قصيده شماره ۲۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۹

۳۴ بازديد


آنكه بنا كرد جهان زين چه خواست؟
گر به دل انديشه كني زين رواست
گشتن گردون و درو روز و شب
گاه كم و گاه فزون گاه راست
آب دونده به نشيب از فراز
ابر شتابنده به سوي سماست
مانده هميشه به گل اندر درخت
باز روان جانور از چپ و راست
ور به دل انديشه ز مردم كني
مشغله‌شان بي‌حد و بي‌منتهاست
ميش و بز و گاو و خر و پيل و شير
يكسره زين جانور اندر بلاست
تخم و بر و برگ همه رستني
داروي ما يا خورش جسم ماست
هر چه خوش است آن خورش جسم توست
هر چه خوشت نيست تو را آن دواست
آهو و نخچير و گوزن چران
هر چه مر او را ز گياها چراست
گوشت همي سازند از بهر تو
از خس و خار يله كاندر فلاست
وز خس و از خار به بيگار گاو
روغن و پينو كني و دوغ و ماست
نيك و بد و آنچه صواب و خطاست
اين همه در يكدگر از كرد ماست
نيست ز ما ايمن نخچير و شير
در كه و نه مرغ كه آن در هواست
آتش در سنگ به بيگار توست
آب به بيگار تو در آسياست
باد به دريادر ما را مطيع
كار كني باركش و بي‌مراست
اين چه كني؟ آن نگر اكنون كه خلق
هر يكي از ديگري اندر عناست
روم، يكي گويد، ملك من است
وان دگري گويد چين مر مراست
اين به سر گنج برآورده تخت
وان به يكي كنج درون بي‌نواست
خالد بر بستر خزست و بز
جعفر در آرزوي بورياست
اين يكي آلوده تن و بي‌نماز
وان دگري پاك‌دل و پارساست
اين بد چون آمد و آن نيك چون؟
عيب در اين كار، چه گوئي، كراست؟
وانكه بر اين گونه نهاد اين جهان
زين همه پرخاش مر او را چه خاست؟
با همه كم بيش كه در عالم است
عدل نگوئي كه در اين جا كجاست؟
مردم اگر نيك و صواب است و خوب
كژدم بد كردن و زشت و خطاست
چيست جواب تو؟ بياور كه اين
نيست خطا بل سخني بي‌رياست
ترسم كاقرار به عدل خداي
از تو به حق نيست ز بيم قفاست
ديدن و دانستن عدل خداي
كار حكيمان و زه انبياست
گرد هوا گرد تو كاين كار نيست
كار كسي كو به هوا مبتلاست
قول و عمل هر دو صفت‌هاي توست
وز صفت مردم يزدان جداست
تا نشناسي تو خداوند را
مدح تو او را همه يكسر هجاست
تا نبري ظن كه خداي است آنك
بر فلك و بر من و تو پادشاست
بل فلك و هر چه درو حاصل است
جمله يكي بندهٔ او را سزاست
عالم جسمي اگر از ملك اوست
مملكتي بي‌مزه و بي‌بقاست
پس نه مقري تو كه ملك خداي
هيچ نگيرد نه فزوني نه كاست
وانكه به فردا شودش ملك كم
چون به همه حال جهان را فناست
پس نشناسي تو مر او را همي
قول تو بر جهل تو ما را گواست
اين كه تو داري سوي من نيست دين
مايهٔ ناداني و كفر و شقاست
معرفت كاركنان خداي
دين مسلماني را چون بناست
كاركن است اين فلك گرد گرد
كار كني بي‌هش و بي علم و خواست
كار كن است آنكه جهان ملك اوست
كاركنان را همه او ابتداست
كاركنانند ز هر در وليك
كار كني صعبتر اندر گياست
آنكه تو را خاك ز كردار او
بر تن تو جامه و در تن غذاست
آنكه همي گندم سازد زخاك
آن نه خداي است كه روح نماست
اين همه ار فعل خداي است پاك
سوي شما، حجت ما بر شماست
پس به طريق تو خداي جهان
بي شك در ماش و جو و لوبياست
آنگه داني كه چنين اعتقاد
از تو درو زشت و جفا و خطاست
كاركنان را چو بداني بحق
آنگه بر جان تو جاي ثناست
كار كني نيز توي، كار كن
كار تو را نعمت باقي جزاست
كار درختان خور و بار است و برگ
كار تو تسبيح و نماز و دعاست
بر پي و بر راه دليلت برو
نيك دليلا كه تو را مصطفاست
غافل منشين كه از اين كار كرد
تو غرضي، ديگر يكسر هباست
بر ره دين‌رو كه سوي عاقلان
علت ناداني رادين شفاست
جان تو بي‌علم خري لاغر است
علم تو را آب و شريعت چراست
جان تو بي‌علم چه باشد؟ سرب
دين كندت زر كه دين كيمياست
زارزوي حسي پرهيز كن
آرزو ايرا كه يكي اژدهاست
عز و بقا را به شريعت بخر
كاين دو بهائي و شريعت بهاست
عقل عطاي است تو را از خداي
بر تن تو واجب دين زين عطاست
آنكه به دين اندر نايد خر است
گرچه مر او را به ستوري رضاست
راه سوي دينت نمايد خرد
از پس دين رو كه مبارك عصاست
در ره دين جامهٔ طاعت بپوش
طاعت خوش نعمت و نيكو رداست
مر تن نعمت را طاعت سر است
نامهٔ نيكي را طاعت سحاست
طاعت بي علم نه طاعت بود
طاعت بي علم چو باد صباست
چون تو دو چيزي به تن و جان خويش
طاعت بر جان و تن تو دوتاست
علم و عمل ورز كه مردم به حشر
ز آتش جاويد بدين دو رهاست
بر سخن حجت مگزين سخن
زانكه خرد با سخنش آشناست
گفتهٔ او بر تن حكمت سراست
چشم خرد را سخنش توتياست
ديبهٔ رومي است سخن‌هاي او
گر سخن شهره كسائي كساست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد