بخش ۱۱۰ - حكمت و اندرز سرائي حكيم نظامي

۴۰ بازديد


دلا از روشني شمعي برافروز
ز شمع آتش پرستيدن بياموز
بيارا خاطر ار آتش‌پرستي
از آتش خانه خطر نشستي
من خاكي كزين محراب هيچم
چنو صد را به حكمت گوش پيچم
بسي دارم سخن كان دل پذيرد
چگويم چون كسم دامن نگيرد
منم دانسته در پرگار عالم
به تصريف و به نحو اسرار عالم
همه زيچ فلك جدول به جدول
به اصطرلاب حكمت كرده‌ام حل
كه پرسيد از من اسرار فلك را
كه معلومش نكردم يك به يك را
زسر تا پاي اين ديرينه گلشن
كنم گر گوش داري بر تو روشن
از آن نقطه كه خطش مختلف بود
نخستين جنبشي كامد الف بود
بدان خط چون دگر خط بست پرگار
بسيطي زان دوي آمد پديدار
سه خط چون كرد بر مركز محيطي
به جسم آماده شد شكل بسيطي
خط است آنگه بسيط آنگاه اجسام
كه ابعاد ثلثش كرده اندام
توان دانست عالم را به غايت
بدين ترتيب از اول تا نهايت
چو بر عقل اين نمونه گشت ظاهر
به يك تك ميدود ز اول به آخر
خدايست آنكه حد ظاهر ندارد
وجودش اول و آخر ندارد
خدابين شو كه پيش اهل بينش
تنگ باشد حجاب آفرينش
بدان خود را كه از راه معاني
خدا را داني ار خود را بداني
بدين نزديكيت آيينه در پيش
فلك چه بود بدان دوري مينديش
تو آن نوري كه چرخت طشت شمعست
نمودار دو عالم در تو جمعست
نظامي بيش از اين راز نهاني
مگو تا از حكايت وا نماني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد