بخش ۱۱ - رغبت نظامي به نظم شرف‌نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱ - رغبت نظامي به نظم شرف‌نامه

۳۹ بازديد


بيا ساقي از خنب دهقان پير
ميي در قدح ريز چون شهد و شير
نه آن مي‌كه آمد به مذهب حرام
ميي كاصل مذهب بدو شد تمام
بيا باغبان خرمي ساز كن
گل آمد در باغ را باز كن
نظامي به باغ آمد از شهر بند
بياراي بستان به چيني پرند
ز جعد بنفشه برانگيز تاب
سرنرگس مست بركش ز خواب
لب غنچه را كايدش بوي شير
ز كام گل سرخ در دم عبير
سهي سرو را يال بركش فراخ
به قمري خبر ده كه سبزست شاخ
يكي مژده ده سوي بلبل به راز
كه مهد گل آمد به ميخانه باز
ز سيماي سبزه فروشوي گرد
كه روشن به شستن شود لاجورد
دل لاله را كامد از خون به جوش
فرو مال و خوني به خاكي بپوش
سرنسترن را زموي سپيد
سياهي ده از سايه مشك بيد
لب نارون را مي‌آلود كن
به خيري زمين را زراندود كن
سمن را درودي ده از ارغوان
روان كن سوي گلبن آب روان
به نو رستگان چمن باز بين
مكش خط در آن خطه نازنين
به سرسبزي از عشق چون من كسان
سلامي به هر سبزه‌اي مي‌رسان
هوا معتدل بوستان دلكش است
هواي دل دوستان زان خوشست
درختان شكفتند بر طرف باغ
برافروخته هر گلي چون چراغ
به مرغ زبان بسته آواز ده
كه پرواز پارينه را ساز ده
سراينده كن ناله چنگ را
درآور به رقص اين دل تنگ را
سر زلف معشوق را طوق ساز
درافكن بدين گردن آن طوق باز
رياحين سيراب را دسته بند
برافشان به بالاي سرو بلند
از آن سيمگون سكه نوبهار
درم ريز كن بر سر جويبار
به پيرامن بركه آبگير
ز سوسن بيفكن بساط حرير
در آن بزمه خسرواني خرام
درافكن مي خسرواني به جام
به من ده كه مي خوردن آموختم
خورم خاصه كز تشنگي سوختم
به ياد حريفان غربت گراي
كز ايشان نبينم يكي را به جاي
چو دوران ما هم نماند بسي
خورد نيز بر ياد ما هر كسي
به فصلي چنين فرخ و سازمند
به بستان شدم زير سرو بلند
ز بوي گل و سايهٔ سرو بن
به بلبل درآمد نشاط سخن
به گل چيدن آمد عروسي به باغ
فروزنده روئي چو روشن چراغ
سر زلف در عطف دان‌كشان
ز چهره گل از خنده شكر فشان
رخي چون گل و بر گل آورده خوي
به من داد جامي پر از شير و مي
كه بر ياد شاه جهان نوش كن
جز اين هر چه داري فراموش كن
نشستم همي با جهانديدگان
زدم دلستان پسنديدگان
به چندين سخنهاي زيبا و نغز
كه پالودم از چشمه خون و مغز
هنوزم زبان از سخن سير نيست
چو بازو بود باك شمشير نيست
بسي گنجهاي كهن ساختم
درو نكته‌هاي نو انداختم
سوي مخزن آوردم اول بسيچ
كه سستي نكردم در آن كار هيچ
وزو چرب و شيريني انگيختم
به شيرين و خسرو درآميختم
وز آنجا سرا پرده بيرون زدم
در عشق ليلي و مجنون زدم
وزين قصه چون باز پرداختم
سوي هفت پيكر فرس تاختم
كنون بر بساط سخن پروري
زنم كوس اقبال اسكندري
سخن رانم از فرو فرهنگ او
برافرازم اكليل و اورنگ او
پس از دورهائي كه بگذشت پيش
كنم زندش از آب حيوان خويش
سكندر كه راه معاني گرفت
پي چشمهٔ زندگاني گرفت
مگر ديد كز راه فرخندگي
شود زنده از چشمهٔ زندگي
سوي چشمهٔ زندگي راه جست
كنون يافت آن چشمه كانگاه جست
چنين زد مثل شاه گويندگان
كه يابندگانند جويندگان
نظامي چو مي‌با سكندر خوري
نگهدار ادب تاز خود برخوري
چو همخوان خضري برين طرف جوي
به هفتاد و هفت آب لب را بشوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد