بخش ۸۲ - سرود گفتن نكيسا از زبان شيرين

۳۵ بازديد


چو بر زد باربد زين سان نوائي
نكيسا كرد از آن خوشتر ادائي
شكفته چون گل نوروز و نو رنگ
به نوروز اين غزل در ساخت با چنگ
زهي چشمم به ديدار تو روشن
سر كويت مرا خوشتر ز گلشن
خيالت پيشواي خواب و خوردم
غبارت توتياي چشم دردم
به تو خوشدل دماغ مشك بيزم
ز تو روشن چراغ صبح خيزم
مرا چشمي و چشمم را چراغي
چراغ چشم و چشم افروز باغي
فروغ از چهر تو مهر فلك را
نمك از كان لعل تو نمك را
جمالت اختران را نور داده
بخوبي عالمت منشور داده
چه مي‌خوردي كه رويت چون بهارست
از آن مي خور كه آنت سازگارست
جمالت چون جواني جان نوازد
كسي جان با جواني در نبازد؟
تو نيز ار آينه بر دست داري
ز عشق خود دل خود مست داري
مبين در آينه چين اي بت چين
كه باشد خويشتن بين خويشتن بين
كسي آن آينه بر كف چه گيرد
كه هر دم نقش ديگر كس پذيرد
ترا آيينه چشم چون مني بس
كه ننمايد به جز تو صورت كس
بدان داور كه او داراي دهرست
كه بي‌تو عمر شيرينم چو زهرست
تو با ترياك و من با زهر جان سوز
ترا آن روز وانگه من بدين روز
به ترك بي‌دلي گفتن دلت داد؟
زهي رحمت كه رحمت بر دلت باد
گمان بودم كه چون سستي پذيرم
در آن سختي تو باشي دستگيرم
كنون كافتادم از سستي و مستي
گرفتي دست ليكن پاي بستي
بس است اين يار خود را زار كشتن
جوانمردي نباشد يار كشتن
زني هر ساعتم بر سينه خاري
مزن چون ميزني بنواز باري
حديث بي‌زباني بر زبان آر
ميان در بسته‌اي را در ميان آر
ز بي‌رختي كشيدم بر درت رخت
كه سختي روي مردم را كند سخت
وگرنه من كيم كز حصن فولاد
چراغي را برون آرم بدين باد
ترا گر دست بالا مي‌پرستم
به حكم زير دستي زير دستم
مشو در خون چون من زير دستي
چه نقصان كعبه را از بت‌پرستي
چه داريم از جمال خويش مهجور
رها كن تا ترا مي‌بينم از دور
جواني را به يادت مي‌گذارم
بدين اميد روزي مي‌شمارم
خوشا وقتي كه آيي در برم تنگ
مي نابم دهي بر ناله چنگ
بناز نيم شب زلفت بگيرم
چو شمع صبحدم پيشت بميرم
شبي كز لعل ميگونت شوم مست
بخسبم تا قيامت بر يكي دست
من وزين پس زمين بوس وثاقت
ندارم بيش از اين برگ فراقت
بتو دادن عنان كار سازي
تو داني گر كشي ور مي‌نوازي
به پيشت كشته و افكنده باشم
از آن بهتر كه بي تو زنده باشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد