بخش ۸۰ - غزل گفتن نكيسا از زبان شيرين

۳۴ بازديد


نكيسا بر طريقي كان صنم خواست
فرو گفت اين غزل در پرده راست
مخسب اي ديده دولت زماني
مگر كز خوشدلي يابي نشاني
برآي از كوه صبر اي صبح اميد
دلم را چشم روشن كن به خورشيد
بساز اي بخت با من روزكي چند
كليدي خواه و بگشاي از من اين بند
ز سر بيرون كن اي طالع گراني
رها كن تا تواني ناتواني
به عياري برآر اي دوست دستي
برافكن لشگر غم را شكستي
جگر در تاب و دل در موج خونست
گر آري رحمتي وقتش كنونست
نه زين افتاده‌تر يابي ضعيفي
نه زين بيچاره‌تر يابي حريفي
اگر بر كف ندانم ريخت آبي
توانم كرد بر آتش كبابي
و گر جلاب دادن را نشايم
فقاعي را به دست آخر گشايم
و گر نقشي ندانم دوخت آخر
سپند خانه دانم سوخت آخر
و گر چيني ندانم در نشاندن
توانم گردي از دامن فشاندن
ميندازم چو سايه بر سر خاك
كه من خود اوفتادم زار و غمناك
چو مه در خانه پروينيت بايد
چو زهره درد بر چينيت بايد
سرايت را بهر خدمت كه خواهي
كنيزي مي‌كنم دعوي نه شاهي
مرا پرسي كه چوني زارزويم
چو ميداني و مي‌پرسي چه گويم
غريبي چون بود غمخوار مانده
ز كار افتاده و در كار مانده
چو گل در عاشقي پرده دريده
ز عالم رفته و عالم نديده
چو خاك آماجگاه تير گشته
چو لاله در جواني پير گشته
به اميدي جهان بر باد داده
به پنداري بدين روز اوفتاده
نه هم پشتي كه پشتم گرم دارد
نه بختي كز غريبان شرم دارد
مثل زد غرفه چون مي‌مرد بي‌رخت
كه بايد مرده را نيز از جهان بخت
ز بي كامي دلم تنها نشين است
بسازم گر ترا كام اينچنين است
چو برنايد مرا كامي كه بايد
بسازم تا ترا كامي بر آيد
مگر تلخ آمد آن لب را وجودم
كه وقت ساختن سوزد چو عودم
مرا اين سوختن سوري عظيمست
كه سوز عاشقان سوزي سليمست
نخواهم كرد بر تو حكم راني
گرم زين بهترك داري تو داني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد