بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طريق ايجاز

۳۶ بازديد
 

بيا ساقي آن راحت‌انگيز روح
بده تا صبوحي كنم در صبوح
صبوحي كه بر آب كوثر كنم
حلالست اگر تا به محشر كنم
جهان در بدو نيك پروردنست
بسي نيك و بدهاش در گردنست
شب و روز از اين پرده نيلگون
بسي بازي چابك آرد برون
گر آيد ز من بازيي دلپذير
هم از بازي چرخ گردنده گير
ز نيرنگ اين پرده دير سال
خيالي شدم چون نبازم خيال
برآنم كه اين پرده خالي كنم
درين پرده جادو خيالي كنم
خيالي برانگيزم از پيكري
كه نارد چنان هيچ بازيگري
نخست آنچنان كردم آغاز او
كه سوز آورد نغمه ساز او
چنان گفتم از هر چه ديدم شگفت
كه دل راه باور شدش برگرفت
حسابي كه بود از خرد دوردست
سخن را نكردم بر او پاي بست
پراكنده از هر دري دانه‌اي
برآراستم چون صنم خانه‌اي
بنا به اساسي نهادم نخست
كه ديوار ان خانه باشد درست
به تقديم و تأخير بر من مگير
كه نبود گزارنده را زان گزير
در ارتنگ اين نقش چيني پرند
قلم نيست برماني نقشبند
چو مي‌كردم اين داستان را بسيچ
سخن راست رو بود و ره پيچ پيچ
اثرهاي آن شاه آفاق گرد
نديدم نگاريده در يك نورد
سخنها كه چون گنج آگنده بود
به هر نسختي در پراكنده بود
ز هر نسخه برداشتم مايه‌ها
برو بستم از نظم پيرايه‌ها
زيادت ز تاريخهاي نوي
يهودي و نصراني و پهلوي
گزيدم ز هر نامه‌اي نغز او
ز هر پوست پرداختم مغز او
زبان در زبان گنج پرداختم
از آن جمله سر جمله‌اي ساختم
ز هر يك زبان هر كه آگه بود
زبانش ز بيغاره كوته بود
در آن پرده كز راستي يافتم
سخن را سر زلف بر تافتم
وگر راست خواهي سخنهاي راست
نشايد در آرايش نظم خواست
گر آرايش نظم از او كم كنم
به كم مايه بيتش فراهم كنم
همه كردهٔ شاه گيتي خرام
درين يك ورق كاغذ آرم تمام
سكندر كه شاه جهان گرد بود
به كار سفر توشه پرورد بود
جهان را همه چارحد گشت و ديد
كه بي چار حد ملك نتوان خريد
به هر تختگاهي كه بنهاد پي
نگهداشت آيين شاهان كي
به جز رسم زردشت آتش پرست
نداد آن دگر رسمها را ز دست
نخستين كس او شد كه زيور نهاد
بروم اندرون سكه بر زر نهاد
به فرمان او زرگر چيره دست
طلي‌هاي زر بر سر نقره بست
خرد نامه‌ها را ز لفظ دري
به يونان زبان كرد كسوت گري
همان نوبت پاس در صبح و شام
ز نوبتگه او برآورد نام
به آيينه شد خلق را رهنمون
ز تاريكي آورد جوهر برون
ز دود از جهان شورش زنگ را
ز دارا ستد تاج و اورنگ را
ز سوداي هندو ز صفراي روس
فروشست عالم چو بيت العروس
شد آيينهٔ چينيان راي او
سر تخت كيخسروي جاي او
چو عمرش ورق راند بر بيست سال
به شاهنشهي بر دهل زد دوال
دويم ره كه بر بيست افزود هفت
به پيغمبري رخت بر بست و رفت
از آن روز كوشد به پيغمبري
نبشتند تاريخ اسكندري
چو بر دين حق دانش‌آموز گشت
چو دولت بر آفاق پيروز گشت
بسي حجت انگيخت بر دين پاك
عمارت بسي كرد بر روي خاك
به هر گردشي گرد پرگار دهر
بنا كرد چندين گرانمايه شهر
ز هندوستان تا به اقصاي روم
برانگيخت شهري به هر مرز و بوم
هم او داد زيور سمرقند را
سمرقند ني كان چنان چند را
بنا كرد شهري چو شهر هري
كز آنان كند شهر كردن كري
در و بند اول كه در بند يافت
به شرط خرد زان خردمند يافت
ز بلغار بگذر كه از كار اوست
به ناگاه اصلش بن غار اوست
همان سد ياجوج ازو شد بلند
كه بست آنچنان كوه تا كوه بند
جز اين نيز بسيار بنياد كرد
كزين بيش نتوان از او ياد كرد
چو عزم آمد آن پيكر پاك را
كه بخشش كند پيكر خاك را
صليبي خطي در جهان بركشيد
از آن پيش كايد صليبي پديد
بدان چارگوشه خط اطلسي
برانگيخت اندازهٔ هندسي
يكي نوبتي چارحد بر فراخت
كه بر نه فلك پنج نوبت نواخت
به قطب شمالي يكي ميخ اوي
به عرض جنوبي دگر بيخ اوي
طنابي ازين سوي مشرق كشيد
طنابي دگر زو به مغرب رسيد
بدين طول و عرض اندرين كارگاه
كه را بود ديگر چنان بارگاه
چو عزم جهان گشتن آغاز كرد
به رشته زدن رشتها ساز كرد
ز فرسنگ و از ميل و از مرحله
به دستي زمين را نكردي يله
مساحت گران داشت اندازه گير
بران شغل بگماشته صد دبير
رسن بسته اندازه پيدا شده
مقادير منزل هويدا شده
ز خشكي به هر جا كه زد بارگاه
ز منزل به منزل بپيمود راه
وگر راه بر روي درياش بود
طريق مساحت مهياش بود
دو كشتي بهم باز پيوسته داشت
ميان دو كشتي رسن بسته داشت
يكي را به لنگرگه خويش ماند
يكي را به قدر رسن پيش راند
دگر باره اين بسته را پاي داد
شتابنده را در سكون جاي داد
گه آن را گه اين را رسن تاختي
خطر بين كزين سان رسن باختي
بدين گونه مساح منزل شناس
ز ساحل به ساحل گرفتي قياس
جهان را كه از غم به راحت كشيد
بدين هندسه در مساحت كشيد
زمين را كه چندست و ره تا كجاست
ترازوي تدبير او كرد راست
همان ربع مسكون ازو شد پديد
بدان مسكن از ما كه داند رسيد
به هر مرز و هر بوم كو راند رخش
از آبادي آن بوم را داد بخش
همه چاره اي كرد در كوه و دشت
چو مرگ آمد از مرگ بيچاره گشت
ز تاريخ آن خسرو تاجدار
به كار آمد اينست كه آمد به كار
جز اين هر چه در خارش آرد قلم
سبك سنگيي باشد از بيش و كم
چو نظم گزارش بود راه گير
غلط كرد ره بود ناگزير
مرا كار با نغز گفتاريست
همه كار من خود غلط كاريست
بلي هر چه ناباورش يافتم
ز تمكين او روي بر تافتم
گزارش چنان كردمش در ضمير
كه خوانندگان را بود دلپذير
بسي در شگفتي نمودن طواف
عنان سخن را كشد در گزاف
وگر بي‌شگفتي گزاري سخن
ندارد نوي نامه‌هاي كهن
سخن را به اندازه‌اي دار پاس
كه باور توان كردنش در قياس
سخن گر چو گوهر برآرد فروغ
چو ناباور افتد نمايد دروغ
دروغي كه ماننده باشد به راست
به از راستي كز درستي جداست
نظامي سبكباش ياران شدند
تو ماندي و غم غمگساران شدند
سكندر شه هفت كشور نماند
نماند كسي چون سكندر نماند
مخور مي به تنها بر اين طرف جوي
حريفان پيشينه را باز جوي
گر آيند حاضر ميت نوش باد
وگر ني حسابت فراموش باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد