بخش ۷۶ - پاسخ خسرو شيرين را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۶ - پاسخ خسرو شيرين را

۳۸ بازديد


چو خسرو ديد كان معشوق طناز
ز سر بيرون نخواهد كردن آن ناز
فسوني چند با خواهش بر آمود
فسون بردن به بابل كي كند سود
بلابه گفت كاي مقصود جانم
چراغ ديده و شمع روانم
سرم را بخت و بختم را جواني
دلم را جان و جان را زندگاني
چو گردون با دلم تا كي كني حرب
به بستوي تهي ميكن سرم چرب
به عشوه عاشقي را شاد ميكن
مبارك مرده‌اي آزاد ميكن
نبيني عيب خود در تند خوئي
بدينسان عيب من تا چند گوئي
چو كوري كو نبيند كوري خويش
به صد گونه كشد عيب كسان پيش
ز لعل اين سنگها بيرون ميفكن
به خاك افكنديم در خون ميفكن
هلاكم كردي از تيمار خواري
عفاك الله زهي تيمار داري
شب آمد برف مي‌ريزد چو سيماب
ز يخ مهري چو آتش روي برتاب
مكن كامشب ز برفم تاب گيرد
بدا روزا كه اين برف آب گيرد
يك امشب بر در خويشم بده بار
كه تا خاك درت بوسم فلك‌وار
به زانوي ادب پيشت نشينم
بدوزم ديده وانگه در تو بينم
ره آنكس راست در كاشانه تو
كه دوزد چشم خود در خانه تو
مدان آن دوست را جز دشمن خويش
كه يابي چشم او بر روزن خويش
بر آنكس دوستي باشد حلالت
كه خواهد بيشي اندر جاه و مالت
رفيقي كو بود بر تو حسدناك
به خاكش ده كه نرزد صحبتش خاك
مكن جانا به خون حلق مرا تر
مدارم بيش ازين چون حلقه بر در
عذابم ميدهي وان ناصوابست
بهشت است اين و در دوزخ عذابست
بهشتي ميوه‌اي داري رسيده
به جز باغ بهشتش كس نديده
بهشت قصر خود را باز كن در
درخت ميوه را ضايع مكن بر
رطب بر خوان رطبخواري نه بر خوان
سكندر تشنه لب بر آب حيوان
درم بگشاي و راه كينه دربند
كمر در خدمت ديرينه دربند
و گر ممكن نباشد در گشادن
غريبي را يك امشب بار دادن
برافكن برقع از محراب جمشيد
كه حاجتمند برقع نيست خورشيد
گر آشفته شدم هوشم تو بردي
ببر جوشم كه سر جوشم تو بردي
مفرح هم تو داني كرد بر دست
كه هم ياقوت و هم عنبر ترا هست
لبي چون انگبين داري ز من دور؟
زبان در من كشي چون نيش زنبور؟
مكن با اين همه نرمي درشتي
كه از قاقم نيايد خار پشتي
چنان كن كز تو دلخوش باز گردم
به ديدار تو عشرت ساز گردم
قدم گر چه غبارآلود دارم
به ديدار تو دل خشنود دارم
و گر بر من نخواهد شد دلت راست
به دشواري تواني عذر آن خواست
مكن بر فرق خسرو سنگ باري
چو فرهادش مكش در سنگ ساري
كسي كاندازد او بر آسمان سنگ
به آزار سر خود دارد آهنگ
شكست سركني خون بر تن افتد
قفاي گردنان بر گردن افتد
گذر بر مهر كن چون دلنوازان
به من بازي مكن چون مهره‌بازان
نه هر عاشق كه يابي مست باشد
نه هر كز دست شد زان دست باشد
گهي با من به صلح و گه به جنگي
خدا توبه دهادت زين دو رنگي
سپيدي كن حقيقت يا سياهي
كه نبود مار ماهي مار و ماهي
شدي بدخو ندانم كاين چه كين است
مگر كايين معشوقان چنين است
مرا تا بيش رنجاني كه خاموش
چو دريا بيشتر پيدا كنم جوش
ترا تا پيش‌تر گويم كه بشتاب
شوي پستر چو شاگرد رسن تاب
مزن چندين جراحت بر دل تنگ
دلست اين دل نه پولاد است و نه سنگ
به كام دشمنم كردي نه نيكوست
كه بد كاريست دشمن كامي اي دوست
بده يك وعده چون گفتار من راست
مكن چندين كجي در كار من راست
به رغم دشمنان بنواز ما را
نهان ميسوز و ميساز آشكارا
به شور انگيختن چندين مكن زور
كه شيرين تلخ گردد چون شود شور
بكن چربي كه شيرينيت يارست
كه شيريني به چربي سازگارست
ترا در ابر مي‌جستم چو مهتاب
كنونت يافتم چون ابر بي‌آب
چراغي عالم افروزنده بودي
چو در دست آمدي سوزنده بودي
گلي ديدم ز دورت سرخ و دلكش
چو نزديك آمدي خود بودي آتش
عتاب از حد گذشته جنگ باشد
زمين چون سخت گردد سنگ باشد
نه هر تيغي بود با زخم هم پشت
نه يكسان رويد از دستي ده انگشت
توانم من كز اينجا باز گردم
به از تو با كسي دمساز گردم
وليكن حق خدمت مي‌گزارم
نظر بر صحبت ديرينه دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد