چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ
سپاه روم زد بر لشگر زنگ
بر آمد يوسفي نارنج در دست
ترنج مه زليخا وار بشكست
شد از چشم فلك نيرنگ سازي
گشاد ابرويها در دلنوازي
در پيروزه گون گنبد گشادند
به پيروزي جهان را مژده دادند
زمانه ايمن از غوغا و فرياد
زمين آسوده از تشنيع و بيداد
به فال فرخ و پيرايه نو
نهاده خسرواني تخت خسرو
سراپرده به سدره سر كشيده
سماطيني به گردون بر كشيده
ستاده قيصر و خاقان و فغفور
يك آماج از بساط پيشكه دور
به هر گوشه مهيا كرده جائي
برو زانو زده كشور خدائي
طرفداران كه صف در صف كشيدند
ز هيبت پشت پاي خويش ديدند
كسي كش در دل آمد سر بريدن
نيارست از سياست باز ديدن
ز بس گوهر كمرهاي شبافروز
در گستاخ بيني بسته بر روز
قبا بسته كمرداران چون پيل
كمربندي زده مقدار ده ميل
در آن صف كاتش از بيم آب گشتي
سخن گر زر بدي سيماب گشتي
نشسته خسرو پرويز بر تخت
جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
در رويه كرد تخت پادشائيش
كشيده صف غلامان سرائيش
ز خاموشي در آن زرينه پرگار
شده نقش غلامان نقش ديوار
زمين را زير تخت آرام داده
به رسم خاص بار عام داده
به فتحالباب دولت بامدادان
ز در پيكي در آمد سخت شادان
زمين بوسيد و گفتا شادمان باش
هميشه در جهان شاه جهان باش
تو زرين بهره باش از تخت زرين
كه چوبين بهره شد بهرام چوبين
نشاط از خانه چوبين برون تاخت
كه چوبين خانه از دشمن به پرداخت
شهنشاه از دل سنگين ايام
مثل زد بر تن چوبين بهرام
كه تا بر ما زمانه چوب زن بود
فلك چوبكزن چوبينه تن بود
چو چوب دولت ما شد برآور
مه چوبينه چوبين شد به خاور
نه اين بهرام اگر بهرام گور است
سرانجام از جهانش بهره گور است
اگر بهرام گوري رفت ازين دام
بيا تا بنگري صد گور بهرام
اگر بهرام گوري رفت ازين دام
بيا تا بنگري صد گور بهرام
جهان تا در جهان ياريش ميكرد
تمناي جهانداريش ميكرد
كجا آن شير كز شمشير گيري
چو مستان كرد با ما شير گيري
كجا آن تيغ كاتش در جهان زد
تپانچه بر درفش كاويان زد
بسا فرزانه را كو شيرزاد است
فريب خاكيان بر باد داد است
بسا گرگ جوان كز روبه پير
به افسون بسته شد در دام نخجير
از آن بر گرگ روبه راست شاهي
كه روبه دام بيند گرگ ماهي
بسا شه كز فريب يافه گويان
خصومت را شود بيوقت جويان
سرانجام از شتاب خام تدبير
به جاي پرنيان بر دل نهد تير
ز مغروري كلاه از سر شود دور
مبادا كس به زور خويش مغرور
چراغ ارچه ز روغن نور گيرد
بسا باشد كه از روغن بميرد
خورشها را نمك رو تازه دارد
نمك بايد كه نيز اندازه دارد
مخور چندان كه خرما خار گردد
گوارش در دهن مردار گردد
چنان خور كز ضرورتهاي حالت
حرام ديگران باشد حلالت
مقيمي را كه اين دروازه بايد
غم و شاديش را اندازه بايد
مجو بالاتر از دوران خود جاي
مكش بيش از گليم خويشتن پاي
چو دريا بر مزن موجي كه داري
مپر بالاتر از اوجي كه داري
به قدر شغل خود بايد زدن لاف
كه زر دوزي نداند بوريا باف
چه نيكو داستاني زد هنرمند
هليله با هليله قند با قند
نه فرخ شد نهاد نو نهادن
ره و رسم كهن بر باد دادن
به قنديل قديمان در زدن سنگ
به كالاي يتيمان بر زدن چنگ
هر آنكو كشت تخمي كشته بر داد
نه من گفتم كه دانه زو خبر داد
نه هر تخمي درختي راست رويد
نه هر رودي سرودي راست گويد
به سرهنگي حمايل كردن تيغ
بسا مه را كه پوشد چهره در ميغ
تو خونريزي مبين كو شير گيرد
كه خونش گيرد ارچه دير گيرد
از اين ابلق سوار نيم زنگي
كه در زير ابلقي دارد دو رنگي
مباش ايمن كه باخوي پلنگ است
كجا يكدل شود آخر دو رنگ است
ستم در مذهب دولت روا نيست
كه دولت با ستمگار آشنا نيست
خري در كاهدان افتاد ناگاه
نگويم واي بر خر واي بر كاه
مگس بر خوان حلوا كي كند پشت
به انجيري غرابي چون توان كشت
به سيم ديگران زرين مكن كاخ
كزين دين رخنه گردد كيسه سوراخ
نگه دار اندرين آشفته بازار
كدين گازر از نارج عطار
مشو خامش چو كار افتد به زاري
كه باشد خامشي نوعي ز خواري
شنيدستم كه در زنجير عامان
يكي بود است ازين آشفته نامان
چو با او سختي نابالغي جنگ
به بالغتر كسي برداشتي سنگ
بپرسيدند كز طفلان خوري خار
ز پيران كين كشي چون باشد اين كار
بخنده گفت اگر پيران نخندند
كجا طفلان ستمكاري پسندند
چو دست از پاي ناخشنود باشد
به جرم پاي سر مأخوذ باشد
به جباري مبين در هيچ درويش
كه او هم محتشم باشد بر خويش
ز عيب نيك مردم ديده بر دوز
هنر ديدن ز چشم بد مياموز
هنر بيند چو عيب اين چشم جاسوس
تو چشم زاغ بين نه پاي طاوس
ترا حرفي به صد تزوير در مشت
منه بر حرف كس بيهوده انگشت
به عيب خويش يك ديده نمائي؟
به عيب ديگران صد صد گشائي ؟
نه كم ز آيينهاي در عيب جوئي
به آيينه رها كن سخت روئي
حفاظ آينه اين يك هنر بس
كه پيش كس نگويد غيبت كس
چو سايه رو سياه آنكس نشيند
كه واپس گويد آنچ از پيش بيند
نشايد ديد خصم خويش را خرد
كه نرد از خام دستان كم توان برد
مشو غره بر آن خرگوش زرفام
كه بر خنجر نگارد مرد رسام
كه چون شيران بدان خنجر ستيزند
بدو خون بسي خرگوش ريزند
در آب نرم رو منگر به خواري
كه تند آيد گه زنهار خواري
بر آتش دل منه كو رخ فروزد
كه وقت آيد كه صد خرمن بسوزد
به گستاخي مبين در خنده شير
كه نه دندان نمايد بلكه شمشير
هر آنكس كو زند لاف دليري
ز جنگ شير يابد نام شيري
چو كين خواهي ز خسرو كرد بهرام
ز كين خسروان خسرو شدش نام
به ارباكم ز خود خود را نسنجي
كز افكندن وز افتادن برنجي
ستيزه با بزرگان به توان برد
كه از همدستي خردان شوي خرد
نهنگ آن به كه در دريا ستيزد
كز آب خرد ماهي خرد خيزد
چو خسرو گفت بسياري درين باب
بزرگان ريختند از ديدگان آب
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ
روان كرده ز نرگس آب گلرنگ
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام
نه با تخت آشنا ميشد و نه با جام
چون بر شيرين مقرر گشت شاهي
فروغ ملك بر مه شد ز ماهي
به انصافش رعيت شاد گشتند
همه زندانيان آزاد گشتند
ز مظلومان عالم جور برداشت
همه آيين جور از دور برداشت
زهر دروازهاي برداشت باجي
نجست از هيچ دهقاني خراجي
مسلم كرد شهر و روستا را
كه بهتر داشت از دنيا دعا را
ز عدلش باز با تيهو شده خويش
به يك جا آب خورده گرگ با ميش
رعيت هر چه بود از دور و پيوند
بدين و داد او خوردند سوگند
فراخي در جهان چندان اثر كرد
كه يك دانه غله صد بيشتر كرد
نيت چون نيك باشد پادشا را
گهر خيزد به جاي گل گيا را
درخت بد نيت خوشيده شاخست
شه نيكو نيت را پي فراخست
فراخيها و تنگيهاي اطراف
ز راي پادشاه خود زند لاف
ز چشم پادشاه افتاد رائي
كه بد رائي كند در پادشائي
چو شيرين از شهنشه بي خبر بود
در آن شاهي دلش زير و زبر بود
اگر چه دولت كيخسروي داشت
چو مدهوشان سر صحرا روي داشت
خبر پرسيد از هر كارواني
مگر كارندش از خسرو نشاني
چو آگه شد كه شاه مشتري بخت
رسانيد از زمين بر آسمان تخت
ز گنج افشاني و گوهر نثاري
بجاي آورد رسم دوستداري
وليك از كار مريم تنگدل بود
كه مريم در تعصب سنگدل بود
ملك را داده بد در روم سوگند
كه با كس در نسازد مهر و پيوند
چو شيرين از چنين تلخي خبر يافت
نفس را زين حكايت تلختر يافت
ز دل كوري به كار دل فرو ماند
در آن محنت چو خر در گل فرو ماند
در آن يكسال كو فرماندهي كرد
نه مرغي بلكه موري را نيازرد
دلش چون چشم شوخش خفتگي داشت
همه كارش چو زلف آشفتگي داشت
همي ترسيد كز شوريده رائي
كند ناموس عدلش بيوفائي
جز آن چاره نديد آن سرو چالاك
كز آن دعوي كند ديوان خود پاك
كند تنها روي در كار خسرو
به تنهائي خورد تيمار خسرو
نبود از راي سستش پاي بر جاي
كه بيدل بود و بيدل هست بيراي
به مولائي سپرد آن پادشاهي
دلش سير آمد از صاحب كلاهي
به گلگون رونده رخت بر بست
زده شاپور بر فتراك او دست
وزان خوبان چو در ره پاي بفشرد
كنيزي چند را با خويشتن برد
كه در هر جاي با او يار بودند
به رنج و راحتش غمخوار بودند
بسي برداشت از ديبا و دينار
ز جنس چارپايان نيز بسيار
ز گاو و گوسفند و اسب و اشتر
چو دريا كرده كوه و دشت را پر
وز آنجا سوي قصر آمد به تعجيل
پس او چارپايان ميل در ميل
دگر ره در صدف شد لولوتر
به سنگ خويش تن در داد گوهر
به هور هندوان آمد خزينه
به سنگستان غم رفت آبگينه
از آن در خوشاب آن سنگ سوزان
چو آتش گاه موبد شد فروزان
ز روي او كه بد خرم بهاري
شد آن آتشكده چون لالهزاري
ثز گرمي كان هوا در كار او بود
هوا گفتي كه گرمي دار او بود
ملك دانست كامد يار نزديك
بديد اميد را در كار نزديك
ز مريم بود در خاطر هراسش
كه مريم روز و شب ميداشت پاسش
به مهد آوردنش رخصت نمييافت
به رفتن نيز هم فرصت نمييافت
به پيغامي قناعت كرد از آن ماه
به بادي دل نهاد از خاك آن راه
نبودي يك زمان بيياد دلدار
وز آن انديشه ميپيچيد چون مار
در آمد باربد چون بلبل مست
گرفته بربطي چون آب در دست
ز صد دستان كه او را بود در ساز
گزيده كرد سي لحن خوش آواز
ز بي لحني بدان سي لحن چون نوش
گهي دل دادي و گه بستدي هوش
ببربط چون سر زخمه در آورد
ز رود خشك بانك تر در آورد
اول گنج باد آورد
چوباد از گنج باد آورد راندي
ز هر بادي لبش گنجي فشاندي
دوم گنج گاو
چو گنج گاو را كردي نواسنج
برافشاندي زمين هم گاو و هم گنج
سوم گنج سوخته
ز گنج سوخته چون ساختي راه
ز گرمي سوختي صد گنج را آه
چهارم شادروان مرواريد
چو شادروان مرواريد گفتي
لبش گفتي كه مرواريد سفتي
پنجم تخت طاقديسي
چو تخت طاقديسي ساز كردي
بهشت از طاقها در باز كردي
ششم و هفتم ناقوسي و اورنگي
چو ناقوسي و اورنگي زدي ساز
شدي ارونگ چون ناقوس از آواز
هشتم حقه كاوس
چو قند ز حقه كاوس دادي
شكر كالاي او را بوس دادي
نهم ماه بر كوهان
چون لحن ماه بر كوهان گشادي
زبانش ماه بر كوهان نهادي
دهم مشك دانه
چو برگفتي نواي مشك دانه
ختن گشتي ز بوي مشك خانه
يازدهم آرايش خورشيد
چو زد زارايش خورشيد راهي
در آرايش بدي خورشيد ماهي
دوازدهم نيمروز
چو گفتي نيمروز مجلس افروز
خرد بيخود بدي تا نيمه روز
سيزدهم سبز در سبز
چو بانگ سبز در سبزش شنيدي
ز باغ زرد سبزه بر دميدي
چهاردهم قفل رومي
چو قفل رومي آوردي در آهنگ
گشادي قفل گنج از روم و از زنگ
پانزدهم سروستان
چو بر دستان سروستان گذشتي
صبا سالي به سروستان نگشتي
شانزدهم سرو سهي
و گر سرو سهي را ساز دادي
سهي سروش به خون خط باز دادي
هفدهم نوشين باده
چو نوشين باده را در پرده بستي
خمار باده نوشين شكستي
هيجدهم رامش جان
چو كردي رامش جان را روانه
ز رامش جان فدا كردي زمانه
نوزدهم ناز نوروز يا ساز نوروز
چو در پرده كشيدي ناز نوروز
به نوروزي نشستي دولت آن روز
بيستم مشگويه
چو بر مشگويه كردي مشگ مالي
همه مشگو شدي پرمشك حالي
بيست و يكم مهرگاني
چو نو كردي نواي مهرگاني
ببردي هوش خلق از مهرباني
بيست و دوم مرواي نيك
چو بر مرواي نيك انداختي فال
همه نيك آمدي مرواي آن سال
بيست و سوم شبديز
چو در شب بر گرفتي راه شبديز
شدندي جمله آفاق شب خيز
بيست و چهارم شب فرخ
چو بر دستان شب فرخ كشيدي
از آن فرخندهتر شب كس نديدي
بيست و پنجم فرخ روز
چو يارش راي فرخ روز گشتي
زمانه فرخ و فيروز گشتي
بيست و ششم غنچه كبك دري
چو كردي غنچه كبك دري تيز
ببردي غنچه كبك دلاويز
بيست و هفتم نخجيرگان
چو بر نخجيرگان تدبير كردي
بسي چون زهره را نخجير كردي
بيست و هشتم كين سياوش
چو زخمه راندي از كين سياوش
پر از خون سياوشان شدي گوش
بيست و نهم كين ايرج
چو كردي كين ايرج را سرآغاز
جهان را كين ايرج نو شدي باز
سيام باغ شيرين
چو كردي باغ شيرين را شكربار
درخت تلخ را شيرين شدي بار
نواهائي بدينسان رامش انگيز
همي زد باربد در پرده تيز
بگفت باربد كز بار به گفت
زبان خسروش صدبار زه گفت
چنان بد رسم آن بدر منور
كه بر هر زه بدادي بدره زر
به هر پرده كه او بنواخت آن روز
ملك گنجي دگر پرداخت آن روز
به هر پرده كه او بر زد نوائي
ملك دادش پر از گوهر قبائي
زهي لفظي كه گر بر تنگ دستي
زهي گفتي زهي زرين به دستي
درين دوران گرت زين به پسندند
زهي پشمين به گردن وانه بندند
ز عالي همتي گردن برافراز
طناب هرزه از گردن بينداز
به خرسندي طمع را ديده بر دوز
ز چون من قطره دريائي در آموز
كه چندين گنج بخشيدم به شاهي
وز آن خرمن نجستم برگ كاهي
به برگي سخن را راست كردم
نه او داد و نه من درخواست كردم
مرا اين بس كه پر كردم جهان را
ولي نعمت شدم دريا و كان را
نظامي گر زه زرين بسي هست
زه تو زهد شد مگذارش از دست
بدين زه گر گريبان را طرازي
كني بر گردنان گردن فرازي
چهارم روز مجلس تازه كردند
غناها را بلند آوازه كردند
به بخشيدن در آمد دست دريا
زمين گشت از جواهر چون ثريا
ملك چون شد ز نوش ساقيان مست
غم ديدار شيرين بردش از دست
طلب فرمود كردن باربد را
وزو درمان طلب شد درد خود را
شفاعت كرد روزي شه به شاپور
كه تا كي باشم از دلدار خود دور
بيار آن ماه را يك شب درين برج
كه پنهان دارمش چون لعل در درج
من از بهر صلاح دولت خويش
نيارم رغبتي كردن به دو بيش
كه ترسم مريم از بس ناشكيبي
چو عيسي بركشد خود را صليبي
همان بهتر كه با آن ماه دلدار
نهفته دوستي ورزم پريوار
اگر چه سوخته پايم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش
گر اين شوخ آن پريرخ را ببيند
شود ديوي و بر ديوي نشيند
پذيرفتار فرمان گشت نقاش
كه بندم نقش چين را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دريائي پر از جوش
كه باشد موج آن دريا همه نوش
حكايت كرد با شيرين سرآغاز
كه وقت آمد كه بر دولت كني ناز
ملك را در شكارت رخش تند است
وليك از مريمش شمشير كند است
از آن او را چنين آزرم دارد
كه از پيمان قيصر شرم دارد
بيا تا يك سواره برنشينيم
ره مشگوي خسرو بر گزينيم
طرب ميساز با خسرو نهاني
سر آيد خصم را دولت چو داني
بت تنها نشين ماه تهي رو
تهي از خويشتن تنها ز خسرو
به تندي بر زد آوازي به شاپور
كه از خود شرم داراي از خدا دور
مگو چندين كه مغزم را برفتي
كفايت كن تمام است آنچه گفتي
نه هر گوهر كه پيش آيد توان سفت
نه هرچ آن بر زبان آيد توان گفت
نه هر آبي كه پيش آيد توان خورد
نه هرچ از دست برخيزد توان كرد
نيايد هيچ از انصاف تو يادم
به بيانصافيت انصاف دادم
از اين صنعت خدا دوري دهادت
خرد ز اين كار دستوري دهادت
بر آوردي مرا از شهرياري
كنون خواهي كه از جانم بر آري
من از بيدانشي در غم فتادم
شدم خشك از غم اندر نم فتادم
در آنجان گر ز من بودي يكي سوز
به گيسو رفتمي راهش شب و روز
خر از دكان پالان گر گريزد
چو بيند جو فروش از جاي خيزد
كسادي چون كشم گوهر نژادم
نخوانده چون روم آخر نه بادم
چو ز آب حوض تر گشتست زينم
خطا باشد كه در دريا نشينم
چه فرمائي دلي با اين خرابي
كنم با اژدهائي هم نقابي
چو آن درگاه را در خور نيفتم
به زور آن به كه از در درنيفتم
ببين تا چند بار اينجا فتادم
به غمخواري و خواري دل نهادم
نيفتاد آن رفيق بيوفا را
كه بفرستد سلامي خشك ما را
به يك گز مقنعه تا چند كوشم
سليح مردمي تا چند پوشم
روانبود كه چون من زن شماري
كلهداري كند با تاجداري
قضاي بد نگر كامد مرا پيش
خسك بر خستگي و خار بر ريش
به گل چيدن بدم در خار ماندم
به كاري ميشدم دربار ماندم
چو خود بد كردم از كس چون خروشم
خطاي خود ز چشم بد چه پوشم
يكي را گفتم اين جان و جهانست
جهان بستد كنون دربند جانست
نه هركس كه آتشي گويد زبانش
بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه يكسر
يكي جو در حساب آرد يكي زر
ترازوئي كه ما را داد خسرو
يكي سر دارد آن هم نيز پر جو
دلم زان جو كه خرباري ندارد
به غير از خوردنش كاري ندارد
نمانم جز عروسي را در اين سنگ
كه از گچ كرده باشندش به نيرنگ
عروس گچ شبستان را نشايد
ترنج موم ريحان را نشايد
بسي كردم شگرفيها كه شايد
كه گويم وز توام شرمي نيايد
چه كرد آن رهزن خونخواره من
جز آتش پارهاي درباره من
من اينك زنده او با يار ديگر
ز مهر انگيخته بازار ديگر
اگر خود روي من روئيست از سنگ
در او بيند فرو ريزد ازين ننگ
گرفتم سگ صفت كردندم آخر
به شير سگ نپروردندم آخر
سگ از من به بود گر تا توانم
فريبش را چو سگ از در نرانم
شوم پيش سگ اندازم دلي را
كه خواهد سگ دل بيحاصلي را
دل آن به كو بدان كس وا نبيند
كه در سگ بيند و در ما نه بيند
مرا خود كاشكي مادر نزادي
و گر زادي بخورد سگ بدادي
بيا تا كژ نشينم راست گويم
چه خواريها كز او نامد برويم
هزاران پرده بستم راست در كار
هنوزم پرده كژ ميدهد يار
شد آبم و او به موئي تر نيامد
چنان كابي به آبي بر نيامد
چگونه راست آيد رهزني را
كه ريزد آبروي چون مني را
فرس با من چنان در جنگ راند است
كه جاي آشتي رنگي نماند است
چو ما را نيست پشمي در كلاهش
كشيدم پشم در خيل و سپاهش
ز بس سر زير او بردن خميدم
ز بس تار غمش خود را نديدم
دلم كورست و بينائي گزيند
چه كوري دل چه آن كس كو نه بيند
سرم ميخارد و پروا ندارم
كه در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنين پر زخم از آنست
كه هرچ او ميدهد زخم زبانست
سزد گر با من او همدم نباشد
ز كس بختم نبد زو هم نباشد
بدين بختم چنو همخوابه بايد
كز او سرسام را گرمابه پايد
دلم ميجست و دانستم كز ايام
زياني ديد خواهم كام و ناكام
بلي هست آزموده در نشانها
كه هر كش دل جهد بيند زيانها
كنونم ميجهد چشم گهربار
چه خواهم ديد بسمالله دگربار
مرا زين قصر بيرون گر بهشت است
نبايد رفت اگر چه سرنبشت است
گر آيد دختر قيصر نه شاپور
ازين قصرش به رسوائي كنم دور
به دستان ميفريبندم نه مستم
نيارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند
من آن دانم كه در بابل ندانند
سر اينجا به بود سركش نه آنجا
كه نعل اينجاست در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه كيخسرو بود شاه
نبايد كردنش سر پنجه با ماه
به ار پهلو كند زين نرگس مست
نهد پيشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم بر ستيزد
چنان جوشم كز او جوشن بريزد
فرستم زلف را تا يك فن آرد
شكيبش را رسن در گردن آرد
بگويم غمزه را تا وقت شبگير
سمندش را به رقص آرد به يك تير
ز گيسو مشك بر آش فشانم
چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خويش آرم به تابش
فرو بندم به سحر غمزه خوابش
خيالم را بفرمايم كه در خواب
بدين خاكش دواند تيز چون آب
مرا بگذار تا گريم بدين روز
تو مادر مرده را شيون مياموز
منم كز ياد او پيوسته شادم
كه او در عمرها نارد به يادم
ز مهرم گرد او بوئي نگردد
غم من بر دلش موئي نگردد
گر آن نامهربان از مهر سير است
زمانه بر چنين بازي دلير است
شكيبائي كنم چندان كه يك روز
درآيداز در مهر آن دلافروز
كمند دل در آن سركش چه پيچم
رسن در گردن آتش چه پيچم
زمينم من به قدر او آسمانوار
زمين را كي بود با آسمان كار
كند با جنس خود هر جنس پرواز
كبوتر با كبوتر باز با باز
نشايد باد را در خاك بستن
نه باهم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نيست از هجران چه ترسم
تني نازنده از زندان چه ترسم
بود سرمايهداران را غم بار
تهيدست ايمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم كه بر من كس نهد قيد
نه هر بازي تواند كردنم صيد
گر آيد خسرو از بتخانه چين
ز شورستان نيابد شهد شيرين
اگر شبديز توسن را تكي هست
ز تيزي نيز گلگون را رگي هست
و گر مريم درخت قند كشته است
رطبهاي مرا مريم سرشته است
گر او را دعوي صاحب كلاهي است
مرا نيز از قصب سربند شاهي است
نخواهم كردن اين تلخي فراموش
كه جان شيرين كند مريم كند نوش
يكي درجست و دريا در كمين يافت
يكي سركه طلب كرد انگبين يافت
همه ساله نباشد سينه بر دست
به هرجا گرد راني گردني هست
نبودم عاشق ار بودم به تقدير
پشيمانم خطا كردم چه تدبير
مزاحي كردم او درخواست پنداشت
دروغي گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از اين بازار بيزار
قسم خواهي به دادار و به ديدار
سخن را رشته بس باريك رشتم
و گرچه در شب تاريك رشتم
چنين تا كي چو موم افسرده باشم
برافروزم و گر نه مرده باشم
به نفرينش نگويم خير و شر هيچ
خداوندا تو ميداني دگر هيچ
لب آنكس را دهم كو را نياز است
نه دستي راست حلواكان دراز است؟
بهاري را كه بر خاكش فشاني
از آن به كش برد باد خزاني
گرفتار سگان گشتن به نخجير
به از افسوس شيران زبون گير
بيا گو گر منت بايد چو مردان
به پاي خود كسي رنجه مگردان
هژبراني كه شيران شكارند
به پاي خود پيام خود گذارند
چو دولت پاي بست اوست پايم
به پاي ديگران خواندن نيايم
به دوش ديگران زنبيل سايند؟
به دندان كسان زنجير خايند؟
چه تدبير از پي تدبير كردن
نخواهم خويشتن را پير كردن
به پيري ميخورم؟ بادم قدح خرد
كه هنگام رحيل آخور زند كرد
به ناداني در افتادم بدين دام
به دانائي برون آيم سرانجام
مگر نشنيدي از جادوي جوزن
كه داند دود هر كس راه روزن
مرا اين رنج و اين تيمار ديدن
ز دل بايد نه از دلدار ديدن
همه جا دزد از بيگانه خيزد
مرا بنگر كه دزد از خانه خيزد
به افسون از دل خود رست نتوان
كه دزد خانه را دربست نتوان
چو كوران گر نه لعل از سنگ پرسم
چرا ده بينم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من راي بدزد
به دست خود تبر بر پاي خود زد
دلي دارم كز او حاصل ندارم
مرا آن به كه دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و يارم ستمكار
ازين دل بيدلم زين يار بييار
شدم دلشاد روزي با دلافروز
از آن روز اوفتادستم بدين روز
غم روزي خورد هركس به تقدير
چو من غم روزي اوفتادم چه تدبير
نهان تا كي كنم سوزي به سوزي
به سر تا كي برم روزي به روزي
مرا كز صبر كردن تلخ شد كام
سزد گر لعبت صبرم نهي نام
اگر دورم ز گنج و كشور خويش
نه آخر هستم آزاد سر خويش
نشايد حكم كردن بر دو بنياد
يكي بر بيطمع ديگر بر آزاد
وزان پس مهر لولو بر شكر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد
كه گر شه گويد او را دوست دارم
بگو كاين عشوه نايد در شمارم
و گر گويد بدان صبحم نياز است
بگو بيدار منشين شب دراز است
و گر گويد به شيرين كي رسم باز
بگو با روزه مريم همي ساز
و گر گويد بدان حلوا كشم دست؟
بگو رغبت به حلوا كم كند مست
و گر گويد كشم تنگش در آغوش
بگو كاين آرزو بادت فراموش
و گر گويد كنم زان لب شكرريز
بگو دور از لبت دندان مكن تيز
و گر گويد بگيرم زلف و خالش
بگو تا هانگيري هاممالش
و گر گويد نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گويد ربايم زان زنخ گوي
بگو چوگان خوري زان زلف بر روي
و گر گويد به خايم لعل خندان
بگو از دور ميخور آب دندان
گر از فرمان من سر برگرايد
بگو فرمان فراقت راست شايد
فراقش گر كند گستاخ بيني
بگو برخيزمت يا مي نشيني
وصالش گر بگويد زان اويم
بگو خاموش باشي تا نگويم
فرو ميخواند ازين مشتي فسانه
در او تهديدهاي مادگانه
عتابش گرچه ميزد شيشه بر سنگ
عقيقش نرخ ميبريد در جنگ
چو بر شاپور تندي زد خمارش
ز رنج دل سبكتر گشت بارش
به نرمي گفت كاي مرد سخنگوي
سخن در مغز تو چون آب در جوي
اگر وقتي كني بر شه سلامي
بدان حضرت رسان از من پيامي
كه شيرين گويد اي بدمهر بدعهد
كجا آن صحبت شيرينتر از شهد
مرا ظن بود كز من برنگردي
خريدار بتي ديگر نگردي
كنون در خود خطا كردي ظنم را
كه در دل جاي كردي دشمنم را
ازين بيداد دل در داد بادت
ز آه تلخ شيرين ياد بادت
چو بخت خفته ياري را نشائي
چو دوران سازگاري را نشاني
بدين خواري مجويم گر عزيزم
خط آزاديم ده گر كنيزم
ترا من همسرم در هم نشيني
به چشم زير دستانم چه بيني
چنين در پايه زيرم مكن جاي
وگرنه بر درت بالا نهم پاي
به پلپل دانههاي اشك جوشان
دوانم بر در خويشت خروشان
نداري جز مراد خويشتن كار
نبايد بود ازينسان خويشتندار
چو تو دل بر مراد خويش داري
مراد ديگران كي پيش داري
مرا تا خار در ره ميشكستي
كمان در كار ده ده ميشكستي
بخار تلخ شيرين بود گستاخ
چو شيرين شد رطب خار است بر شاخ
به باغ افكندت پالود خونم
چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم اي دلافروز
به دودت كور ميكردم شب و روز
جفا زين بيش؟ كه اندامم شكستي
چو نامآور شدي نامم شكستي
عملداران چو خود را ساز بينند
به معزولان ازين به باز بينند
به معزولي به چشمم در نشستي
چو عامل گشتي از من چشم بستي
به آب ديده كشتي چند رانم
وصالت را به ياري چند خوانم
چو بييار آمدي من بودمت يار
چو در كاري نباشد با منت كار
چو كارم را به رسوائي فكندي
سپر بر آب رعنائي فكندي
برات كشتنم را ساز دادي
به آسيب فراقم باز دادي
نماند از جان من جز رشته تائي
مكش كين رشته سر دارد به جائي
مزن شمشير بر شيرين مظلوم
ترا آن بس كه راندي نيزه بر روم
چو نقش كارگاه روميت هست
ز رومي كار ارمن دور كن دست
ز باغ روم گل داري به خرمن
مكن تاراج تخت و تاج ارمن
مكن كز گرمي آتش زود خيزد
وز آتش ترسم آنگه دود خيزد
هزار از بهر مي خوردن بود يار
يكي از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در كار خود رنجور داري
كشي در دام و دامن دور داري
خسك بر دامن دوران ميفشان
نمك بر جان مهجوران ميفشان
ترا در بزم شاهان خوش برد خواب
ز بنگاه غريبان روي بر تاب
رها كن تا در اين محنت كه هستم
خداي خويشتن را ميپرستم
به دام آورده گير اين مرغ را باز
ديگر باره به صحرا كرده پرواز
مشو راهي كه خر در گل بماند
ز كارت بيدلان را دل بماند
مزن آتش در اين جان ستمكش
رها كن خانهاي از بهر آتش
در اين آتش كه عشق افروخت بر من
دريغا عشق خواهد سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پيچيد ماري
شكستم در بن هر موي خاري
نه شب خبسم نه روز آسايشم هست
نه از تو ذرهاي بخشايشم هست
صبوري چون كنم عمري چنين تنگ
به منزل چون رسم پائي چنين لنگ
ز اشك و آه من در هر شماري
بود دريا نمي دوزخ شراري
در اين دريا كم آتش گشت كشتي
مرا هم دوزخي خوان هم بهشتي
وگرنه بر در دوزخ نهاني
چرا ميجويم آب زندگاني
مرا چون بد نباشد حال بي تو؟
كه بودم با تو پار امسال بي تو
ترا خاكي است خاك از در گذشته
مرا آبي است آب از سر گذشته
بر آب ديده كشتي چند رانم
وصالت را به ياري چند خوانم
همه كارم كه بي تو ناتمام است
چنين خام از تمناهاي خام است
نه بيني هر كه ميرد تا نميرد
اميد از زندگاني برنگيرد
خرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازين دفتر برون است
بر اين ابلق كسي چابك سوار است
كه در ميدان عشق آشفته كار است
مفرح ساختن فرزانگان راست
چو شد پرداخته ديوانگان راست
به عشق اندر صبوري خام كاري است
بناي عاشقي بر بيقراري است
صبوري از طريق عشق دور است
نباشد عاشق آنكس كو صبور است
بدينسان گرچه شيرين است رنجور
ز خسرو باد دايم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند اين داستان را
سبك بوسيد شاپور آستان را
كه از تدبير ما راي تو بيش است
همه گفتار تو بر جاي خويش است
وزان پس گر دلش انديشه سفتي
سخن با او نسنجيده نگفتي
سخن بايد بدانش درج كردن
چو زر سنجيدان آنگه خرج كردن
چو بدر از جيب گردون سر برآورد
زمين عطف هلالي بر سر آورد
ز مجلس در شبستان رفت خسرو
شده سوداي شيرين در سرش نو
چو بر گفتي ز شيرين سرگذشتي
دهان مريم از غم تلخ گشتي
در آن مستي نشسته پيش مريم
دم عيسي بر او ميخواند هر دم
كه شيرين گرچه از من دور بهتر
ز ريش من نمك مهجور بهتر
ولي دانم كه دشمن كام گشتست
به گيتي در به من بدنام گشتست
چو من بنوازم و دارم عزيزش
صواب آيد كه بنوازي تو نيزش
اجازت ده كزان قصرش بيارم
به مشكوي پرستاران سپارم
نبينم روي او گر باز بينم
پر آتش باد چشم نازنينم
جوابش داد مريم كه اي جهانگير
شكوهت چون كواكب آسمانگير
خلافت را جهان بر در نهاده
فلك بر خط حكمت سر نهاده
اگر حلواي تر شد نام شيرين
نخواهد شد فرود از كام شيرين
ترا بيرنج حلوائي چنين نرم
برنج سرد را تا كي كني گرم
رطب خور خار ناديدن ترا سود
كه بس شيرين بود حلواي بيدود
مرا با جادوئي هم حقهسازي؟
كه بر سازد ز بابل حقهبازي
هزار افسانه از بر بيش دارد
به طنازي يكي در پيش دارد
ترا بفريبد و ما را كند دور
تو زو راضي شوي من از تو مهجور
من افسونهاي او را نيك دانم
چنين افسانها را نيك خوانم
بسا زن كو صد از پنجه نداند
عطارد را به زرق از ره براند
زنان مانند ريحان سفالند
درون سو خبث و بيرون سو جمالند
نشايد يافتن در هيچ برزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
وفا مردي است بر زن چون توان بست
چو زن گفتي بشوي از مردمي دست
بسي كردند مردان چارهسازي
نديدند از يكي زن راست بازي
زن از پهلوي چپ گويند برخاست
مجوي از جانب چپ جانب راست
چه بندي دل در آن دور از خدائي
كزو حاصل نداري جز بلائي
اگر غيرت بري با درد باشي
و گر بيغيرتي نامرد باشي
برو تنها دم از شادي برآور
چو سوسن سر به آزادي برآور
پس آنگه بر زبان آورد سوگند
به هوش زيرك و جان خردمند
به تاج قيصر و تخت شهنشاه
كه گر شيرين بدين كشور كند راه
به گردن برنهم مشگين رسن را
بر آويزم ز جورت خويشتن را
همان به كو در آن وادي نشيند
كه جغد آن به كه آبادي نبيند
يقين شد شاه را چون مريم اين گفت
كه هرگز در نسازد جفت با جفت
سخن را از در ديگر بني كرد
نوازش مينمود و صبر ميكرد
سوي خسرو شدي پيوسته شاپور
به صد حيلت پيامي دادي از دور
جوابش هم نهاني باز بردي
ز خونخواري به غمخواري سپردي
از آن بازيچه حيران گشت شيرين
كه بي او چون شكيبد شاه چندين
ولي دانست كان نز بيوفائيست
شكيبش بر صلاح پادشائيست
چو دل در مهر شيرين بست فرهاد
برآورد از وجودش عشق فرياد
به سختي ميگذشتش روزگاري
نميآمد ز دستش هيچ كاري
نه صبر آنكه دارد برك دوري
نه برك آنكه سازد با صبوري
فرو رفته دلش را پاي در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل
زبان از كار و كار از آب رفته
ز تن نيرو ز ديده خواب رفته
چو ديو از زحمت مردم گريزان
فتان خيزانتر از بيمار خيزان
گرفته كوه و دشت از بيقراري
وزو در كوه و دشت افتاده زاري
سهي سروش چو شاخ گل خميده
چو گل صد جاي پيراهن دريده
ز گريه بلبله وز ناله بلبل
گره بر دل زده چون غنچه دل
غمش را در جهان غمخوارهاي نه
ز يارش هيچگونه چارهاي نه
دو تازان شد كه از ره خار ميكند
چو خار از پاي خود مسمار ميكند
نه از خارش غم دامن دريدن
نه از تيغش هراس سر بريدن
ز دوري گشته سودائي به يكبار
شده دور از شكيبائي به يكبار
ز خون هر ساعت افشاندي نثاري
پديد آوردي از رخ لاله زاري
ز ناله بر هوا چون كله بستي
فلكها را طبق در هم شكستي
چو طفلي تشنه كابش بايد از جام
نداند آب را و دايه را نام
ز گرمي برده عشق آرام او را
به جوش آورده هفت اندام او را
رسيده آتش دل در دماغش
ز گرمي سوخته همچون چراغش
ز مجروحي دلش صد جاي سوراخ
روانش برهلاك خويش گستاخ
بلا و رنج را آماج گشته
بلا ز اندازه رنج از حد گذشته
چنان از عشق شيرين تلخ بگريست
كه شد آواز گريش بيست در بيست
دلش رفته قرار و بخت مرده
پي دل ميدويد آن رخت برده
چنان در ميرميد از دوست و دشمن
كه جادواز سپندو ديو از آهن
غمش دامن گرفته و او به غم شاد
چو گنجي كز خرابي گردد آباد
ز غم ترسان به هشياري و مستي
چو مار از سنگ و گرگ از چوب دستي
دلش نالان و چشمش زار و گريان
جگر از آش غم گشته بريان
علاج درد بيدرمان ندانست
غم خود را سر و سامان ندانست
فرو مانده چنين تنها و رنجور
ز ياران منقطع وز دوستان دور
گرفته عشق شيرينش در آغوش
شده پيوند فرهادش فراموش
نه رخصت كز غمش جامي فرستد
نه كس محرم كه پيغامي فرستد
گر از درگاه او گردي رسيدي
بجاي سرمه در چشمش كشيدي
و گر در راه او ديدي گيائي
به بوسيدي و بر خواندي ثنائي
به صد تلخي رخ از مردم نهفتي
سخن شيرين جز از شيرين نگفتي
چنان پنداشت آن دلداه مست
كه سوزد هر كه را چون او دلي هست
كسي كش آتشي در دل فروزد
جهان يكسر چنان داند كه سوزد
چو بردي نام آن معشوق چالاك
زدي بر ياد او صد بوسه بر خاك
چو سوي قصر او نظاره كردي
به جاي جامه جان را پاره كردي
چو وحشي توسن از هر سو شتابان
گرفته انس با وحش بيابان
ز معروفان اين دام زبون گير
برو گرد آمده يك دشت نخجير
يكي بالين گهش رفتي يكي جاي
يكي دامنش بوسيدي يكي پاي
گهي با آهوان خلوت گزيدي
گهي در موكب گوران دويدي
گهي اشك گوزنان دانه كردي
گهي دنبال شيران شانه كردي
به روزش آهوان دمساز بودند
گوزنانش به شب همراز بودند
نمدي روز و شب چون چرخ ناورد
نخوردي و نياشاميدي از درد
بدان هنجار كاول راه رفتي
اگر ره يافتي يك ماه رفتي
اگر بوديش صد ديوار در پيش
نديدي تا نكردي روي او ريش
و گر تيري به چشمش در نشستي
ز مدهوشي مژه بر هم نبستي
و گر پيش آمدي چاهيش در راه
ز بي پرهيزي افتادي در آن چاه
دل از جان بر گفته وز جهان سير
بلا همراه در بالا و در زير
شبي و صد دريغ و ناله تا روز
دلي و صد هزاران حسرت و سوز
ره ار در كوي و گر در كاخ كردي
نفيرش سنگ را سوراخ كردي
نشاطي كز غم يارش جدا كرد
به صد قهر آن نشاط از دل رها كرد
غمي كان با دلش دمساز ميشد
دو اسبه پيش آن غم باز ميشد
اديم رخ به خون ديده ميشست
سهيل خويش را در ديده ميجست
نخفت ار چند خوابش ببايست
كه در بر دوستان بستن نشايست
دل از رخت خودي بيگانه بودش
كه رخت ديگري در خانه بودش
از آن بدنقش او شوريده پيوست
كه نقش ديگري بر خويشتن بست
نياسود از دويدن صبح تا شام
مگر كز خويشتن بيرون نهد گام
ز تن ميخواست تا دوري گزيند
مگر با دوست در يك تن نشيند
نبود آگه كه مرغش در قفس نيست
به ميدان شد ملك در خانه كس نيست
چنان با اختيار يار در ساخت
كه از خود يار خود را باز نشناخت
اگر در نور و گر در نار ديدي
نشان هجر و وصل يار ديدي
ز هر نقشي كه او را آمدي پيش
به نيك اختر زدي فال دل خويش
كسي در عشق فال بد نگيرد
و گر گيرد براي خود نگيرد
هر آن نقشي كه آيد زشت يا خوب
كند بر كام خويش آن نقش منسوب
به هر هفته شدي مهمان آن حور
به ديداري قناعت كردي از دور
دگر ره راه صحرا برگرفتي
غم آن دلستان از سر گرفتي
شبانگاه آمدي مانند نخجير
وزان حوضه بخوردي شربتي شير
جز آن شير از جهان خوردي نبودش
برون زان حوض ناوردي نبودش
به شب زان حوض پايه هيچ نگذشت
همه شب گرد پاي حوض ميگشت
در آفاق اين سخن شد داستاني
فتاد اين داستان در هر زباني
پري پيكر نگار پرنيان پوش
بت سنگين دل سيمين بنا گوش
در آن وادي كه جائي بود دلگير
نخوردي هيچ خوردي خوشتر از شير
گرش صدگونه حلوا پيش بودي
غذاش از ماديان و ميش بودي
از او تا چارپايان دورتر بود
ز شير آوردن او را دردسر بود
كه پيرامون آن وادي به خروار
همه خر زهره بد چون زهره مار
ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت
چراگاه گله جاي دگر داشت
دل شيرين حساب شير ميكرد
چه فن سازد در آن تدبير ميكرد
كه شير آوردن از جائي چنان دور
پرستاران او را داشت رنجور
چو شب زلف سياه افكند بر دوش
نهاد از ماه زرين حلقه در گوش
در آن حقه كه بود آن ماه دلسوز
چو مار حلقه ميپيچيد تا روز
نشسته پيش او شاپور تنها
فرو كرده ز هر نوعي سخنها
از اين انديشه كان سرو سهي داشت
دل فرزانه شاپور آگهي داشت
چو گلرخ بيش او آن قصه بر گفت
نيوشنده چو برگ لاله بشكفت
نمازش برد چون هندو پري را
ستودش چون عطارد مشتري را
كه هست اينجا مهندس مردي استاد
جواني نام او فرزانه فرهاد
به وقت هندسه عبرت نمائي
مجسطي دان و اقليدس گشائي
به تيشه چون سر صنعت بخارد
زمين را مرغ بر ماهي نگارد
به صنعت سرخ گل را رنگ بندد
به آهن نقش چين بر سنگ بندد
به پيشه دست بوسندش همه روم
به تيشه سنگ خارا را كند موم
به استادي چنين كارت بر آيد
بدين چشمه گل از خارت بر آيد
بود هر كار بياستاد دشوار
نخست استاد بايد آنگهي كار
شود مرد از حساب انگشتري گر
وليك از موم و گل نز آهن و زر
گرم فرماندهي فرمان پذيرم
به دست آوردنش بر دست گيرم
كه ما هر دو به چين همزاد بوديم
دو شاگرد از يكي استاد بوديم
چو هر مايه كه بود از پيشه برداشت
قلم بر من فكند او تيشه برداشت
چو شاپور اين حكايت را بسر برد
غم شير از دل شيرين بدر برد
چو روز آيينه خورشيد دربست
شب صد چشم هر صد چشم بربست
تجسس كرد شاپور آن زمين را
بدست آورد فرهاد گزين را
به شادروان شيرين برد شادش
به رسم خواجگان كرسي نهادش
در آمد كوهكن مانند كوهي
كز او آمد خلايق را شكوهي
چو يك پيل از ستبري و بلندي
به مقدار دو پيلش زورمندي
رقيبان حرم به نواختندش
به واجب جايگاهي ساختندش
برون پرده فرهاد ايستاده
ميان در بسته و بازو گشاده
در انديشه كه لعبت باز گردون
چه بازي آردش زان پرده بيرون
جهان ناگه شبيخون سازيي كرد
پس آن پرده لعبت بازيي كرد
به شيرين خندههاي شكرين ساز
در آمد شكر شيرين به آواز
دو قفل شكر از ياقوت برداشت
وزو ياقوت و شكر قوت برداشت
رطبهائي كه نخلش بار ميداد
رطب را گوشمال خار ميداد
به نوشآباد آن خرمان در شير
شكر خواند انگبين را چاشني گير
ز بس كز دامن لب شكر افشاند
شكر دامن به خوزستان برافشاند
شنيدم نام او شيرين از آن بود
كه در گفتن عجب شيرين زبان بود
ز شيريني چه گويم هر چه خواهي
بر آوازش بخفتي مرغ و ماهي
طبرزد را چو لب پرنوش كردي
ز شكر حلقهها در گوش كردي
در آن مجلس كه او لب برگشادي
نبودي تن كه حالي جان ندادي
كسي را كان سخن در گوش رفتي
گر افلاطون بدي از هوش رفتي
چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش
ز گرمي خون گرفتش در جگر جوش
برآورد از جگر آهي شغب ناك
چو مصروعي ز پاي افتاد بر خاك
به روي خاك ميغلتيد بسيار
وز آن سر كوفتن پيچيد چون مار
چو شيرين ديدكان آرام رفته
دلي دارد چو مرغ از دام رفته
هم از راه سخن شد چاره سازش
بدان دانه به دام آورد بازش
پس آنگه گفت كي داننده استاد
چنان خواهم كه گرداني مرا شاد
مراد من چنان است اي هنرمند
كه بگشائي دل غمگينم از بند
به چابك دستي و استاد كاري
كني در كار اين قصر استواري
گله دور است و ما محتاج شيريم
طلسمي كن كه شير آسان بگيريم
ز ما تا گوسفندان يك دو فرسنگ
ببايد كند جوئي محكم از سنگ
كه چوپانانم آنجا شير دوشند
پرستارانم اين جا شير نوشند
ز شيرين گفتن و گفتار شيرين
شده هوش از سر فرهاد مسكين
سخنها را شنيدن ميتوانست
وليكن فهم كردن مي ندانست
زبانش كرد پاسخ را فرامشت
نهاد از عاجزي بر ديده انگشت
حكايت باز جست از زير دستان
كه مستم كور دل باشند مستان
ندانم كوچه ميگويد بگوئيد
ز من كامي كه ميجويد بجوئيد
رقيبان آن حكايت بر گرفتند
سخنهائي كه رفت از سر گرفتند
چو آگه گشت از آن انديشه فرهاد
فكند آن حكم را بر ديده بنياد
در آن خدمت به غايت چابكي داشت
كه كار نازنينان نازكي داشت
از آنجا رفت بيرون تيشه در دست
گرفت از مهرباني پيشه در دست
چنان از هم دريد اندام آن بوم
كه ميشد زير زخمش سنگ چون موم
به تيشه روي خارا ميخراشيد
چو بيد از سنگ مجرا ميتراشيد
به هر تيشه كه بر سنگ آزمودي
دو هم سنگش جواهر مزد بودي
به يك ماه از ميان سنگ خارا
چو دريا كرد جوئي آشكارا
ز جاي گوسفندان تا در كاخ
دو رويه سنگها زد شاخ در شاخ
چو كار آمد به آخر حوضهاي بست
كه حوض كوثرش زد بوسه بر دست
چنان ترتيب كرد از سنگ جوئي
كه در درزش نميگنجيد موئي
در آن حوضه كه كرد او سنگ بستش
روان شد آب گفتي زاب دستش
بنا چندان تواند بود دشوار
كه بنا را نيايد تيشه در كار
اگر صد كوه بايد كند پولاد
زبون باشد به دست آدميزاد
چه چاره كان بنيآدم نداند
به جز مردن كزان بيچاره ماند
خبر بردند شيرين را كه فرهاد
به ماهي حوضه بست و جوي بگشاد
چنان كز گوسفندان شام و شبگير
به حوض آيد به پاي خويشتن شير
بهشتي پيكر آمد سوي آن دشت
بگرد جوي شير و حوض برگشت
چنان پنداشت كان حوض گزيده
نكرد است آدمي هست آفريده
بلي باشد ز كار آدمي دور
بهشت و جوي شير و حوضه و حور
بسي بر دست فرهاد آفرين كرد
كه رحمت بر چنان كس كاين چنين كرد
چو زحمت دور شد نزديك خواندش
ز نزديكان خود برتر نشاندش
كه استاديت را حق چون گذاريم
كه ما خود مزد شاگردان ندرايم
ز گوهر شب چراغي چند بودش
كه عقد گوش گوهر بند بودش
ز نغزي هر دري مانند تاجي
وزو هر دانه شهري راخراجي
گشاد از گوش با صد عذر چون نوش
شفاعت كرد كاين بستان و بفروش
چو وقت آيد كزين به دست يابيم
ز حق خدمتت سر بر نتابيم
بر آن گنجينه فرهاد آفرين خواند
ز دستش بستد و در پايش افشاند
وز آنجا راه صحرا تيز برداشت
چو دريا اشك صحرا ريز برداشت
ز بيم آنكه كار از نور ميشد
به صد مردي ز مردم دور ميشد
نخستين بار گفتش كز كجائي
بگفت از دار ملك آشنائي
بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفت از جان شيرينم فزونست
بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب
بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب
بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا گر خرامي در سرايش
بگفت اندازم اين سر زير پايش
بگفتا گر كند چشم تو را ريش
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نيابي سوي او راه
بگفت از دور شايد ديد در ماه
بگفتا دوري از مه نيست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم به زاري
بگفتا گر به سر يابيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود
بگفتا دوستيش از طبع بگذار
بگفت از دوستان نايد چنين كار
بگفت آسوده شو كه اين كار خامست
بگفت آسودگي بر من حرام است
بگفتا رو صبوري كن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان كرد
بگفت از صبر كردن كس خجل نيست
بگفت اين دل تواند كرد دل نيست
بگفت از عشق كارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوشتر چكار است
بگفتا جان مده بس دل كه با اوست
بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست
بگفتا در غمش ميترسي از كس
بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هيچ هم خوابيت بايد
بگفت ار من نباشم نيز شايد
بگفتا چوني از عشق جمالش
بگفت آن كس نداند جز خيالش
بگفت از دل جدا كن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بيجان شيرين
بگفت او آن من شد زو مكن ياد
بگفت اين كي كند بيچاره فرهاد
بگفت ار من كنم در وي نگاهي
بگفت آفاق را سوزم به آهي
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نيامد بيش پرسيدن صوابش
به ياران گفت كز خاكي و آبي
نديدم كس بدين حاضر جوابي
به زر ديدم كه با او بر نيايم
چو زرش نيز بر سنگ آزمايم
گشاد آنگه زبان چون تيغ پولاد
فكند الماس را بر سنگ بنياد
كه ما را هست كوهي بر گذرگاه
كه مشكل ميتوان كردن بدو راه
ميان كوه راهي كند بايد
چنانك آمد شد ما را بشايد
بدين تدبير كس را دسترس نيست
كه كار تست و كار هيچ كس نيست
به حق حرمت شيرين دلبند
كز اين بهتر ندانم خورد سوگند
كه با من سر بدين حاجت در آري
چو حاجتمندم اين حاجت برآري
جوابش داد مرد آهنين چنگ
كه بردارم ز راه خسرو اين سنگ
به شرط آنكه خدمت كرده باشم
چنين شرطي به جاي آورده باشم
دل خسرو رضاي من بجويد
به ترك شكر شيرين بگويد
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد
كه حلقش خواست آزردن به پولاد
دگر ره گفت ازين شرطم چه باكست
كه سنگ است آنچه فرمودم نه خاكست
اگر خاكست چون شايد بريدن
و گر برد كجا شايد كشيدن
به گرمي گفت كاري شرط كردم
و گر زين شرط برگردم نه مردم
ميان دربند و زور دست بگشاي
برون شو دست برد خويش بنماي
چو بشنيد اين سخن فرهاد بيدل
نشان كوه جست از شاه عادل
به كوهي كرد خسرو رهنمونش
كه خواند هر كس اكنون بي ستونش
به حكم آنكه سنگي بود خارا
به سختي روي آن سنگ آشكارا
ز دعوي گاه خسرو با دلي خوش
روان شد كوهكن چون كوه آتش
بر آن كوه كمركش رفت چون باد
كمر دربست و زخم تيشه بگشاد
نخست آزرم آن كرسي نگهداشت
بر او تمثالهاي نغز بنگاشت
به تيشه صورت شيرين بر آن سنگ
چنان بر زد كه ماني نقش ارژنگ
پس آنگه از سنان تيشه تيز
گزارش كرد شكل شاه و شبديز
بر آن صورت شنيدي كز جواني
جوانمردي چه كرد از مهرباني
وزان دنبه كه آمد پيه پرورد
چه كرد آن پيرزن با آن جوانمرد
اگرچه دنبه بر گرگان تله بست
به دنيه شير مردي زان تله رست
چو پيه از دنيه زانسان ديد بازي
تو بر دنبه چرا پيه ميگدازي
مكن كين ميش دندان پير دارد
به خوردن دنبهاي دلگير دارد
چو برنج طالعت نمد ذنب دار
ز پس رفتن چرا بايد ذنب وار
ز نزديكان خود با محرمي چند
نشست و زد درين معني دمي چند
كه با اين مرد سودائي چه سازيم
بدين مهره چگونه حقه بازيم
گرش مانم بدو كارم تباهست
و گر خونش بريزم بي گناهست
بسي كوشيدم اندر پادشائي
مگر عيدي كنم بيروستائي
كند بر من كنون عيد آن مه نو
كه كرد آشفتهاي را يار خسرو
خردمندان چنين دادند پاسخ
كه اي دولت به ديدار تو فرخ
كمين مولادي تو صاحب كلاهان
به خاك پاي تو سوگند شاهان
جهان اندازه عمر درازت
سعادت يار و دولت كار سازت
گر اين آشفته را تدبير سازيم
نه ز آهن كز زرش زنجير سازيم
كه سودا را مفرح زر بود زر
مفرح خود به زر گردد ميسر
نخستش خواند بايد با صد اميد
زرافشاني بر او كردن چو خورشيد
به زر نز دلستان كز دين بر آيد
بدين شيريني از شيرين بر آيد
بسا بينا كه از زر كور گردد
بس آهن كو به زر بيزور گردد
گرش نتوان به زر معزول كردن
به سنگي بايدش مشغول كردن
كه تا آن روز كايد روز او تنگ
گذارد عمر در پيكار آن سنگ
چو شه بشنيد قول انجمن را
طلب فرمود كردن كوهكن را
در آوردندش از در چون يكي كوه
فتاده از پسش خلقي به انبوه
نشان محنت اندر سر گرفته
رهي بيخويش اندر بر گرفته
ز رويش گشته پيدا بيقراري
بر او بگريسته دوران به زاري
نه در خسرو نگه كرد و نه در تخت
چو شيران پنجه كرد اندر زمين سخت
غم شيرين چنان از خود ربودش
كه پرواي خود و خسرو نبودش
ملك فرمود تا بنواختندش
بهر گامي نثاري ساختندش
ز پاي آن پيل بالا را نشاندند
به پايش پيل بالا زر فشاندند
چو گوهر در دل پاكش يكي بود
ز گوهرها زر و خاكش يكي بود
چو مهمان را نيامد چشم بر زر
ز لب بگشاد خسرو گنج گوهر
به هر نكته كه خسرو ساز ميداد
جوابش هم به نكته باز ميداد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد