دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۵ بازديد
چهاردهم ربيع الاول از تبريز روانه شديم به راه مرند و با لشكري از آن امير و هسودان تا خوي بشديم و از آن جا با رسولي برفتم تا بركري و از خوي تا بركري سي فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادي الاول آن جا رسيديم و از آن جا به وان وسطان رسيديم.
در بازار آن جا گوشت خوك همچنان كه گوشت گوسفند ميفروختند و زنان و مردان ايشان بر دكانها نشسته شراب ميخوردند بي تحاشي و از آن جا به شهر اخلاط رسيدم هيژدهم جمادي الاول و اين شهر سرحد مسلمانان و ارمنيان است و از بركري تا اينجا نوزده فرسنگ است و آن جا اميري بود او را نصرالدوله گفتندي عمرش زيادت از صد سال بود پسران بسيار داشت هر يكي را ولايتي داده بود و در اين شهر اخلاط به سه زبان سخن گويند تازي و پارسي و ارمني و ظن من آن بود كه اخلاط بدين سبب نام آن شهر نهادهاند و معامله به پول باشد و رطل ايشان سيصد درم باشد.
بيستم جمادي الاول از آن جا برفتم و به رباطي رسيدم برف و سرمايي عظيم بود و در صحرايي در پيش شهر مقداري راه چوبي به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب ميروند.
از آن جا به شهر بطليس رسيدم به دره اي در نهاده بود. آن جا عسل خريديم صد من به يك دينار برآمده بود به آن حساب كه به ما بفروختند و گفتند در اين شهر كس باشد كه او را در يك سال سيصد چهارصد خيك عسل حاصل شود. و از آن جا برفتيم قلعه اي ديديم كه آن راقف انظر ميگفتند. يعني بايست بنگر.
از آن جا بگذشتم، به جايي رسيدم كه آن جا مسجدي بود ميگفتند كه اويس قرني قدس الله روحه ساخته است. و در آن حدد مردم را ديدم كه در كوه ميگرديدند و چوبي چون درخت سرو ميبريدند.
پرسيدم كه از اين چه ميكنيد گفتند اين چوب را يك سر در آتش ميكنيم و از ديگر سر آن قطران بيرون ميآيد همه در چاه جمع ميكنيم و از آن چاه در ظروف ميكنيم و به اطراف ميبريم.
و اين ولايتها كه بعد از اخلاط ذكر كرده شد و اينجا مختصر كرديم از حساب ميافارقين باشد.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد