بخش ۱۴ - پادشاهي اسكندر به جاي پدر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴ - پادشاهي اسكندر به جاي پدر

۳۵ بازديد


بيا ساقي از خود رهائيم ده
ز رخشنده مي روشنائيم ده
ميي كو ز محنت رهائي دهد
به آزردگان موميائي دهد
سخن سنجي آمد ترازو به دست
درست زر اندود را مي‌شكست
تصرف در آن سكه بگذاشتم
كزان سيم در زر خبر داشتم
گر انگشت من حرف‌گيري كند
ندانم كسي كو دبيري كند
ولي تا قوي دست شد پشت من
نشد حرف گير كس انگشت من
نبينم به بدخواهي اندر كسي
كه من نيز بدخواه دارم بسي
ره من همه زهر نوشيدنست
هنر جستم و عيب پوشيدنست
بدان ره كه خود را نمودم نخست
قدم داشتم تابه آخر درست
دباغت چنان دادم اين چرم را
كه برتابد آسيب و آزرم را
چنان خواهم از پاك پروردگار
كزين ره نگردم سرانجام كار
گزاراي نقش گزارش پذير
كه نقش از گزارش ندارد گزير
چنين نقش بندد كه چون شاه روم
به ملك جهان نقش برزد به موم
ولايت ز عدلش پر آوازه گشت
بدو تاج و تخت پدر تازه گشت
همان رسمها كز پدر ديده بود
نمود آنچه رايش پسنديده بود
همان عهد ديرينه برجاي داشت
علمهاي پيشينه بر پاي داشت
به دارا همان گنج زر مي‌سپرد
بران عهد پيشينه پي مي‌فشرد
ز فرمانبران ملك فيلقوس
نشد كس در آن شغل با وي شموش
كه بود از پدر دوست انگيزتر
به دشمن كشي تيغ او تيزتر
چنان شد كه با زور بازوي او
نچربيد كس در ترازوي او
چو در زور پيچيدي اندام را
گره برزدي گوش ضرغام را
كباده ز چرخه كمان ساختي
بهر گشتني تيري انداختي
به نخجير گه شيري كردي شكار
ز گور و گوزنش نرفتي شمار
ربود از دليران تواناتري
سر زيركان شد به داناتري
چو خطش قلم راند بر آفتاب
يكي جدول انگيخت از مشك ناب
فلك زان خط جدول انگيخته
سواد حبش را ورق ريخته
حساب جهانگيري آورد پيش
جهان را زبون ديد در دست خويش
همش هوش دل بود و هم زوردست
بدين هر دو بر تخت شايد نشست
به هر كاري كو جست نام آوري
در آن كار دادش فلك ياوري
همه روم از آن سرو نوخاسته
به ريحان سرسبزي آراسته
ازو بسته نقشي به هر خانه‌اي
رسيده به هر كشور افسانه‌اي
گهي راز با انجمن مي‌نهاد
گه از راز انجم گره مي‌گشاد
به انبوه مي با جوانان گرفت
به خلوت پي كار دانان گرفت
نه آن كرد با مردم از مردمي
كه آيد در انديشهٔ آدمي
به آزردن كس نياورد راي
برون از خط عدل ننهاد پاي
به بازارگانان رها كرد باج
نجست از مقيمان شهري خراج
ز ديوان دهقان قلم برگرفت
به بي‌مايگان هم درم درگرفت
عمارت همي كرد و زر مي‌فشاند
همه خار مي‌كند و گل مي‌نشاند
به هر ناحيت نام داغش كشيد
به مصر و حبس بوي باغش كشيد
گشاده دو دستش چو روشن درخش
يكي تيغ زن شد يكي تاج بخش
ترازو خود آن به كه دارد دو سر
يكي جاي آهن يكي جاي زر
هر آن كار اقبال را درخورست
به آهن چو آهن به زر چون زرست
چنان دادگر شد كه هر مرز و بوم
زدي داستان كاي خوشا مرز روم
ارسطو كه دستور درگاه بود
به هر نيك و بد محرم شاه بود
سكندر به تدبير دانا وزير
به كم روزگاري شد آفاق گير
وزيري چنين شهرياري چنان
جهان چون نگيرد قراري چنان
همه كار شاهان گيتي نكوه
ز راي وزيران پذيرد شكوه
ملك شاه و محمود و نوشيروان
كه بردند گوي از همه خسروان
پذيراي پند وزيران شدند
كه از جملهٔ دور گيران شدند
شه ما كه بدخواه را كرد خرد
براي وزير از جهان گوي برد
مرا و تو را گه شود پاي سست
تن شاه بايد كه ماند درست
مبادا كه شه را رسد پاي لغز
كه گردد سر ملك شوريده مغز
چو باشد كند چشم بد بازيي
كند ديو بافتنه دم سازيي
جهان دادخواهست و شه دادگير
ز داور نباشد جهان را گزير
جهان را به صاحب جهان نور باد
وزين داوري چشم بد دور باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد