به قصر مشرف او در
روز مظالم ز بندگان صغار است
خلق شمارند و او هزار ازيراك
هر چه شمار است جمله زير هزار است
رايت او روز جنگ شهره درختي است
كش ظفر و فتح برگ‌ها و ثمار است
مركب او را چو روي سوي عدو كرد
نصرت و فتح از خداي عرش نثار است
خون عدو را چو خويش بدو داد
ديگ در قصر او بزرگ طغار است
پيش عدوخوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گير و دار خيار است
تا ننهد سر به خط طاعت او بر
ناصبي شوم را سر از در دار است
ناصبي شوم را به مغز سر اندر
حكمت حجت بخار و دود شخار است
نيست سر پر فساد ناصبي شوم
از در اين شعر، بل سزاي فسار است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد