بخش ۷۹ - پشيمان شدن شيرين از رفتن خسرو

۳۲ بازديد


همان صاحب سخن پير كهن سال
چنين آگاه كرد از صورت حال
كه چون بي‌شاه شد شيرين دلتنگ
به دل بر مي‌زد از سنگين دلي سنگ
ز مژگان خون بي‌اندازه مي‌ريخت
به هر نوحه سرشگي تازه مي‌ريخت
چو مرغي نيم كشت افتادن و خيزان
ز نرگس بر سمن سيماب ريزان
مژه بر نرگسان مست مي‌زد
ز دست دل به سر بر دست مي‌زد
هوا را تشنه كرد از آه بريان
زمين را آب داد از چشم گريان
نه دست آنكه غم را پاي دارد
نه جاي آنكه دل بر جاي دارد
چو از بي‌طاقتي شوريده دل شد
از آن گستاخ روئيها خجل شد
به گلگون بر كشيد آن تنگدل تنگ
فرس گلگون و آب ديده گلرنگ
برون آمد بر آن رخش خجسته
چو آبي بر سر آتش نشسته
رهي باريك چون پرگار ابروش
شبي تاريك چون ظلمات گيسوش
تكاور بر ره باريك مي‌راند
خدا را در شب تاريك مي‌خواند
جهان پيمايش از گيتي نوردي
گرو برده ز چرخ لاجوردي
به آيين غلامان راه برداشت
پي شبديز شاهنشاه برداشت
بهر گامي كه گلگونش گذر كرد
به گلگون آب ديده خاك تر كرد
همي شد تا به لشكرگاه خسرو
جنيبت راند تا خرگاه خسرو
زبان پاسبانان ديد بسته
حمايل‌هاي سرهنگان گسسته
همه افيون خور مهتاب گشته
ز پاي افتاده مست خواب گشته
به هم بر شد در آن نظاره كردن
نمي‌دانست خود را چاره كردن
ز درگاه ملك مي‌ديد شاپور
كه مي‌راند سواري پر تك از دور
به افسونها در آن تابنده مهتاب
ملك را برده بود آن لحظه در خواب
برون آمد سوي شيرين خرامان
نكرد آگه كسي را از غلامان
بدو گفت اي پري پيكر چه مردي
پري گر نيستي اينجا چه گردي
كه شير اينجا رسد بي‌زور گردد
و گر مار آيد اينجا مور گردد
چو گلرخ ديد در شاپور بشناخت
سبك خود را ز گلگون اندر انداخت
عجب در ماند شاپور از سپاسش
فراتر شد كه گردد روشناسش
نظر چون بر جمال نازنين زد
كله بر آسمان سر بر زمين زد
بپرسيدش كه چون افتاد رايت
كه ما را توتيا شد خاك پايت
پري پيكر نوازشها نمودش
به لفظ مادگان لختي ستودش
گرفتش دست و يكسو برد از آن پيش
حكايت كرد با او قصه خويش
از آن شوخي و ناداني نمودن
خجل گشتن پشيماني فزودن
وزان افسانه‌هاي خام گفتن
سخن چون مرغ بي‌هنگام گفتن
نمود آنگه كه چون شه بارگي راند
دلم در بند غم يكبارگي ماند
چنان در كار خود بيچاره گشتم
كه منزلها ز عقل آواره گشتم
وزان بيچارگي كردم دليري
كند وقت ضرورت گور شيري
تو دولت بين كه تقدير خداوند
مرا در دست بدخواهي نيفكند
چو اين برخواسته برخواست آمد
به حكم راست آمد راست آمد
كنون خود را ز تو بي‌بيم كردم
به آمد را به تو تسليم كردم
دو حاجت دارم و در بند آنم
برآور زانكه حاجتمند آنم
يكي شه چون طرب را گوش گبرد
جهان آواز نوشانوش گيرد
مرا در گوشه تنها نشاني
نگوئي راز من شه را نهاني
بدان تا لهو و نازش را ببينم
جمال جان نوازش را ببينم
دوم حاجت كه گر يابد به من راه
به كاوين سوي من بيند شهنشاه
گر اين معني بجاي آورد خواهي
بكن ترتيب تا ماند سياهي
و گرنه تا ره خود پيش گيرم
سر خويش و سراي خويش گيرم
چو روشن گشت بر شاپور كارش
به صد سوگند شد پذرفتگارش
بر آخر بست گلگون را چو شبديز
در ايوان برد شيرين را چو پرويز
دو خرگه داشتي خسرو مهيا
بر آموده به گوهر چون ثريا
يكي ظاهر ز بهر باده خوردن
يكي پنهان ز بهر خواب كردن
پريرخ را بسان پاره نور
سوي آن خوابگاه آورد شاپور
گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست
برون آمد در خرگه فرو بست
به بالين شه آمد دل گشاده
به خدمت كردن شه دل نهاده
زماني طوف مي‌زد گرد گلشن
زماني شمع را مي‌كرد روشن
ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه
جبين افروخته چون بر فلك ماه
ستايش كرد بر شاپور بسيار
كه‌اي من خفته و بختم تو بيدار
به اقبال تو خوابي خوب ديدم
كز آن شادي به گردون سر كشيدم
چنان ديدم كه اندر پهن باغي
به دست آوردمي روشن چراغي
چراغم را به نور شمع و مهتاب
بكن تعبير تا چون باشد اين خواب
به تعبيرش زبان بگشاد شاپور
كه چشمت روشني يابد بدان نور
بروز آرد خداي اين تيره شب را
بگيري در كنار آن نوش لب را
بدين مژده بيا تا باده نوشيم
زمين را كيمياي لعل پوشيم
بيارائيم فردا مجلسي نو
به باده سالخورد و نرگسي نو
چو از مشرق بر آيد چشمه نور
برانگيزد ز دريا گرد كافور
مي كافور بو در جام ريزيم
وز اين دريا در آن زورق گريزيم
رخ شاه از طرب چون لاله بشكفت
چو نرگس در نشاط اين سخن خفت
سحرگه چون روان شد مهد خورشيد
جهان پوشيد زيورهاي جمشيد
برآمد دزدي از مشرق سبك دست
عروس صبح را زيور به هم بست
بجنبانيد مرغان را پر و بال
برآوردند خوبان بانگ خلخال
در آمد شهريار از خواب نوشين
دلش خرم شده زان خواب دوشين
ز نو فرمود بستن بارگاهي
كه با او بود كوهي كم ز كاهي
بر آمد نوبتي را سر بر افلاك
نهان شد چشم بد چون گنج در خاك
كشيده بارگاهي شصت بر شصت
ستاده خلق بر در دست بر دست
به سرهنگان سلطاني حمايل
درو درگه شده زرين شمايل
ز هر سو ديلمي گردن به عيوق
فرو هشته كله چون جعد منجوق
به دهليز سراپرده سياهان
حبش را بسته دامن در سپاهان
سياهان حبش تركان چيني
چو شب با ماه كرده همنشيني
صبا را بود در پائين اورنگ
ز تيغ تنگ چشمان رهگذر تنگ
طناب نوبتي يك ميل در ميل
به نوبت بسته بر در پيل در پيل
ز گرد ك‌هاي دو را دور بسته
مه و خورشيد چشم از نور بسته
در اين گرد ك نشسته خسرو چين
در آن ديگر فتاده شور شيرين
بساطي شاهوار افكنده زربفت
كه گنجي برد هر بادي كز او رفت
ز خاكش باد را گنج روان بود
مگر خود گنج باد آورد آن بود
منادي جمع كرده همدمان را
برون كرده ز در نامحرمان را
نمانده در حريم پادشائي
وشاقي جز غلامان سرائي
ادب پرور نديماني خردمند
نشسته بر سر كرسي تني چند
نهاده توده توده بر كرانها
ز ياقوت و زمرد نقل دانها
به دست هر كسي بر طرفه گنجي
مكلل كرده از عنبر ترنجي
ملك را زر دست افشار در مشت
كز افشردن برون مي‌شد از انگشت
لبالب كرده ساقي جام چون نوش
پياشي كرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته
جهان را چون فلك در خط گرفته
به دستان دوستان را كيسه پرداز
به زخمه زخم دلها را شفا ساز
ز دود دل گره بر عود مي‌زد
كه عودش بانگ بر داود مي‌زد
همان نغمه دماغش در جرس داشت
كه موسيقار عيسي در نفس داشت
ز دلها كرده در مجمر فروزي
به وقت عود سازي عود سوزي
چو بر دستان زدي دست شكرريز
به خواب اندر شدي مرغ شب‌آويز
بدانسان گوش بربط را بماليد
كز آن مالش دل بر بط بناليد
چو بر زخمه فكند ابرشيم ساز
در آورد آفرينش را به آواز
نكيسا نام مردي بود چنگي
نديمي خاص اميري سخت سنگي
كز او خوشگوتري در لحن آواز
نديد اين چنگ پشت ارغنون ساز
ز رود آواز موزون او برآورد
غنا را رسم تقطيع او درآورد
نواهائي چنان چالاك مي‌زد
كه مرغ از درد پر بر خاك مي‌زد
چنان بر ساختي الحان موزون
كه زهره چرخ ميزد گرد گردون
جز او كافزون شمرد از زهره خود را
ندادي ياريي كس باربد را
در آن مجلس كه عيش آغاز كردند
به يك جا چنگ و بربط ساز كردند
نواي هر دو ساز از بربط و چنگ
بهم در ساخته چون بوي با رنگ
ترنمشان خمار از گوش مي‌برد
يكي دل داد و ديگر هوش مي‌برد
به ناله سينه را سوراخ كردند
غلامان را به شه گستاخ كردند
ملك فرمود تا يكسر غلامان
برون رفتند چون كبك خرامان
مغني ماند و شاهنشاه و شاپور
شدند آن ديگران از بارگه دور
ستاي باربد دستان همي زد
به هشياري ره مستان همي زد
نكيسا چنگ را خوش كرده آغاز
فكنده ارغنون را زخمه بر ساز
ملك بر هر دو جان انداز كرده
در گنج و در دل باز كرده
چو زين خرگاه گردان دور شد شاه
بر آمد چون رخ خرگاهيان ماه
بگرد خرگه آن چشمه نور
طوافي كرد چون پروانه شاپور
ز گنج پرده گفت آن هاتف جان
كز اين مطرب يكي را سوي من خوان
بدين درگه نشانش ساز در چنگ
كه تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پيش آورد ساز
بگويد آنچه من گويم بدو باز
نكيسا را بر آن در برد شاپور
نشاندش يك دو گام از پيشگه دور
كز اين خرگاه محرم ديده بر دوز
سماع خرگهي از وي در آموز
نوا بر طرز اين خرگاه ميزن
رهي كو گويدت آن راه ميزن
از اين سو باربد چون بلبل مست
ز ديگر سو نكيسا چنگ در دست
فروغ شمعهاي عنبر آلود
بهشتي بود از آتش باغي از دود
نوا بازي كنان در پرده تنگ
غزل گيسوكشان در دامن چنگ
به گوش چنگ در ابريشم ساز
فكنده حلقه‌هاي محرم آواز
ملك دل داده تا مطرب چه سازد
كدامين راه و دستان را نوازد
نگار خرگهي با مطرب خويش
غم دل گفت كاين برگو مينديش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد