بخش ۹ - ستايش اتابيك اعظم نصرةالدين ابوبكربن محمد

۳۶ بازديد


بيا ساقي آن آب ياقوت‌وار
در افكن بدان جام ياقوت بار
سفالينه جامي كه مي جان اوست
سفالين زمين خاك ريحان اوست
علم بركش اي آفتاب بلند
خرامان شو اي ابر مشگين پرند
بنال اي دل رعد چون كوس شاه
بخند اي لب برق چون صبحگاه
به بار اي هوا قطره ناب را
بگير اي صدف در كن اين آب را
برا اي در از قعر درياي خويش
ز تاج سر شاه كن جاي خويش
شهي كه آرزومند معراج توست
زمين بوس او درةالتاج توست
سكندر شكوهي كه در جمله ساز
شكوه سكندر بدو گشت باز
زمين زنده‌دار آسمان زنده كن
جهان گير دشمن پراكنده كن
طرفدار مغرب به مردانگي
قدر خان مشرق به فرزانگي
جهان پهلوان نصرةالدين كه هست
بر اعداي خود چون فلك چيره‌دست
مخالف پس انديش و او پيش بين
بدانديش كم مهر و او بيش‌كين
خداوند شمشير و تخت و كلاه
سه نوبت زن پنج نوبت پناه
به رستم ركابي روان كرده رخش
هم اورنگ پيراي و هم تاج بخش
شهان را ز رسمي كه آيين بود
كليد آهنين گنج زرين بود
جز او كاهن تيغ روشن كند
كليد از زر و گنج از آهن كند
چو آب فرات آشكارانواز
چو سرچشمه نيل پنهان گداز
اگر سايه بر آفتاب افكند
در آن چشمهٔ آتش آب افكند
وگر ماه نو را براتي دهد
ز نقص كمالش نجاتي دهد
گر انعام او بر شمارد كسي
بدان تا كند شكر نعمت بسي
ز شكر وي آن نعمت افزون بود
ولي نعمتي بيش از اين چون بود
فلك وار با هر كه بندد كمر
بر آب افكند چون زمينش سير
بريزد در آشوب چون ميغ او
سر تيغ كوه از سر تيغ او
هر آنچ او نموده گه كارزار
نه رستم نموده نه اسفنديار
صلاح جهان آن شب آمد پديد
كه از مولد اين صبح صادق دميد
كجا گام زد خنگ پدرام او
زمين يافت سرسبزي از گام او
به هر دايره كو زده تركتاز
ز پرگار خطش گره كرده باز
بران بقعه كاو بارگي تاخته
زمين گنج قارون برانداخته
بر آن دژ كه او رايت انگيخته
سر كوتوال از دژ آويخته
اگر ديگران كاصلشان آدميست
همه مردمند او همه مردميست
ندانم كس از مردم روشناس
كزان مردمي نيست بر وي سپاس
ز بس ناز و نعمت كزو رانده‌اند
ولي‌نعمت عالمش خوانده‌اند
اگر مرده‌اي سر آرد ز گور
بگيرد همه شهر و بازار شور
هزاران دل مرده از عدل شاه
شود زنده و خصم نايد به راه
چو عيسي بسي مرده را زنده كرد
به خلقي چنين خلق را بنده كرد
جهان بود چون كان گوهر خراب
به آبادي افتاد ازين آفتاب
زمين دوزخي بود بي كار و كشت
به ابري چنين تازه شد چون بهشت
ز هر نعمتي كايدش نو به نو
دهد بخش خواهندگان جو به جو
به هر نيكوي چون خرد پي‌برد
جهان ياد نيك از جهان كي بود
گر از نخل طوبي رسد در بهشت
به هر كوشكي شاخ عنبر سرشت
رسد شرق تا غرب احسان او
به هر خانه‌اي نعمت خوان او
زهي بارگاهي كه چون آفتاب
ز مشرق به مغرب رساند طناب
به كيخسروي نامش افتاده چست
نسب كرده بر كيقبادي درست
به هر واديي كو عنان تافته
در منه به دامن درم يافته
ز كنجش زمين كيسه بر دوخته
سمن سيم و خيري زر اندوخته
كجا گنج داني پشيزي در او
كه از گنج او نيست چيزي در او
چو از تاج او شد فلك سر بلند
سرش باد از آن تاج فيروزمند
زهي خضر و اسكندر كاينات
كه هم ملك داري هم آب حيات
چو اسكندري شاه كشورگشاي
چو خضر از ره افتاده را رهنماي
همه چيز داري كه آن درخورست
نداري يكي چيز و آن همسرست
چو دريا نگويم گران سايه‌اي
همانا كه چون كان گرانمايه‌اي
چو در صيد شيران شعار افكني
به تيري دو پيكر شكار افكني
چو در جنگ پيلان گشائي كمند
دهي شاه قنوج را پيل بند
اگر شير گور افكند وقت زور
تو شير افكني بلكه بهرام گور
چه دولت كه در بند كار تو نيست
چه مقصود كان در كنار تو نيست
بسا گردن سخت كيمخت چرم
كه شد چون دوال از ركاب تو نرم
دو شخص ايمنند از تو كايي به جوش
يكي نرم گردن يكي سفته گوش
به عذر از تو بدخواه جان مي‌برد
بدين عهد رايت جهان مي‌برد
چو برگشت گرد جهان روزگار
ز شش پادشه ماند شش يادگار
كلاه از كيومرث تختگير
ز جمشيد تيغ از فريدون سرير
ز كيخسرو آن جام گيتي نماي
كه احكام انجم درو يافت جاي
فروزنده آيينهٔ گوهري
نمودار تاريخ اسكندري
همان خاتم لعل بر دوخته
به مهر سليماني افروخته
بدين گونه شش چيز در حرف تست
گواه سخن نام شش حرف تست
جز اين نيز بينم تو را شش خصال
كه بادي برومند ازو ماه و سال
يكي آنكه از گنج آراسته
دهي آرزوهاي ناخواسته
دويم مردمي كردن بي قياس
عوض باز ناجستن از حق‌شناس
سوم دل به شفقت برآراستن
ستمديده را داد دل خواستن
چهارم علم بر ثريا زدن
چو خورشيد لشگر به تنها زدن
همان پنجم از مجرم عذر خواه
ز روي كرم عفو كردن گناه
ششم عهد و پيمان نگهداشتن
وفا داري از ياد نگذاشتن
ز تو شش جهت بي روائي مباد
وز اين شش خصالت جدائي مباد
به پرواز ملكت دو شاهين به كار
يكي در خزينه يكي در شكار
دو مار از براي تو توفير سنج
يكي مار مهره يكي مار گنج
جهان خسروا زير هفت آسمان
طرفدار پنجم توئي بي گمان
جهان را به فرمان چندين بلاد
ستون در تست ذات العماد
همه شب كه مه طوف گردون كند
چراغ ترا روغن افزون كند
همه روز خورشيد با تاج زر
به پائين تخت تو بندد كمر
سپارنده پادشاهي به تو
سپرد از جهان هر چه خواهي به تو
بدان داد ملكت كه شاهي كنبي
چو داور شوي داد خواهي كني
كه بازي كند بر پريشه زور
نه پيلي نهد پاي بر پشت مور
سپاس از خداوند گيتي پناه
كه بيشست از اين قصه انصاف شاه
به انصاف شه چشم دارم يكي
كه بيند در اين داستان اندكي
گر افسانه‌اي بيند از كار دور
نه سايه بر او گستراند نه نور
وگر بيند از در در او موج موج
سراينده را سر برآرد به اوج
در اين گنجنامه زر از جهان
كليد بسي گنج كردم نهان
كسي كان كليد زر آرد به دست
طلسم بسي گنج داند شكست
وگر گنج پنهان نيارد پديد
شود خرم آخر به زرين كليد
تو داني كه اين گوهر نيم سفت
چه گنجينه‌ها دارد اندر نهفت
نشاط از تو دارد گهر سفتنم
سزاوار توست آفرين گفتنم
خرد كاسمان را زمين مي‌كند
برين آفرين آفرين مي‌كند
چو فرمان چنين آمد از شهريار
كه بر نام ما نقش بند اين نگار
به گفتار شه مغز را تر كنم
بگفت كان مغز در سر كنم
فرستم عروسي بدان بزمگاه
كزو چشم روشن شود بزم شاه
عروسي چنين شاه را بنده باد
بران فحل آفاق فرخنده باد
به اندازه آنكه نزديك و دور
چراغ جهان تاب را هست نور
گل باغ شه عالم افروز باد
چراغ شبش مشعل روز باد
دريده دهن بد سگالش چو داغ
زبان سوخته دشمنش چون چراغ
نظامي چو دولت در ايوان او
شب و روز باد آفرين خوان او
ز چشم بد آن كس نيابد گزند
كه پيوسته سوزد بر آتش سپند
ز سحر آن سرا را نيابي خراب
كه دارد سفالينه‌اي پر سداب
سداب و سپند رقيبان شاه
دعاي نظامي است در صبحگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد