يكي محرم ز نزديكان درگاه
فرو گفت اين حكايت جمله با شاه
كه فرهاد از غم شيرين چنان شد
كه در عالم حديثش داستان شد
دماغش را چنان سودا گرفته است
كزان سودا ره صحرا گرفته است
ز سوداي جمال آن دلافروز
برهنه پا و سر گردد شب و روز
دلم گويد به شيرين دردمند است
بدين آوازه آوازش بلند است
هراسي نز جوان دارد نه از پير
نه از شمشير ميترسد نه از تير
دلش زان ماه بي پيوند بينم
به آوازيش ازو خرسند بينم
ز بس كارد به ياد آن سيم تن را
فرامش كرده خواهد خويشتن را
كند هر هفته بر قصرش سلامي
شود راضي چو بنيوشد پيامي
ملك چون كرد گوش اين داستان را
هوس در دل فزود آن دلستان را
دو هم ميدان بهم بهتر گرانيد
دو بلبل بر گلي خوشتر سرانيد
چو نقدي را دو كس باشد خريدار
بهاي نقد بيش آيد پديدار
دل خسرو به نوعي شادمان شد
كه با او بيدلي هم داستان شد
به ديگر نوع غيرت برد بريار
كه صاحب غيرتش افزود در كار
در آن انديشه عاجز گشت رايش
به حكم آنكه در گل بود پايش
چو بر تن چيره گردد دردمندي
فرود آيد سهي سرو از بلندي
نشايد كرد خود را چاره كار
كه بيمار است راي مرد بيمار
سخن در تندرستي تندرست است
كه در سستي همه تدبير سست است
طبيب ار چند گيرد نبض پيوست
به بيماري به ديگر كس دهد دست
مبارك روزي از خوش روزگاران
نشسته بود شيرين پيش ياران
سخن ميرفتشان در هر نوردي
چنانك آيد ز هر گرمي و سردي
يكي عيش گذشته ياد ميكرد
بدان تاريخ دل را شاد ميكرد
يكي افسانه آينده ميخواند
كه شادي بيشتر خواهيم ازين راند
ز هر شيوه سخن كان دلنواز است
بگفتند آنچه وا گفتن دراز است
سخن چون شد مسلسل عاقبت كار
ستون بيستون آمد پديدار
به خنده گفت با ياران دلافروز
علم بر بيستون خواهم زد امروز
به بينم كاهنين بازوي فرهاد
چگونه سنگ ميبرد به پولاد
مگر زان سنگ و آهن روزگاري
به دلگرمي فتد بر من شراري
بفرمود اسب را زين بر نهادن
صبا را مهد زرين بر نهادن
نبود آن روز گلگون در وثاقش
بر اسبي ديگر افتاد اتفاقش
برون آمد چه گويم چون بهاري
به زيبائي چو يغمائي نگاري
روان شد نرگسان پر خواب گشته
چو صد خرمن گل سيراب گشته
بدان نازك تني و آبداري
چو مرغي بود در چابك سواري
چنان چابك نشين بود آن دلارام
كه برجستي به زين مقدار ده گام
ز نعلش بر صبا مسمار ميزد
زمين را چون فلك پرگار ميزد
چو آمد با نثار مشك و نسرين
بر آن كوه سنگين كوه سيمين
ز عكس روي آن خورشيد رخشان
ز لعل آن سنگها شد چون بدخشان
چو كوهي كوهكن را نزد خود خواند
وز آنجا كوه تن زي كوهكن راند
به ياد لعل او فرهاد جان كن
كننده كوه را چون مرد كان كن
ز يار سنگدل خرسنگ ميخورد
وليكن عربده با سنگ ميكرد
عيار دستبردش را در آن سنگ
ترازوئي نيامد راست در چنگ
به شخص كوه پيكر كوه ميكند
غمي در پيش چون كوه دماوند
درون سنگ از آن ميكند مادام
كه از سنگش برون ميآمد آن كام
رخ خارا به خون لعل ميشست
مگر در سنگ خارا لعل ميجست
چو از لعل لب شيرين خبر يافت
به سنگ خاره در گفتي گهر يافت
به دستش آهن از دل گرمتر گشت
به آهن سنگش از گل نرمتر گشت
به دستي سنگ را ميكند چون گل
به ديگر دست ميزد سنگ بر دل
دلش را عشق آن بت ميخراشيد
چو بت بودش چرا بت ميتراشيد
شكر لب داشت با خود ساغري شير
به دستش داد كاين بر ياد من گير
ستد شير از كف شيرين جوانمرد
به شيريني چه گويم چون شكر خورد
چو شيرين ساقيي باشد هم آغوش
نه شير ار زهر باشد هم شود نوش
چو عاشق مست گشت از جام باقي
ز مجلس عزم رفتن كرد ساقي
شد اندامش گران از زر كشيدن
فرو مانداسبش از گوهر كشيدن
نه اسب ار كوه زر بودي نديمش
سقط گشتي به زير كوه سيمش
چنين گويند كه اسب باد رفتار
سقط شد زير آن گنج گهربار
چو عاشق ديدكان معشوق چالاك
فرو خواهد فتاد از باد بر خاك
به گردن اسب را با شهسوارش
ز جا برداشت و آسان كرد كارش
به قصرش برد از انسان ناز پرورد
كه موئي بر تن شيرين نيازرد
نهادش بر بساط نوبتي گاه
به نوبت گاه خويش آمد دگر راه
همان آهنگري با خاره ميكرد
همان سنگي به آهن پاره ميكرد
شده بر كوه كوهي بر دل تنگ
سري بر سنگ ميزد بر سر سنگ
چو آهو سبزهاي بر كوه ديده
ز شورستان به گورستان رميده
چو شد پرداخته فرهاد را چنگ
ز صورت كاري ديوار آن سنگ
نياسودي ز وقت صبح تا شام
بريدي كوه بر ياد دلارام
به كوه انداختن بگشاد بازو
همي بريد سنگي بيترازو
به هر خارش كه با آن خاره كردي
يكي برج از حصارش پاره كردي
به هر زخمي ز پاي افكند كوهي
كز آن امد خلايق را شكوهي
به الماس مژه ياقوت ميسفت
ز حال خويشتن با كوه ميگفت
كه اي كوه ار چه داري سنگ خاره
جوانمردي كن و شو پارهپاره
ز بهر من تو لختي روي بخراش
به پيش زخم سنگينم سبك باش
وگرنه من به حق جان جانان
كه تا آندم كه باشد بر تنم جان
نياسايد تنم ز آزار با تو
كنم جان بر سر پيكار با تو
شبا هنگام كز صحراي اندوه
رسيدي آفتابش بر سر كوه
سياهي بر سپيدي نقش بستي
علم برخاستي سلطان نشستي
شدي نزديك آن صورت زماني
در آن سنگ از گهر جستي نشاني
زدي بر پاي آن صورت بسي بوس
بر آوردي ز عشقش ناله چون كوس
كه اي محراب چشم نقش بندان
دوا بخش درون دردمندان
بت سيمين تن سنگين دل من
به تو گمره شده مسكين دل من
تو در سنگي چو گوهر پاي بسته
من از سنگي چو گوهر دل شكسته
زماني پيش او بگريستي زار
پس از گريه نمودي عذر بسيار
وزان جا بر شدي بر پشته كوه
به پشت اندر گرفته بار اندوه
نظر كردي سوي قصر دلارام
به زاري گفتي اي سرو گلندام
جگر پالودهاي را دل برافروز
ز كار افتاده را كاري در آموز
مراد بي مرادي را روا كن
اميد نااميدي را وفا كن
تو خود دانم كه از من ياد ناري
كه ياري بهتر از من ياد داري
منم ياري كه بر يادت شب و روز
جهان سوزم به فرياد جهانسوز
تو را تا دل به خسرو شاد باشد
غريبي چون منت كي ياد باشد
نشسته شاد شيرين چون گل نو
شكر ريزان به ياد روي خسرو
فدا كرده چنين فرهاد مسكين
ز بهر جهان شيرين جان شيرين
اگر چه ناري اي بدر منيرم
پس از حجي و عمري در ضميرم
من از عشق تو اي شمع شب افروز
بدين روزم كه ميبيني بدين روز
در اين دهليزه تنگ آفريده
وجودي دارم از سنگ آفريده
مرا هم بخت بد دامن گرفتست
كه اين بدبختي اندر من گرفتست
اگر نه ز آهن و سنگ است رويم
وفا از سنگ و آهن چند جويم
مكن زين بيش خواري بر دل تنگ
غريبي را مكش چون مار در سنگ
ترا پهلوي فربه نيست ناياب
كه داري بر يكي پهلو دو قصاب
منم تنها چنين بر پشته مانده
ز ننگ لاغري ناكشته مانده
ز عشقت سوزم و ميسازم از دور
كه پروانه ندارد طاقت نور
از آن نزديك تو مي نايد اين خاك
كه باشد كار نزديكان خطرناك
به حق آنكه ياري حق شناسم
كه جز كشتن منه بر سر سپاسم
مگر كز بند غم بازم رهاني
كه مردن به مرا زين زندگاني
به روز من ستاره بر ميا ياد
به بخت من كس از مادر مزاياد
مرا مادر دعا كرد است گوئي
كه از تو دور بادا هر چه جوئي
اگر در تيغ دوران زحمتي هست
چرا برد تو را ناخن مرا دست
و گر بيميل شد پستان گردون
چرا بخشد ترا شير و مرا خون
بدان شيري كه اول مادرت داد
كه چون از جوي من شيري خوري شاد
كني يادم به شير شكرآلود
كه دارد تشنه را شير و شكر سود
به شيري چون شبانان دست گيرم
كه در عشق تو چون طفلي به شيرم
به ياد آرم چو شير خوشگواران
فراموشم مكن چون شيرخواران
گرم شيرينيي ندهي ز جامت
دهان شيرين همي دارم به نامت
چو كس جز تو ندارم يار و غمخوار
مرا بييار و بي غمخوار مگذار
زبانتر كن بخوان اين خشك لب را
به روز روشن آر اين تيره شب را
به دانگي گر چه هستم با تو درويش
توانگر وار جان را ميكشم پيش
ز دولتمندي درويش باشد
كه بيسرمايه سودانديش باشد
مسوز آن دل كه دلدارش تو باشي
ز گيتي چاره كارش تو باشي
چو در خوبي غريب افتادي اي ماه
غريبان را فرو مگذار در راه
تو كه امروز از غريبي بي نصيبي
بترس از محنت روز غريبي
طمع در زندگاني بسته بودم
اميد اندر جواني بسته بودم
از آن هر دو كنون نوميد گشتم
بلا را خانه جاويد گشتم
دريغا هر چه در عالم رفيق است
ترا تا وقت سختي هم طريق است
گه سختي تن آساني پذيرند
تو گوئي دست و ايشان پاي گيرند
مخور خونم كه خون خوردم ز بهرت
غريبم آخر اي من خاك شهرت
چه بد كردم كه با من كينهجوئي
بد افتد گر بدي كردم نگوئي
خيالت را پرستشها نمودم
و گر جرمي جز اين دارم جهودم
مكن با يار يكدل بيوفائي
كه كس با كس نكرد اين ناخدائي
اگر بادم تو نيز اي سرو آزاد
سري چون بيد درجنبان به اين باد
و گر خاكم تو اي گنج خطرناك
زيارت خانهاي بر ساز ازين خاك
اگر نگذاري اي شمع طرازم
كه پيهي در چراغت ميگدارم
چنانم كش كه دور از آستانت
رميمي باشم از دست استخوانت
منم دراجه مرغان شب خيز
همه شب مونسم مرغ شبآويز
شبي خواهم كه بيني زاريم را
سحرخيزي و شب بيداريم را
گر از پولاد داري دل نه از سنگ
ببخشائي بر اين مجروح دلتنگ
كشم هر لحظه جوري نونو از تو
به يك جو بر تو اي من جوجو از تو
من افتاده چنين چون گاو رنجور
تو ميبيني خرك ميراني از دور
كرم زين بيش كن با مرده خويش
مكن بيداد بر دل برده خويش
حقيقت دان مجازي نيست اين كار
بكارآيم كه بازي نيست اين كار
من اندر دست تو چون كاه پستم
وگرنه كوه عاجز شد ز دستم
چو من در زور دست از كوه بيشم
چه باشد لشگري چون كوه پيشم
اگر من تيغ بر حيوان كنم تيز
نه شبديزم جوي سنجد نه پرويز
زپرويز و ز شيرين و زفرهاد
همه در حرف پنجيم اي پريراد
چرا چون نام هر يك پنج حرفست
به بردن پنجه خسرو شگرفست
ندانم خصم را غالبتر از خويش
كه در مغلوب و غالب نام من بيش
وليك ادبار خود را ميشناسم
وز اقبال مخالف ميهراسم
هر ادباري عجب در راه دارم
كه مقبل تر كسي بدخواه دارم
مبادا كس و گر چه شاه باشد
كه او را مقبلي بدخواه باشد
از آن ترسم كه در پيكار اين كوه
گرو بر خصم ماند بر من اندوه
مرا آنكس كه اين پيكار فرمود
طلب كار هلاك جان من بود
در اين سختي مرا شد مردن آسان
كه جان در غصه دارم در جان
مرا در عاشقي كاري است مشكل
كه دل بر سنگ بستم سنگ بر دل
حقيقت دان مجازي نيست اين كار
بكار آيم كه بازي نيست اين كار
توان خود را به سختي سنگدل كرد
بدين سختي نه كاهن را خجل كرد
مرا عشقت چو موم زرد سوزد
دلم بر خويشتن زين درد سوزد
مرا گر نقره و زر نيست دربار
كه در پايت كشم خروار خروار
رخ زردم كند در اشگباري
گهي زر كوبي و گه نقره كاري
ز سوداي تو اي شمع جهانتاب
نه در بيداري آسودهام نه در خواب
اگر بيدارم انده بايدم خورد
و گر در خوابم افزون باشدم درد
چو در بيداري و خواب اينچنينم
پناهي به ز تو خود را نه بينم
بيا كز مردمي جان بر تو ريزم
نه ديوم كاخر از مردم گريزم
كسي دربند مردم چون نباشد
كه او از سنگ مردم ميتراشد
تراشم سنگ و اين پنهانيم نيست
كه در پيش است در پيشانيم نيست
كسي را روبرو از خلق بخت است
كه چون آيينه پيشانيش سخت است
بر آن كس چون ببخشد نشو خاكي
كه دارد چون بنفشه شرمناكي
ز بيشرمي كسي كو شوخ ديدهاست
چو نرگس با كلاه زر كشيدهاست
جهان را نيست كردي پستر از من
نه بيني هيچكس بي كستر از من
نه چندان دوستي دارم دلاويز
كه گر روزي بيفتم گويدم خيز
نه چندانم كسي در خيل پيداست
كه گر ميرم كند بالين من راست
منم تنها در اين اندوه و جاني
فداكرده سري بر آستاني
اگر صد سال در چاهي نشينم
كسي جز آه خود بالا نه بينم
و گر گردم به كوه و دشت صد سال
به جز سايه كسم نايد به دنبال
چه سگ جانم كه با اين دردناكي
چو سگداران دوم خوني و خاكي
سگان را در جهان جاي و مرا نه
گيا را بر زمين پاي و مرا نه
پلنگان را به كوهستان پناهست
نهنگان را به دريا جايگاهست
من بيسنگ خاكي مانده دلتنگ
نه در خاكم در آسايش نه در سنگ
چو بر خاكم نبود از غم جدائي
شوم در خاك تا يابم رهائي
مبادا كس بدين بيخانماني
بدين تلخي چه بايد زندگاني
به تو باد هلاكم ميدواند
خطا گفتم كه خاكم ميدواند
چو تو هستي نگويم كيستم من
ده آن تست در ده چيستم من
نشايد گفت من هستم تو هستي
كه آنگه لازم آيد خودپرستي
به رفتن باز ميكوشم چه سوداست
نيابم ره كه پيشاهنگ دود است
درين منزل كه پاي از پويه فرسود
رسيدن دير ميبينم شدن زود
به رفتن مركبم بس تيزگام است
ندانم جام آرامم كدام است
چو از غم نيستم يك لحظه آزاد
نخواهم هيچ كس را در جهان شاد
دلا داني كه دانايان چه گفتند
در آن دريا كه در عقل سفتند
كسي كو را بود در طبع سستي
نخواهد هيچ كس را تندرستي
مرا عشق از كجا در خورد باشد
كه بر موئي هزاران درد باشد
بدين بي روغني مغز دماغم
غم دل بين كه سوزد چون چراغم
ز من خاكستري مانده درين درد
به خاكستر توان آتش نهان كرد
منم خاكي چو باد از جاي رفته
نشاط از دست و زور از پاي رفته
اگر پائي بدست آرم دگربار
به دامن در كشم چون نقش ديوار
چو نقطه زير پرگار آورم روي
شوم در نقش ديوار آورم روي
به صد ديوار سنگين پيش و پس را
ببندم تا نه بينم نقش كس را
نبندم دل دگر در صورت كس
از اين صورت پرستيدن مرا بس
چو زين صورت حديثي چند راندي
دل مسكين بر آن صورت فشاندي
چو شب روي از ولايت در كشيدي
سپاه روز رايت بر كشيدي
دگر بار آن قيامت روز شبخيز
به زخم كوه كردي تيشه را تيز
به شب تا روزگوهر بار بودي
به روزش سنگ سفتن كار بودي
ز بس سنگ وز بس گوهر كه ميريخت
دماغش سنگ با گوهر برآميخت
به گرد عالم از فرهاد رنجور
حديث كوه كندن گشت مشهور
ز هر بقعه شدندي سنگ سايان
به ماندندي در او انگشت خايان
ز سنگ و آهنش حيران شدندي
در آن سرگشته سرگردان شدندي
سراينده چنين افكند بنياد
كه چون در عشق شيرين مرد فرهاد
دل شيرين به درد آمد ز داغش
كه مرغي نازنين گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جويباري
بسي بگريست چون ابر بهاري
به رسم مهترانش حله بر بست
به خاكش داد و آمد باد در دست
ز خاكش گنبدي عالي برافراخت
وز آن گنبد زيارتخانهاي ساخت
خبر دادند خسرو را چپ و راست
كه از ره زحمت آن خار برخاست
پشيمان گشت شاه از كرده خويش
وز آن آزار گشت آزرده خويش
در انديشيد و بود انديشه را جاي
كه باد افراه را چون دارد او پاي
كسي كو با كسي بدساز گردد
به دو روزي همان بد باز گردد
در اين غم روز و شب انديشه ميكرد
وزين انديشه هم روزي قفا خورد
دبير خاص را نزديك خود خواند
كه بركاغذ جواهر داند افشاند
گلشن فرمود در شكر سرشتن
به شيرين نامه شيرين نوشتن
نخستين پيكر آن نقش دلبند
تو لا كرده بر نام خداوند
بنام روشنائي بخش بينش
كه روشن چشم ازو گشت آفرينش
پديد آرنده انسي و جاني
اثرهاي زميني و آسماني
فلك را كرده گردان بر سر خاك
زمين را كرده گردشگاه افلاك
پس از نام خدا و نام پاكان
برآورده حديث دردناكان
كه شاه نيكوان شيرين دلبند
كه خوانندش شكرخايان شكرخند
شنيدم كز پي ياري هوسناك
به مانم نوبتي زد بر سر خاك
ز سنبل كرد بر گل مشك بيزي
ز نرگس بر سمن سيماب ريزي
دو تا كرد از غمش سرو روان را
به نيلوفر بدل كرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بر بست
رطبها را به زخم استخوان خست
به لاله تخته گل را تراشيد
به لولو گوشه مه را خراشيد
پرند ماه را پيوند بگشاد
ز رخ برقع ز گيسو بند بگشاد
جهان را سوخت از فرياد كردن
به زاري دوستان را ياد كردن
چنين آيد ز ياران شرط ياري
همين باشد نشان دوستداري
بر آن حمال كوهافكن ببخشود
به سر زانو به زانو كوه پيمود
غريبي كشته بيش ار زد فغاني
جهان گو تا بر او گريد جهاني
بدينسان عاشقي در غم بميرد؟
چنو باد آنكه زو عبرت نگيرد
حساب از كار او دورست ما را
دل از بهر تو رنجورست ما را
چو دانم سخت رنجيدي ز مرگش
كه مرد و هم نميگوئي به تركش
چرا بايستش اول كشتن از درد
چو كشتي چند خواهي اندهش خورد
غمش ميخور كه خونش هم تو خوردي
عزيزش كن كه خوارش هم تو كردي
اگر صدسال بر خاكش نشيني
ازو خاكيتري كس را نبيني
چو خاك ارصد جگر داري به دستي
نيابي مثل او شيرين پرستي
وليكن چون ندارد گريه سودي
چه بايد بي كباب انگيخت دودي
به غم خوردن نكردي هيچ تقصير
چه شايد كرد با تاراج تقدير
بنا بر مرگ دارد زندگاني
نخواهد زيستن كس جاوداني
تو روزي او ستارهاي دلافروز
فرو ميرد ستاره چون شود روز
تو صبحي او چراغ ار دل پذيرد
چراغ آن به كه پيش از صبح ميرد
تو هستي شمع و او پروانه مست
چو شمع آيد رود پروانه از دست
تو باغي و او گياهي كز تو خيزد
گياه آن به كه هم در باغ ريزد
تو آتش طبعي او عود بلاكش
بسوزد عود چون بفروزد آتش
اگر مرغي پريد از گلستانت
پرستد نسر طاير ز آسمانت
و گر شد قطرهاي آب از سبويت
بسا دجله كه سر دارد به جويت
چو ماند بدر گوبشكن هلالي
چو خوبي هست ازو كم گير خالي
اگر فرهاد شد شيرين بماناد
چه باك از زرد گل نسرين بماناد
نويسنده چو از نامه به پرداخت
زمين بوسيد و پيش خسرو انداخت
به قاصد داد خسرو نامه را زود
ستد قاصد ببرد آنجا كه فرمود
چو شيرين ديد كامد نامه شاه
رخ از شادي فروزان كرد چون ماه
سه جا بوسيد و مهر نامه برداشت
و زو يك حرف را ناخوانده نگذاشت
جگرها ديد مشك اندود كرده
طبرزدهاي زهرآلود كرده
قصبهائي در او پيچيده صد مار
رطبهائي در او پوشيده صد خار
همه مقراضههاي پرنيان پوش
همه زهرابهاي خوشتر از نوش
نه صبر آن كه اين شريت بنوشد
نه جاي آنكه از تندي بجوشد
به سختي و به رنج آن رنج و سختي
فرو خورد از سر بيدار بختي
جهان سالار خسرو هر زماني
به چربي جستي از شيرين نشاني
هزارش بيشتر صاحب خبر بود
كه هر يك بر سر كاري دگر بود
گر انگشتي زدي بر بيني آن ماه
ملك را يك به يك كردندي آگاه
در آن مدت كه شد فرهاد را ديد
نه كوه آن قلعه پولاد را ديد
خبر دادند سالار جهان را
كه چون فرهاد ديد آن دلستان را
در آمد زور دستش را شكوهي
به هر زخمي ز پاي افكند كوهي
از آن ساعت نشاطي در گرفته است
ز سنگ آيين سختي بر گفته است
بدان آهن كه او سنگ آزمون كرد
تواند بيستون را بيستون كرد
كلنگي ميزند چون شير جنگي
كلنگي نه كه آن باشد كلنگي
بچربد روبه ار چربيش باشد
و گر با گرگ هم چربيش باشد
چو از دينار جورا بيشتر بار
ترازو سر به گرداند ز دينار
اگر ماند بدين قوت يكي ماه
ز پشت كوه بيرون آورد راه
ملك بيسنگ شد زان سنگ سفتن
كه بايستش به ترك لعل گفتن
به پرسش گفت با پيران هشيار
چه بايد ساختن تدبير اين كار
چنين گفتند پيران خردمند
كه گر خواهي كه آسان گردد اين مجد
فرو كن قاصدي را كز سر راه
بدو گويد كه شيرين مرد ناگاه
مگر يك چندي افتد دستش از كار
درنگي در حساب آيد پديدار
طلب كردند نافرجام گويي
گره پيشانيي دلتنگ رويي
چو قصاب از غضب خوني نشاني
چو نفاط از بروت آتش فشاني
سخنهاي بدش تعليم كردند
به زر وعده به آهن بيم كردند
فرستادند سوي بي ستونش
شده بر ناحفاظي رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را ديد
به دستش دشنه پولاد را ديد
بسان شير وحشي جسته از بند
چو پيل مست گشته كوه ميكند
دلش در كار شيرين گرم گشته
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش كه در جان و جگر داشت
نه از خويش و نه از عالم خبر داشت
به ياد روي شيرين بيت ميگفت
چو آتش تيشه ميزد كوه ميسفت
سوي فرهاد رفت آن سنگدل مرد
زبان بگشاد و خود را تنگدل كرد
كه اي نادان غافل در چكاري
چرا عمري به غفلت ميگذاري
بگفتا بر نشاط نام ياري
كنم زينسان كه بيني دستكاري
چه يار آن يار كو شيرين زبانست
مرا صد بار شيرينتر ز جانست
چو مرد ترش روي تلخ گفتار
دم شيرين ز شيرين ديد در كار
بر آورد از سر حسرت يكي باد
كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد
دريغا آن چنان سرو شغبناك
ز باد مرگ چون افتاد بر خاك
ز خاكش عنبر افشاندند بر ماه
به آب ديده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند
سپردندش به خاك و باز گشتند
در و هر لحظه تيغي چند ميبست
به رويش در دريغي چند ميبست
چو گفت آن زلف و آن خال اي دريغا
زبانش چون نشد لال اي دريغا
كسي را دل دهد كين راز گويد؟
نه بيند ور به بيند باز گويد
چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد
ز طاق كوه چون كوهي در افتاد
برآورد از جگر آهي چنان سرد
كه گفتي دور باشي بر جگر خورد
به زاري گفت كاوخ رنج بردم
نديده راحتي در رنج مردم
اگر صد گوسفند آيد فرا پيش
برد گرگ از گله قربان درويش
چه خوش گفت آن گلابي با گلستان
كه هر چت باز بايد داد مستان
فرو رفته به خاك آن سرو چالاك
چرا بر سر نريزم هر زمان خاك
ز گلبن ريخته گلبرگ خندان
چرا بر من نگردد باغ زندان
پريده از چمن كبك بهاري
چرا چون ابر نخروشم به زاري
فرو مرده چراغ عالم افروز
چرا روزم نگردد شب بدين روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست
مهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شيرين در عدم خواهم رسيدن
به يك تك تا عدم خواهم دويدن
صلاي درد شيرين در جهان داد
زمين بر ياد او بوسيد و جان داد
زمانه خود جز اين كاري نداند
كه اندوهي دهد جاني ستاند
چو كار افتاده گردد بينوائي
درش در گيرد از هر سو بلائي
به هر شاخ گلي كو در زند چنگ
به جاي گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلي بيبهر گردد
كه در كامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آيد از شوريدن بخت
كه بربايد گرفتش زين جهان رخت
عنان عمر ازينسان در نشيب است
جواني را چنين پا در ركيب است
كسي يابد ز دوران رستگاري
كه بردارد عمارت زين عماري
مسيحاوار در ديري نشيند
كه با چندان چراغش كس نبيند
جهان ديو است و وقت ديو بستن
به خوشخوئي توان زين ديو رستن
مكن دوزخ به خود بر خوي بد را
بهشت ديگران كن خوي خود را
چو دارد خوي تو مردم سرشتي
هم اينجا و هم آنجا در بهشتي
مخسب اي ديده چندين غافل و مست
چو بيداران برآور در جهان دست
كه چندان خفت خواهي در دل خاك
كه فرموشت كند دوران افلاك
بدين پنجاه ساله حقه بازي
بدين يك مهره گل تا چند نازي
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است
سرش برنه كه هم ناپايدار است
نشايد آهنين تر بودن از سنگ
ببين تاريك چون ريزد به فرسنگ
زمين نطعيست ريگش چون نريزد
كه بر نطعي چنين جز خون نريزد
بسا خونا كه شد بر خاك اين دشت
سياووشي نرست از زير اين طشت
هر آن ذره كه آرد تند بادي
فريدوني بود يا كيقبادي
كفي گل در همه روي زمي نيست
كه بر وي خون چندين آدمي نيست
كه ميداند كه اين دير كهن سال
چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوري گيرد از سر
چو آن دوران شد آرد دور ديگر
نماند كس كه بيند دور او را
بدان تا در نيابد غور او را
به روزي چند با دوران دويدن
چه شايد ديدن و چتوان شنيدن
ز جور و عدل در هر دور سازيست
درو داننده را پوشيده رازي است
نميخواهي كه بيني جور بر جور
نبايد گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقي شد تند زنهار
بدين ابلق عنان خويش مسپار
به صد فن گر نمائي ذوفنوني
نشايد برد ازين ابلق حروني
چو گربه خويشتن تا كي پرستي
بيفكن از بغل گربه كه رستي
فلك چندان كه ديگ خاك را پخت
نرفت از خوي او خامي چو كيمخت
قمارستان چرخ نيم خايه
بسي پرمايه را بردست مايه
عروس خاك اگر بدر منيرست
به دست باد كن امرش كه پيرست
مگر خسفي كه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاك را داد
گر آن باد آيد و گر نايد امروز
تو بر بادي چنين مشعل ميفروز
در اين يك مشت خاك اي خاك در مشت
گر افروزي چراغ از هر ده انگشت
نشد ممكن كه اين خاك خطرناك
بر انگشت بريده بر كند خاك
تو بياندام ازين اندام سستي
كه گاهي رخنه دارد گه درستي
فرود افتادن آسان باشد از بام
اگر در ره نباشد عذر اندام
نه بيني مرد بياندام در خواب
نرنجد گر فتد صد تير پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن نديده
كه ما زين نه ترنج نارسيده
چو يوسف زين ترنج ار سر نتابي
چو نارنج از زليخا زخم يابي
سحر گه مست شو سنگي برانداز
ز نارنج و ترنج اين خوان بپرداز
برون افكن بنه زيندار نه در
مگر كايمن شوي زين مار نه سر
نفس كو خواجه تاش زندگاني است
ز ما پرورده باد خزاني است
اگر يك دم زني بيعشق مرده است
كه بر ما يك به يك دمها شمرده است
به بايد عشق را فرهاد بودن
پس آن گاهي به مردن شاد بودن
مهندس دسته پولاد تيشه
ز چوب نارتر كردي هميشه
ز بهر آنكه باشد دستگيرش
به دست اندر بود فرمان پذيرش
چو بشنيد اين سخنهاي جگرتاب
فراز كوه كرد آن تيشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاك
چنين گويند خاكي بود نمناك
از آن دسته بر آمد شوشه نار
درختي گشت و بار آورد بسيار
از آن شوشه كنون گر ناريابي
دواي درد هر بيماريابي
نظامي گر نديد آن ناربن را
به دفتر در چنين خواند اين سخن را
چو خسرو نامه شيرين فرو خواند
از آن شيرين سخن عاجز فرو ماند
به خود گفتا جوابست اين نه جنگ است
كلوخانداز را پاداش سنگست
جواب آنچه بايستش دريدن
شنيدم آنچه ميبايد شنيدن
دگر باره شد از شيرين شكرخواه
كه غوغاي مگس برخاست از راه
ز كار آشوبي مريم بر آسود
رطب بياستخوان شد شمع بي دود
چو مريم كرد دست از جشن كوتاه
جهان چون جشن مريم گشت بر شاه
چو دشمن شد همه كاري به كامست
يكي آب از پس دشمن تمام است
به شيرين چند چربيها فرستاد
به روغن نرم كرد آهن ز پولاد
بت فرمانبرش فرمان پذيرفت
كه دردي داشت كان درمان پذيرفت
به خسرو پيش از آنش بود پندار
كزان نيكوترش باشد طلب كار
فرستد مهد و در كاوينش آورد
به مهد خود عروس آيينش آرد
به دفترها عتاب آغاز ميكرد
عتابش بيش ميشد ناز ميكرد
متاع نيكوي بر كار ميديد
بها ميكرد چون بازار ميديد
متاع از مشتري يابد روائي
به ديده قدر گيرد روشنائي
ز بهر سود خود اين پند بنيوش
متاعي كان بنخرند از تو مفروش
در آن ديدست دولت سودمندي
كه چون يابي روائي در نبندي
ملك دم داد و شيرين دم نميخورد
ز ناز خويش موئي كم نميكرد
چو عاجز گشت از آن ناز به خروار
نهاد انديشه را بر چاره كار
كه ياري مهربان آرد فرا چنگ
به رهواري همي راند خر لنگ
سرو كاري ز بهر خويش گيرد
سر از كاري دگر در پيش گيرد
ز هر قومي حكايت باز ميجست
نگيرد مرد زيرك كار خود سست
در انديش اي حكيم از كار ايام
كه پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضايع ار نيك است اگر دون
كمر بسته بدين كار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد
به شيرين آن چنان تلخي فرستاد
چنان افتاد تقدير الهي
كه بر مريم سر آمد پادشاهي
چنين گويند شيرين تلخ زهري
به خوردش داد از آن كو خورد بهري
و گرمي راست خواهي بگذر از زهر
به زهرآلود همت بردش از دهر
به همت هندوان چون بر ستيزند
ز شاخ خشك برگتر بريزند
فسون سازان كه از مه مهره سازند
به چشم افساي همت حقه بازند
چو مريم روزه مريم نگه داشت
دهان در بست از آن شكر كه شه داشت
برست از چنگ مريم شاه عالم
چنانك آبستنان از چنگ مريم
درخت مريمش چون از بر افتاد
ز غم شد چون درخت مريم آزاد
وليك از بهر جاه و احترامش
ز ماتم داشت آييني تمامش
نرفت از حرمتش بر تخت ماهي
نپوشيد از سلبها جز سياهي
چو شيرين را خبر دادند ازين كار
همش گل در حساب افتاد هم خار
به نوعي شادمان گشت از هلاكش
كه رست از رشك بردن جان پاكش
به ديگر نوع غمگين گشت و دلسوز
كه عاقل بود و ميترسيد از آن روز
ز بهر خاطر خسرو يكي ماه
ز شادي كرد دست خويش كوتاه
پس از ماهي كه خار از ريش برخاست
جهان را اين غبار از پيش برخاست
دلش تخم هوس فرمود كشتن
جواب نامه خسرو نوشتن
سخنهائي كه او را بود در دل
فشاند از طيرگي چون دانه در گل
نويسنده چو بر كاغذ قلم زد
به ترتيب آن سخنها را رقم زد
سخن را از حلاوت كرد چون قند
سرآغاز سخن را داد پيوند
بنام پادشاه پادشاهان
گناه آمرز مشتي عذرخواهان
خداوندي كه مار كار سازست
ز ما و خدمت ما بينيازست
نه پيكر خالق پيكرنگاران
به حيرت زين شمار اختر شماران
زمين تا آسمان خورشيد تا ماه
به تركستان فضلش هندوي راه
دهد بي حق خدمت خلق را قوت
نگارد بيقلم در سنگ ياقوت
ز مرغ و مور در دريا و در كوه
نماند جاودان كس را در اندوه
گه نعمت دهد نقصان پذيري
كند هنگام حيرت دستگيري
چو از شكرش فرامش كار گرديم
بمالد گوش تا بيدار گرديم
به حكم اوست در قانون بينش
تغيرهاي حال آفرينش
گهي راحت كند قسمت گهي رنج
گهي افلاس پيش آرد گهي گنج
جهان را نيست كاري جز دو رنگي
گهي رومي نمايد گاه زنگي
گه از بيداد اين آن را دهد داد
گه از تيمار آن اين را كند شاد
چه خوش گفتا لهاوري به طوسي
كه مرگ خر بود سگ را عروسي
نه هر قسمت كه پيش آيد نشاطست
نه هر پايه كه زير افتد بساطست
چو روزي بخش ما روزي چنين كرد
گهي روزي دوا باشد گهي درد
خردمند آن بود كو در همه كار
بسازد گاه با گل گاه با خار
جهاندار مهين خورشيد آفاق
كه زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق
جهان دارد به زير پادشاهي
سري و با سري صاحب كلاهي
بهشت از حضرتش ميعادگاهي است
ز باغ دولتش طوبي گياهي است
درين دوران كه مه تا ماهي اوراست
ز ماهي تا به ماه آگاهي اوراست
خبر دارد كه روز و شب دو رنگ است
نوالش گه شكرگاهي شرنگ است
درين صندل سراي آبنوسي
گهي ماتم بود گاهي عروسي
عروس شاه اگر در زير خاكست
عروسان دگر دارد چه باكست
فلك زان داد بر رفتن دليرش
كه بود آگه ز شاه و زود سيريش
از او به گرچه شه را همدمي نيست
شهنشه زود سير آمد غمي نيست
نظر بر گلستاني ديگر آرد
و زو به دلستاني در بر آرد
دريغ آنست كان لعبت نماند
وگرنه هر كه ماند عيش راند
مرنج اي شاه نازك دل بدين رنج
كه گنج است آن صنم در خاك به گنج
مخور غم كادمي غم برنتابد
چو غم گفتي زمين هم برنتابد
برنجد نازنين از غم كشيدن
نسازد نازكان را غم چشيدن
عنان آن به كه از مريم بتابي
كه گر عيسي شوي گردش نيابي
اگر در تخته رفت آن نازنين جفت
به ترك تخت شاهي چون توان گفت
به مي بنشين ز مژگان مي چه ريزي
غمت خيزد گر از غم برنخيزي
نه هر كش پيش ميري پيش ميرد
بدين سختي غمي در پيش گيرد
تو زي كو مرد و هر كو زاد روزي
به مرگش تن ببايد داد روزي
به ناليدن مكن بر مرده بيداد
كه مرده صابري خواهد نه فرياد
چو كار كالبد گيرد تباهي
نه درويشي به كار آيد نه شاهي
ز بهر چشمهاي مخروش و مخراش
ز فيض دجله گو يك قطره كم باش
به شادي بر لب شط جامجم گير
كهن زنبيلي از بغداد كم گير
دل نغنوده بي او بغنوادت
چنان كز ديده رفت از دل روادت
اگر سروي شد از بستان عالم
تو باقي مان كه هستي جان عالم
مخور غم تا تواني باده خور شاد
مبادا كز سرت موئي برد باد
اگر هستي شود دور از تو از دست
بحمدالله چو تو هستي همه هست
تو در قدري و در تنها نكوتر
تو لعلي لعل بيهمتا نكوتر
به تنهائي قناعت كن چو خورشيد
كه همسر شرك شد در راه جمشيد
اگر با مرغ بايد مرغ را خفت
تو سيمرغي بود سيمرغ بيجفت
مرنج ار با تو آن گوهر نماند
تو كاني كان ز گوهر در نماند
سر آن بهتر كه او همسر ندارد
گهر آن به كه هم گوهر ندارد
گر آهوئي ز صحرا رفت بگذار
كه در صحرا بود زين جنس بسيار
و گر يك دانه رفت از خرمن شاه
فدا بادش فلك با خرمن ماه
گلي گر شد چه بايد ديد خاري
عوض باشد گلي را نوبهاري
بتي گر كسر شد كسري بماناد
غم مريم مخور عيسي بماناد
به آيين جهانداران يكي روز
به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف
كمر بسته كلهداران اطراف
نشسته پيش تختش جمله شاهان
ز چين تا روم و از ري تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ
همه بر ياد خسرو باده در چنگ
چو دوري چند مي در داد ساقي
نماند از شرم شاهان هيچ باقي
شهنشه شرم را برقع برافكند
سخن لختي به گستاخي در افكند
كه خوباني كه در خورد فريشند
ز عالم در كدامين بقعه بيشند
يكي گفتا لطافت روم دارد
لطف گنج است و گنج آن بوم دارد
يكي گفت از ختن خيزد نكوئي
فسانه است آن طرف در خوبروئي
يكي گفت ارمن است آن بومآباد
كه پيركهاي او باشد پريزاد
يكي گفتا كه در اقصاي كشمير
ز شيريني نباشد هيچ تقصير
يكي گفتا سزاي بزم شاهان
شكر نامي است در شهر سپاهان
به شكر بر ز شيرينيش بيداد
وزو شكر به خوزستان به فرياد
به زير هر لبش صد خنده بيشست
لبش را چون شكر صد بنده بيشست
قبا تنگ آيد از سروش چمن را
درم واپس دهد سيمش سمن را
رطب پيش دهانش دانه ريز است
شكر بگذار كو خود خانه خيز است
چو بر دارد نقاب از گوشه ماه
بر آيد ناله صد يوسف از چاه
جز اين عيبي ندارد آن دلارام
كه گستاخي كند با خاص و با عام
به هر جائي چو باد آرام گيرد
چو لاله با همه كس جام گيرد
ز روي لطف با كس در نسازد
كه آنكس خان و مان را در نبازد
كسي كاو را شبي گيرد در آغوش
نگردد آن شبش هرگز فراموش
ملك را در گرفت آن دلنوازي
اساسي نو نهاد از عشق بازي
فرس ميخواست بر شيرين دواند
به تركي غارت از تركي ستاند
برد شيريني قندي به قندي
گشايد مشكل بندي ببندي
به گوهر پايه گوهر شود خرد
به ديبا آب ديبا را توان برد
سرش سوداي بازار شكر داشت
كه شكر هم ز شيريني اثر داشت
نه دل مي دادش از دل راندن او را
نه شايست از سپاهان خواندن او را
در اين انديشه صابر بود يكسال
نه شد واقف كسي برحسب آن حال
پس از سالي ركاب افشاند بر راه
سوي ملك سپاهان راند بنگاه
فرود آمد به نزهت گاه آن بوم
سوادي ديد بيش از كشور روم
گروهي تازه روي و عشرت افروز
به گاه خوشدلي روشنتر از روز
نشاط آغاز كرد و باده ميخورد
غم آن لعبت آزاده ميخورد
نهفته باز ميپرسيد جايش
به دست آورد هنجار سرايش
شبي برخاست تنها با غلامي
ز بازار شكر برخواست كامي
چو خسرو بر سر كوي شكر شد
سپاهان قصر شيريني دگر شد
حلاوتهاي عيش آن عصر ميداشت
كه شكر كوي و شيرين قصر ميداشت
به در بر حلقه زد خاموش خاموش
برون آمد غلامي حلقه در گوش
جواني ديد زيبا روي بر در
نمودار جهانداريش در سر
فرود آوردش از شبديز چون ماه
فرس را راند حالي بر علف گاه
چو مهمانان به ايوانش درون برد
بدان مهمان سر از كيوان برون برد
ملك چون بر بساط كار بنشست
درستي چند را بر كار بشكست
اجازت داد تا شكر بيايد
به مهمان بر ز لب شكر گشايد
برون آمد شكر با جام جلاب
دهاني پر شكر چشمي پر از خواب
شكر نامي كه شكر ريزد او بود
نباتي كز سپاهان خيزد او بود
ز گيسو نافه نافه مشك ميبيخت
ز خنده خانه خانه قند ميريخت
چو ويسه فتنهاي در شهد بوسي
چو دايه آيتي در چاپلوسي
كنيزان داشتي رومي و چيني
كز ايشان هيچ را مثلي نه بيني
همه در نيم شب نوروز كرده
به كار عيش دستآموز كرده
نشست و باده پيش آورد حالي
بتي يارب چنان و خانه خالي
نه مي در آبگينه كان سمنبر
در آب خشك ميكرد آتش تر
گلابي را به تلخي راه ميداد
به شيريني بدست شاه ميداد
نشسته شاه عالم مهترانه
شكر برداشته چون مه ترانه
پياپي رطلها پرتاب ميكرد
ملك را شهر بند خواب ميكرد
چو نوش باده از لب نيش برداشت
شكر برخاست شمع از پيش برداشت
به عذري كان قبول افتاد در راه
برون آمد ز خلوت خانه شاه
كنيزي را كه هم بالاي او بود
به حسن و چابكي همتاي او بود
در او پوشيد زر و زيور خويش
فرستاد و گرفت آن شب سر خويش
ملك چون ديد كامد نازنينش
ستد داد شكر از انگبينش
در او پيچيد و آن شب كام دل راند
به مصروعي بر افسوني غلط خواند
ز شيريني كه آن شمع سحر بود
گمان افتاد او را كان شكر بود
كنيز از كار خسرو ماند مدهوش
كه شيرين آمدش خسرو در آغوش
فسانه بود خسرو در نكوئي
فسونگر بود وقت نغز گوئي
ز هر كس كو به بالا سروري داشت
سري و گردني بالاتري داشت
به خوش مغزي به از بادام تر بود
به شيرين استخواني نيشكر بود
شبي كه اسب نشاطش لنگ رفتي
كم اين بودي كه سي فرسنگ رفتي
هر آن روزي كه نصفي كم كشيدي
چهل من ساغري دردم كشيدي
چو صبح آمد كنيز از جاي برخاست
به دستان از ملك دستوريي خواست
به نزديك شكر شد كام و ناكام
به شكر باز گفت احوال بادام
هر آنچ از شاه ديد او را خبر داد
نهانيهاي خلوت را به در داد
بدان تا شكر آگه باشد از كار
بگويد هر چه پرسد زو جهاندار
شكر برداشت شمع و در شد از در
كه خوش باشد به يك جا شمع و شكر
ملك پنداشت كان هم بستر او بود
كنيزك شمع دارد شكر او بود
بپرسيدش كه تا مهمانپرستي
به خلوت با چو من مهمان نشستي
جوابش داد كاي از مهتران طاق
نديدم مثل تو مهمان در آفاق
همه چيزيت هست از خوبروئي
ز شيرين شكري و نغز گوئي
يكي عيب است اگر نايد گرانت
كه بوئي در نمك دارد دهانت
نمك در مردم آرد بوي پاكي
تو با چندين نمك چون بوي ناكي
به سوسن بوي شه گفتا چه تدبير
سمنبر گفت سالي سوسن و سير
ملك چون رخت از آن بتخانه بر بست
گرفت آن پند را يكسال در دست
بر آن افسانه چون بگذشت سالي
مزاج شه شد از حالي به حالي
به زيرش رام شد دوران توسن
برآوردش درخت سير سوسن
شبي بر عادت پارينه برخاست
به شكر باز بازاري برآراست
همان شيريني پارينه دريافت
به شيريني رسد هر كو شكر يافت
چو دوري چند رفت از عيش سازي
پديد آمد نشان بوس و بازي
همان جفته نهاد آن سيم ساقش
به جفتي ديگر از خود كرد طاقش
ملك نقل دهان آلوده ميخورد
به اميد شكر پالوده ميخورد
چو لشگر بر رحيل افتاد شب را
ملك پرسيد باز آن نوش لب را
كه چون من هيچ مهماني رسيدت؟
بدين رغبت كسي در بر كشيدت؟
جوابي شكرينش داد شكر
كه پارم بود ياري چون تو در بر
جز آن كان شخص را بوي دهان بود
تو خوشبوئي ازين به چون توان بود
ملك گفتا چو بيني عيب هر چيز
ببين عيب جمال خويشتن نيز
بپرسيدش كه عيب من كدامست
كز آن عيب اين نكوئي زشت نامست
جوابش داد كان عيب است مشهور
كه يكساعت ز نزديكان نهاي دور
چو دور چرخ با هر كس بسازي
چو گيتي را همه كس عشق بازي
نگارين مرغي اي تمثال چيني
چرا هر لحظه بر شاخي نشيني
غلاف نازكي داري دريغي
كه هر ساعت كني بازي به تيغي
جوابش داد شكر كاي جوانمرد
چه پنداري كزين شكر كسي خورد؟
به ستاري كه ستر اوست پيشم
كه تا من زندهام بر مهر خويشم
نه كس با من شبي در پرده خفته است
نه درم را كسي در دور سفته است
كنيزان منند اينان كه بيني
كه در خلوت تو با ايشان نشيني
بلي من باشم آن كاول درآيم
به مي بنشينم و عشرت فزايم
ولي آن دلستان كايد در آغوش
نه من چون من بتي باشد قصب پوش
چو بشنيد اين سخن شاه از زبانش
بدين معني گواهي داد جانش
دري كو را بود مهر خدائي
دهد ناسفته گي بروي گوائي
چو بر زد آتش مشرق زبانه
ملك چون آب شد زانجا روانه
بزرگان سپاهان را طلب كرد
وزيشان پرسشي زان نوش لب كرد
به يك رويه همه شهر سپاهان
شدند آن پاكدامن را گواهان
كه شكر همچنان در تنگ خويش است
نيازرده گلي بر رنگ خويش است
متاع خويشتن دربار دارد
كنيزي چند را بر كار دارد
سمندش گر چه با هركس به زين است
سنان دور باشش آهنين است
عجوزان نيز كردند استواري
عروسش بكر بود اندر عماري
ملك را فرخ آمد فال اختر
كه از چندين مگس چون رست شكر
فرستاد از سراي خويش خواندش
به آيين زناشوئي نشاندش
نسفته در دريائيش را سفت
نگين لعل را ياقوت شد جفت
سوي شهر مداين شد دگربار
شكر با او به دامنها شكربار
به شكر عشق شيرين خوار ميكرد
شكر شيرينيي بر كار ميكرد
چو بگرفت از شكر خوردن دل شاه
بنوش آباد شيرين شد دگر راه
شكر در تنگ شه تيمار ميخورد
ز نخلستان شيرين خار ميخورد
شه از سوداي شيرين شور در سر
گدازان گشته چون در آب شكر
چو شمع از دوري شيرين در آتش
كه باشد عيش موم از انگبين خوش
كسي كز جان شيرين باز ماند
چه سود ار در دهن شكر فشاند
شكر هرگز نگيرد جاي شيرين
بچربد بر شكر حلواي شيرين
چمن خاكست چون نسرين نباشد
شكر تلخ است چون شيرين نباشد
مگو شيرين و شكر هست يكسان
ز ني خيزد شكر شيريني از جان
چو شمع شهد شيرين برفروزد
شكر بر مجمر آنجا عود سوزد
شكر گر چاشني در جام دارد
ز شيريني حلاوت وام دارد
ز شيريني بزرگان ناشكيبند
به شكر طفل و طوطي را فريبند
هر آبي كان بود شيرين بسازد
شكر چون آب را بيند گدازد
ز شيرين تا شكر فرقي عيان است
كه شيرين جان و شكر جاي جان است
پريروئي است شيرين در عماري
پرند او شكر در پردهداري
بداند اين قدر هر كش تميز است
كه شكر بهر شيريني عزيز است
دلش ميگفت شيرين بايدم زود
كه عيشم را نميدارد شكر سود
يخ از بلور صافي تر به گوهر
خلاف آن شد كه اين خشك است و آن تر
ديگر ره گفت نشكيبم ز شيرين
چه بايد كرد با خود جنگ چندين
گرم سنگ آسيا بر سر بگردد
دل آن دل نيست كز دلبر بگردد
به سر كردم نگردانم سر از يار
سري دارم مباح از بهر اين كار
ديگر ره گفت كه اين تدبير خام است
صبوري كن كه رسوائي تمام است
مرا آن به كه از شيرين شكيبم
نه طفلم تا به شيريني فريبم
به بايد در كشيدن ميل را ميل
كه كس را كار برنايد به تعجيل
مرا شيرين و شكر هر دو در جام
چرا بر من به تلخي گردد ايام
دلم با اين رفيقان بيرفيق است
ز بس ملاحبان كشتي غريق است
نميخواهي كه زير افتي چو سايه
مشو بر نردبان جز پايه پايه
چنان راغب مشو در جستن كام
كه از نايافتن رنجي سرانجام
طمع كم دار تا گر بيش يابي
فتوحي بر فتوح خويش يابي
دل آن به كز در مردي در آيد
مراد مردم از مردي بر آيد
به صبرم كرد بايد رهنموني
زني شد با زنان كردن زبوني
به مردان بر زني كردن حرام است
زني كردن زني كردن كدام است؟
مرا دعوي چه بايد كرد شيري
كه آهوئي كند بر من دليري
اگر خود گوسپندي رند و ريشم
نه بر پشم كسان بر پشم خويشم
چو پيلان را ز خود با كس نگفتم
چو پيله در گليم خويش خفتم
چنان در سر گرفت آن ترك طناز
كزو خسرو نه كيخسرو كشد ناز
چو كرد ار دل ستاند سينه جويد
ورش خانه دهي گنجينه جويد
دلم را گر فراقش خون برآرد
طمع برد و طمع طاعون برآرد
ز معشوقه وفا جستن غريب است
نگويد كس كه سكبا بر طبيب است
مرا هر دم بر آن آرد ستيزش
كه خيز استغفرالله خون به ريزش
من اين آزرم تا كي دارم او را
چو آزردم تمام آزارم او را
به گيلان در نكو گفت آن نكوزن
ميازار ار بيازاري نكو زن
مزن زن راولي چون بر ستيزد
چنانش زن كه هرگز برنخيزد
دل شه چاره آن غم ندانست
كه راز خويش را محرم ندانست
دل آن محرم بود كز خانه باشد
دل بيگانه هم بيگانه باشد
چو دزديده نخواهي دانه خويش
مهل بيگانه را در خانه خويش
چنان گو راز خود با بهترين دوست
كه پنداري كه دشمنتر كسي اوست
مگو ناگفتني در پيش اغيار
نه با اغيار با محرمترين يار
به خلوت نيزش از ديوار ميپوش
كه باشد در پس ديوارها گوش
و گر نتوان كه پنهان داري از خويش
مده خاطر بدان يعني مينديش
مينديش آنچه نتوان گفتنش باز
كه ننديشيده به ناگفتني راز
در اين مجلس چنان كن پردهسازي
كه نايد شحنه در شمشيربازي
سرودي كان بيابان را نشايد
سزد گر بزم سلطان را نشايد
اگر دانا و گر نادان بود يار
بضاعت را به كس بيمهر مسپار
مكن با هيچ بد محضر نشستي
كه نارد در شكوهت جز شكستي
درختي كار در هر گل كه كاري
كز او آن بر كه كشتي چشم داري
سخن در فرجهاي پرور كه فرجام
زوا گفتن ترا نيكو شود نام
اگر صد وجه نيك آيد فرا پيش
چو وجهي بد بود زان بد بينديش
به چشم دشمنان بين حرف خود را
بدين حرفتشناسي نيك و بد را
چو دوزي صد قبا در شادكامي
به در پيراهني در نيك نامي
جهان خسرو كه تا گردون كمر بست
كله داري چنو بر تخت ننشست
به روز بار كو را راي بودي
به پيشش پنج صف بر پاي بودي
نخستين صف توانگر داشت در پيش
دويم صف بود حاجتگار و درويش
سوم صف جاي بيماران بيزور
همه رسته به موئي از لب گور
چهارم صف به قومي متصل بود
كه بند پايشان مسمار دل بود
صف پنجم گنه كاران خوني
كه كس كس را نپرسيدي كه چوني
به پيش خونيان ز اميدواري
مثال آورده خط رستگاري
ندا برداشته دارنده بار
كه هر صف زير خود بينند زنهار
توانگر چون سوي درويش ديدي
شمار شكر بر خود بيش ديدي
چو در بيمار ديدي چشم درويش
گرفتي بر سلامت شكر در پيش
چو ديدي سوي بندي مرد بيمار
به آزادي نمودي شكر بسيار
چو بر خوني فتادي چشمبندي
گشادي لب به شكر به پسندي
چو خوني ديدي اميد رهائي
فزودي شمع شكرش روشنائي
در خسرو همه ساله بدين داد
چو مصر از شكر بودي شكرآباد
به مي بنشست روزي بر سر تخت
بدين حرفت حريفي كرد با بخت
به گرداگرد تخت طاقديسش
دهان تاجداران خاك ليسش
همه تمثالهاي آسماني
رصد بسته بر آن تخت كياني
ز ميخ ماه تا خرگاه كيوان
درو پرداخته ايوان بر ايوان
كواكب را ز ثابت تا به سيار
دقايق با درج پيموده مقدار
به ترتيب گهرهاي شب افروز
خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسائي كه انجم را رصد راند
از آن تخت آسمان را تخته بر خواند
كسي كو تخت خسرو در نظر داشت
هزاران جام كيخسرو ز برداشت
چنين تختي نه تختي كاسماني
بر او شاهي نه شه صاحبقراني
چو پيلي گر بود پيل آدمي روي
چو شير ار شير باشد عنبرين موي
زمين تا آسمان راني گشاده
ثريا تاثري خواني نهاده
ارم را خشك بد در مجلسش جام
فلك را حلقه بد بر درگهش نام
بزرگي بايدت دل در سخا بند
سر كيسه به برگ گندنا بند
درم داري كه از سختي در آيد
سرو كارش به بدبختي گرايد
به شادي شغل عالم درج ميكن
خراجش ميستان و خرج ميكن
چنين ميده چنان كش ميستاني
و گر بدهي و نستاني تو داني
جهانداري به تنها كرد نتوان
به تنهائي جهان را خورد نتوان
بداند هر كه با تدبير باشد
كه تنها خوار تنها مير باشد
مخور تنها گرت خود آبجوي است
كه تنها خور چو دريا تلخ خوي است
به بايد خويشتن را شمع كردن
به كار ديگران پا جمع كردن
ببين قارون چه برد از گنج دنيا
نيرزد گنج دنيا رنج دنيا
به رنج آيد به دست اين خود سليم است
چو از دستت رود رنجي عظيم است
چو آيد رنج باشد چون شود رنج
تهي دستي شرف دارد بدين گنج
ملك پرويز كز جمشيد بگذشت
به گنج افشاني از خورشيد بگذشت
بدش با گنج دادن خندهناكي
چو خاكش گنج و او چون گنج خاكي
دو نوبت خوان نهادي صبح تا شام
خورش با كاسه دادي باده با جام
كشيده مايده يك ميل در ميل
مگس را گاو دادي پشه را پيل
ز حلواها كه بودي گرد خوانش
ندانستي چه خوردي ميهمانش
ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهي
ندانم چند چنداني كه خواهي
چو بزمش بوي خوش را ساز دادي
صبا وام رياحين باز دادي
به هنگام بخور عود و عنبر
خراج هند بودي خرج مجمر
چو خورد خاص او بر خوان رسيدي
گوارش تا به خوزستان رسيدي
كبابيتر بخوردي اول روز
بر او سوده يكي در شبافروز
ز بازرگان عمان در نهاني
بده من زر خريده زر كاني
شنيدم كز چنان در باشد آرام
رطوبتهاي اصلي را در اندام
يك اسب بور از رق چشم نوزاد
معطر كرده چون ريحان بغداد
ز شير مادرش چوپان بريده
به شير گوسفندش پروريده
بفرمودي تنوري بستن از سيم
كه بودي خرج او دخل يك اقليم
در او ده پانزده من عود چون مشك
بسوزاندي بجاي هيمه خشك
چو بريان شد كباب خوانش اين بود
تنور و آتش و بريانش اين بود
به خوان زر نهادندي فرا پيش
هزار و هفتصد مثقال كم بيش
بخوردي زان نواله لقمهاي چند
چو مغز پسته و پالوده قند
نظر كردي به محتاجان درگاه
كجا چشمش در افتادي ز ناگاه
بدو بخشيدي آن زرينه خوان را
تنور و هر چه آلت بودي آن را
زهي خواني كه طباخان نورش
چنين ناني بر آرند از تنورش
دگر روزي كه خوان لاجوردي
گرفتي از تنور صبح زردي
همان پيشينه رسم آغاز كردي
تنور و خواني از نوساز كردي
همه روز اين شگرفي بود كارش
همه عمر اين روش بود اختيارش
چو وقت آمد نماند آن پادشائي
به كاري نامد آن كار و كيائي
شرف خواهي به گرد مقبلان گرد
كه زود از مقبلان مقبل شود مرد
چو بر سنبل چرد آهوي تاتار
نسيمش بوي مشك آرد به بازار
دگر آهو كه خاشاكست خوردش
بجاي مشك خاشاك است گردش
پدر كز من روانش باد پر نور
مرا پيرانه پندي داد مشهور
كه از بيدولتان بگريز چون تير
سرا در كوي صاحب دولتان گير
چو صبحت گر شبي بايد به از روز
چراغ از مشعل روشن برافروز
بهاي در بزرگ از بهر اين است
كز اول با بزرگان همنشين است
چو عالم بر زد آن زرين علم را
كز او تاراج باشد خيل غم را
ملك را رغبت نخجير برخاست
ز طالع تهمت تقصير برخاست
به فالي چون رخ شيرين همايون
شهنشه سوي صحرا رفت بيرون
خروش كوس و بانگ ناي برخاست
زمين چون آسمان از جاي برخاست
علمداران علم بالا كشيدند
دليران رخت در صحرا كشيدند
برون آمد مهين شهسواران
پياده در ركابش تاجداران
ز يكسو دست در زين بسته فغفور
ز ديگر سو سپهسالار قيصور
كمر در بسته و ابرو گشاده
كلاه كيقبادي كژ نهاده
نهاده غاشيهاش خورشيد بر دوش
ركابش كرده مه را حلقه در گوش
درفش كاوياني بر سر شاه
چو لختي ابر كافتد بر سر ماه
كمر شمشيرهاي زرنگارش
به گرد اندر شده زرين حصارش
نبود از تيغها پيرامن شاه
به يك ميدان كسي را پيش و پس راه
در آن بيشه كه بود از تير و شمشير
زبان گاو برده زهره شير
دهان دور باش از خنده ميسفت
فلك را دور باش از دور ميگفت
سواد چتر زرين باز بر سر
چو بر مشكين حصاري برجي از زر
گر افتادي سر يكسو زن از ميغ
نبودي جاي سوزن جز سر تيغ
نفير چاوشان از دور شو دور
ز گيتي چشم بد را كرده مهجور
طراق مقرعه بر خاك و بر سنگ
ادب كرده زمين را چند فرسنگ
زمين از بار آهن خم گرفته
هوا را از روا رو دم گرفته
جنيبت كش و شاقان سرائي
روانه صدصد از هر سو جدائي
غريو كوسها بر كوهه پيل
گرفته كوه و صحرا ميل در ميل
ز حلقوم دراهاي درفشان
مشبكهاي زرين عنبرافشان
صد و پنجاه سقا در سپاهش
به آب گل همي شستند راهش
صد و پنجاه مجمر دار دلكش
فكنده بويهاي خوش در آتش
هزاران طرف زرين طوق بسته
همه ميخ درستكها شكسته
بدان تا هر كجا كو اسب راند
به هر كامي درستي باز ماند
غريبي گر گذر كردي بر آن راه
بدانستي كه كرد آنجا گذر شاه
بدين آيين چو بيرون آمد از شهر
به استقبالش آمد گردش دهر
شده بر عارض لشكر جهان تنگ
كه شاهنشه كجا ميدارد آهنگ
چنين فرمود خورشيد جهانگير
كه خواهم كرد روزي چند نخجير
چو در ناليدن آمد طبلك باز
در آمد مرغ صيدافكن به پرواز
روان شد در هوا باز سبك پر
جهان خالي شد از كبك و كبوتر
يكي هفته در آن كوه و بيابان
نرستند از عقابينش عقابان
پياپي هر زمان نخجير ميكرد
به نخجيري دگر تدبير ميكرد
بنه در يك شكارستان نميماند
شكارافكن شكارافكن همي راند
وز آنجا همچنان بر دست زيرين
ركاب افشاند سوي قصر شيرين
وز آنجا همچنان بر دست زيرين
ركاب افشاند سوي قصر شيرين
به يك فرسنگي قصر دلارام
فرود آمده چو باده در دل جام
شب از عنبر جهان را كله ميبست
زمستان بود و باد سرد ميجست
زمين كز سردي آتش داشت در زير
پرند آب را ميكرد شمشير
اگر چه جاي باشد گرمسيري
نشايد كرد با سرما دليري
ملك فرمود كاتش بر فروزند
به من عنبر به خرمن عود سوزند
به خورانگيز شد عود قماري
هوا ميكرد خود كافور باري
به آسايش توانا شد تن شاه
غنود از اول شب تا سحرگاه
چو لعل آفتاب از كان بر آمد
ز عشق روز شب را جان بر آمد
فلك سرمست بود از پويه چون پيل
خناق شب كبودش كرد چون نيل
طبيبان شفق مدخل گشادند
فلك را سرخي از اكحل گشادند
ملك ز آرامگه برخاست شادان
نشاط آغاز كرد از بامدادان
نبيذي چند خورد از دست ساقي
نماند از شادماني هيچ باقي
چو آشوب نبيذش در سر افتاد
تقاضاي مرادش در بر افتاد
برون شد مست و بر شبديز بنشست
سوي قصر نگارين راند سرمست
دل از مستي شده رقاص با او
غلامي چند خاص الخاص با او
خبر كردند شيرين را رقيبان
كه اينك خسرو آمد بينقيبان
دل پاكش ز ننگ و نام ترسيد
وزان پرواز بيهنگام ترسيد
حصار خويش را در داد بستن
رقيبي چند را بر در نشستن
به دست هر يك از بهر نثارش
يكي خون زر كه بي حد بدشمارش
ز مقراضي و چيني بر گذرگاه
يكي ميدان بساط افكند بر راه
همه ره را طراز گنج بر دوخت
گلاب افشاند و خود چون عود ميسوخت
به بام قصر بر شد چون يكي ماه
نهاده گوش بر در ديده بر راه
ز هر نوك مژه كرده سناني
بر او از خون نشانده ديدهباني
بر آمد گردي از ره توتيا رنگ
كه روشن چشم ازو شد چشمه در سنگ
برون آمد ز گرد آن صبح روشن
پديد آمد از آن گلخانه گلشن
در آن مشعل كه برد از شمعها نور
چراغ انگشت بر لب مانده از دور
خدنگي رسته از زين خدنگش
كه شمشاد آب گشت از آب و رنگش
مرصع پيكري در نيمه دوش
كلاه خسروي بر گوشه گوش
رخي چون سرخ گل نو بر دميده
خطي چون غاليه گردش كشيده
گرفته دسته نرگس به دستش
به خوشخوابي چو نرگسهاي مستش
گلش زير عرق غواص گشته
تذروش زير گل رقاص گشته
كمربندان به گردش دسته بسته
بدست هر يك از گل دسته دسته
چو شيرين ديد خسرو را چنان مست
ز پاي افتاده و شد يكباره از دست
ز بيهوشي زماني بيخبر ماند
به هوش آمد به كار خويش در ماند
كه گر نگذارم اكنون در وثاقش
ندارم طاقت زخم فراقش
و گر لختي ز تندي رام گردم
چو ويسه در جهان بدنام گردم
بكوشم تا خطا پوشيده باشم
چو نتوانم نه من كوشيده باشم؟
چو شاه آمد نگهبانان دويدند
زر افشاندند و ديباها كشيدند
بسا ناگشته را كز در در آرند
سپهر و دور بين تا در چه كارند
ملك بر فرش ديباهاي گلرنگ
جنيبت راند و سوي قصر شد تنگ
دري ديد آهنين در سنگ بسته
ز حيرت ماند بر در دل شكسته
نه روي آنكه از در باز گردد
نه راي آنكه قفل انداز گردد
رقيبي را به نزد خويشتن خواند
كه ما را نازنين بر در چرا ماند
چه تلخي ديد شيرين در من آخر
چرا در بست ازينسان بر من آخر
درون شو گونه شاهنشه غلامي
فرستادست نزديكت پيامي
كه مهماني به خدمت ميگرايد
چه فرمائي در آيد يا نيايد
تو كاندر لب نمك پيوسته داري
به مهمان بر چرا در بسته داري
درم بگشاي كاخر پادشاهم
به پاي خويشتن عذر تو خواهم
تو خود داني كه من از هيچ رائي
ندارم با تو در خاطر خطائي
ببايد با منت دمساز گشتن
ترا ناديده نتوان بازگشتن
و گر خواهي كه اينجا كم نشينم
رها كن كز سر پايت ببينم
بدين زاري پيامي شاه ميگفت
شكر لب ميشنيد و آه ميگفت
كنيزي كاردان راگفت آن ماه
به خدمت خيز و بيرون رو سوي شاه
فلان شش طاق ديبا را برون بر
بزن با طاق اين ايوان برابر
ز خارو خاره خالي كن ميانش
معطر كن به مشك و زعفرانش
بساط گوهرين دروي بگستر
بيار آن كرسي شش پايه زر
بنه در پيشگاه و شقه در يند
پس آنگه شاه را گو كاي خداوند
نه ترك اين سرا هندوي اين بام
شهنشه را چنين دادست پيغام
پرستار تو شيرين هوس جفت
به لفظ من شهنشه را چنين گفت
كه گر مهمان مائي ناز منماي
به هر جا كت فرود آرم فرود آي
صواب آن شد ز روي پيش بيني
كه امروزي درين منظر نشيني
من آيم خود به خدمت بر سر كاخ
زمين بوسم به نيروي تو گستاخ
بگوئيم آنچه ما را گفت بايد
چو گفتيم آن كنيم آنگه كه شايد
كنيز كاردان بيرون شد از در
برون برد آنچه فرمود آن سمنبر
همه ترتيب كرد آيين زربفت
فرود آورد خسرو را و خود رفت
رخ شيرين ز خجلت گشته پر خوي
كه نزل شاه چون سازد پياپي
چو از نزل زرافشاني بپرداخت
ز جلاب و شكر نزلي دگر ساخت
بدست چاشني گيري چو مهتاب
فرستادش ز شربتهاي جلاب
پس آنگه ماه را پيرايه بر بست
نقاب آفتاب از سايه بر بست
فرو پوشيد گلناري پرندي
بر او هر شاخ گيسو چون كمندي
كمندي حلقهوار افكنده بر دوش
زهر حلقه جهاني حلقه در گوش
حمايل پيكري از زر كاني
كشيده بر پرندي ارغواني
سر آغوشي بر آموده به گوهر
به رسم چينيان افكنده بر سر
سيه شعري چو زلف عنبرافشان
فرود آويخت بر ماه درفشان
بدين طاوس كرداري همائي
روان شد چون تذروي در هوائي
نشاط دلبري در سر گرفته
نيازي ديده نازي در گرفته
سوي ديوار قصر آمد خرامان
زمين بوسيد شه را چون غلامان
گشاد از گوش گوهركش بسي لعل
سم شبديز را كرد آتشين نعل
همان صد دانه مرواريد خوشاب
به فرقافشان خسرو كرد پرتاب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد