دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۷ بازديد
تو كز عبرت بدين افسانه ماني
چه پنداري مگر افسانه خواني
درين افسانه شرطست اشك راندن
گلابي تلخ بر شيرين فشاندن
بحكم آنكه آن كم زندگاني
چو گل بر باد شد روز جواني
سبك رو چون بت قبچاق من بود
گمان افتاد خود كافاق من بود
همايون پيكري نغز و خردمند
فرستاده به من داراي در بند
پرندش درع و از درع آهنينتر
قباش از پيرهن تنگ آستينتر
سران را گوش بر مالش نهاده
مرا در همسري بالش نهاده
چو تركان گشته سوي كوچ محتاج
به تركي داده رختم را به تارج
اگر شد تركم از خرگه نهاني
خدايا ترك زادم را تو داني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد