قصيده شماره ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۵

۳۳ بازديد


هر كه گويد كه چرخ بي‌كار است
پيش جانش ز جهل ديوار است
كس نديد، اي پسر، نه نيز شنيد
هيچ گردنده‌اي كه بي‌كار است
چون نكو ننگري كه چرخ به روز
چون چو نيل است و شب چو گلزار است؟
بود و باشد چه چيز و هست چه چيز؟
زين اگر بررسي سزاوار است
اصل بسيار اگر يكي است به عقل
پس چرا خود يكي نه بسيار است؟
وان كزو روشني پديد آيد
روشن و گرد گرد و نوار است
چونكه برهان همي نگويد راست
علم برهان چو خط پرگار است
جنبش ما چرا كه مختلف است؟
جنبش چرخ چونكه هموار است؟
اصل جنبش چرا نگوئي چيست؟
چون نجوئي كه اين چه كاچار است؟
خاك خوار است رستني، زان است
كايستاده چنين نگونسار است
جانور نيست به آن نگونساري
لاجرم زنده و گياخوار است
وين كه سر سوي آسمان دارد
باز بر هر سه مير و سالار است
مر تو را بر چهارمين درجه
كه نشانده‌است و اين چه بازار است؟
زير دستانت چونكه بي‌خرد اند؟
چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟
با همه آلتي كه حيوان راست
مر تو را با سخن خرد يار است
مر تو را نزد آن كه‌ت اينها داد
نه همانا كه هيچ كردار است؟
كار كردي و خورد، چون خر خويش
پس تو را هوش و عقل چه بكار است؟
اي پسر، ننگري كه عقل و سخن
چون بر اين خلق سر به سر بار است؟
عقل بار است بر كسي كه به عقل
گربزو جلد و دزد و طرار است
رش و سنگ كم و ترازوي كژ
همه تدبير مرد غدار است
عقل در دست اين نفايه گروه
چون نكو بنگري گرفتار است
گاو خاموش نزد مرد خرد
به از آن ژاژخاي صد بار است
گرگ درنده گرچه كشتني است
بهتر از مردم ستمگار است
از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمگاره سخت دشوار است
گرگ مال و ضياع تو نخورد
گرگ صعب تو مير و بندار است
نزد هر كس به قدر و قيمت اوي
مر خرد را محل و مقدار است
هم بر آن سان كه بار بر دو درخت
بر يكي ميوه بر يكي خار است
همچنان كز نم هوا به بهار
شوره گلزار و باغ گلزار است
دزد اگر عقل را به دزدي برد
لاجرم چون عقاب بر دار است
تو به پيش خرد ازان خواري
كه خرد پيشت، اي پسر، خوار است
مر خرد را به علم ياري ده
كه خرد علم را خريدار است
نيك و بد زان برو پديد آيد
كه خرد چون سپيد طومار است
از بدان بد شود ز نيكان نيك
داند اين مايه هر كه هشيار است
عقل نيكي پذير اگر در تو
بد شود بر تو زين سخن عار است
مخورانش مگر كه علم و هنر
هم از اكنون كه زار و نا هار است
اندرو پود علم و نيكي باف
كو مرين هر دو پود را تار است
طاعت و علم راه جنت اوست
جهل و عصيانت رهبر نار است
خوي نيكو و داد را بلفنج
كين دو سيرت ز خوي احرار است
خوي نيكو و داد در امت
اثر مصطفاي مختار است
بر ره راستان و نيكان رو
كه جهان پر خسان و اشرار است
داد كن كز ستم به رنج رسي
در جهان اين سخن پديدار است
جز ز بيداد طبع بر طبعي
نيست تيمار هر كه بيمار است
هر كه نازاردت ميازارش
كه بهين بهان كم‌آزار است
بد كنش بد بجاي خويش كند
هم برو فعل زشت او مار است
كار فردا به عدل خواهد بود
گرچه امروز كار باوار است
صاحب الغار خويش دين را دان
كه تنت غار و جانت در غار است
بفگن از جان و تن به طاعت و علم
بار عصيان كه بر تو انبار است
خيره خروار زير بار مخسپ
چون گنه بر تنت به خروار است
چند غره شوي به فرداها
گر نه با خويشتنت پيكار است؟
زود دي گشته گير فردا را
كه نه برگشت چرخ مسمار است
خويشتن را به طاعت اندر ياب
اگر از خويشتنت تيمار است
پند بپذير و بفگن از تن بار
گر سوي جانت پند را بار است
به دل پاك برنويس اين شعر
كه به پاكي چو در شهوار است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد