بخش ۸۷ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

۳۵ بازديد


نكيسا چون ز شاه آتش برانگيخت
ستاي باربد آبي بر او ريخت
به استادي نوائي كرد بر كار
كز او چنگ نيكسا شد نگونسار
ز تركيب ملك برد آن خلل را
به زيرافكن فرو گفت اين غزل را
ببخاشي اي صنم بر عذرخواهي
كه صد عذر آورد در هر گناهي
گر از حكم تو روزي سر كشيدم
بسي زهر پشيماني چشيدم
گرفتم هر چه من كردم گناهست
نه آخر آب چشمم عذر خواهست
پشيمانم زهر بادي كه خوردم
گرفتارم بهر غدري كه كردم
قلم در حرف كش بي آبيم را
شفيع آرم بتو بي خوابيم را
ازين پس سر ز پايت برندارم
سر از خاك سرايت بر ندارم
كنم در خانه يك چشم جايت
به ديگر چشم بوسم خاك پايت
سگم وز سگ بتر پنهان نگويم
گرت جان از ميان جان نگويم
نصيب من ز تو در جمله هستي
سلامي بود و آن در نيز بستي
اگر محروم شد گوش از سلامت
زبان را تازه مي‌دارم به نامت
در اين تب گرچه بر نارم فغاني
گرم پرسي ندارد هم زياني
ز تو پرسش مرا اميد خامست
اگر بر خاطرت گردم تمامست
نداري دل كه آيي بركنارم
و گر داري من آن طالع ندارم
نمائي كز غمت غمناكم اي جان
نگوئي من كدامين خاكم اي جان
اگر تو راضيي كاين دل خرابست
رضاي دوستان جستن صوابست
تو بر من تا تواني ناز ميساز
كه تا جانم بر آيد مي‌كشم ناز
منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقي ترا با غم چكار است
تو گر سازي وگرنه من برانم
كه سوزم در غمت تا مي‌توانم
مرا گر نيست ديدار تو روزي
تو باقي باش در عالم فروزي
اگر من جان دهم در مهرباني
ترا بايد كه باشد زندگاني
اگر من برنخوردم از نكوئي
تو برخوردار باش از خوبروئي
تو دايم مان كه صحبت جاودان نيست
من ارمانم وگرنه باك از آن نيست
ز تو بي‌روزيم خوانند و گويم
مرا آن به كه من بهروز اويم
مرا گر روز و روزي رفت بر باد
ترا هر روز روز از روز به باد
چو بر زد باربد بر خشك رودي
بدين‌تري كه بر گفتم سرودي
دل شيرين بدان گرمي برافروخت
كه چون روغن چراغ عقل را سوخت
چنان فرياد كرد آن سرو آزاد
كزان فرياد شاه آمد به فرياد
شهنشه چون شنيد آواز شيرين
رسيلي كرد و شد دمساز شيرين
در آن پرده كه شيرين ساختي ساز
هم آهنگيش كردي شه به آواز
چو شخصي كو بكوهي راز گويد
بدو كوه آن سخن را باز گويد
ازين سو مه ترانه بر كشيده
وزان سو شاه پيراهن دريده
چو از سوز دو عاشق آه برخاست
صداع مطربان از راه برخاست
ملك فرمود تا شاپور حالي
ز جز خسرو سرا را كرد خالي
بر آن آواز خرگاهي پر از جوش
سوي خرگاه شد بي‌صبر و بيهوش
در آمد در زمان شاپور هشيار
گرفتش دست و گفتا جانگه‌دار
اگر چه كار خسرو مي‌شد از دست
چو خود را دستگيري ديد بنشست
پس آنگه گفت كين آواز دلسوز
چه آواز است رازش در من آموز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد