دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۴۲ بازديد
اكنون با سر حكايت و كار خود شوم، از خندان تاشميران سه فرسنگ بيابانكي است همه سنگلاخ و آن قصه ولايت طارم است و به كنار شهر قلعه اي بلند بنيادش برسنگ خاره نهاده است سه ديوار در گرد او كشيده و كاريزي به ميان قلعه قلعه فرو بريده تا كنار رودخانه كه از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولايت در آن قلعه هستند تا كسي بيراهي و سركشي نتواند كرد و گفتند آن امير را قلعه هاي بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمني تمام باشد چنان كه در ولايت او كسي نتواند كه از كسي چيزي بستاند و مردمان كه در ولايت وي به مسجد آدينه روند همه كفشها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ كس آن كسان را نبرد و اين امير نام خود را بر كاغذ چنين نويسد كه مرزبان الديلم خيل جيلان ابوصالح مولي اميرالمومنين و نامش جستان ابراهيم است.
در شميران مردي نيك ديدم از دربند بود نامش ابوالفضل خليفه بن علي الفلسوف. مردي اهل بود و با ما كرامتها كرد و كرمها نمود و با هم بحثها كرديم و دوستي افتاد ميان ما. مرا گفت چه عزم داري. گفتم سفر قبله را نيت كرده ام، گفت حاجت من آنست كه به وقت مراجعت گذر بر اينجا كني تا تو را باز ببينم.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد