من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۸ - نشاط كردن اسكندر با كنيزك چيني

۳۹ بازديد


بيا ساقي آن آب آتش خيال
درافكن بدان كهرباگون سفال
گوارنده آبي كزين تيره خاك
بدو شايد اندوه را شست پاك
شبي روشن از روز و رخشنده‌تر
مهي ز آفتابي درفشنده‌تر
ز سرسبزي گنبد تابناك
زمرد شده لوح طفلان خاك
ستاره بران لوح زيبا ز سيم
نوشته بسي حرف از اميد و بيم
دبيري كه آن حرفها را شناخت
درين غار بي غور منزل نساخت
به شغل جهان رنج بردن چه سود
كه روزي به كوشش نشايد فزود
جهان غم نيرزد به شادي گراي
نه كز بهر غم كرده‌اند اين سراي
جهان از پي شادي و دلخوشيست
نه از بهر بيداد و محنت كشيست
در اين جاي سختي نگيريم سخت
از اين چاه بي بن برآريم رخت
مي شادي آور به شادي نهيم
ز شادي نهاده به شادي دهيم
چو دي رفت و فردا نيامد پديد
به شادي يك امشب ببايد بريد
چنان به كه امشب تماشا كنيم
چو فردا رسد كار فردا كنيم
غم نامده خورد نتوان به زور
به بزم اندرون رفت نتوان به گور
مكن جز طرب در مي انديشه‌اي
پديد است بازار هر چه پيشه‌اي
چه بايد به خود بر ستم داشتن
همه ساله خود را به غم داشتن
چه پيچيم در عالم پيچ پيچ
كه هيچست ازو سود و سرمايه هيچ
گريزيم از اين كوچگاه رحيل
از آن پيش كافتيم درپاي پيل
خوريم آنچه از ما به گوري خورند
بريم آنچه از ما به غارت برند
اگر برد خواهي چنان مايه بر
كه بردند پيشينگان دگر
اگر ترسي از رهزن و باج خواه
كه غارت كند آنچه بيند به راه
به درويش ده آنچه داري نخست
كه بنگاه درويش را كس نجست
نبيني كه ده يك دهان خراج
به دهليز درويش دزدند باج
چه زيرك شد آن مرد بنياد سنج
كه ويرانه را ساخت باروي گنج
چو تاريخ يك‌روزه دارد جهان
چرا گنج صد ساله داري نهان
بيا تا نشينيم و شادي كنيم
شبي در جهان كيقبادي كنيم
يك امشب ز دولت ستانيم داد
زدي و ز فردا نياريم ياد
بترسيم از آنها كزو سود نيست
كزين پيشه انديشه خوشنود نيست
بدانچ آدمي را بود دسترس
بكوشيم تا خوش برآيد نفس
به چاره دل خويشتن خوش كنيم
نه چندان كه تن نعل آتش كنيم
دمي را كه سرمايه از زندگيست
به تلخي سپردن نه فرخندگيست
چنان بر زن اين دم كه دادش دهي
كه بادش دهي گر به بادش دهي
فدا كن درم خوش‌دلي را بسيچ
كه ارزان بود دل خريدن به هيچ
ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو بايد كه باشي درم گو مباش
مشو در حساب جهان سخت گير
همه سخت‌گيري بود سخت مير
به آسان گذاري دمي مي شمار
كه آسان زيد مرد آسان گذار
شبي فرخ و ساعتي ارجمند
بود شادماني درو دلپسند
گزارش چنين مي‌كند جوهري
سخن را به ياقوت اسكندري
كه اسكندر آن شب به مهر تمام
به ياد لب دوست پر كرد جام
به نوشين لب آن جام را نوش كرد
ز لب جام را حلقه در گوش كرد
نشسته به كردار سرو جوان
كه گه لاله ريزد گهي ارغوان
ز عنبر خطي بر گل انگيخته
بر گل جهان آب گل ريخته
هم از فتح دشمن دلش شاد بود
هم از دوستيش خانه آباد بود
طلب كرد يار دلارام را
پري پيكر نازي اندام را
ز نامحرمان كرد خرگه تهي
سماع و سماع آور خرگهي
بتي فرق و گيسو برآراسته
مرادي به صد آرزو خواسته
لب از ناردانه دلاويزتر
زبان از طبرزد شكر ريزتر
دهاني و چشمي به اندازه تنگ
يكي راه دل زد يكي راه چنگ
سر آغوش و گيسوي عنبر فشان
رسن وار در عطف دامن كشان
طرازندهٔ مجلس و بزمگاه
نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه
به فرمان شه چنگ را ساز كرد
در درج گوهر ز لب باز كرد
كه از شادي امشب جهان را نويست
همه شادي از دولت خسرويست
به هنگام گل خوش بود روزگار
بخندد جهان چون بخندد بهار
چو خورشيد روشن برآيد به اوج
ز روشن جهان برزند نور موج
صبا چون درآيد به ديبا گري
زمين رومي آرد هوا ششتري
گل سرخ چون كله بندد به باغ
فروزد ز هر غنچه‌اي صد چراغ
سكندر چو پيروزي آرد به چنگ
نه زيبا بود آينه زير زنگ
چو كيخسرو ار مي‌شود جام گير
چرا جام خالي بود بر سرير
ملك گر ز جمشيد بالاترست
رخ من ز خورشيد والاتر است
شه ار شد فريدون زرينه كفش
به فتحش منم كاوياني درفش
شه ار كيقباد بلند افسرست
مرا افسر از مشك و از عنبرست
شه ار هست كاوس فيروزه تاج
ز من بايدش خواستن تخت عاج
شه ار چون سليمان شود ديو بند
مرا در جهان هست ديوانه چند
شه ار زانكه عالم گرفت اي شگفت
من آنرا گرفتم كه عالم گرفت
اگر چه كمند جهانگير شاه
فتاد است بر گردن مهر و ماه
كمندي من از زلف برسازمش
نترسم به گردن دراندازمش
گر او را كمندي بود ماه گير
مرا هم كمندي بود شاه گير
گر او ناوك اندازد از زوردست
مرا غمزهٔ ناوك انداز هست
گر او حربه دارد به خون ريختن
من از چهره خون دانم انگيختن
گر او قصد شمشير بازي كند
زبانم به شمشير بازي كند
گر او لختي از زر برآرد به دوش
دو لختي است زلفين من گرد گوش
گر او را يكي طوق بر مركبست
مرا بين كه ده طوق بر غبغبست
گر او حقه‌ها دارد از لعل و در
مرا حقه‌اي خست از لعل پر
گر ايدون كه ياقوت او كانيست
مرا لب چو ياقوت رمانيست
گر او چرخ را هست انجم شناس
مرا انجم چرخ دارند پاس
گر او را علم هست بالاي سر
مرا صد علم هست بيرون در
گر او شاه عالم شد از سروري
منم شاه خوبان به جان پروري
چو برقع براندازم از روي خويش
ندارم جهان را به يك موي خويش
چو بر مه كشم گيسوي عنبرين
به گيسو كشم ماه را بر زمين
چو تنگ شكر در عقيق آورم
ز پسته شراب رحيق آورم
رحيقم به رقص آورد آب را
عقيقم مفرح دهد خواب را
ز مه طوق خواهي ببين غبغبم
ز قند ار نمك بايد اينك لبم
بدين قند كو با شكر خنديست
در بوسه بين چون سمرقنديست
اگر كيميا سنگ را زر كند
نسيم من از خاك عنبر كند
سهيل يمن تاب را با اديم
همان شد كه بوي مرا با نسيم
به چشمي دل خسته بريان كنم
به چشمي دگر غارت جان كنم
از اين سو كنم صيد و بنوازمش
وز آنسو به دريا دراندازمش
فريبم به درمان و سوزم به درد
منم كاين كنم جز من اين كس نكرد
اگر راهبم بيند از راه دور
برد سجده چون هيربد پيش نور
وگر زاهدي باشد از خاره سنگ
درآرم به رقصش به يك بانگ چنگ
كنم سيم‌كاري كه سيمين تنم
ولي قفل گنجينه را نشكنم
در باغ ما را كه شد ناپديد
بجز باغبان كس نداند كليد
رطبهاي‌تر گرچه دارم بسي
بجز خار خشگم نبيند كسي
گلابم ولي دردسر مي‌دهم
نمك خواه خود را جگر مي‌دهم
مگر ديد شب تركي روي من
كه چون خال من گشت هند ويمن
مگر ماه نو كان هلالي كند
به اميد من خانه خالي كند
چو زلفم درآيد به بازيگري
به دام آورد پاي كبك دري
بنا گوشم ار برگشايد نقاب
دهان گل سرخ گردد پر آب
زنخ را چو سازم از زلف بند
به آب معلق درارم كمند
چو پيدا كنم لطف اندام را
سرين بشكنم مغز بادام را
چو ساعد گشايم ز بازوي نرم
سمن را ورق درنوردم ز شرم
شكر چاشني گير نوش منست
گهر حلقه در گوش گوش منست
دهانم گرو بست با مشتري
گرو برد كو دارد انگشتري
جنابي كه با گل خورم نوش باد
مرا ياد و گل را فراموش باد
يك افسون چشمم به بابل رسيد
كزو آمد آن جادوئيها پديد
ز جعدم يكي موي بر چين گذشت
كزو مشك شد ناف آهو به دشت
چو حلقه كنم زلف بر طرف گوش
بيا تا دل رفته بيني ز هوش
كرشمه چو در چشم مست آورم
صد از دست رفته به دست آورم
دلي را كه سر سوي راه افكنم
نمايم زنخ تا به چاه افكنم
ز موئي به عاشق دهم طوق و تاج
به بوئي ز خلج ستانم خراج
به سلطاني چين نهم مهر موم
زنم پنج نوبت به تاراج روم
جگر گوشه چينيانم به خال
چراغ دل روميانم به فال
طبرزد دهم چون شوم خواب خيز
طبر خون زنم چون كنم غمزه تيز
لبم لعل را كارسازي كند
خيالم به خورشيد بازي كند
مغ دير سيمين صنم خواندم
صنم خانهٔ باغ ارم داندم
چو شد نار پستانم انگيخته
ز بستان دل نار شد ريخته
ز نارم كه نارنج نوروزيست
كه را بخت گوئي كه را روزيست
مبارك درختم كه بر دوستم
برآور گلم گر چه در پوستم
من و آب سرخ و سر سبز شاه
جهان گو فرو شو به آب سياه
برآنم كه دستان به كار آورم
چو چنگ خودش در كنار آورم
گهي بوسه بر چشم مستش دهم
گهي زلف خود را به دستش دهم
به شرطي كنم جان خود جاي او
كه هرگز نتابم سر از پاي او
چنان خسبم از مهر آن آفتاب
كه سر در قيامت برآرم ز خواب
گر آبيست گو زندگاني دهد
وگر سايه‌اي گو جواني دهد
كند وصل من زندگاني دراز
جواني دهم چون درآيم به ناز
سكندر به حيوان خطا مي‌رود
من اين‌جا سكندر كجا مي‌رود
اگر راه ظلمات مي‌بايدش
سرزلف من راه بنمايدش
وگر زانكه جويد ز ياقوت رنگ
همان آورد آب حيوان به چنگ
لب من كه ياقوت رخشان در اوست
بسي چشمه چون آب حيوان در اوست
جهان خسروا چند گردن كشي
بر اين آب حيوان مشو آتشي
پريرويم و چون پري در پرند
چو دل بسته‌اي در پري در مبند
مرا با تو در باد و بستن مباد
شكن باد ليكن شكستن مباد
بس اين سنگ سخت از دل انگيختن
به نازك دلان در نياميختن
مكن تركي اي ميل من سوي تو
كه ترك توام بلكه هندوي تو
بدين آسماني زمين توام
ز چينم ولي درد چين توام
گل من گلي سايه پروردنيست
كه سايه به خورشيد درخورد نيست
چو من ميوه در سايهٔ خانه بس
كه ناخوش بود ميوهٔ خانه رس
مرا خود تو ريحان خوشبوي گير
ز ريحان بود خانه را ناگزير
رها كن به نخجير اين كبك باز
بترس از عقابان نخجير ساز
رطب كو رسيده بود بر درخت
به سستي رسد گر نگيريش سخت
نيابي ز من به جگر خواره‌اي
جگر خواره‌اي نه شكر باره‌اي
چه دلها كه خون شد ز خون خوردنم
چه خونها كه ماندست در گردنم
به داور شدم با شكر بارها
مرا بيش از او بود بازارها
به آواز و چهره كش و دلكشم
همان خوش همين خوش خوش اندر خوشم
چو ساقي شوم مي‌نباشد حرام
چو مطرب شوم نوش ريزد ز جام
چو بر رود دستان كنم دست خوش
كنم مست وانگه شوم مست كش
ز دور اين چنين دلبريها كنم
در آغوش جان پروريها كنم
برابر دهم ديده را دل‌خوشي
چو در بركشندم كنم دل كشي
من و نالهٔ چنگ و نوشينه مي
ز من عاشقان كي شكيبندكي
چو تو شهرياري بود يار من
چه باشد بجز خرمي كار من
چو من نيست اندر جهان كس به كام
ازان نيست اندر جهانم به نام
چو بر زد دلاويز چنگي به چنگ
چنين قولي از قند عناب رنگ
درآمد شه از مهر آن نوشناز
بدان جره كبك چون جره باز
تذرو بهاري درآمد به غنج
برون آمد از مهد زرين ترنج
سرا بود خالي و معشوقه مست
عنان رفت يك باره دل را ز دست
شبي خلوت و ماهروئي چنان
ازو چون توان دركشيدن عنان
گوزن جوان را بيفكند شير
به تاراجگاهش درآمد دلير
به صيد حواصل درآمد عقاب
به مهماني ماه رفت آفتاب
زماني چو شكر لبش مي‌گزيد
زماني چو نيشكرش مي‌مزيد
به بر در گرفت آن سمن سينه را
ز در مهر برداشت گنجينه را
نخورده ميي ديد روشن گوار
يكي باغ در بسته پر سيب و نار
عقيقي نيازرده بر مهر خويش
نگيني به الماس ناگشته ريش
نچيده گلي خار برچيده‌اي
بجز باغبان مرد ناديده‌اي
از آن گرمي و آتش افزون شدن
ز جوشنده خون خواست بيرون شدن
ز شيرين زبان شكر انگيختند
چو شير و شكر درهم آويختند
به هم درخزيده دو سرو بلند
به بادام و روغن درافتاده قند
دو پي هر دو چون لاف الف خم زده
دو حرف از يكي جنس درهم زده
چو لولوي ناسفته را لعل سفت
هم آسود لولو و هم لعل خفت
سكندر بدان چشمه زندگي
بسي كرد شادي و فرخندگي
چنين چند شب دل به شادي سپرد
وزان مرحله رخت بيرون نبرد


بخش ۶۰ - رفتن اسكندر به ظلمات

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن خاك ظلمات رنگ
بجوي و بيار آب حيوان به چنگ
بدان آب روشن نظر كن مرا
وزين زندگي زنده‌تر كن مرا
درين فصل فرخ ز نو تا كهن
ز تاريخ دهقان سرايم سخن
گزارنده دهقان چنين درنوشت
كه اول شب ازماه اردي بهشت
سكندر به تاريكي آورد راي
كه خاطر ز تاريكي آيد بجاي
نبيني كزين قفل زرين كليد
به تاريكي آرند جوهر پديد
كسي كاب حيوان كند جاي خويش
سزد گر حجابي برآرد ز پيش
نشينندهٔ حوضهٔ آبگير
ز نيلي حجابي ندارد گزير
سكندر چو آهنگ ظلمات كرد
عنايت به ترك مهمات كرد
عنان كرد سوي سياهي رها
نهان شد چو مه در دم اژدها
چنان داد فرمان در آن راه نو
كه خضر پيمبر بود پيشرو
شتابنده خنگي كه در زير داشت
بدو داد كو زهره شير داشت
بدان تا بدان تركتازي كند
سوي آب‌خور چاره سازي كند
يكي گوهرش داد كاندر مغاك
به آب آزمودن شدي تابناك
بدو گفت كاين راه را پيش و پس
تويي پيش‌رو نيست پيش از تو كس
جريده به هرسو عنان تاز كن
به هشيار مغزي نظر باز كن
كجا آب حيوان برآرد فروغ
كه رخشنده گوهر نگويد دروغ
بخور چون تو خوردي به نيك اختري
نشان ده مرا تا ز من برخوري
به فرمان او خضر خضرا خرام
به آهنگ پيشينه برداشت گام
ز هنجار لشگر به يك سو فتاد
نظرها به همت ز هر سو گشاد
چو بسيار جست آب را در نهفت
نمي شد لب تشنه با آب جفت
فروزنده گوهر ز دستش بتافت
فرو ديد خضر آنچه مي جست يافت
پديد آمد آن چشمهٔ سيم رنگ
چو سيمي كه پالايد از ناف سنگ
نه چشمه كه آن زين سخن دور بود
وگر بود هم چشمهٔ نور بود
ستاره چگونه بود صبحگاه
چنان بود اگر صبح باشد پگاه
به شب ماه ناكاسته چون بود
چنان بود اگر مه به افزون بود
ز جنبش نبد يك دم آرام گير
چو سيماب بردست مفلوج پير
ندانم كه از پاكي پيكرش
چو مانندگي سازم از جوهرش
نيايد ز هر جوهر آن نور و تاب
هم آتش توان خواند يعني هم آب
چو با چشمهٔ خضر آشنائي گرفت
بدو چشم او روشنايي گرفت
فرود آمد و جامه بركند چست
سر و تن بدان چشمهٔ پاك شست
وزو خورد چندانكه بر كار شد
حيات ابد را سزاوار شد
همان خنگ را شست و سيراب كرد
مي ناب در نقرهٔ ناب كرد
نشست از بر خنگ صحرا نورد
همي داشت ديده بدان آب خورد
كه تا چون شه آيد به فرخنگي
بگويد كه هان چشمهٔ زندگي
چو در چشمه يك چشم زد بنگريد
شد آن چشمه از چشم او ناپديد
بدانست خضر از سر آگهي
كه اسكندر از چشمه ماند تهي
ز محرومي او نه از خشم او
نهان گشت چون چشمه از چشم او
در اين داستان روميان كهن
به نوعي دگر گفته‌اند اين سخن
كه الياس با خضر همراه بود
در آن چشمه كو بر گذرگاه بود
چوبا يكدگر هم درود آمدند
بدان آب چشمه فرود آمدند
گشادند سفره بران چشمه سار
كه چشمه كند خورد را خوشگوار
بران نان كو بوياتر از مشك بود
نمك يافته ماهيي خشك بود
ز دست يكي زان دو فرخ همال
درافتاد ماهي در آب زلال
بسيچنده در آب پيروزه رنگ
بسيچيد تا ماهي آرد به چنگ
چو ماهي به چنگ آمدش زنده بود
پژوهنده را فال فرخنده بود
بدانست كان چشمهٔ جان فراي
به آب حيات آمدش رهنماي
بخورد آب حيوان به فرخندگي
بقاي ابد يافت در زندگي
همان يار خود را خبردار كرد
كه او نيز خورد آب ازان آب خورد
شگفتي نشد كاب حيوان گهر
كند ماهي مرده را جانور
شگفتي در آن ماهي مرده بود
كه بر چشمهٔ زندگي ره نمود
ز ماهي و آن آب گوهر فشان
دگر داد تاريخ تازي نشان
كه بود آب حيوان دگر جايگاه
مجوسي و رومي غلط كرد راه
گر آبيست روشن در اين تيره خاك
غلط كردن آبخوردش چه باك
چو الياس و خضر آب‌خور يافتند
از آن تشنگان روي برتافتند
ز شادابي كام آن سرگذشت
يكي شد به دريا يكي شد به دشت
ز يك چشمه رويا شده دانه شان
دو چشمه شده آسيا خانه شان
سكندر به اميد آب حيات
همي كرد در رنج و سختي ثبات
سر خويش را سبزي از چشمه جست
كه سيراب‌تر سبزي از چشمه رست
چهل روز در جستن چشمه راند
بر او سايه نفكند و در سايه ماند
مگر كرميي در دل تنگ داشت
كه بر چشمه و سايه آهنگ داشت
ز چشمه نه سايه رسد بلكه نور
ولي كم بود چشمه از سايه دور
اگر چشمه با سايه بودي صواب
كجا سايه با چشمهٔ آفتاب
چو چشمه ز خورشيد شد خوشگوار
چرا زيرسايه شدآن چشمه سار
بلي چشمه را سايه بهتر ز گرد
كزان هست شوريده زين هست سرد
فرو ماند خسرو در آن سايگاه
چو سايه شده روز بر وي سياه
به اميد آن كاب حيوان خورد
كه هر كس كه بيني غم جان خورد
از آن ره كه او عمر پرداز گشت
چو نوميد شد عاقبت بازگشت
در آن غم كه تدبير چون آورد
كز آن سايه خود را برون آورد
سروشي در آن راهش آمد به پيش
بماليد بر دست او دست خويش
جهان گفت يكسر گرفتي تمام
نئي سير مغز از هوسهاي خام
بدو داد سنگي كم از يك پشيز
كه اين سنگرا دار با خود عزيز
در آن كوش از اين خانهٔ سنگ بست
كه همسنگ اين سنگي آري بدست
همانا كز آشوب چندين هوس
به هم سنگ او سير گردي و بس
ستد سنگ ازو شهريار جهان
سپارندهٔ سنگ از او شد نهان
شتابنده مي شد در آن تيرگي
خطر در دل و در نظر خيرگي
يكي هاتف از گوشه آواز داد
كه روزي به هر كس خطي باز داد
سكندر كه جست آب حيوان نديد
نجسته به خضر آب حيوان رسيد
سكندر به تاريكي آرد شتاب
ره روشني خضر يابد بر اب
به حلوا پزي صد كس آتش كند
به حلوا دهان را يكي خوش كند
دگر هاتفي گفت كاي اهل روم
فروزنده ريگيست اين ريگ بوم
پشيمان شود هر كه بردارش
پشيمان‌تر آنكس كه بگذاردش
ازان هر كس افكند در رخت خويش
به اندازهٔ طالع و بخت خويش
شگفتي بسي ديد شه در نهفت
كه نتوان ازان ده يكي باز گفت
حديث سرافيل و آواي صور
نگفتم كه ده ميشد از راه دور
چو گوينده ديگر آن كان گشاد
اساسي دگر باره نتوان نهاد
چو با چشمه شه آشنائي نيافت
سوي چشمهٔ روشنايي شتافت
سپه نيز بر حكم فرمان شاه
به باز آمدن برگرفتند راه
همان پويه در راه نوشد كه بود
همان ماديان پيشرو شد كه بود
چهل روز ديگر چو رفت از شمار
پديد آمد آن تيرگي را كنار
برون آمد از زير ابر آفتاب
ز بي آبي اندام خسرو در آب
دويد از پس آنچه روزي نبود
چو روزي نباشد دويدن چه سود
به دنبال روزي چه بايد دويد
تو بنشين كه خود روزي آيد پديد
يكي تخم كارد يكي بدرود
همايون كسي كاين سخن بشنود
نشايد همه كشتن از بهر خويش
كه روزي خورانند از اندازه بيش
ز باغي كه پيشينگان كاشتند
پس آيندگان ميوه برداشتند
چو كشته شد از بهر ما چند چيز
ز بهر كسان ما بكاريم نيز
چو در كشت و كار جهان بنگريم
همه ده كشاورز يكديگريم


بخش ۵۹ - افسانه آب حيوان

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن جام رخشنده مي
به كف گير بر نغمهٔ ناي و ني
ميي كو به فتوي ميخوارگان
كند چاره كار بيچارگان
چو بانگ خروس آمد از پاسگاه
جرس در گلو بست هارون شاه
دوال دهل زن در آمد به جوش
ز منقار مرغان برآمد خروش
پرستش كنان خلق برخاستند
پرستشگري را بياراستند
شه از خواب دوشينه سر برگرفت
نيايش گري كردن از سر گرفت
به نيكي ز نيكي دهش ياد كرد
بدان پرورش عالم آباد كرد
چو آورد شرط پرستش بجاي
به شغل مي‌و مجلس آورد راي
گهي خورد مي‌با نواهاي رود
گهي داد بر نيك عهدان درود
به گلگون مي تازه همچون گلاب
ز سر درد مي‌برد و از مغز تاب
در لهو بگشاد بر همدمان
ز در دور غوغاي نامحرمان
سخن مي‌شد از هر دري در نهفت
كس افسانه‌اي بي شگفتي نگفت
يكي قصه كرد از خراسان و غور
كز آنجا توان يافتن زر و زور
يكي از سپاهان و ري كرد ياد
كه گنج فريدون از آنجا گشاد
يكي داستان زد ز خوارزم و چين
كه مشگش چنانست و ديبا چنين
يكي گفت قيصور به زين ديار
كه كافور و صندل دهد بي شمار
يكي گفت هندوستان بهترست
كه هيمش همه عود و گل عنبرست
در آن انجمن بود پيري كهن
چو نوبت بدو آمد آخر سخن
هميدون زبان بر شگفتي گشاد
چو ديگر بزرگان زمين بوسه داد
كه از هر سواد آن سياهي بهست
كه آبي درو زندگاني دهست
به گنج گران عمر خود بر مسنج
كه خاكست پر گنج و حمال گنج
چو خواهي كه يابي بسي روزگار
سر از چشمه زندگاني بر آر
شدند انجمن با سرافكندگي
كه چون در سياهي بود زندگي
سكندر بدو گفت كاي نيك‌مرد
مگر كان سياهي بر آن آب خورد
سواد حروفيست دست آزماي
همان آب او معني جان‌فزاي
وگرنه كه بيند زميني سياه
همان چشمه كز مرگ دارد نگاه
دگر باره پير جهان‌ديده گفت
كه بيرون از اين رمزهاي نفهت
حجابيست در زير قطب شمال
درو چشمه‌اي پاك از آب زلال
حجابي كه ظلمات شد نام او
روان آب حيوان از آرام او
هر آنكس كزان آب حيوان خورد
ز حيوان خوران جهان جان برد
وگر باورت نايد از من سخن
بپرس از دگر زيركان كهن
ملك را ز تشويش آن گفتگوي
پديد آمد انديشهٔ جستجوي
بپرسيد از او كان سياهي كجاست
نماينده بنمود كز دست راست
ز ما تا بدان بوم راه اندكيست
ازين ره كه پيمودي از ده يكيست
چو شه ديد كان چشمهٔ خوشگوار
به ظلمت توان يافتن صبح وار
در بارگه سوي ظلمات كرد
به رفتن سپه را مراعات كرد
چو شد منزلي چند و در كار ديد
ز لشگر بسي خلق بيمار ديد
جهاني روان بود لشگرگهش
جهاني دگر خاص بر درگهش
ز بازار لشگر در آن كوچگاه
به بازار محشر همي ماند راه
سوي شير مرغ از عنان تافتند
به بازار لشگر گهش يافتند
به هر خشكساري كه خسرو رسيد
بباريد باران گيا بردميد
پي خضر گفتي در آن راه بود
همانا كه خود خضر با شاه بود
ز بسياري لشگر انديشه كرد
صبوري در آن تاختن پيشه كرد
يكي غارگه بود نزديك دشت
كه لشگرگه خسرو آنجا گذشت
بنه هر چه با خود گران داشتند
به نزديك آن غار بگذاشتند
از آن جمع كانجاي شد جاي گير
شد آن بوم ويران عمارت پذير
بن غار خواندش نگهبان دشت
به نام آن بن غار بلغار گشت
كساني كه سالار آن كشورند
رهي زاده شاه اسكندرند
چو شه ديد كان لشگر بي قياس
دران ره نباشند منزل شناس
تني چند بگزيد عياروش
كماندار و سختي كش و سخت كش
دلير و تنومند و سخت استخوان
شكيبنده و زورمند و جوان
بفرمود تا هيچ بيمار و پير
نگردد دران راه جنبش پذير
كه پير كهن كو بود سالخورد
ز دشواري منزل آمد به درد
نشستند پيران جوانان شدند
ره دور بيراه دانان شدند
جهان خسرو از مردم آن ديار
طلب كرد كارآگهي هوشيار
به ره بردن لشگرش پيش داشت
دو منزل به هر منزلي مي‌گذاشت
همه توشهٔ ره ز شيرين و شور
روان كرد بر بيسراكان بور
دو اسبه سپه سوي ظلمات راند
بر آن ماندگان نايبي برنشاند
به اندرز گفتن همه گفتني
كه جائي چنين هست ناخفتني
چو يك ماهه ره رفت سوي شمال
گذرگاه خورشيد را گشت حال
ز قطب فلك روشنائي نمود
برآمد فرو شد به يك لحظه بود
خط استوا بر افق سرنهاد
ميانجي به قطب شمال اوفتاد
به جائي رسيدند كز آفتاب
نديدند بيش از خيالي به خواب
سوي عطفگاه زمين تاختند
در آن سايبان رايت افراختند
زمين از هوا روشنائي ربود
حجاب سياهي سياست نمود
ز يكسو سياهي براندود حرف
دگر سو گذر بست درياي ژرف
همي برد ره رهبر هوشمند
به يكسو ز پرگار چرخ بلند
چو گشت اندك اندك ز پرگار دور
به هر دوريي دورتر گشت نور
چنين تا گذرگه به جائي رسيد
كه يكباره شد روشني ناپديد
سياهي پديد آمد از كنج راه
جهان خوش نباشد كه گردد سياه
فرو ماند خسرو كه تدبير چيست
نمايندهٔ رسم اين راه كيست
سگالش نمودند كارآگهان
كه هست اين سياهي حجابي نهان
درون رفت شايد بهر سان كه هست
به باز آمدن ره كه آرد بدست
به چاره‌گري هر كسي مي‌شتافت
به سامان چاره كسي ره نيافت
چو آمد شب آن نيم روشن ديار
سيه مشك بر عود كرد اختيار
برآشفت گردون چو زنجيريي
به زنگي بدل گشت كشميريي
شد آن راه از موي باريك‌تر
ز تاريكي شام تاريك‌تر
به بنگاه خود هر كسي رفت باز
در انديشه آن شغل را چاره ساز
نبرده جواني جوانمرد بود
كه روشن دلش مهر پرورد بود
پدر داشت پيري نود ساله‌اي
ز رنج تنش هر زمان ناله‌اي
در آن روز اول كه فرمود شاه
كه نايد ز پيران كسي سوي راه
جوانمرد بود از پدر ناشكيب
چو بيمار نالنده از بوي سيب
نگهداشت آن پير فرتوت را
چو ديگر كسان سرخ ياقوت را
به صندوق زادش نهان كرده بود
به نرخ ره آوردش آورده بود
دران شب كه از راي برگشتگي
درآمد به انديشه سرگشتگي
جوان آن در بسته را باز كرد
وزين در سخن با وي آغاز كرد
كز اين آمدن شه پشيمان شدست
ز سختي كشي سست پيمان شدست
ز تاريكي آمد دلش را هراس
كه هنجار خود را نداند قياس
تواند درون رفت بي رهنمون
برون آمدن را نداند كه چون
جوانمرد را پير ديرينه گفت
كه هست اندرين پرده رازي نهفت
چو هنگام رفتن رسد شاه را
بدان تا برون آورد راه را
يكي ماديان بايدش تندرست
كه زادن همان باشد او را نخست
چو زاده شود كره باد پاي
سرش باز برند حالي بجاي
همانجا كه باشد بريده سرش
نپوشند تا بنگرد مادرش
دل ماديان زو بتاب آورند
وزانجا به رفتن شتاب آورند
چو آيد گه بازگشتن ز راه
بود ماديان پيشرو در سپاه
به پويه سوي كره نغز خويش
برون آورد ره به هنجار پيش
از آن راه بي رهنمون آمدن
بدين چاره شايد برون آمدن
جوان كاين حكايت شنيد از پدر
به چاره گري رشته را يافت سر
سحرگه كه مشگين پرند طراز
به ديباي عودي بدل گشت باز
شهنشاه بنشست با انجمن
به رفتن شده هر يكي راي زن
ز هر گونه‌اي چاره مي ساختند
دگر سان فسوني برانداختند
شه افسون كس را خريدار ني
در چاره بر كس پديدار ني
جوان خردمند آهسته راي
سخن راند از انديشهٔ رهنماي
حديثي كه از پير دانا شنيد
به چاره گري كرد با شه پديد
چو بشنيد شه دل‌پذير آمدش
به نزد خرد جايگير آمدش
بدو گفت كاي زاد مرد جوان
چنين راي از خود زدن چون توان
تو اين دانش از خود نيندوختي
بگو راست تا از كه آموختي
اگر گفتي آماده گشتي به گنج
وگرنه ز كج گفتن آيي به رنج
جوان گفت اگر زينهارم دهي
كنم محمل از بار آوخ تهي
شهنشه چو فرمود روز نخست
كه نايد به ره پير ناتندرست
پدر داشتم پير ديرينه سال
ز گردون بسي يافته گو شمال
من از شفقت پير باباي خويش
فراموش كردم محاباي خويش
به پوشيدگي با خود آوردمش
نه بد بود اگر چه بد آوردمش
سخنهاي ره رفتن شاه دوش
رسانيدم او را يكايك به گوش
به تعليم او دل برافروختم
چنين چاره‌اي زو درآموختم
شه از راي آن رهنمون در نهفت
بر افروخت وين نكته نغز گفت
جوان گر چه شاه دليران بود
گه چاره محتاج پيران بود
كدو گر به نو شاخ بازي كند
به شاخ كهن سرفرازي كند
جوان گر به دانش بود بي نظير
نياز آيدش هم به گفتار پير
درين گفتگو بود شاه جهان
كه آن مرد وحشي ز در ناگهان
درآمد درآورد نزديك شاه
يكي پشته وار از سمور سياه
ازو هر يك از قندزي تام‌تر
به جوهر يك از يك به اندام‌تر
چو شه نزل او را خريدار گشت
دگر ره ز شه ناپديدار گشت
به تاريكي اندر نهان كرد رخت
عجب ماند شه اندران كار سخت
به انديشهٔ روشنائي نماي
دو اسبه سوي ظلمت آورد راي
بفرمود تا مادياني چو باد
كز آبستني باشدش وقت زاد
بيارند از آن گونه كان پير گفت
شود زادهٔ باد با خاك جفت
چو كردند كاري كه فرمود شاه
سوي آب حيوان گرفتند راه


بخش ۶۲ - باز آمدن اسكندر به روم

۳۶ بازديد


بيا ساقي آن باده بردار زود
كه بي باده شادي نشايد نمود
به يك جرعه زان باده ياريم ده
ز چنگ اجل رستگاريم ده
مژه تا به‌هم بر زني روزگار
به صد نيك و بد باشد آموزگار
سري را كند بر زمين پاي بند
سري را برآرد به چرخ بلند
درآرد ز منظر يكي را به چاه
برآرد ز ماهي يكي را به ماه
كند هر زمان چند بازي بسيچ
سرانجام بازيش هيچست هيچ
از اين توسني به كه باشيم رام
كه سيلي خورد مركب بد لگام
چو تازي فرس بدلگامي كند
خر مصريان را گرامي كند
جهان در جهان خلق بسيار ديد
رميد از همه با كسي نارميد
جهان آن كسي راست كاندر جهان
شود آگه از كار كارآگهان
گزارش چنين شد درين كارآگاه
كه چون زد در آن غار شه بارگاه
بسي گنج در كار آن غار كرد
وزان غار شهري چو بلغار كرد
ز بلغار فرخ درآمد به روس
براراست آن مرز را چون عروس
وز آنجا درآمد به درياي روم
برون برد كشتي به آباد بوم
بزرگان روم آگهي يافتند
سوي رايت شاه بشتافتند
به شكرانه جان را كشيدند پيش
چو ديدند روي خداوند خويش
همه خاك روم از ره آورد شاه
برافروخت چون شب به رخشنده ماه
چو ياقوت شد روي هر جوهري
ز ياقوت ظلمات اسكندري
در آرايش آمد همه روي شهر
زمين يافت از گنج پوشيده بهر
بهشتي ز هر قصري انگيختند
زر و سيم را بر زمين ريختند
شكستند قفل در گنج را
جهان قفل بر زد در رنج را
به برج خود آمد فروزنده ماه
بسر بر چو خورشيد چيني كلاه
شه از روم شد با زمين خويش بود
به روم آمد از آسمان بيش بود
چو آبي كه ابرش به بالا برد
به باز آمدن در به دريا برد
نشست از بر تخت يونان به ناز
برآسود ازان رنج و راه دراز
ز دل دامن هفت كشور گذاشت
به هر كشوري نايبي برگماشت
ملوك طوايف به فرمان او
كمر بسته بر عهد و پيمان او
به تشريف او سرفراز آمدند
سوي كشور خويش باز آمدند
جداگانه هركس به كبر و كشي
برآورده گردن به گردن كشي
كسي گردن خود كسي را نداد
به خود هر كسي گردني برگشاد
به ياد سكندر گرفتند جام
جز او هيچكس را نبردند نام
چو شه باز بر تخت يونان رسيد
بدو داد گنج سعادت كليد
ز دانش بسي مايها ساز كرد
در حكمت ايزدي باز كرد
چو فرمان رسيدش به پيغمبري
نپيچيد گردن ز فرمانبري
دگر باره زاد سفر برگرفت
حساب جهان گشتن از سر گرفت
دو نوبت جهان را جهاندار گشت
يكي شهر و كشور يكي كوه و دشت
بدين نوبت آن بود كاباد بوم
همه يك به يك ديد و آمد به روم
دگر نوبت آن شد كه بي‌راه و راه
روان كرد رايت چو خورشيد و ماه
چو زين بزمگه باز پرداختم
شكر ريز بزمي دگر ساختم
سخنهاي بزمي درين نيم درج
بسي كردم از بكر انديشه خرج
گر آن در كه يك يك در او بسته‌ام
بهر مطلعي باز پيوسته‌ام
به يك جاي در رشته آرند باز
پر از در شود رشتهٔ عقد ساز
جداگانه فهرست هر پيكري
ز قانون حكمت بود دفتري
همان ساقيان و گزارشگران
كه بر هم نشاندم كران تا كران
نشيننده هر يك ز روي قياس
چو بر گنج گوهر نگهبان پاس
كه داند چنين نقشي انگيختن
بدين دلبري رنگي آميختن
چنان بستم ابريشم ساز او
كه از زهره خوشتر شد آواز او
به جائي كه ناراستي يافتم
بر او زيور راستي بافتم
سخن كان نه بر راستي ره برد
بود خوار اگر پايه بر مه برد
كجا پيش پيراي پير كهن
غلط رانده بود از درستي سخن
غلط گفته را تازه كردم طراز
بدين عذر وا گفتم آن گفته باز
چو شد نيمه‌اي ز اين بنا مهره بست
مرا نيمهٔ عالم آمد به دست
دگر نيمه را گر بود روزگار
چنان گويم از طبع آموزگار
كه خواننده را سر برآرد ز خواب
به رقص آورد ماهيان را در آب
زمانه گرم داد خواهد امان
چنين آمد انديشه را در گمان
كه در باغ اين نقش رومي نورد
گل سرخ رويانم از خاك زرد
كنم گنجي از سفته طبع پر
چو فيروزه فيروز و دري چو در
ز هر باغي آرم گلي نغز بوي
ز هر گل گلابي درآرم به جوي
گر اقبال شه باشدم دستگير
سخن زود گردد گزارش پذير


بخش ۶۱ - بيرون آمدن اسكندر از ظلمات

۳۲ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه او دلكشست
به من ده كه مي در جواني خوشست
مگر چون بدان مي دهان تر كنم
بدو بخت خود را جوان‌تر كنم
چو بيداري بخت شد رهنمون
ز تاريكي آمد سكندر برون
چنان رهبري كردش آن ماديان
كه نامد چپ و راستي در ميان
بر آن خط كه روز نخستين گذشت
چو پرگار بود آخرش بازگشت
چو اقبال شد شاه را كارساز
به روشن جهان ره برون برد باز
سوي لشگر آمد عنان تافته
مرادي طلب كرده نايافته
نيفتاد از ان تاب در تافتن
كه روزي به قسمت توان يافتن
نرنجيد اگر ره به حيوان نبرد
كه در راه حيوان چو حيوان نمرد
چو اندوهي آمد مشو ناسپاس
ز محكم‌تر اندوهي اندر هراس
برهنه ز صحرا به صحرا شدن
به از غرقه در آب دريا شدن
برنجد سر از درد سرهاي سخت
نه زانسان كه از زخم شمشير و لخت
بسي كار كز كار مشكل‌تر است
تن آسان كسي كو قوي دل‌تر است
چو ديدند لشگر ره آورد خويش
نهادند سنگ ره آورد پيش
همه سنگها سرخ ياقوت بود
كزو ديده را روشني قوت بود
يكي را ز كم گوهري دل به درد
يكي را ز بي گوهري باد سرد
پشيمان شد آنكس كه باقي گذاشت
پشميان‌تر آنكس كه خود برنداشت
چو آسود روزي دو شاه از شتاب
ستد داد ديرينه از خورد و خواب
به ياد آمدش حال آن سنگ خرد
كه پنهان بدو آن فرشته سپرد
ترازو طلب كرد و كردش عيار
ز بسيار سنگين فزون بود بار
ز مثقال بيش آمد از من گذشت
بسي سنگ پرداخت از كوه و دشت
به صد مرد گپاني افراختند
درو سنگ و هم‌سنگش انداختند
فزون آمد از وزن صد پاره كوه
ز بر سختنش هر كس آمد ستوه
شنيدم كه خضر آمد از دورو گفت
كه اين سنگ را خاك سازيد جفت
كفي خاك با او چو كردند يار
به هم سنگيش راست آمد عيار
شه آگاه شد زان نمودار نغز
كه خاكست و خاكش كند سير مغز
يكي روز با خاصگان سپاه
چو مينو يكي مجلس آراست شاه
كمر بر كلاه فريدون كشيد
سر تخت بر تاج گردون كشيد
غلامان زرين كمر گرد تخت
چو سيمين ستون گرد زرين درخت
همه تاجداران روي زمين
در آن پايه چون سايه زانو نشين
ز هر شيوه‌اي كان بود دلپذير
سخن مي‌شد از گردش چرخ پير
ز تاريكي و آب حيوان بسي
سخن در سخن مي‌شد از هر كسي
كه گر زير تاريكي آن آب هست
شتابنده را چون نيايد بدست
وگر نيست آن آب در تيره خاك
چرا نامش از نامها نيست پاك
درين باره ميشد سخنهاي نغز
كزو روشنائي درآيد به مغز
ز پيران آن مرز بيگانه بوم
چنين گفت پيري به داراي روم
كه شاه جهانگير آفاق گرد
كه چون آسمان شد ولايت نورد
گر از بهر آن جويد آب حيات
كه از پنجهٔ مرگ يابد نجات
در اين بوم شهريست آباد و بس
كه هرگز نميرد در او هيچكس
كشيده در آن شهر كوهي بلند
شده مردم شهر ازو شهر بند
بهر مدتي بانگي آيد ز كوه
كه آيد نيوشنده را زان شكوه
بخواند ز مردم يكي را به نام
كه خيز اي فلان سوي بالا خرام
نيوشنده زان بانگ فرمان پذير
نگردد يكي لحظه آرام گير
ز پستي كند سوي بالا شتاب
بپرسندگان زو نيايد جواب
پس كوه خارا شود ناپديد
كس اين بند را مي‌نداند كليد
گر از مرگ خواهد تن شه امان
بدان شهر بايد شدن بي‌گمان
شه از گفت آن مرد دانش بسيچ
فرو ماند بر جاي خود پيچ پيچ
به كار آزمائي دلش تيز شد
در آن عزم رايش سبك خيز شد
بفرمود كز زيركان سپاه
تني چند را سر درآيد به راه
در آن منزل آرامگاه آورند
سخن را درستي به شاه آورند
به اندرزشان گفت از آواز كوه
نبايد كه جنبد كسي زين گروه
اگر نام پيدا كند يا نشان
بران گفته گردند دامن فشان
مگر چون شود راه پاسخ دراز
برون آيد از زير آن پرده راز
نصيحت پذيران به اندرز شاه
سوي شهر پوشيده جستند راه
در آن شهر با فرخي تاختند
به جايي‌خوش آرامگه ساختند
خبرهاي شهر آشكار و نهفت
چنان بود كان پير پيشينه گفت
به هر وقتي آوازي از كوهسار
رسيدي به نام يكي زان ديار
نيوشنده چون نام خود يافتي
به رغبت سوي كوه بشتافتي
چنان در دويدن شدي ناصبور
كزان ره نگشتي به شمشير دور
رقيبان شه چارها ساختند
نواهاي آن پرده نشناختند
چو گردون گردنده لختي بگشت
فلك منزلي چند راه در نوشت
ز پيكان شه گردش روزگار
يكي را به رفتن شد آموزگار
از آن راز جويان پنهان پژوه
يكي را به خود خواند هاتف ز كوه
به تك خاست آنكس كه بشنيد نام
سوي هاتف كوه شد شادكام
گرفتند ياران زمامش به چنگ
كه در پويه بنماي لختي درنگ
نبايد كه پوينده شيدا شود
مگر راز اين پرده پيدا شود
شتابنده را زان نمي‌داشت سود
فغان مي‌زد و طيرگي مي‌نمود
نمي‌گفت چيزي كه آيد به كار
به رفتن شده چون فلك بي‌قرار
رهانيد خود را به صد زرق و زور
شد آواره ز ايشان چو پرنده مور
بماندند ياران ازو در شگفت
وزو هر كسي عبرتي برگرفت
كه زيركتر ما در اين تركتاز
نگر چون شد از ما و نگشاد راز
براين نيز چون مدتي در گذشت
بتابيد خورشيد بر كوه و دشت
به ياري دگر نيز نوبت رسيد
شد او نيز در نوبتي ناپديد
قدر مايه مردم كه ماندند باز
نخواندند يك حرف ازان لوح راز
هراسنده گشتند از آن داوري
كه كس را نكرد آسمان ياوري
ز بي‌راهي خود به راه آمدند
وز آن شهر نزديك شاه آمدند
نمودند حالت كه از ما بسي
سوي كوه شد باز نامد كسي
نه هنگام رفتن درنگي نمود
نه اميد باز آمدن نيز بود
ندانيم كاواز آن پرده چيست
نوازنده ساز آن پرده كيست
چو ما راه آن پره نشناختيم
از آن پرده اينك برون تاختيم
ز ما چند كس كرد بر كوه ساز
نيامد يكي بانگ از آن كوه باز
چو ديديم كايشان گرفتند كوه
گرفتيم دشت آمديم اين گروه
چنين است خود گنبد تيز گشت
گهي كوه گيرند ازو گاه دشت
سكندر چو راز رقيبان شنيد
رهي ديد باز آمدش ناپديد
بدان راهش آنگه نياز آمدي
كزو يك تن رفته باز آمدي
ز حيرت در آن كار سرگشته ماند
كه عنوان آن نامه را كس نخواند
خبر داشت كان رفتن ناگهان
كسي راست كو را سر آيد جهان
مثل زد كه هر كس كه او زاد مرد
ز چنگ اجل هيچكس جان نبرد
چو با گور گيران ندارند زور
به پاي خود آيند گوران به گور
گه تير خوردن عقاب دلير
به پر خود آيد ز بالا به زير


بخش ۲ - در نعت پيغمبر اكرم

۳۲ بازديد


نقطه خط اولين پرگار
خاتم آخر آفرينش كار
نوبر باغ هفت چرخ كهن
دره‌التاج عقل و تاج سخن
كيست جز خواجه مؤيد راي
احمد مرسل آن رسول خداي
شاه پيغمبران به تيغ و به تاج
تيغ او شرع و تاج او معراج
امي و امهات را مايه
فرش را نور و عرش را سايه
پنج نوبت زن شريعت پاك
چار بالش نه ولايت خاك
همه هستي طفيل و او مقصود
او محمد رسالتش محمود
ز اولين گل كه آدمش بفشرد
صافي او بود و ديگران همه درد
و آخرين دور كاسمان راند
خطبه خاتمت هم او خواند
امر و نهيش به راستي موقوف
نهي او منكر امر او معروف
آنكه از فقر فخر داشت نه رنج
چه حديثيست فقر و چندان گنج؟
وانك ازو سايه گشت روي سپيد
چه سخن سايه وانگهي خورشيد؟
ملك را قايم الهي بود
قايم انداز پادشاهي بود
هركه برخاست مي‌فكندش پست
وانكه افتاد مي‌گرفتش دست
با نكو گوهران نكو مي‌كرد
قهر بد گوهران هم او مي‌كرد
تيغ از اينسو به قهر خونريزي
رفق از آنسو به مرهم‌آميزي
مرهمش دل نواز تنگ دلان
آهنش پاي‌بند سنگدلان
آنك با او بر اسب زين بستند
بر كمرها دوال كين بستند
اينك امروز بعد چندين سال
همه بر كوس او زنند دوال
گرچه ايزد گزيد از دهرش
وين جهان آفريد از بهرش
چشم او را كه مهر ما زاغست
روضه گاهي برون ازين باغست
حكم هفصد هزار ساله شمار
تابع حكم او به هفت هزار
حلقه‌داران چرخ كحلي پوش
در ره بندگيش حلقه به گوش
چار يارش گزين به اصل و به فرع
چار ديوار گنج خانه شرع
ز آفرين بود نور بينش او
كافرينها بر آفرينش او
با چنان جان كه هر دمش مدديست
از زمين تا به آسمان جسديست
آن جسد را حيات ازين جانست
همه تختند و او سليمانست
نفسش بر هوا چو مشك افشاند
رطب‌تر ز نخل خشك افشاند
معجزش خار خشك را رطبست
رطبش خار دشمن اين عجبست
كرده ناخن براي انگشتش
سيب مه را دو نيم در مشتش
سيب را گر ز قطع بيم كند
ناخنه روشنان دو نيم كند
آفرين كردش آفريننده
كين گزين بود و او گزيننده
باد بيش از مدار چرخ كبود
بر گزيننده و گزيده درود


بخش ۱ - به نام ايزد بخشاينده

۳۶ بازديد


اي جهان ديده بود خويش از تو
هيچ بودي نبوده پيش از تو
در بدايت بدايت همه چيز
در نهايت نهايت همه چيز
اي برآرنده سپهر بلند
انجم افروز و انجمن پيوند
آفريننده خزاين جود
مبدع و آفريدگار وجود
سازمند از تو گشته كار همه
اي همه و آفريدگار همه
هستي و نيست مثل و مانندت
عاقلان جز چنين ندانندت
روشني پيش اهل بينائي
نه به صورت به صورت آرائي
به حياتست زنده موجودات
زنده ليك از وجود تست حيات
اي جهان را ز هيچ سازنده
هم نوا بخش و هم نوازنده
نام تو كابتداي هر نامست
اول آغاز و آخر انجامست
اول الاولين به پيش شمار
و آخرالاخرين به آخر كار
هست بود همه درست به تو
بازگشت همه به تست به تو
بسته بر حضرت تو راه خيال
بر درت نانشسته گرد زوال
تو نزادي و آن ديگر زادند
تو خدائي و آن ديگر بادند
به يك انديشه راه بنمائي
به يكي نكته كار بگشائي
وانكه نااهل سجده شد سر او
قفل بر قفل بسته شد در او
تو دهي صبح را شب افروزي
روز را مرغ و مرغ را روزي
تو سپردي به آفتاب و به ماه
دو سرا پرده سپيد و سياه
روز و شب سالكان راه تواند
سفته گوشان بارگاه تواند
جز به حكم تو نيك و بد نكنند
هيچ كاري به حكم خود نكنند
تو بر افروختي درون دماغ
خردي تابناكتر ز چراغ
با همه زيركي كه در خردست
بي‌خودست از تو و به جاي خودست
چون خرد در ره تو پي گردد
گرد اين كار و هم كي گردد
جان كه او جوهرست و در تن ماست
كس نداند كه جاي او به كجاست
تو كه جوهر نيي نداري جاي
چون رسد در تو وهم شيفته راي
ره نمائي و رهنمايت نه
همه جائي و هيچ جايت نه
ما كه جزئي ز سبع گردونيم
با تو بيرون هفت بيرونيم
عقل كلي كه از تو يافته راه
هم ز هيبت نكرده در تو نگاه
اي ز روز سپيد تا شب داج
به مددهاي فيض تو محتاج
حال گردان توئي بهر ساني
نيست كس جز تو حال گرداني
تا نخواهي تو نيك و بد نبود
هستي كس به ذات خود نبود
تو دهي و تو آري از دل سنگ
آتش لعل و لعل آتش رنگ
گيتي و آسمان گيتي گرد
بر در تو زنند بردا برد
هر كسي نقش بند پرده تست
همه هيچند كرده كرده تست
بد و نيك از ستاره چون آيد
كه خود از نيك و بد زبون آيد
گر ستاره سعادتي دادي
كيقباد از منجمي زادي
كيست از مردم ستاره‌شناس
كه به گنجينه ره برد به قياس
تو دهي بي ميانجي آنرا گنج
كه نداند ستاره هفت از پنج
هر چه هست از دقيقه‌هاي نجوم
با يكايك نهفته‌هاي علوم
خواندم و سر هر ورق جستم
چون ترا يافتم ورق شستم
همه را روي در خدا ديدم
در خدا بر همه ترا ديدم
اي به تو زنده هر كجا جانيست
وز تنور تو هر كرا نانيست
بر در خويش سرفرازم كن
وز در خلق بي‌نيازم كن
نان من بي‌ميانجي دگران
تو دهي رزق بخش جانوران
چون به عهد جواني از بر تو
بر در كس نرفتم از در تو
همه را بر درم فرستادي
من نمي‌خواستم تو مي‌دادي
چون كه بر درگه تو گشتم پير
ز آنچه ترسيدنيست دستم گير
چه سخن كاين سخن خطاست همه
تو مرائي جهان مراست همه
من سر گشته را ز كار جهان
تو تواني رهاند باز رهان
در كه نالم كه دستگير توئي
در پذيرم كه درپذير توئي
راز پوشنده گرچه هست بسي
بر تو پوشيده نيست راز كسي
غرضي كز تو نيست پنهاني
تو بر آور كه هم تو ميداني
از تو نيز ار بدين غرض نرسم
با تو هم بي غرض بود نفسم
غرض آن به كه از تو مي‌جويم
سخن آن به كه با تو مي‌گويم
راز گويم به خلق خوار شوم
با تو گويم بزرگوار شوم
اي نظامي پناه‌پرور تو
به در كس مرانش از در تو
سر بلندي ده از خداوندي
همتش را به تاج خرسندي
تا به وقتي كه عرض كار بود
گرچه درويش تاجدار بود


بخش ۶۳ - در ستايش اتابك نصرةالدين

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن جام روشن چو ماه
به من ده به ياد زمين بوس شاه
كه تا مهد بر پشت پروين كشم
به ياد شه آن جام زرين كشم
ولايت ستان شاه گيني پناه
فريدون كمر بلكه خاقان كلاه
ملك نصرةالدين كه از داد او
خورد هر كسي باده بر ياد او
چو در دانش ودين سرافراز گشت
همه دانش و دين بدو بازگشت
سپهريست كاختر برو تافتست
محيطي كه تاج از گهر يافتست
چو درياي ثالث نمط شويخاك
ز ثالث ثلاثه جهان شسته پاك
چو سيارهٔ مشتري سر بلند
نظرهاي او يك به يك سودمند
به تربيع و تثليث گوهرفشان
مربع نشين و مثلث نشان
ز سرسبزي او جهان شاد خوار
جهان را ز چندين ملك يادگار
ستاره كه بر چرخ سايد سرش
زده سكه عبده بر درش
جهان را به نيروي شاهنشهي
ز فرهنگ پر كرده و ز غم تهي
به بزم آفتابيست افروخته
به رزم اژدهائي جهان سوخته
ز روشن رواني كه دارد چو آب
به دو چشم روشن شد است آفتاب
چو شمشيرش آهنگ خون آرد
ز سنگ آب و آتش برون آرد
چو تير از كمان كمين افكند
سر آسمان بر زمين افكند
فرنگ فلسطين و رهبان روم
پذيراي فرمان مهرش چو موم
چو ديدم كه بر تخت فيروزمند
به سرسبزي بخت شد سربلند
نثاري نبودم سزاوار او
كه ريزم بر اورنگ شهوار او
هم از آب حيوان اسكندري
زلالي چنين ساختم گوهري
چو از ساختن باز پرداختم
به درگاه او پيشكش ساختم
سپردم نگين چنين گوهري
ز اسكندري هم به اسكندري
بقا باد شه را به نيروي بخت
بدو ياد سرسبزي تاج و تخت
چنين بلبلي در گلستان او
مبارك نفس باد بر جان او
زهي تاجداري كه تاج سپهر
سرير تو را سر برآرد به مهر
توئي در جهان شاه بيدار بخت
تو را ديد دولت سزاوار تخت
ندارد ز گيتي كس اين دستگاه
كه نزلي فرستد سزاوار شاه
ازين گوزه گل گر آبي چكيد
در آن ژرف دريا كي آيد پديد
نم چشمه كز سنگ خارا رسد
چو اندك بود كي به دريا رسد
نظامي كه خود را غلام تو كرد
سخن را گزارش به نام تو كرد
همان پيش تخت تو مهمان كشيد
كه آن مور پيش سليمان كشيد
مبين رنگ طاوس و پرواز او
كه چون گربه زشت امد آواز او
بدان بلبل خرد بين كز نوا
فرود آورد مرغ را از هوا
من آن بلبلم كز ارم تاختم
به باغ تو آرامگه ساختم
نوائي سرايم در ايام تو
كه ماند درو سالها نام تو
به نام تو زان كردم اين نامه را
كه زرين كند نقش تو خامه را
زر پيلوار از تو مقصود نيست
كه پيل تو چون پيل محمود نيست
ببخشي تو بي‌آنكه خواهد كسي
خزينه فراوان و خلعت بسي
گر اين نامه را من به زر گفتمي
به عمري كجا گوهري سفتمي
همانا كه عشقم براين كار داشت
چو من كم زنان عشق بسيار داشت
مرا داد توفيق گفتن خداي
ترا باد تأييد و فرهنگ و راي
از آن بيشتر كاوري در ضمير
ولايت ستان باش و آفاق گير
زمان تا زمان از سپهر بلند
به فتح دگر باش فيروزمند
جهان پيش خورد جوانيت باد
فزون از همه زندگانيت باد


بخش ۴ - سبب نظم كتاب

۳۱ بازديد


چون اشارت رسيد پنهاني
از سرا پرده سليماني
پر گرفتم چو مرغ بال گشاي
تا كنم بر در سليمان جاي
در اشارت چنان نمود بريد
كه هلالي برآورد از شب عيد
آنچنان كز حجاب تاريكي
كس نبيند در او ز باريكي
تا كند صيد سحرسازي تو
جاودان را خيال بازي تو
پلپلي چند را بر آتش ريز
غلغلي در فكن به آتش تيز
مومي افسرده را در اين گرمي
نرم گردان ز بهر دل نرمي
مهد بيرون جهان ازين ره تنگ
پاي كوبي بس است بر خر لنگ
عطسه‌اي ده ز كلك نافه گشاي
تا شود باد صبح غاليه ساي
باد گو رقص بر عبير كند
سبزه را مشك در حرير كند
رنج بر وقت رنج بردن تست
گنج شه در ورق شمردن تست
رنج برد تو ره به گنج برد
ببرد گنج هر كه رنج برد
تاك انگور تا نگريد زار
خنده خوش نيارد آخر كار
مغز بي‌استخوان نديد كسي
انگبيني كجاست بي‌مگسي
ابر بي آب چند باشي چند
گرم داري تنور نان در بند
پرده بر بند و چابكي بنماي
روي بكران پردگي بگشاي
چون بريد از من اين غرض درخواست
شادماني نشست و غم برخاست
جستم از نامه‌هاي نغز نورد
آنچه دل را گشاده داند گرد
هرچه تاريخ شهر ياران بود
در يكي نامه اختيار آن بود
چابك انديشه رسيده نخست
همه را نظم داده بود درست
مانده زان لعل ريزه لختي گرد
هر يكي زان قراضه چيزي كرد
من از آن خرده چو گهر سنجي
بر تراشيدم اين چنين گنجي
تا بزرگان چو نقد كار كنند
از همه نقدش اختيار كنند
آنچ ازو نيم گفته بد گفتم
گوهر نيم سفته را سفتم
وانچ ديدم كه راست بود و درست
ماندمش هم برآن قرار نخست
جهد كردم كه در چنين تركيب
باشد آرايشي ز نقش غريب
بازجستم ز نامه‌هاي نهان
كه پراكنده بود گرد جهان
زان سخنها كه تازيست و دري
در سواد بخاري و طبري
وز دگر نسخها پراكنده
هر دري در دفيني آكنده
هر ورق كاوفتاد در دستم
همه را در خريطه‌اي بستم
چون از آن جمله در سواد قلم
گشت سر جمله‌ام گزيده بهم
گفتمش گفتني كه بپسندند
نه كه خود زيركان بر او خندند
دير اين نامه را چو زند مجوس
جلوه زان داده‌ام به هفت عروس
تا عروسان چرخ اگر يك راه
در عروسان من كنند نگاه
از هم آرايشي و هم كاري
هر يكي را يكي كند ياري
آخر از هفت خط كه يار شود
نقطه‌اي بر نشان كار شود
نقشبند ارچه نقش ده دارد
سر يك رشته را نگهدارد
يك سر رشته گر ز خط گردد
همه سررشته‌ها غلط گردد
كس برين رشته گرچه راست نرفت
راستي در ميان ماست نرفت
من چو رسام رشته پيمايم
از سر رشته نگذرد پايم
رشته يكتاست ترسم از خطرش
خاصه ز اندازه برده‌ام گهرش
در هزار آب غسل بايد كرد
تا به آبي رسي كه شايد خورد
آبي انداختند و مردم شد
آب انداخته بسي گم شد
من كزان آب در كنم چو صدف
ارزم آخر به مشتي آب و علف
سخني خوشتر از نواله نوش
كي سخاسوي من ندارد گوش
در سخاو سخن چه مي‌پيچم
كار بر طالع است و من هيچم
نسبت عقربي است با قوسي
بخل محمود بذل فردوسي
اسدي را كه بودلف بنواخت
طالع و طالعي بهم در ساخت
من چه مي‌گويم اين چه گفت منست
كبم از ابر و درم از عدنست
صدف از ابر گر سخا بيند
ابر نيز از صدف وفا بيند
كابر آنچ از هوا نثار كند
صدفش در شاهوار كند
اين سخن را كه جاه مي‌خواهم
مدد از فيض شاه مي‌خواهم
هرچه او را عيار يا عدديست
سبب استقامتش مدديست
ور مدد پيش بارگه باشد
چار در چار شانزده باشد
جبرئيلم به جني قلمم
بر صحيفه چنين كشد رقمم
كين فسون را كه جني آموز است
جامه نو كن كه فصل نوروز است
آنچنان كن ز ديو پنهانش
كه نبيند مگر سليمانش
زو طلب كن مرا كه فخر من اوست
من كيم بازمانده لختي پوست
موم سادم ز مهر خاتم دور
خالي از انگبين و از زنبور
تا سليمان ز نقش خاتم خويش
مهر من بر چه صورت آرد بيش
روي اگر سرخ و گر سياه بود
نقشبندش دبير شاه بود
بر من آن شد كه در سخن سنجي
ده دهي زر دهم نه ده پنجي
نخرد گر كسي عبير مرا
مشك من مايه بس حرير مرا
زان نمطها كه رفت پيش از ما
نوبري كس نداد بيش از ما
نغز گويان كه گفتني گفتند
مانده گشتند و عاقبت خفتند
ما كه اجري تراش آن گرهيم
پند واگير داهيان دهيم
گرچه ز الفاظ خود به تقصيريم
در معاني تمام تدبيريم
پوست بي‌مغز ديده‌ايم چو خواب
مغز بي‌پوست داده‌ايم چو آب
با همه نادري و نو سخني
برنتابيم روي از آن كهني
حاصلي نيست زين در آمودن
جز به پيمانه باد پيمودن
چيست كانرا من جواهرسنج
بر نسنجيدم از جواهر و گنج
برگشادم بسي خزانه خاص
هم كليدي نيافتم به خلاص
با همه نزلهاي صبح نزول
هم به استغفر اللهم مشغول
اي نظامي مسيح تو دم تست
دانش تو درخت مريم تست
چون رطب ريز اين درخت شدي
نيك بادت كه نيك‌بخت شدي


بخش ۳ - معراج پيغمبر اكرم

۳۳ بازديد


چون نگنجيد در جهان تاجش
تخت بر عرش بست معراجش
سر بلنديش راز پايه پست
جبرئيل آمده براق به دست
گفت بر باد نه پي خاكي
تا زمينيت گردد افلاكي
پاس شب را ز خيل خانه خاص
توئي امشب يتاق دار خلاص
سرعت برق اين براق تراست
برنشين كامشب اين يتاق تراست
چونكه تير يتاقت آوردم
به جنيبت براقت آوردم
مهد بر چرخ ران كه ماه توئي
بر كواكب دوان كه شاه توئي
شش جهت را ز هفت بيخ برآر
نه فلك را به چار ميخ برآر
بگذران از سماك چرخ سمند
قدسيان را درآر سر به كمند
عطر سايان شب به كار تواند
سبز پوشان در انتظار تواند
نازنينان مصر اين پر كار
بر تو عاشق شدند يوسف‌وار
خيز تا در تو يك نظاره كنند
هم كف و هم ترنج پاره كنند
آسمان را به زير پايه خويش
طره نو كن ز جعد سايه خويش
بگذران مركب از سپهر بلند
دركش ايوان قدس را به كمند
شبروان را شكوفه ده چو چراغ
تازه روباش چون شكوفه باغ
شب شب تست و وقت وقت دعاست
يافت خواهي هرآنچه خواهي خواست
تازه‌تر كن فرشتگان را فرش
خيمه زن بر سرير پايه عرش
عرش را ديده برفروز به نور
فرش را شقه در نورد ز دور
تاج بستان كه تاجور تو شدي
بر سرآي از همه كه سر تو شدي
سر برآور به سر فراختني
دو جهان خاص كن به تاختني
راه خويش از غبار خالي كن
عزم درگاه لايزالي كن
تا به حق‌القدوم آن قدمت
بر دو عالم روان شود علمت
چون محمد ز جبرئيل به راز
گوش كرد اين پيام گوش نواز
زان سخن هوش را تمامي داد
گوش را حلقه غلامي داد
دو امين بر امانتي گنجور
اين ز ديو آن ز ديو مردم دور
آن امين خداي در تنزيل
واين امين خرد به قول و دليل
آن رساند آنچه بود شرط پيام
وين شنيد آنچه بود سر كلام
در شب تيره آن سراج منير
شد ز مهر مراد نقش پذير
گردن از طوق آن كمند نتافت
طوق زر جز چنين نشايد يافت
برق كردار بر براق نشست
تازيش زير و تازيانه به دست
چون در آورد در عقابي پاي
كبك علوي خرام جست ز جاي
برزد از پاي پر طاووسي
ماه بر سر چو مهد كاووسي
مي‌پريد آنچنان كزان تك و تاب
پر فكند از پيش چهار عقاب
هرچه را ديد زير گام كشيد
شب لگد خورد و مه لگام كشيد
وهم ديدي كه چون گذارد گام؟
برق چون تيغ بر كشد ز نيام؟
سرعت عقل در جهانگردي؟
جنبش روح در جوانمردي؟
بود باراهواريش همه لنگ
با چنين پي فراخيش همه تنگ
با تكش سير قطب خالي شد
گر جنوبي و گر شمالي شد
در مسيرش سماك آن جدول
كاه رامح نمود و گاه اعزل
چون محمد به رقص پاي براق
در نبشت اين صحيفه را اوراق
راه دروازه جهان برداشت
دوري از دور آسمان برداشت
مي‌بريد از منازل فلكي
شاهراهي به شهپر ملكي
ماه را در خط حمايل خويش
داد سر سبزي از شمايل خويش
بر عطارد ز نقره كاري دست
رنگي از كوره رصاصي بست
زهره را از فروغ مهتابي
برقعي بركشيد سيمابي
گرد راهش به تركتاز سپهر
تاج زرين نهاد بر سر مهر
سبز پوشيد چون خليفه شام
سرخ پوشي گذاشت بر بهرام
مشتري را ز فرق سر تا پاي
دردسر ديد و گشت صندل ساي
تاج كيوان چو بوسه زد قدمش
در سواد عبير شد علمش
او خرامان چو باد شبگيري
برهيوني چو شير زنجيري
هم رفيقش ز تركتاز افتاد
هم براقش ز پويه باز افتاد
منزل آنجا رساند كز دوري
ديد در جبرئيل دستوري
سر برون زد ز مهد ميكائيل
به رصدگاه صوراسرافيل
گشت از آن تخت نيز رخت گراي
رفرف و سدره هردو ماند به جاي
همرهان را به نيمه ره بگذاشت
راه درياي بي‌خودي برداشت
قطره بر قطره زان محيط گذشت
قطر بر قطر هر چه بود نوشت
چون درآمد به ساق عرش فراز
نردبان ساخت از كمند نياز
سر برون زد ز عرش نوراني
در خطرگاه سر سبحاني
حيرتش چون خطر پذيري كرد
رحمت آمد لگام گيري كرد
قاب قوسين او در آن اثنا
از دني رفت سوي او ادني
چون حجاب هزار نور دريد
ديده در نور بي‌حجاب رسيد
گامي از بود خود فراتر شد
تا خدا ديدنش ميسر شد
ديد معبود خويش را به درست
ديده از هر چه ديده بود بشست
ديده بر يك جهت نكرد مقام
كز چپ و راست مي‌شنيد سلام
زير و بالا و پيش و پس چپ و راست
يك جهت گشت و شش جهت برخاست
شش جهت چون زبانه تيز كند؟
هم جهان هم جهت گريز كند
بي جهت با جهت ندارد كار
زين جهت بي جهت شد آن پرگار
تا نظر بر جهت نقاب نبست
دل ز تشويش و اضطراب نرست
جهت از ديده چون نهان باشد؟
ديدن بي‌جهت چنان باشد
از نبي جز نفس نبود آنجا
همه حق بود و كس نبود آنجا
همگي را جهت كجا سنجد
در احاطت جهت كجا گنجد
شربت خاص خورد و خلعت خاص
يافت از قرب حق برات خلاص
جامش اقبال و معرفت ساقي
هيچ باقي نماند در باقي
بامداراي صد هزار درود
آمد از اوج آن مدار فرود
هرچه آورد بذل ياران كرد
وقف كار گناهكاران كرد
اي نظامي جهان پرستي چند
بر بلندي براي پستي چند
كوش تا ملك سرمدي يابي
وان ز دين محمدي يابي
عقل را گر عقيده دارد پاس
رستگاري به نور شرع شناس