بخش ۱۰۹ - گفتن چهل قصه از كليله و دمنه با چهل نكته

۳۵ بازديد


بزرگ اميد چون گلبرگ بشكفت
چهل قصه به چل نكته فرو گفت
گاو شنزبه و شير
نخستين گفت كز خود بر حذر باش
چو گاو شنزبه زان شير جماش
نجاري بوزينه
هوا بشكن كزو ياري نيايد
كه از بوزينه نجاري نيايد
روباه و طبل
بتلبيس آن تواني خورد ازين راه
كزان طبل دريده خورد روباه
زاهد ممسك خرقه به دزد باخته
مكن تا در غمت نايد درازي
چو زاهد ممسكي در خرقه بازي
زاغ و مار
مخور در خانه كس هيچ زنهار
كه با تو آن كند كان زاغ با مار
مرغ ماهي خوار و خرچنگ
همان پاداش بيني وقت نيرنگ
كه ماهي خوار ديد از چنگ خرچنگ
خرگوش و شير
ربا خواري مكن اين پند بنيوش
كه با شير رباخور كرد خرگوش
سه ماهي و رستن يكي از شست
به خود كشتن توان زين خاكدان رست
چنانك آن پيرماهي زافت شست
سازش شغال و گرگ و زاغ بر كشتن شتر
شغال و گرگ و زاغ اين ساز كردند
كه از شخصي شتر سرباز كردند
طيطوي با موج دريا
به چاره كين توان جستن ز اعدا
چنان كان طيطوي از موج دريا
بط و سنگ پشت
بسا سر كز زبان زيرزمين رفت
كشف را با بطان فصلي چنين رفت
مرغ و كپي و كرم شب‌تاب
ز نااهلان همان بيني در اين بند
كه ديد آن ساده مرغ از كپيي چند
بازرگان دانا و بازرگان نادان
به حيلت مال مردم خورد نتوان
چو بازرگان دانا مال نادان
غوك و مار و راسو
چو بر دانا گشادي حيله را در
چو غوك ماركش در سر كني سر
موش آهن خوار و باز كودك بر
حيل بگذار و مشنو از حيل ساز
كه موش آهن خورد كودك برد باز
زن و نقاش چادر سوز
چو نقش حيله بر چادر نشاني
بدان نقاش چادر سوز ماني
طبيب نادان كه دارو را با زهر آميخت
ز دانا تن سلامت بهر گردد
علاج از دست نادان زهر گردد
كبوتر مطوقه و رهانيدن كبوتران از دام
به دانائي توان رستن ز ايام
چو آن مرغ نگارين رست از آن دام
هم عهدي زاغ و موش و آهو و سنگ پشت
مكن شوخي وفاداري در آموز
ز موش دام در زاغ دهن دوز
موش و زاهد و يافتن زر
مبريك جوز كشت كس به بي داد
كه موش از زاهد ارجو برد زر داد
گرگي كه از خوردن زه كمان جان داد
مشو مغرور چون گرگ كمان گير
كه بر دل چرخ ناگه مي‌زند تير
زاغ و بوم
رها كن كاين حمال محروم
نسازد با خرد چون زاغ با بوم
راندن خرگوش پيلان را از چشمه آب
مبين از خرد بيني خصم را خرد
ز پيلان بين كه خرگوش آب چون برد
گربه روزه دار با دارج و خرگوش
ز حرص و زرق بايد روي برتافت
ز روزه گربه روزي بين كه چون يافت
ربودن دزد گوسفند زاهد را بنام سگ
كسي كاين گربه باشد نقش بندش
نهد داغ سگي بر گوسپندش
شوهر و زن و دزد
ز فتنه در وفا كن روي در روي
چنان كز بيم دزد آن زن در آن شوي
ديو و دزد و زاهد
رهي چون باشد از خصمانت ناورد
چنان كز ديو و دزد آن پارسا مرد
زن و نجار و پدرزن
چه بايد چشم دل را تخته بردوخت
چو نجاري كه لوح از زن در آموخت
برگزيدن دختر موش نژاد موش را
اگر بد نيستي با بد مشو يار
چنان كان موش نسل آدمي خوار
بوزينه و سنگ پشت
به وا گشتن تواني زين طرف رست
كه كپي هم بدين فن زان كشف رست
فريفتن روباه خر را و به شير سپردن
چو خر غافل نبايد شد درين راه
كزين غفلت دل خر خورد روباه
زاهد نسيه انديش و كوزه شهد و روغن
حساب نسيه‌هاي كژ مينديش
چو زان حلواي نقد آن مرد درويش
كشتن زاهد راسوي امين را
به ار بر غدر آن زاهد كني پشت
كه راسوي امين را بيگنه كشت
كشتن كبوتر نر كبوتر ماده را
مزن بي‌پيش‌بيني بر كس انگشت
چنان كان نر كبوتر ماده را كشت
بريدن موش دام گربه را
به هشياري رهان خود را از اين غار
چو موش آن گربه را از دام تيمار
قبره با شاه و شاهزاده
برون پر تا نفرسائي درين بند
چو مرغ قبره زين قبه چند
شغال زاهد و سعايت جانوران پيش شير
به صدق ايمن تواني شد ز شمشير
چو آن زاهد شغال از خشم آن شير
سياح و زرگر و مار
تو نيكي كن مترس از خصم خونخوار
به نيكي برد جان سياح از آن مار
چهار بچه بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر
به قدر مرد شد روزي نهاده
ز بازرگان بچه تا شاهزاده
رفتن شير به شكار و شكار شدن بچه‌هاي او
به خونخواري مكن چنگال را تيز
كز اين بي‌بچه گشت آن شير خونريز
چو بر گفت اين سخن پير سخن‌سنج
دل خسرو حصاري شد بر اين گنج
پشيمان شد ز بدعتهاي بيداد
سراي عدل را نو كرد بنياد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد