بخش ۱۶ - پيكار اسكندر با لشگر زنگبار

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶ - پيكار اسكندر با لشگر زنگبار

۳۷ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه رومي وشست
به من ده كه طبعم چو زنگي خوشست
مگر با من اين بي محابا پلنگ
چو رومي و زنگي نباشد دو رنگ
فريبنده راهي شد اين راه دور
كه بر چرخ هفتم توان ديد نور
درين ره فرشته زره مي‌رود
كه آيد يكي ديو و ده مي‌رود
به معيار اين چارسو رهروي
نسنجد دو جو تا ندزدد جوي
قراضه قراضه ربايد نخست
ربايند ازو چون كه گردد درست
بجو مي‌ستاند ز دهقان پير
به من مي‌فرستند به ديوان مير
ز من رخت اين همرهان دور باد
زبانم بر اين نكته معذور باد
از اين آشنايان بيگانه خوي
دوروئي نگر يك زباني مجوي
دو سوراخ چون رو به حيله ساز
يكي سوي شهوت يكي سوي آز
وليكن چو كژدم به هنگام هوش
نه سوراخ ديده نه سوراخ گوش
گزارش گر رازهاي نهفت
ز تاريخ دهقان چنين باز گفت
كه چون شاه چين زين برابرش نهاد
فلك نعل زنگي بر آتش نهاد
سپهر از كمين مهر بيرون جهاند
ستاره ز كف مهره بيرون فشاند
جهان از دليران لشكر شكن
كشيده چو انجم بسي انجمن
از آيينه پيل و زنگ شتر
صدف را شبه رست بر جاي در
ز پويه كه پي بر زمين مي‌فشرد
در اندام گاو استخوان گشت خرد
شه روم رسم كيان تازه كرد
ز نوبت جهان را پرآوازه كرد
بر آراست لشگر به آيين روم
چو آرايش نقش بر مهر موم
ز رومي تني بود بس مهربان
زبان آوري آگه از هر زبان
دلير و سخنگوي و دانش پرست
به تير و به شمشير گستاخ دست
كشيده دمش طوطيان را به دام
سخن پروري طوطيا نوش نام
به شيرين سخن‌هاي مردم فريب
ربوده نيوشندگان را شكيب
نديم سكندر به بي گاه و گاه
محاسب در احكام خورشيد و ماه
سكندر به حكم پيام آوري
بر خويش خواندش به نام آوري
بفرمود تا هيچ نارد درنگ
شتابان شود سوي سالار زنگ
رساند بدو بيم شمشير شاه
مگر بشنود باز گردد ز راه
به زنگي زبان رهنموني كند
كه آهن در آتش زبوني كند
جوانمرد گل‌چهره چون سرو بن
ز رومي به زنگي رساند اين سخن
كه دارنده تاج و شمشير و تخت
روان كرد رايت به نيروي بخت
جوان دولت و تيز و گردنكشست
گه خشم سوزنده چون آتشست
چو بر شاه آهو كشد چرم گور
بدوزد سر مور بر پاي مور
چنان به كه با او مدارا كني
بنالي و عذر آشكارا كني
نبايد كه آن آتش آيد به تاب
كه ننشيند آنگه به درياي آب
به مهرش روان بايد آراستن
مبارك نشد كين ازو خواستن
جهانش گه صلح و جنگ آزمود
ز جنگش زيان ديد و از صلح سود
شه زنگ چون گوش كرد آن سخن
بپيچيد بر خود چو مار كهن
دماغش ز گرمي برآمد به جوش
برآورد چون رعد غران خروش
بفرمود تا طوطيا نوش را
كشند و برنداز تنش هوش را
ربودنش آن ديوساران ز جاي
چو كه برگ را مهرهٔ كهرباي
بريدند در طشت زرين سرش
به خون غرقه شد نازنين پيكرش
چو پرخون شد آن طشت زرين چه كرد
بخوردش چو آبي و آبي نخورد
كساني كه بودند با او به راه
شدند آب در ديده نزديك شاه
نمودند كان رومي خوب چهر
چه بد ديد از آن زنگي سرد مهر
شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ
چنان سوخت كز تاب آتش خدنگ
به خون ريختن شد دل انگيخته
ز خون چنان بي گنه ريخته
شد از روميان رنگ يكبارگي
كه ديدند از آنگونه خونخوارگي
سياهان ازان كار دندان سفيد
ز خنده لب روميان نااميد
شب آن به كه پوشيده دندان بود
كه آن لحظه ميرد كه خندان بود
سكندر به آهستگي يك دو روز
گذشت از سر خشم انديشه سوز
شباهنگ چون برزد از كوه دود
برآهنگ شب مرغ دستان نمود
برآويخت هندوي چرخ از كمر
به هاروني شب حرسهاي زر
جلاجل زنان گفت هارون شاه
كه شه تاجور باد و دشمن تباه
طلايه برون شد بره داشتن
يتاقي به نوبت نگه داشتن
دگر روز كاورد گردون شتاب
برون زد سر از كنج كوه آفتاب
بغريد كوس از در شهريار
جهان شد ز بانگ جرس بي‌قرار
تبيره زن از خارش چرم خام
لبيشه درافكند شب را به كام
در آمد به شورش دم گاو دم
به خمبك زدن خام روئينه خم
ترازوي پولاد سنجان به ميل
ز كفه به كفه همي راند سيل
سنان سرخشت خفتان شكاف
برون رفت از فلكه پشت و ناف
ز قاروره و ياسج و بيد برگ
قواره قواره شده درع و ترك
زهرين حمله زهراي تيغ
شده آب خون در دل تند ميغ
چو لشگر به لشگر درآورد روي
مبارز برون آمد از هر دو سوي
بسي يك به ديگر درآويختند
بسي خون بناورد گه ريختند
سبق برد بر لشگر روم زنگ
چو بر گور پي بر كشيده پلنگ
خرابي درآورد زنگي به روم
ز هر بوم افغان برآورد بوم
كه رومي بترسيد از آن پيش خورد
كه با طوطيا نوش زنگي چه كرد
درافكند خون دلاور به جام
بخورد از سر خامي آن خون خام
چو زنگي نمود آنچنان بازيي
ز رومي نيامد عنان تازيي
بدانست سالار لشگر شناس
كه در رومي از زنگي آمد هراس
چو لشگر هراسان شود در ستيز
سگالش نسازد مگر بر گريز
وزير خردمند را خواند پيش
خبر دادش از راز پنهان خويش
كه بددل شدند اين سپاه دلير
ز شمشير ناخورده گشتند سير
به لشگر توان كردن اين كارزار
به تنها چه برخيزد از يك سوار
ز خون خوردن طوطيا نوش گرد
همه لشگر از بيم خواهند مرد
كند هر يك آيين ترس آشكار
نيابد ز ترسندگان هيچ كار
چو بد دل شد اين لشگر جنگجوي
بيار آب و دست از دليري بشوي
همان زنگيان چيره دستي كنند
چو پيلان آشفته مستي كنند
چه دستان توان آوريدن به دست
كزان زنگيان را درآيد شكست
برانداز رايي كه ياري دهد
ازين وحشتم رستگاري دهد
جهانديده دستور فرياد رس
گشاد از سر كارداني نفس
كه شاها خرد رهنمون تو باد
ظفر يار و دشمن زبون تو باد
جهان داور آفرينش پناه
پناه تو باد اي جهانگير شاه
به هر جا كه روي آري از كوه و دشت
بهي بادت از چرخ پيروز گشت
سياهان كه ماران مردم زنند
نه مردم همانا كه اهريمنند
اگر رومي انديشد از جنگ زنگ
عجب نيست كاين ماهيست آن نهنگ
ز مردم كشي ترس باشد بسي
ز مردم خوري چون نترسد كسي
گر آزرم خواهيم از اين سگدلان
نخوانندمان عاقلان عاقلان
وگر جاي خالي كنيم از نبرد
ز گيتي برآرند يكباره گرد
بلي گر زما داشتندي هراس
ميانجي برايشان نهادي سپاس
ميانجي كه باشد كه بس بيهشند
وگر راست خواهي ميانجي كشند
يكي چاره بايد برانداختن
به تزوير مردم خوري ساختن
گرفتن تني چند زنگي ز راه
گرفتار كردن در اين بارگاه
نشستن تو را خامش و خشمناك
درانداختن زنگيان را به خاك
يكي را سر از تن بريدن به درد
به مطبخ فرستادن از بهر خورد
به زنگي زبان گفتن اين را بشوي
بپز تا خورد خسرو نامجوي
بفرماي تا مطبخي در نهفت
نهد جفته و آن را كند خاك جفت
بجوشد سر گوسپندي سياه
تهي ز استخوان آورد نزد شاه
شه آن چرم ناپختهٔ نيم خام
بدرد بخايد به حرصي تمام
بگويد كه مغزش بياريد نيز
كزين نغزتر كس نخوردست چيز
اگر هيچ دانستمي در نخست
كه زنگي خوري داردم تندرست
اسيران رومي نپروردمي
همه زنگي خوش نمك خوردمي
چو آن آدمي خواره يابد خبر
كه هست آدمي‌خواره‌اي زو بتر
بدين ترس بگذارد آن كين گرم
كه آهن به آهن توان كرد نرم
گر اين چاره سازي به دست آوريم
بر آن چيره دستان شكستن آوريم
به گرگي ز گرگان توانيم رست
كه بر جهل جز جهل نارد شكست
بفرمود شه تا دليران روم
نمايند چالش در آن مرز و بوم
كمين بر گذرگاه زنگ آورند
تني چند زنگي به چنگ آورند
شدند آن دليران فرمان پذير
گرفتند از آن زنگيي چند اسير
به نوبتگه شاه بردند شان
به سرهنگ نوبت سپردند شان
درآوردشان نوبتي دار شاه
قفائي ز خون سرخ و روئي سياه
شه از خشمناكي چو غرنده شير
كه آرد گوزن گران را به زير
يكي را بفرمود تا زان گروه
ببرند سر چون يكي پاره كوه
به مطبخ سپردند كين را بگير
بساز آنچه شه را بود ناگزير
دگرگونه با مطبخي رفته راز
كه چون ساز مي‌بايد آن تركتاز
دگر زنگيان پيش خسرو به پاي
فرومانده عاجز در آن رسم و راي
چو فرمود خسرو كه خوان آورند
بساط خورش در ميان آورند
بياورد خوان زيرك هوشمند
بر او لفچهاي سر گوسپند
شه از هم دريد آنخورش را به زور
چو شيري كه او بردرد چرم گور
بيايستگي خورد و جنباند سر
كه خوردي نديدم بدين سان دگر
چو زنگي بخوردن چنين دلكشست
كبابي دگر خوردنم ناخوشست
همه ساق زنگي خورم در شراب
كزان خوش نمك‌تر نيابم كباب
به رغم سياهان شه پيل بند
مزور همي خورد از آن گوسفند
چو ترسنده اژدها كردشان
چو ماران به صحرا رها كردشان
شدند آن سياهان بر شاه زنگ
خبر باز دادند از آن روز تنگ
كه اين اژدها خوي مردم خيال
نهنگي است كاورده بر ما زوال
چنان مي‌خورد زنگي خام را
كه زنگي خورد مغز بادام را
سر لفجنان را كه آرد ببند
خورد چون سرو لفجه گوسفند
دل زنگيان را درآمد هراس
كه از پرنيان سر برون زد پلاس
فرو پژمريد آتش انگيزشان
ز گرمي نشست آتش تيزشان
چو روز دگر مرغ بگشود بال
تهي شد دماغ سپهر از خيال
به غول سيه بانگ برزد خروس
در آمد به غريدن آواز كوس
شغبهاي شيپور از آهنگ تيز
چو صور اسرافيل در رستخيز
ز نعره برآوردن گاو دم
شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم
دهلهاي گرگينه چرم از خروش
درآورده مغز جهان را به جوش
ز شوريدگي تنبك زخم ريز
دماغ فلك سفته از زخم تيز
دل تركتازان در آن داروگير
برآورده از ناي تركي نفير
زمين لرزه مقرعه در دماغ
زده آتشين مقرعه چون چراغ
روارو زنان تير پولاد ساي
در اندام شيران پولاد خاي
پلارك چنان تاف از روي تيغ
كه در شب ستاره ز تاريك ميغ
دو لشگر دگر باره برخاستند
دگرگونه صفها برآراستند
دو ابر از دو سو در خروش آمدند
دو درياي آتش به جوش آمدند
برآميخته لشگر روم و زنگ
سپيد و سيه چون گراز دو رنگ
سم باد پايان پولاد نعل
به خون دليران زمين كرده لعل
ترنگ كمانهاي بازو شكن
بسي خلق را برده از خويشتن
درفشيدن تيغ آيينه تاب
درفشان‌تر از چشمهٔ آفتاب
زده لشگر روم رايت بلند
زمين در كمان آسمان در كمند
به قلب اندر اسكندر فيلقوس
جناحي بر آراسته چون عروس
ز پيش سپه زنگي قيرگون
جناحي برآورده چون بيستون
صف زنده پيلان به يك‌جا گروه
چو گرد گريوه كمرهاي كوه
مژه چون سنان چشمها چون عقيق
ز خرطوم تا دم در آهن غريق
دگرگونه بر هر يكي تخت عاج
برو زنگيي بر سر از مشك تاج
چو آواز بر پيل سركش زدي
زدي آتش ارخود بر آتش زدي
ز پس پيل كامد به چالش برون
شد از پاي پيلان زمين نيلگون
پياده روان گرد پيل بلند
به هر گوشه‌اي كرده صد پيل بند
چو آيين پيكار شد ساخته
منش‌ها شد از مهر پرداخته
ستمگر سياهي زراجه بنام
ز لشگر گه زنگ بگشاد گام
در آمد چو پيل استخواني به دست
كزو پيل را استخوان مي‌شكست
سيه ماري افسون گرگي در او
سرآماسي از سر بزرگي در او
دهانش فراخ و سيه چون لويد
كزو چشم بيننده گشتي سپيد
خمي از خماهن برانگيخته
به خمها سكاهن برو ريخته
برو سينه‌اي همچو پولاد ترس
حديث تنومندي آن خود مپرس
علم ديده‌اي پرچمي بر سرش؟
نمي‌گشت يك موي از آن پيكرش
گر آنجا بود طاسكي سرنگون
دو ديده برو همچو دو طاس خون
بسي خويشتن را به زنگي ستود
كه سوزان‌تر از آتشم زير دود
زراجه منم پيل پولاد خاي
كه بر پشت پيلان كشم پيل پاي
چو در پيل پاي قدح مي‌كنم
به يك پيل پا پيل را پي كنم
چو در معركه بركشم تيغ تيز
به كوهه كنم كوه را ريزريز
گرم شير پيش آيدو گر هزبر
براو سيل بارم چو غرنده ابر
فرس بفكند جوش من نيل را
رخ من پياده نهد پيل را
سلاح از تنم رسته چو شير نر
ز پولاد دارم سلاحي دگر
چو الماس و آهن رگ تن مرا
چه حاجت به الماس و آهن مرا
چو گردن برآرم به گردن كشي
نه زابي هراسم نه از آتشي
درم پهلوي پهلوانان به تيغ
خورم گرده گردنان بي دريغ
به مردم كشي اژدها پيكرم
نه مردم كشم بلكه مردم خورم
مرا در جهان از كسي شرم نيست
ستيزه بسي هست و آزرم نيست
ستيزنده را دارد آزرم سست
خر از زير پالان برآيد درست
چو من زنگي آنگه كه خندان بود
سيه شيري الماس دندان بود
بگفت اين و برزد به ابرو شكنج
چو ماري كه پيچد ز سوداي گنج
ز رومي سواري توانا و چست
بر آن آتش افكند خود را نخست
به آتش كشي باز ماليد گوش
چو پروانه‌اي كايدش خون بجوش
درآمد برو زنگي جنگ سود
به يك ضربت از تن سرش را ربود
دگر كينه خواهي درآمد به جنگ
فلك هم درآورد پايش به سنگ
چنين تا به مقدار هفتاد مرد
به تيغ آمد از روميان در نبرد
دگر هيچكس را نيامد نياز
كه با آن زباني شود رزم ساز
دل از جاي شد لشگر روم را
چو از كورهٔ آتشين موم را
چو كرد آن زباني سپه را زبون
نيامد بناورد او كس برون
سر گردنان شاه گردون گراي
ز پرگار موكب تهي كرد جاي
بر آراست بر جنگ زنگي بسيچ
به زنگي كشي نيزه را داد پيچ
زده بر ميان گوهر آگين كمر
در آورده پولاد هندي به سر
به تن بر يكي آسمان گون زره
چو مرغول زنگي گره به گره
يماني يكي تيغ زهر آبجوش
حمايل فروهشته از طرف دوش
كمندي چو ابروي طمغاچيان
به خم چون كمان گوشه چاچيان
لحيفي برافكنده بر پشت بور
درآمد بزين آن تن پيل زور
عنان تكاور به دولت سپرد
نمود آن قوي دست را دستبرد
به كبك دري چون درآيد عقاب
چگونه جهد بر زمين آفتاب؟
از آن تيزتر خسرو پيلتن
به تندي درآمد به آن اهرمن
بزد بانگ بر وي كه‌اي زاغ پير
عقاب جوان آمد آرام گير
اگر بر نتابي عنان را ز راه
كنم بر تو عالم چو رويت سياه
سيه روي ازاني كه از تيغ تيز
درين حربگه كرد خواهي گريز
مرو تا به خون سرخ رويت كنم
مسلسل‌تر از جعد مويت كنم
فتد زنگ بر تيغ آيينه رنگ
من آئينه‌ام كز من افتاد زنگ
سپيده برد روي از چشم درد
برد تيغ من سرخي از روي زرد
چه لافي كه من ديو مردم خورم
مرا خور كه از ديو مردم برم
نداني تو پيگار شمشير سخت
بياموزمت من به بازوي بخت
گر آيي ز جايي نگهدار جاي
و گرنه سرت بسپرم زير پاي
من آن روم سالار تازي هشم
كه چون دشنه صبح زنگي كشم
چو هندي زنم بر سر زنده پيل
زند پيليان جامه در خم نيل
چو ز آهن كنم حلقه در گوش سنگ
به زنگه رود گوش سالار زنگ
چو گفت اين سخن در ركاب ايستاد
برآورد باز و عنان برگشاد
برو حمله‌اي برد چون شير مست
يكي گرزهٔ شير پيكر به دست
ز سختي كه زد بر سرش گرز را
برافتاد تب لرزه البرز را
به يك زخم آن گرز پولاد لخت
ستد جان از آن آبنوسي درخت
سرو گردن و سينه و پاي و دست
ز پا تا به خرد درهم شكست
چو كار زراجه ز راحت بريد
يكي محنت ديگر آمد پديد
سياهي به كردار نخل بلند
هراسان ازو ديدهٔ نخل بند
به خسرو درآمد چو تند اژدها
بر او كرد زخمي چو آتش رها
نشد كارگر تيغ بر درع شاه
بغريد زنگي چو ابر سياه
چو داراي روم آن سيه را بديد
نهنگ سياه از ميان بركشيد
چنان ضربتي زد بر آن نخل بن
كه شير جوان بر گوزن كهن
سر زنگي نخل بالا فتاد
چو زنگي كه از نخل خرما فتاد
دگر زنگيي رفت سوي مصاف
زبان برگشاده به مشتي گزاف
كه ابري سياه آمد از كوه زنگ
نبارد مگر اژدها و نهنگ
سيه كولهٔ گرد بازو منم
گران كوه را هم ترازو منم
ز تن بركنم گردن پيل را
به دم دركشم چشمهٔ نيل را
بر آن كس كه جانش به آهن گزم
بسي جامها در سكاهن رزم
جهان جوي چون ديد كان يافه گوي
ز خون ناف خود را كند نافه بوي
سر تيغ بر گردن افراختش
در آن يافه گفتن سرانداختنش
از آن سهمگن‌تر سياهي قوي
عنان راند بر چالش خسروي
چنان زد برو تيغ زنگار خورد
كه زنگي ز گردش درآمد به گرد
سياهي دگر زين بر ادهم نهاد
به زخمي دگر ديده بر هم نهاد
دگر تا شب از نامداران زنگ
نيامد كسي را تمناي جنگ
جهاندار با فتح دمساز گشت
شبانگه به آرامگه بازگشت
چو گلنارگون كسوت آفتاب
كبودي گرفت از خم نيل آب
نگهبان اين مار پيكر درفش
زر اندود بر پرنيان بنفش
رقيبان لشگر به آيين پاس
نگهبان‌تر از مرد انجم شناس
يزكداري از ديده نگذاشتند
يتاقي كه رسمي است مي‌داشتند
سحرگه كه آمد به نيك اختري
گل سرخ بر طاق نيلوفري
سكندر برون آمد از خوابگاه
برآراست بر حرب دشمن سپاه
روان كرد رخش عنانتاب را
برانگيخت چون آتش آن آب را
به قلب اندرون پاي خود را فشرد
بهر پهلوي پهلوي را سپرد
چپ و راست را بست از آهن حصار
فرو برد چون كوه بيخ استوار
همان لشگر زنگ و خيل حبش
به هر گوشه‌اي گشته شمشيركش
حبش بريمين بربري بريسار
به قلب اندرون زنگي ديوسار
چو نوبت زن شاه زد كوس جنگ
جرس دار زنگي بجنباند زنگ
در آمد به غريدن ابر سياه
ز ماهي تف تيغ برشد به ماه
چنان آمد از هر دو لشگر غريو
كزان هول ديوانه شد مغز ديو
گره بر گلوها فروبست گرد
ز بي خوني اندامها گشت زرد
ز گرز گران سنگ و شمشير تيز
ميانجي همي جست راه گريز
ز بس شورش رق روئينه طاس
به گردون گردان در آمد هراس
ز خر مهرهٔ مغز پرداخته
زمين مغز كوه از سر انداخته
ز روئين دز كوس تندر خروش
به دزهاي روئين درافتاد جوش
ز ناي دميده بر آهنگ دور
گمان بود كامد سرافيل و صور
ز بس كوفتن بر زمين گرز و تيغ
ز هر غار بر شد غباري به ميغ
ز منقار پولاد پران خدنگ
گره بسته خون در دل خاره سنگ
كمان كج ابرو به مژگان تير
ز پستان جوشن برآورده شير
كمند گره دادهٔ پيچ پيچ
به جز گرد گردن نمي‌گشت هيچ
چو هندوي بازيگر گرم خيز
معلق زنان هندوي تيغ تيز
ز موزوني ضربهاي سنان
به رقص آمده اسب زير عنان
به زنبورهٔ تير زنبور نيش
شده آهن و سنگ را روي ريش
زمين خسته از خون انجيدگان
هوا بسته از آه رنجيدگان
برآراسته قلب شاه از نبرد
چو كوهي كه انباشد از لاجورد
همان تيغزن زنگي سخت كوش
برآورده چون زنگ زنگي خروش
كفيده دل و بر لب آورده كف
دهن باز كرده چو پشت كشف
چو از هر دو سو گشت قلب استوار
ز هر دو سپه رفت بيرون سوار
نمودند بسيار مردانگي
هم از زيركي هم ز ديوانگي
برآورد زنگي ز رومي هلاك
كه اين نازنين بود و آن هولناك
شه از نازنين لشگر انديشه كرد
كه از نازنينان نيايد نبرد
به دل گفت آن به كه شيري كنم
درين ترسناكان دليري كنم
چو لشگر زبون شد در اين تاختن
به خود بايد اين رزم را ساختن
برون شد دگر باره چون آفتاب
كه آرد به خونريزي شب شتاب
تني چند را زان سپاه درشت
به يك زخم يك زخم چون سگ بكشت
كسي كان چنان ديد بنياد او
تهي كرد پهلو ز پولاد او
سپهدار رومي چو بي جنگ ماند
تكاور سوي لشگر زنگ راند
پلنگر كه او بود سالار زنگ
بدانست كامد ز دريا نهنگ
به ياران خود گفت كاين صيد خام
كجا جان برد چون در آيد به دام
سليحي ملك وار ترتيب كرد
به جوشن بر از تيغ تركيب كرد
به پوشيد خفتاني از كرگدن
مكوكب به زر زاستين تا بدن
يكي خود پولاد آيينه فام
نهاد از بر فرق چون سيم خام
درفشان يكي تيغ چون چشم گور
پلارك درو رفته چون پاي مور
برآهيخت و آمد بر تند شير
نشايد شدن سوي شيران دلير
بغريد كاي شير صيد آزماي
هماوردت آمد مشو باز جاي
مرو تا نبرد دليران كنيم
درين رزمگه جنگ شيران كنيم
به بينيم كز ما بلندي كراست
درين كار فيروزمندي كراست
ز جوشيدن زنگي خامكار
بجوشيد خون در دل شهريار
چو بدخواه كين در خروش آورد
ستيزنده را خون به جوش آورد
سكندر بدو گفت چندين ملاف
مران بيهده پيش مردان گزاف
ز مردانگي لاف چندين مزن
هراسان شو از سايهٔ خويشتن
بترس ار چه شيري ز شيرافكنان
دليري مكن با دلير افكنان
تني را كه نتواني از جاي برد
به پرخاش او پي چه خواهي فشرد
به پهلوي شير آنگهي دست كش
كه داري به شير افكني دستخوش
به تاراج خود تركتازي كني
كه گنجشك باشي و بازي كني
بيا تا بگرديم ميدان خوشست
ببينيم كز ما كه سختي كشست
گرفته مزن در حريف افكني
گرفته شوي گر گرفته زني
بر آشفت زندگي ز گفتار شاه
به چالش درآمد چو دود سياه
فروهشت بر ترك شه تيغ را
ز برق آتشي كي رسد ميغ را
برآشفته شد شاه از آن زشت روي
چو تيغ از تنش سر برآورد موي
به تندي يكي تيغ زد بر تنش
نشد كارگر زخم بر جوشنش
بسي جمله بر يكديگر ساختند
يكي زخم كاري نينداختند
بدينگونه تا شب درآمد بسر
نشد زخم كس در ميان كارگر
چو زنگي شد از جنگ خسرو ستوه
بدو گفت خورشيد شد سوي كوه
شب آمد شبيخون رها كردنيست
به ميعاد فردا وفا كردنيست
سيه كار شب چون شود شحنه سود
برون آيد آتش ز گردنده دود
كنم با تو كاري در اين كارزار
كه اندر گريزي به سوراخ مار
به شرطي كه چون صبح راند سپاه
تو را نيز چون صبح بينم پگاه
بگفت اين و از حربگه بازگشت
برين داستان شاه دمساز گشت
به مهلت ز شب عذر خواه آمدند
ز ميدان سوي خوابگاه آمدند
چو روز دگر چشمهٔ آفتاب
برانگيخت آتش ز درياي آب
دو لشگر به هم بركشيدند كوس
چو شطرنجي از عاج و از آبنوس
تذروان رومي و زاغان زنگ
شده سينهٔ باز يعني دو رنگ
سياهان چو شب روميان چون چراغ
كم و بيش چون زاغ و چون چشم زاغ
برآمد يكي ابر زنگار گون
فرو ريخت از ديده درياي خون
در آن سيل كز پاي شد تا به فرق
يكي تشنه مانده يكي گشته غرق
جهان خسرو آهنگ پيكار كرد
به بدخواه بر چشم بد كار كرد
برآراست بازار ناورد را
برانگيخت ز آب روان گرد را
كژ اكندي از گور چشمه حرير
بپوشيد و فارغ شد از تيغ و تير
يكي درع رخشندهٔ چشمه دار
كه در چشم نامد يكي چشمه وار
سنان كش يكي نيزهٔ سي ارش
به آب جگر يافته پرورش
حمايل يكي تيغ هندي چو آب
به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب
كلاهي ز پولاد چين بر سرش
كه گوهر به رشك آمد از گوهرش
برآويخته ناچخي زهردار
به وقت زدن تلخ چون زهر مار
نشست از بر بارهٔ كوه فش
به ديدن همايون به رفتار خوش
روان كرد مركب به ميعادگاه
پذيره كه دشمن كي آيد ز راه
نيامد پلنگر كه پژمرده بود
به انديشه لنگر فرو برده بود
دگر زنگيي را چو عفريت مست
فرستاد تا گوهر آرد به دست
به يك ناچخ شه كه بر وي رسيد
ز زنگي رگ زندگاني بريد
دگر ديوي آمد چو يكپاره كوه
كزو چشم بينندگان شد ستوه
همان خورد كان ناسزاي دگر
چنين چند را خاك خاريد سر
سيه روي‌تر زان يي ديو سار
به پيچش درآمد چو پيچنده مار
بر او نيز شه ناچخي راند زود
به زخمي برآورد ازو نيز دود
سياهي دگر زان ستمگاره‌تر
به حرب آمد از شير خونخواره‌تر
همان شربت يار پيشينه خورد
زمانه همان كار پيشينه كرد
نيامد دگر كس به ميدان دلير
كه ترسيده بودند از آن تند شير
عنان داد خسرو سوي خيل زنگ
برون خواست بدخواه خود را به جنگ
پلنگر چو ديد آن چنان دستبرد
شد اندامش از زخم ناخورده خرد
اگر خواست ورنه جنيبت جهاند
سوي حربگه كام و ناكام راند
عنان بر شه افكند چالش كنان
به صد خاريش بخت مالش كنان
بسي زخمها زد به نيروي سخت
نشد كارگر بر خداوند بخت
شه شير زهره بر آن پيل زور
بجوشيد چون شير بر صيد گور
پناهنده را ياد كرد از نخست
نيت كرد بر كامگاري درست
طريدي بناورد زنگي نمود
كه بر نقطه پرگار تنگي نمود
به چالشگري سوي او راند رخش
برابر سيه خنده زد چون درخش
چنان زد بر او ناچخ نه گره
كه هم كالبد سفته شد هم زره
به يك باد شد كشتي خصم خرد
فرو ماند لنگر پلنگر به مرد
بفرمود شاه از سربارگي
كه لشگر بجنبد به يكبارگي
سپاه از دو سو جنبش انگيختند
شب و روز را درهم آميختند
ز بيم چكاچك كه آمد ز تير
كفن گشت در زير جوشن حرير
ترنگا ترنگ درفشنده تيغ
به مه درقها را برآورده ميغ
تنوره ز تفتيدن آفتاب
به سوزندگي چون تنوري بتاب
ز جوشيدن سر به سرسام تيز
جهان كرده از روشنائي گريز
ز بس زنگي كشته بر خاك راه
زمين گشته در آسمان رو سياه
عقيق از شبه آتش افروخته
شبه گشته در آسمان سيه سوخته
سبك شد شبه گشت گوهر گران
چنين است خود رسم گوهر گران
اسير سمنبرك شد مشك بيد
غراب سي صيد باز سپيده
سراسيمگي در منش تاخته
ز رخت خرد خانه پرداخته
ز دلدادن چاوشان دلير
دلاور شده گور بر جنگ شير
زگفتن كه هوي و دگر باره‌هان
برآورده سر هاي و هوي از جهان
ستيز دو لشگر چو از حد گذشت
زمانه يكي را ورق در نوشت
قوي دست را فتح شد رهنمون
به زنهار خواهي درآمد زبون
در آن تاختن لشگر روميان
به زنگي كشي بسته هر سو ميان
سكندر به شمشير بگشاد دست
به بازار زنگي در آمد شكست
چو زنگي درآمد به زنگانه رود
ز شهرود رومي برآمد سرود
سر رايت شاه بر شد به ماه
ز غوغاي زنگي تهي گشت راه
فرو ريخت باران رحمت ز ميغ
فرو نشست زنگار زنگي ز تيغ
ستاده ملك زير زرين درفش
ز سيفور بر تن قباي بنفش
ز هر سو كشان زنگيي چون نهنگ
به گردن در افسار يا پالهنگ
كسي را كه زير علم تاختند
به فرمان خسرو سر انداختند
در آن وادي از زنگيان كس نماند
وگر ماند جز بخش كركس نماند
گروهي كه بر پيل كردند زور
فتادند چون پيله در پاي مور
كري بنده كو بار مردم كشد
گهي شم كشد گه بريشم كشد
چو خصمان گرفتار خواري شدند
حبش در ميان زينهاري شدند
شه آن وحشيان را كه بود از حبش
نفرمود كشتن در آن كشمكش
ببخشود بر سختي كارشان
به شمشير خود داد زنهارشان
بفرمود تا داغشان بركشند
حبش زين سبب داغ بر آتشند
فروزنده‌شان كرد از آن گرم داغ
كز آتش فروزنده گردد چراغ
ز بس غارت آورردن از بهر شاه
غنيمت نگنجيد در عرضگاه
چو شاه آن متاع گران سنج ديد
چو دريا يكي دشت پر گنج ديد
به جز گوهرين جام و زرين عمود
به خروار عنبر به انبار عود
هم از زر كاني هم از لعل و در
بسي چرم و قنطارها كرده پر
ز كافور چون سيم صحرا ستوه
ز سيم چو كافور صدر پاره كوه
همان زنده پيلان گنجينه كش
همان تازي اسبان طاووس وش
همان برده بومي و بربري
سبق برده بر ماه و بر مشتري
ز برگستوانهاي گوهر نگار
همان چرم زرافهٔ آبدار
همه روي صحرا پر از خواسته
به گنجينه و گوهر آراسته
شه از فتح زنگي و تاراج گنج
برآسود ايمن شد از درد و رنج
به عبرت در آن كشتگان بنگريست
بخنديد پيدا و پنهان گريست
كه چندين خلايق در اين داروگير
چرا كشت بايد به شمشير و تير
خطا گر بر ايشان نهم نارواست
ور از خود خطا بينم اينهم خطاست
فلك را سر انداختن شد سرشت
نشايد كشيدن سر از سرنوشت
چو دود از پي لاجوردي نقاب
سر از گنبد لاجوردي متاب
فلكها كه چون لاجوردي خزند
همه جامه لاجوردي رزند
درين پردهٔ كج سرودي مگوي
در اين خاك شوريده آبي مجوي
كه داند كه اين خاك انگيخته
به خون چه دلهاست آميخته
همه راه اگر نيست بيننده كور
اديم گوزنست و كيمخت گور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد