بخش ۸۱ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

۳۵ بازديد


نكيسا چون زد اين افسانه بر چنگ
ستاي باربد برداشت آهنگ
عراقي وار بانگ از چرخ بگذاشت
به آهنگ عراق اين بانگ برداشت
نسيم دوست مي‌يابد دماغم
خيال گنج مي‌بيند چراغم
كدامين آب خوش داد چنين جوي
كدامين باد را باشد چنين بوي
مگر وقت شدن طاوس خورشيد
پرافشان كرد بر گلزار جمشيد
مگر سروي ز طارم سر برآورد
كه ما را سربلندي بر سر آورد
مگر ماه آمد از روزن در افتاد
كه شب را روشني در منظر افتاد
مگر باد بهشت اينجا گذر كرد
كه چندين خرمي در ما اثر كرد
مگر باز سپيد آمد فرا دست
كه گلزار شب از زاغ سيه رست
مگر با ماست آب زندگاني
كه ما را زنده دل دارد نهاني
مگر اقبال شمعي نو برافروخت
كه چون پروانه غم را بال و پر سوخت
مگر شيرين ز لعل افشاند نوشي
كه از هر گوشه‌اي خيزد خروشي
بگو اي دولت آن رشك پري را
كه باز آور به ما نيك اختري را
ترا بسيار خصلت جز نكوئيست
بگويم راست مردي راستگوئيست
منم جو كشته و گندم دروده
ترا جو داده و گندم نموده
مبين كز توسني خشمي نمودم
تواضع بين كه چون رام تو بودم
نبرد دزد هندو را كسي دست
كه با دزدي جوانمرديش هم هست
ندارم نيم دل در پادشاهي
وليكن درد دل چندان كه خواهي
لگدكوب غمت زان گشت روحم
كه بخت بد لگد زد بر فتوحم
دلم خون گريد از غم چون نگريد
كدامين ظالم از غم خون نگريد
تنم ترسد ز هجران چون نترسد
كدامين عاقل از مجنون نترسد
چو بي‌زلف تو بيدل بود دستم
دل خود را به زلفت باز بستم
به خلوت با لبت دارم شماري
وز اينم كردني‌تر نيست كاري
گرم خواهي به خلوت بار دادن
به جاي گل چه بايد خار دادن
از آن حقه كه جز مرهم نيايد
بده زانكو به دادن كم نيايد
چه باشد كز چنان آب حياتي
به غارت برده‌اي بخشي زكاتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد