قصيده شماره ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۱

۳۵ بازديد


از گردش گيتي گله روا نيست
هر چند كه نيكيش را بقا نيست
خوشتر ز بقا چيز نيست ايرا
ما را ز جهان جز بقا هوا نيست
چون تو ز جهان يافتي بقا را
چون كز تو جهان در خور ثنا نيست؟
گيتي به مثل مادر است، مادر
از مرد سزاوار ناسزا نيست
جانت اثر است از خداي باقي
ناچيز شدن مر تورا روا نيست
فاني نشود هر چه كان بقا يافت
زيرا كه بقا علت فنا نيست
ترسيدن مردم ز مرگ دردي است
كان را بجز از علم دين دوا نيست
نزديك خرد گوهر بقا را
از دانش به هيچ كيميا نيست
الفنج‌گه دانش اين سراي است
اينجا بطلب هر چه مر تو را نيست
زين بند چو گشتي رها ازان پس
مر كوشش والفنج را رجا نيست
گويند قديم است چرخ و او را
آغاز نبوده‌است و انتها نيست
اي مرد خرد بر فناي عالم
از گشتن او راست‌تر گوا نيست
چون نيست بقا اندرو تو را چه
گر هست مر او را فنا و يا نيست؟
اين گردش هموار چرخ ما را
گويد همي «اين خانهٔ شما نيست»
اين پير چو اين هست، پس چه گوئي
زين بهتر و برتر دگر چرا نيست؟
اين جاي فنا همچو آسيايي است
آن ديگر بي‌شك چو آسيا نيست
بپسيچ مر آن معدن بقا را
كاين جاي فنا را بسي وفا نيست
داروي بدي و خطاست توبه
آن كيست كه او را بد و خطا نيست؟
روزي است مر اين خلق را كه آن روز
روز حسد و حيلت و دها نيست
آن روز يكي عادل است قاضي
كو را بجز از راستي قضا نيست
نيكي بدهدمان جزاي نيكي
بد را سوي او جز بدي جزا نيست
آن روز دو راه است مردمان را
هرچند كه‌شان حد و منتها نيست
يك راه همه نعمت است و راحت
يك راه بجز شدت و عنا نيست
من روز قضا مر تو را هم امروز
بنمايم اگر در دلت عما نيست
بنگر كه مر آن را خز است بستر
وين را بمثل زير بوريا نيست
وان را كه بر آخر ده اسپ تازي است
در پاي برادرش لالكا نيست
مسعود همه بر حرير غلطد
بر پشت سعيد از نمد قبا نيست
آن روز هم اينجا تو را نمودم
هر چند مر آن را برين بنا نيست
مر چشم خرد را، ز علم بهتر،
اين پور پدر، هيچ توتيا نيست
گر بر دل تو عقل پادشاه است
مهتر ز تو در خلق پادشا نيست
ايزد بفزاياد عقل و هوشت
زين طيره مشو كاين سخن جفانيست
دنيا بفريبد به مكر و دستان
آن را كه به دستش خرد عصا نيست
چون دين و خرد هستمان چه باك است
گر ملكت دنيا به دست ما نيست؟
شرم از اثر عقل و اصل دين است
دين نيست تو را گر تو را حيا نيست
بفروش جهان را به دين كه او را
از دين و ز پرهيز به بها نيست
اي گشته رهي شاه را، سوي من
گردنت هنوز از هوا رها نيست
اي كام دلت دام كرده دين را
هش‌دار كه اين راه انبيا نيست
نعلين و رداي تو دام ديو است
نزديك من آن نعل يا ردا نيست
گر نيست به تقدير جانت خرسند
با هوش و خرد جانت آشنا نيست
ما را به قضا چون كني تو خرسند
چون خود به قضا مر تو را رضا نيست؟
اين آرزو، اي خواجه، اژدهائي است
بدخو كه ازين بتر اژدها نيست
ايزد برهانادت از بلاهاش
به زين سوي من مر تو را دعا نيست
من مانده به يمگان درون ازانم
كاندر دل من شبهت و ريا نيست
آهوي محالات و آرزو را
اندر دل من معدن چرا نيست
اي خواجه ريا ضد پارسائي است
آن را كه ريا هست پارسا نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد