من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸ - ويران كردن اسكندر آتشكده‌هاي ايران زمين را

۳۷ بازديد


بيا ساقي از شادي نوش و ناز
يكي شربت‌آميز عاشق نواز
به تشنه ده آن شربت دل‌فريب
كه تشنه ز شربت ندارد شكيب
سپندي بيار اي جهان‌ديده پير
بر آتش فشان در شبستان مير
كه چشمك زنان پيشه‌اي ميكنم
ز چشم بد انديشه‌اي ميكنم
وليكن چو ميسوزم از دل سپند
به من چشم بد چون رساند گزند
خطرهاي رهزن درين ره بسيست
كسي كاين نداند چه فارغ كسيست
چه عمريست كوراز چندين خطر
به افسونگري برد بايد بسر
به ار پاي ازين پايه بيرون نهم
نهنبن برين ديك پر خون نهم
گزارنده داستانهاي پيش
چنين گويد از پيش عهدان خويش
كه چون دين دهقان بر آتش نشست
بمرد آتش و سوخت آتش پرست
سكندر بفرمود كه ايرانيان
گشايند از آتش پرستي ميان
همان دين ديرينه را نو كنند
گرايش سوي دين خسرو كنند
مغان را به آتش سپارند رخت
برآتشكده كار گيرند سخت
چنان بود رسم اندران روزگار
كه باشد در آتشگه آموزگار
كند گنجهائي در او پاي بست
نباشد كسي را بدان گنج دست
توانگر كه ميراث خواري نداشت
بر آتشكده مال خود را گذاشت
بدان رسم كافاق را رنج بود
هر آتشكده خانهٔ گنج بود
سكندر چو كرد آن بناها خراب
روان كرد گنجي چو درياي آب
بر آتش‌گهي كو گذر داشتي
بنا كندي آن گنج برداشتي
دگر عادت آن بود كاتش پرست
همه ساله با نوعروسان نشست
به نوروز جمشيد و جشن سده
كه نو گشتي آيين آتشكده
ز هر سو عروسان ناديده شوي
ز خانه برون تاختندي به كوي
رخ آراسته دستها در نگار
به شادي دويدندي از هر كنار
مغانه مي لعل برداشته
به باد مغان گردن افراشته
ز برزين دهقان و افسون زند
برآورده دودي به چرخ بلند
همه كارشان شوخي و دلبري
گه افسانه گوئي گه افسونگري
جز افسون چراغي نيفروختند
جز افسانه چيزي نياموختند
فرو هشته گيسو شكن در شكن
يكي پاي‌كوب و يكي دست‌زن
چو سرو سهي دستهٔ گل به دست
سهي سرو زيبا بود گل پرست
سرسال كز گنبد تيز رو
شعار جهان را شدي روز نو
يكي روزشان بودي از كوه و كاخ
به كام دل خويش ميدان فراخ
جدا هر يكي بزمي آراستي
وز آنجابسي فته برخاستي
چو بكرشته شد عقد شاهنشهي
شد از فتنه بازار عالم تهي
به يك تاجور تخت باشد بلند
چو افزون بود ملك يابد گزند
يكي تاجور بهتر از سد بود
كه باران چو بسيار شد بد بود
چنان داد فرمان شه نيك راي
كه رسم مغان كس نيارد بجاي
گرامي عروسان پوشيده روي
به مادر نمايند رخ يا به شوي
همه نقش نيرنگها پاره كرد
مغان را ز ميخانه آواره كرد
جهان را ز دينهاي آلوده شست
نگهداشت بر خلق دين درست
به ايران زمين از چنان پشتيي
نماند آتش هيچ زردشتيي
دگر زان مجوسان گنجينه سنج
به آتشكده كس نياكند گنج
همان نازنينان گلنار چهر
ز گلزار آتش بريدند مهر
چو شاه از جهان رسم آتش زدود
برآورد ز آتش پرستنده دود
بفرمود تا مردم روزگار
جز ايزد پرستي ندارند كار
به دين حنيفي پناه آورند
همه پشت بر مهر و ماه آورند
چو شد ملك در ملك آن ملك بخش
به ميدان فراخي روان كرد رخش
به فرخندگي فتح را گشت جفت
بدان گونه كان نغز گوينده گفت
وگر بايدت تا به حكم نوي
دگرگونه رمزي ز من بشنوي
برار آن كهن پنبه‌ها را ز گوش
كه ديباي نو را كند ژنده پوش
بر آنگونه كز چند بيدار مغز
شنيدم درين شيوه گفتار نغز
بسي نيز تاريخها داشتم
يكي حرف ناخوانده نگذاشتم
بهم كردم آن گنج آكنده را
ورق پاره‌هاي پراكنده را
از آن كيمياهاي پوشيده حرف
برانگيختم گنجداني شگرف
همان پارسي گوي داناي پير
چينن گفت و شد گفت او دلپذير
كه چون شه ز دارا ستد تاج و تخت
ز پرگار موصل برون برد رخت
چو زهره به بابل درآمد نخست
ز هاروتيان خاك آن بوم شست
بفرمود تا آتش موبدي
كشند از هنرمندي و بخردي
فسون نامه زند را تر كنند
وگرنه به زندان دفتر كنند
براه نيا خلق را ره نمود
تف و دود آتش ز دلها زدود
وز آنجا به تدبير آزادگان
درآمد سوي آذر آبادگان
بهر جا كه او آتشي ديد چست
هم آتش فرو كشت و هم زند شست
در آن خطه بود آتشي سنگ بست
كه خواندي خودي سوزش آتش پرست
صدش هيربد بود با طوق زر
به آتش پرستي گره بر كمر
بفرمود كان آتش دير سال
بكشتند و كردند يكسر زكال
چو آتش فرو كشت از آن جايگاه
روان كرد سوي سپاهان سپاه
بدان نازنين شهر آراسته
كه با خوش‌دلي بود و با خواسته
دل تاجور شادماني گرفت
به شادي پي كامراني گرفت
بسي آتش هيربد را بكشت
بسي هيربد را دوتا كرد پشت
بهاري كهن بود چيني نگار
بسي خوشتر از باغ در نوبهار
به آيين زردشت و رسم مجوس
به خدمت در آن خانه چندين عروس
همه آفت ديده و آشوب دل
ز گل شان فرو رفته در پا به گل
در او دختري جادو از نسل سام
پدر كرده آذر همايونش نام
چو برخواندي افسوني آن دل‌فريب
ز دل هوش بردي ز دانا شكيب
به هاروتي از زهره دل برده بود
چو هاروت صد پيش او مرده بود
سكندر چو فرمود كردن شتاب
بدان خانه تا خانه گردد خراب
زن جادو از هيكل خويشتن
نمود اژدهائي بدان انجمن
چو ديدند خلق آتشين اژدها
دل خويش كردند از آتش رها
ز بيم وي افتادن و خيزان شدند
به نزد سكندر گريزان شدند
كه هست اژدهائي در آتشكده
چو قاروره در مردم آتش زده
كسي كو بدان اژدها بگذرد
همان ساعتش يا كشد يا خورد
شه از راز آن كيمياي نهفت
ز دستور پرسيد و دستور گفت
بليناس داند چنين رازها
كه صاحب طلسمست بر سازها
بليناس را گفت شاه اين خيال
چگونه نمايد به مال بدسگال
خردمند گفت اين چنين پيكري
نداند نمودن جز افسونگري
اگر شاه خواهد شتاب آورم
سر اژدها در طناب آورم
جهاندار گفت اينت پتياره‌اي
برو گر تواني بكن چاره‌اي
خردمند شدسوي آتشكده
سياه اژدها ديد سر بر زده
چو آن اژدها در بليناس ديد
ره آبگينه بر الماس ديد
برانگيخت آن جادوي ناشكيب
بسي جادوئيهاي مردم فريب
نشد كارگر هيچ در چاره ساز
سوي جادوي خويشتن گشت باز
هر آن جادويي كان نشد كارگر
به جادوي خود باز پس كرد سر
به چاره‌گري زيرك هوشمند
فسون فساينده را كرد بند
به وقتي كه آن طالع آيد بدست
كزو جادوئي را درايد شكست
بفرمود كارند لختي سداب
برآن اژدها زد چو بر آتش آب
به يك شعبده بست بازيش را
تبه كرد نيرنگ سازيش را
چو دختر چنان ديد كان هوشمند
ز نيرنگ آن سحر بگشاد بند
به پايش درافتاد و زنهار خواست
به آزرم شاه جهان بار خواست
بليناس چون روي آن ماه ديد
تمناي خود را بدو راه ديد
بزنهار خويش استواريش داد
ز جادوكشان رستگاريش داد
بفرمود تا آتش افروختند
بدان آتش آتشكده سوختند
پريروي را برد نزديك شاه
كه اين ماه بود اژدهاي سياه
زني كاردانست و بسيار هوش
فلك را به نيرنگ پيچيده گوش
ز قعر زمين بركشد چاه را
فرود آرد از آسمان ماه را
ز حل را سياهي بشويد ز روي
شود بر حصاري به يك تار موي
به خوبي چگويم پري پيكري
پري را نبوده چنين دختري
سر زلفش از چنبر مشگ ناب
رسن كرده بر گردن آفتاب
به اقبال شه راه بربستمش
همه نام و ناموس بشكستمش
زبون شد درآمد بزنهار من
سزد گر كند خسروش يار من
وگر خدمت شاه را درخور است
مرا هم خداوند و هم خواهر است
چو شه ديد رخسار آن دل‌فريب
برآراسته ماهي از زر و زيب
بليناس را داد كين رام تست
سزاوار مي خوردن جام تست
وليكن مباش ايمن از رنگ او
مشو غافل از مكر و نيرنگ او
اگر كژدمي كهربا دم بود
مشو ايمن از وي كه كژدم بود
بليناس بر شكر تسليم شاه
رخ خويش ماليد بر خاك راه
پريروي را بانوي خانه كرد
پري چند زين گونه ديوانه كرد
برآموخت زو جادوئيها تمام
بليناس جادوش از آن گشت نام
اگر جادوئي گر ستاره شناس
ز خود مرگ را برنبندي مراس


بخش ۳۰ - به پادشاهي نشستن اسكندر در اصطخر

۳۸ بازديد


بيا ساقي آن شب‌چراغ مغان
بياور ز من برمياور فغان
چراغي كزو چشمها روشنست
چراغ دلم را ازو روغنست
بگو اي سخن كيمياي تو چيست
عيار ترا كيميا ساز كيست
كه چندين نگار از تو برساختند
هنوز از تو حرفي نپرداختند
اگر خانه خيزي قرارت كجاست
ور از در درائي ديارت كجاست
ز ما سر براري و با ما نئي
نمائي به ما نقش و پيدا ني
عمل خانه دل به فرمان تست
زبان خود علمدار ديوان تست
ندانم چه مرغي بدين نيكوي
ز ما يادگاري كه ماند توي
سخن بين چه عاليست بالاي او
كسادي مبيناد كالاي او
متاع گرانمايه كاسد مباد
وگر باد بر كام حاسد مباد
بياراي سخنگوي چابك سراي
بساط سخن را يكايك بجاي
سخن ران ازان نامور خفتگان
فسوني فرو دم به آشفتگان
گزارندهٔ سرگذشت نخست
به انديشهٔ نغز و راي درست
چنين داد مژده كه چون شهريار
به ملك سپاهان برآراست كار
ز پيروزي چرخ پيروزه رنگ
نبودش بسي در صفاهان درنگ
به اصطخر شد تاج بر سر نهاد
به جاي كيومرث و كيقباد
شد آراسته ملك ايران بدو
قوي گشت پشت دليران بدو
بزرگان بدو تهنيت ساختند
بدان سر بزرگي سر افراختند
نثاري كه باشد سزاوار تخت
فشاندند بر شاه پيروز بخت
ز سرچشمه نيل تا رود گنگ
ز شوراب چين تا به تلخ آب زنگ
رسولان رسيدند با ساو و باج
همايون كنان شاه را تخت و تاج
چو شه پاي بر تخت زرين نهاد
ز گنج سخن حصن روئين گشاد
كه باد آفريننده‌اي را سپاس
كه كرد آفرين گوي را حق شناس
سر چون مني را ز بالين خاك
به انجم رسانيد چون نور پاك
به ايرانم آورد از اقصاي روم
به فرمان من سنگ را كرد موم
بجائي رسانيد كار مرا
كه محمل كشد چرخ بار مرا
پذيرفتم از داور آسمان
كه ناسايم از داوري يك زمان
ستمديده را داد بخشي كنم
شب تيرگان را درخشي كنم
خرد بر وفا رهنماي منست
صلاح جهان در وفاي منست
ره راستي گيرم امروز پيش
كه آگاهم از روز فرداي خويش
بپرهيزم از روز عذر آوري
بپرهيزگاري كنم داوري
ز پيشاني پيل تا پاي مور
نيايد ز من بر كسي دست زور
ندارم طمع بر زر و سيم كس
وگر چند يابم بر آن دسترس
ز خلق ار چه آزار بينم بسي
نخواهم كه آزارد از من كسي
ده و دوده را برگرفتم خراج
نه ساو از ولايت ستانم نه باج
اگر گنجي آرم ز دنيا به دست
مهيا كنم قسمت هر كه هست
دهم هر كسي را ز دولت كليد
كنم پايهٔ كار هر كس پديد
هنرمند را سر برآرم بلند
كشم پاي ديوانه را زير بند
بپيچم سر از رايگان خوارگان
مگر بيزبانان و بيچارگان
چو دارد تنومند كار آگهي
نخواهم كه باشد ز كاري تهي
چو بينم كسي را كه او رنج برد
كه با خرج او دخل او هست خرد
در آن خرجش اميدواري دهم
ز گنحينه خويش ياري دهم
به دين و به دانش كنم كارها
دهم داد را روز بازارها
ندارم ز كس ترس در هيچ كار
مگر زان كسي كاو بود ترسگار
در آس افكنم هر كرا سود نيست
ببخشايم آن را كه بخشودنيست
جهان از سخا دارم آراسته
سخن را مدد بخشم از خواسته
ستم را ز خود دور دارم بهش
ستمكش نوازم ستمگاره كش
بجاي يكي بد يكي بد كنم
به پاداش نيكي يكي صد كنم
عقوبت كنم خلق را بر گناه
نوازش كنم چون شود عذرخواه
چو گردن كشد خصم گردن زنم
چو در دشمني تن زند تن زنم
بنا كردن نيكي از من بود
بدي را بدايت ز دشمن بود
من آن خاك بيزم به غربال راي
كه بستانم و باز ريزم بجاي
چو دولاب كو شربت تر دهد
از ين سرستاند بدان سر دهد
بهرچ از سر تيغم آيد فراز
سر تازيانه‌ام كند تركتاز
سر تيغم آرد جهان را به چنگ
سرتازيانه دهد بيد رنگ
از آن آمدم بر سر اين سرير
كه افتادگان را شوم دستگير
يكي پيكرم ز ابر و از آفتاب
به يك دست آتش به يك دست آب
به سنگي رسم سخت بگدازمش
به كشتي رسم تشنه بنوازمش
به خود نامدم سوي ايران ز روم
خدايم فرستاد از آن مرز و بوم
بدان تا حق از باطل آرم پديد
ز من بند هر قفل يابد كليد
سر حق شناسان برارم ز خاك
به باطل پرستان درارم هلاك
ز دنيا برم رنگ ناداشتي
دهم باد را با چراغ آشتي
فرشته كنم ديو هر خانه را
برآرايم از گنج ويرانه را
كجا عدل من سر برارد چو سرو
ز بيداد شاهين نترسيد تذر و
شباني كند گرگ بر گوسفند
همان شير بر گور نارد گزند
بدان را ز نيكي كنم ناصبور
ز نيكان بدي را كنم نيز دور
كسي را من سر برافراختم
به پاي كسش در نينداختم
وگر همسري را دريدم جگر
ندادم به درندگان دگر
نكشتم نهاني كسي را به زهر
مگر كاشكارا به شمشير قهر
نه در كس جهانسوزي آموختم
نه بي حجتي خرمني سوختم
نخواهم كه آرم به كس بر شكست
وگر بشكنم موميائيم هست
گر از من به چشمي رسد چشم درد
توانم درو توتيا نيز كرد
خدايم در اين كار ياري دهاد
ز چشم بدان رستگاري دهاد
چو اين داستان گفت شه يك به يك
نيوشنده را دست شد بر فلك
در آن انجمن بود بسيار كس
به شاه آزمائي گشاده نفس
از آن بوالفضولان بسيار گوي
وزان بوالحكيمان ديوانه خوي
پژوهنده‌اي بود حجت نماي
در آن انجمن گشت شاه آزماي
كه شاها مرا يك درم درخورست
اگر بخشي از كشوري بهترست
جهاندار گفت از خداوند گاه
به اندازه قدر او گنج خواه
پژوهنده گفتا چو از يك درم
خجالت برد شه كه چيزيست كم
به ار ملك عالم ببخشد به من
به انجم رساند سرم ز انجمن
دگر باره شه گفت كاي بدسگال
به اندازه خود نكردي سؤال
دو حاجت نمودي نه بر جاي خويش
يكي كم ز من ديگري از تو بيش
به اندازه باشد سخن گستريد
گزافه سخن را نبايد شنيد
سخن كان به ابرو درآرد گره
اگر آفرينست ناگفته به
دگر پرسشي كرد مرد دلير
كه بالا چرائي تو و خلق زير
چو گوئي كه يك رويه هستيم بار
چرا زير و بالا درآري به كار
ملك گفت سرور منم زين گروه
چو سر زير باشد نباشد شكوه
سر رستني زير زيبا بود
سر آدمي به كه بالا بود
به ار شاه را جاي باشد بلند
كه تا ديده‌ها زو شود بهره‌مند
دگر زيركي گفت كاي شهريار
خردمند را با رعونت چكار
ترا زيور ايزدي در دلست
به زيور چه پوشي تني كز گلست
ملك گفت كارايش خسروي
دهد چشم بينندگان را نوي
من ار شخص خود را چو گلشن كنم
شما را به خود چشم روشن كنم
نبيني كه چون بشكفد نوبهار
بدو چشم روشن شود روزگار
از آن نكته‌ها مردم تيزهوش
پر از لعل و پيروزه كردند گوش
دعا تازه كردند بر جان او
به جان باز بستند پيمان او
از آن بردباري كز او يافتند
به فرمان او پاك بشتافتند
به آيين جمشيد هر روز شاه
شدي بر سر گاه هر صبحگاه
نوازش همي كرد با بندگان
نگه داشت آيين فرخندگان
فرستاد نامه به هر كشوري
به هر مرزباني و هر مهتري
گرائيدشان دل به افسون خويش
امان دادشان از شبيخون خويش
جهانرا به فرمان خود رام كرد
در آن رام كردن كم آرام كرد


بخش ۲۹ - خواستاري اسكندر روشنك را

۳۷ بازديد


بيا ساقي آن آب جوي بهشت
درافكن بدانجام آتش سرشت
از آن آب و آتش مپيچان سرم
به من ده كز آن آب و آتش ترم
چه فرخ كسي كو بهنگام دي
نهد پيش خود آتش و مرغ ومي
بتي نار پستان بدست آورد
كه در نار بستان شكست آورد
از آن نار بن تا به وقت بهار
گهي نار جويد گهي آب نار
برون آرد آنگه سر از كنج كاخ
كه آرد برون سر شكوفه ز شاخ
جهان تازه گردد چو خرم بهشت
شود خوب صحرا و بيغوله زشت
بگيرد سرزلف آن دلستان
ز خانه خرامد سوي گلستان
گل آگين كند چشمه قند را
به شادي گزارد دمي چند را
گزارشگر دفتر خسروان
چنين كرد مهد گزارش روان
كه چون در سپاهان كمر بست شاه
رسانيد بر چرخ گردان كلاه
برآسود روزي دو در لهو و ناز
ز مشكوي دارا خبر جست باز
در هفت گنجينه را باز كرد
برسم كيان خلعتي ساز كرد
ز مصري و رومي و چيني پرند
برآراست پيرايهٔ ارجمند
لباس گرانمايهٔ خسروي
كه دل را نوا داد و تن را نوي
قصبهاي زربفت و خزهاي نرم
كه پوشندگان را كند مهد گرم
ز گوهر بسي عقد آراسته
برآموده با آن بسي خواسته
بسي نامه مهر ناكرده باز
ز نيفه بسي جامهٔ دل‌نواز
فرستاد يكسر به مشكوي شاه
به سرخي بدل كرد رنگ سياه
به مرجان ز پيروزه بنشاند گرد
طلاي زر افكند بر لاجورد
به سنگ سيه بر زر سرخ سود
مگر بر محك زر همي آزمود
شبستان دارا ز ماتم بشست
بجاي بنفشه گل سرخ رست
چو آراست آن باغ بدرام را
برافروخت روي دلارام را
شكيبائي آورد روزي سه چار
كه تا بشكفد غنچهٔ نوبهار
عروسان به زيور كشي خو كنند
سر و فرق را نغز و نيكو كنند
تمناي دل در دماغ آورند
نظر سوي روشن چراغ آورند
چو دانست كز سوك چيزي نماند
رعونت به عذر آستين برفشاند
به دستور شيرين زبان گفت خيز
زبان و قدم هر دو بگشاي تيز
به مشكوي دارا شو از ما بگوي
كه اينجا بدان گشتم آرام جوي
كه تا روي مهروي دارا نزاد
ببينم كه ديدنش فرخنده باد
حصاري كشم در شبستان او
برآرم سر زير دستان او
يكي مهد زرين برآموده در
همه پيكر از لعل و پيروزه پر
ببر تا نشيند در او نازنين
خرامان شود آسمان بر زمين
دگر باد پايان با زين زر
ز بهر پرستندگانش ببر
چو دستور دانا چنين ديد راي
كمر بست و آورد فرمان بجاي
ره خانه خاص دارا گرفت
همه خانه را در مدارا گرفت
در آمد به مشگوي مشگين سرشت
چو آب روان كايد اندر بهشت
بهشتي پر از حور زيبنده ديد
فريبنده شد چون فريبنده ديد
بدان سيب چهران مردم فريب
همي كرد بازي چو مردم به سيب
نخستين حديثي كه آمد فرود
ز شه داد پوشيدگان را درود
كه مشگوي شه را ز شه نور باد
دوئي از ميان شما دور باد
اگر چرخ گردان خطائي نمود
بدين خانه دست آزمائي نمود
شه از جمله آن زيانها كه رفت
گناهي ندارد در آنها كه رفت
اميدم چنان شد سرانجام كار
كه نوميد از او گردد اميدوار
به اقبال اين خانه راي آورد
خداوندي خود بجاي آورد
به فرمان دارا و فرهنگ خويش
نهد شغل پيوند را پاي پيش
جهان پادشا را چنين است كام
به عصمت سرائي چنين نيك‌نام
كه روشن شود روي چون عاج او
شود روشنك درة التاج او
به روشن رخش چشم روشن كند
بدان سرخ گل خانه گلشن كند
ز دارا چنين در پذيرفت عهد
به مه بردن اينك فرستاد مهد
جهاندار كاينجا عنان باز كرد
تمناي اين شغل را ساز كرد
زبان كسان بست ازين گفتگوي
به پاي خود آمد بدين جستجوي
پريروي را سوي مهد آوريد
به ترتيب اين كار جهد آوريد
چنين گفت با راي زن ترجمان
كه در سايه شاه دايم بمان
كس خانه هم خانه زادي شود
به ياد آمده هم به يادي شود
به آب زر اين نكته بايد نوشت
شتربان درود آنچه خر بنده كشت
كمر گوشه مهد او تاج ماست
زمين بوس آن مهد معراج ماست
اگر برده گيرد سرافكنده‌ايم
وگر جفت سازد همان بنده‌ايم
ز فرمان او سر نبايد كشيد
كجا راي او هست زرين كليد
اگر سر درآرد بدين شغل شاه
سر روشنك را رساند به ماه
به كابين خسرو رضا داده‌ايم
كه از تخمه خسروان زاده‌ايم
به روزي كه فرمان دهد شهريار
كه پيوند را باشد آن اختيار
به درگاه خسرو خرامش كنيم
به آئين پرستيش رامش كنيم
چو دستور فرزانه پاسخ شنيد
سوي شاه شد باز گفت آنچه ديد
رخ شه برافروخت از خرمي
كه صيد جواب خوشست آدمي
جوابي كه در گوش گرد آورد
نيوشنده را دل به درد آورد
به روزي كه طالع برومند بود
نظرها سزاوار پيوند بود
جهان‌جوي بر رسم آباي خويش
پريزاده را كرد همتاي خويش
به رسم كيان نيز پيمان گرفت
وفا در دل و مهر در جان گرفت
در آن بيعت از بهر تمكين او
به ملك عجم بست كابين او
بفرمود تا كاردانان دهر
در آرايش آرند بازار و شهر
به منسوج خوارزم و ديباي روم
مطرز كنند آن همه مرز وبوم
سپاهان بدانسان كه ميخواستند
به ديبا و گوهر بياراستند
كشيدند بر طرهٔ كوي و بام
شقايق نمطهاي بيجاده فام
علم‌ها به گردون برافراختند
جهان را نوآرايشي ساختند
پر از كله شد كوي و بازارها
دگرگونه شد سكهٔ كارها
نشاندند مطرب بهر برزني
اغاني سرائي و بربط زني
شكر ريز آن عود افروخته
عدو را چو عود و شكر سوخته
ز خيزان طرف تا لب زنده رود
زمين زنده گشت از نواي سرود
ز بس رود خيزان كه از مي رسيد
لب رامشان رود را مي‌گزيد
گلاب سپاهان و مشك طراز
سر شيشه و نافه كردند باز
شفق سرخ گل بسته بر سور شاه
طبق پر شكر كرده خورشيد و ماه
سپهر از شكر كوشكي ساخته
ز گل گنبدي ديگر افراخته
همه بوم و كشور ز شادي بجوش
مغني برآورده هر سو خروش
چو شب جلوه كرد از پرند سياه
رخ و زلف آراست از مشك و ماه
صدف بود گفتي مگر ماه چرخ
درو غاليه سوده عطار كرخ
ز بهر شه آن ماه مشگين كمند
ز چشم و دهان ساخت بادام و قند
فرستاد هر دو به مشكوي شاه
كه در خورد مشكو بود مشك و ماه
دگر روز چون آفتاب بلند
عروسانه سر بركشيد از پرند
دل شاه روم از پي آن عروس
به شورش در افتاد چون زنگ روس
يكي مجلس آراست از رود و مي
كه مينو ز شرمش برآورد خوي
به مي لهو مي‌كرد با مهتران
سر و ساغرش هر دو از مي گران
ببخشيد چندان در آن روز گنج
كه آمد زمين از كشيدن به رنج
چو شب عقد خورشيد درهم شكست
عقيقي در آمد شفق را به دست
به پيروزهٔ بوسحاقيش داد
سخن بين كه با بوسحاقان فتاد
ملك يافت بر كام دل دسترس
به مشكوي مشگين فرستاد كس
كه تا روشنك را چو روشن چراغ
بيارند با باغ پيراي باغ
چنين گفت با روشنك مادرش
ز روشن روان شاه اسكندرش
كه ياقوت يكتاي اسكندري
چو همتاي در شد به هم گوهري
بدين عقد دولت پناهي كنيم
همان ميري و پادشاهي كنيم
نبايد سر از حكم او تافتن
كه نتوان ازو بهتري يافتن
كمر كن سر زلف بر بند كيش
كه فرخ بود بر تو فرخندگيش
جز او هر كه او با تو سر مي‌زند
چو زلف تو سر بر كمر ميزند
به گوش تو گر حلقهٔ زر بود
چو بي او بود حلقهٔ دربود
مداراي او كن كه داراي ماست
چو دارا دلش بر مداراي ماست
پذيرفت ازو دختر دل‌نواز
پذيرفتي سخت با شرم و ناز
پريزاده را از پي بزم شاه
نشاندند در مهد زرين چو ماه
به خلوتگه خسروش تاختند
ز نظارگان پرده پرداختند
پس آن كه شد پيشكشهاي نغز
كه بينندگان را برافروخت مغز
سبك مادر مهربان دستبرد
گرامي صدف را به دريا سپرد
كه از تخم شاهان و گردنكشان
همين يك سهي سرو مانده نشان
نگويم گرامي‌ترين گوهري
سپردم به نامي‌ترين شوهري
پدر كشته‌اي بي پدر مانده‌اي
يتيمي ولايت برافشانده‌اي
سپردم به زنهار اسكندري
تو داني و فردا و آن داوري
پذيرفت شاهنشه از مادرش
نهاد افسر همسري بر سرش
به سوسن سپردند شمشاد را
چمن جاي شد سرو آزاد را
شه از لعل آن گوهر شاهوار
به گوهر خريدن درآمد به كار
پريچهره‌اي ديد كز دلبري
پرستنده شد پيكرش را پري
خرامنده سروي رطب بار او
شكر چاشني گير گفتار او
فريبنده چشمي جفاجوي و تيز
دوا بخش بيمار و بيمار خيز
ارش كوته و زلف وگردن دراز
لبي چون شكر خال با او به راز
زنخ ساده و غبغب آويخته
گلابي ز هر چشمي انگيخته
به خوناب پرورده‌اي چون جگر
سر از ديده بر كرده‌اي چون بصر
بهر شور كز لب برانگيختي
نمك بر دل خسته‌اي ريختي
به هر خنده كز لب شكر ريز كرد
شكر خنده‌اي را منش تيز كرد
رخي چون گل و آب گل ريخته
ميان لاغر و سينه انگيخته
شكن گير گيسويش از مشگ ناب
زده سايه بر چشمهٔ آفتاب
سكندر كه آن چشمه و سايه ديد
برآسوده شد چون به منزل رسيد
به چشم وفا سازگار آمدش
دلش برد چون در كنار آمدش
به كام دلش تنگ در بر گرفت
وز آن كام دل كام دل برگرفت
شده روشن از روشنك جان او
ز فردوس روشنتر ايوان او
جهان بانوش خواند پيوسته شاه
بر او داشت آيين حشمت نگاه
كه بيدار و با شرم و آهسته بود
ز ناگفتنيها زبان بسته بود
كليد همه پادشاهي كه داشت
بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت
يكي ساعت از ديدن روي او
شكيبا نشد تا نشد سوي او
به شادي در آن كشور چون بهشت
برآسود با آن بهشتي سرشت
چو صبح از رخ روز برقع گشاد
ختن بر حبش داغ جزيت نهاد
خروس صراحي درآمد به جوش
خروش از سر خم همي گفت نوش
ز حلق خروسان طاوس دم
فرو ريخت در طاسها خون خم
مي‌و مجلس شه بر آواز چنگ
به رخسار گيتي در آورد رنگ
شه هفت كشور به رسم كيان
يكي هفت چشمه كمر بر ميان
برآمد چو خورشيد بالاي تخت
فلك در غلامي كمر كرده سخت
بر آراسته بزمي از ناي و نوش
به لطفي كه بيننده را برد هوش
نشاندند شايستگان را ز پاي
بقدر هنر هر يكي جست جاي
شكر ريخت مطرب به رامشگري
كمر بست ساقي به جان پروري
ز تري كه ميرفت رود و رباب
هوس را همي برد چون رود آب
سكندر سخا را سرآغاز كرد
در گنج اسكندري باز كرد
ز بس گنج دادن به ايران سپاه
ز دامن گهر موج زد بر كلاه
جهان را به پيرايه‌هاي نوي
برآراست از خلعت خسروي
همانا كه بود آفتاب بلند
همه عالم از نور او بهره‌مند
بلند آفتابي كه شد گنج بخش
بدادن نگردد تهي چون درخش
جهاندار بخشنده بايد نه خس
خصال جهان‌داري اينست و بس


بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه جان پرور است
چو آب روان تشنه را درخور است
دراين غم كه از تشنگي سوختم
به من ده كه مي‌خوردن آموختم
خوشا ملك بردع كه اقصاي وي
نه ارديبهشت است بي گل نه دي
تموزش گل كوهساري دهد
زمستان نسيم بهاري دهد
بهشتي شده بيشه پيرامنش
ز گر كوثري بسته بر دامنش
سوادش ز بس سبزه و مشگ بيد
چو باغ ارم خاصه باغ سپيد
ز تيهو و دراج و كبك و تذر و
نيابي تهي سايهٔ بيد و سرو
گراينده بومش به آسودگي
فرو شسته خاكش ز آلودگي
همه ساله ريحان او سبز شاخ
هميشه در او ناز و نعمت فراخ
علف گاه مرغان اين كشور اوست
اگر شير مرغت ببايد، در اوست
زمينش به آب زر آغشته‌اند
تو گوئي در آن زعفران كشته‌اند
خرامنده بر سبزهٔ آن زمي
خيالي نيابد بجز خرمي
كنون تخت آن بارگه گشت خرد
دبيقي و ديباش را باد برد
فرو ريخت آن تازه گلها ز بار
وزان نار و نرگس برآمد غبار
بجز هيزم خشگ و سيلاب تر
نه بيني در آن بيشه چيز دگر
همانا كه آن رستنيهاي چست
نه از دانه كز دامن عدل رست
گر آن پرورش يابد امروز باز
از آن به شود آستين را طراز
بلي گر فراغت بود شاه را
ز نو زيوري بخشد آن گاه را
هرومش لقب بود از آغاز كار
كنون بردعش خواند آموزگار
در آن بوم آباد و جاي مهان
زمانه بسي گنج دارد نهان
بدين خرمي گلستاني كجاست
بدين فرخي گنجداني كجاست
چنين گفت گنجينه‌دار سخن
كه سالار آن گنجدان كهن
زني حاكمه بود نوشابه نام
همه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر خاصه در نيكوئي
چو آهوي ماده ز بي آهوئي
قوي راي و روشن دل و نغزگوي
فرشته منش بلكه فرزانه خوي
هزارش زن بكر در پيشگاه
به خدمت كمر بسته هريك چو ماه
برون از كنيزان چابك سوار
غلامان شمشير زن سي هزار
نگشتي ز مردان كسي بر درش
وگر چند نزديك بودي برش
به جز زن كسي كارسازش نبود
به ديدار مردان نيازش نبود
زنان داشتي راي زن در سراي
به كدبانوئي فارغ از كدخداي
غلامان به اقطاع خود تاخته
وطنگاهي از بهر خود ساخته
كسي از غلامان ز بس قهر او
به ديده نديده در شهر او
بهرجا كه پيكار فرمودشان
فريضه‌ترين كاري آن بودشان
سكندر چو لشگر به صحرا كشيد
سراپرده سر بر ثريا كشيد
در آن خرم آباد مينو سرشت
فرو ماند حيران ز بس آب و كشت
بپرسيد كين بوم فرخ كراست
كدامين تهمتن بدو پادشاست
نمودند كين مرز آراسته
زني راست با اين همه خواسته
زني از بسي مرد چالاك‌تر
به گوهر ز دريا بسي پاك‌تر
قوي راي و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختي رعيت نواز
به مردي كمر بر ميان آورد
تفاخر به نسل كيان آورد
كله داريش هست و او بي كلاه
سپهدار و او را نبيند سپاه
غلامان مردانه دارد بسي
نبيند ولي روي او را كسي
زنان سمن سينهٔ سيم ساق
بهر كار با او كنند اتفاق
همه نارپستان به بالا چو تير
ز پستان هر يك شكر خورده شير
كجا قاقمي يا حريريست نرم
بلرزد بر اندام ايشان ز شرم
فرشته نبيند در ايشان دلير
وگر بيند افتد ز بالا به زير
درخشنده هر يك در ايوان و باغ
چو در روز خورشيد و در شب چراغ
نظر طاقت آن ندارد ز نور
كه بيند در ايشان ز نزديك و دور
به گوش كسي كايد آوازشان
سر خود كند در سر نازشان
ز لعل و ز در گردن و گوش پر
لب از لعل كاني و دندان ز در
ندانم چه افسون فرو خوانده‌اند
كز آشوب شهوت جدا مانده‌اند
ندارند زير سپهر كبود
رفيقي بجز باده و بانگ رود
زن پاك پيوند فرمان روا
برايشان فرو بسته دارد هوا
صنمخانه‌ها دارد از قصر و كاخ
بر آن لعبتان كرده درها فراخ
اگر چه پس پرده دارد نشست
همه روز باشد عمارت پرست
سرائي ملوكانه دارد بلند
بساطي كشيده در او ارجمند
ز بلور تختي برانگيخته
به خروار گوهر بر او ريخته
ز بس شبچراغ آن گرانمايه گاه
به شب چون چراغست و رخشنده ماه
نشيند بر آن تخت هر بامداد
كند شكر بر آفريننده ياد
عروسانه او كرده بر تخت جاي
عروسان ديگر به خدمت به پاي
شب و روز با باده و بانگ رود
تماشا كنان زير چرخ كبود
گذشت از پرستيدن كردگار
بجز خواب و خوردن ندارند كار
زن كاردان با همه كاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خويش رنج
ز پرهيزگاري كه دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام
در آنخانه آن شمع گيتي فروز
خدا را پرستش كند تا بروز
به مقدار آن سر درآرد به خواب
كه مرغي برون آورد سر ز آب
دگر باره با آن پري پيكران
خورد مي به آواز رامشگران
شب و روز اينگونه دارد عنان
به روز اينچنين چون شب آيد چنان
نه شب فارغست از پرستشگري
نه روز از تماشا و جان پروري
خورند از پي او و ياران او
غم كار او كارداران او
شه اين داستان را پسنديده داشت
تمناي آن نقش ناديده داشت
نشستنگهي ديد از آب و گيا
به گوهر گراميتر از كيميا
در آنجاي آسوده با رود و جام
برآسود يك چند و شد شادكام
چو نوشابه دانست كاورنگ شاه
به فال همايون درآمد ز راه
پرستشگري را براراست كار
بر انديشهٔ پايهٔ شهريار
فرستاد نزلي سزاوار او
كمر بست بر خدمت كار او
برون از بسي چار پاي گزين
چه از بهر مطبخ چه از بهر زين
زمين خيزهائي كز آن بوم رست
به رنگ و به رونق دلاويز و چست
خورشهاي شاهانهٔ مشگبوي
طبقهاي مشگ از پي دست شوي
دگرگونه از ميوه بسيار چيز
ز مشگ و شكر چند خروار نيز
مي و نقل و ريحان مجلس فروز
كشيدند از اين نزلها چند روز
جداگانه نيز از پي مهتران
فرستاد هر روز نزلي گران
ز بس مردميها كه آن زن نمود
زبان بر زبان هر كسش مي‌ستود
ملك را به ديدار آن دلنواز
زمان تا زمان بيشتر شد نياز
بدان تا خبر يابد از راز او
ببيند در آن مملكت ساز او
قدمگاه او بنگرد تا كجاست
حكايت دروغست يا هست راست
چو شبديز را نعل زر بست روز
درآمد به زين شاه گيتي فروز
به رسم رسولان براراست كار
سوي نازنين شد فرستاده‌وار
چو آمد به دهليز درگه فراز
زماني برآسود از آن تركتاز
درو درگهي ديد بر آسمان
زمين بوس او هم زمين هم زمان
پرستندگان زو خبر يافتند
بر بانوي خويش بشتافتند
نمودند كز درگه شاه روم
كز او فرخي يافت اين مرز و بوم
رسولي رسيد است با راي و هوش
پيام آوري چون خجسته سروش
ز سر تا قدم صورت بخردي
پديدار از او فره ايزدي
برآراست نوشابه درگاه او
به زر در گرفت آهنين راه را
پريچهرگان را به صد گونه زيب
صف اندر صف آراسته دل فريب
برآموده گوهر به مشگين كمند
فرو هشته بر گوهر آگين پرند
درآمد به جاوه چو طاوس باغ
درفشان و خندان چو روشن چراغ
بر اورنگ شاهنشهي برنشست
گرفته معنبر ترنجي به دست
بفرمود كايين بجاي آورند
فرستاده را در سراي آورند
وكيلان درگاه و ديوان او
بجاي آوريدند فرمان او
فرستاده از در درآمد دلير
سوي تخت شد چون خرامنده شير
كمربند شمشير نگشاد باز
به رسم رسولان نبردش نماز
نهاني در آن قصر زيبنده ديد
بهشتي سرائي فريبنده ديد
پر از حور آراسته چون بهشت
بساط زمين گشته عنبر سرشت
ز بس گوهر گوش گوهر كشان
شده چشم بيننده گوهر فشان
ز تابنده ياقوت و رخشنده لعل
خرامنده را آتشين گشت نعل
مگر كان و دريا بهم تاختند
همه گوهر آنجا برانداختند
زن زيرك از سيرت و سان او
در آن داوري شد هراسان او
كه اين كاردان مرد آهسته راي
چرا رسم خدمت نيارد بجاي
در او كرد بايد پژوهندگي
كه از ما ندارد شكوفندگي
ز سر تا قدم ديد در شهريار
زر پخته را بر محك زد عيار
چو نيكو نگه كرد بشناختش
ز تخت خود آرامگه ساختش
خبردار شد زو كه اسكندرست
نشست سر تخت را در خورست
ز پيروزي هفت چرخ كبود
بسي داد بر شاه عالم درود
نپرسيد و رخساره پر شرم كرد
نخستين نمودار آزرم كرد
نكرد از بنه هيچ بر وي پديد
كه بر قفل تو هست ما را كليد
سكندر به رسم فرستادگان
نگهداشت آيين آزادگان
درودي پياپي رساندش نخست
فرستادگي كر د بر خود درست
پس آنگه گزارش گرفت از پيام
كه شاه جهان داور نيك‌نام
چنين گفت كاي بانوي نامجوي
ز نام آوران جهان پرده گوي
چه افتاد كز ما عنان تافتي
سوي ما يكي روز نشتافتي
زبوني چه ديدي كه توسن شدي
چه بيداد كردم كه دشمن شدي
كجا تيغي از تيغ من تيزتر
ز پيكان من آتش انگيزتر
كه از من بدانكس پناه آوري
همان به كه سر سوي راه آوري
به درگاه من پاي خاكي كني
ز جوشيدنم ترسناكي كني
چو من ره بدين مملكت ساختم
بر او سايهٔ دولت انداختم
كمر چون نبستي به درگاه من
چرا روي پيچيدي از راه من
به ميخانه و ميوه زيبم دهي
به نقل و به ريحان فريبم دهي
پذيرفته شد آنچه كردي نخست
پذيرا شو اكنون براي درست
مرا ديدن تو به فرهنگ و راي
همايون‌تر آمد ز فر هماي
چنان كن كه فردا به هنگام بار
خرامي سوي درگه شهريار
شهنشه چو بگزارد پيغام خويش
به اميد پاسخ سرافكند پيش
به پاسخ نمودن زن هوشمند
ز ياقوت سر بسته بگشاد بند
كه آباد بر چون تو شاه دلير
كه پيغام خود گزارد چو شير
چنان آيدم در دل اي پهلوان
كه با اين سرو سايه خسروان
ميانجي ني شاه آزاده‌اي
فرستنده‌اي نه فرستاده‌اي
پيام تو چون تيغ گردن زند
كرا زهره كاين تيغ بر من زند
وليكن چو شه تيغ بازي كند
سر تيغ او سرفرازي كند
ز تيغ سكندر چه راني سخن
سكندر توئي چاره خويش كن
مرا خواندي و خود به دام آمدي
نظر پخته‌تر كن كه خام آمدي
فرستادت اقبال من پيش من
زهي طالع دولت انديش من
جهاندار گفت اي سزاوار تخت
پژوهش مكن جز به فرمان پخت
سكندر محيط است و من جوي آب
منه تهمت سايه بر آفتاب
مرا چون نهي بر عيار كسي
كه باشد چو من پاسبانش بسي
دل خود ز بد عهدي آزاد كن
وزين خوبتر شاه را ياد كن
سكندر چه گوئي چنان بي كسست
كه حمال پيغام او او بسست
به درگاه او بيش از آنست مرد
كه او را قدم رنجه بايست كرد
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
ز نوشين لب خويش بگشاد بند
كزين بيش بر دل‌فريبي مباش
به ناراستي يك ركيبي مباش
ستيزه مياور درين داوري
كه پيداست نامت به نام آوري
پيامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مكن شير در چرم گرگ
فرستاده را نيست آن دسترس
كه با ما به تندي برآرد نفس
نه جباري خويش را كم كند
نه در پيش ما پشت را خم كند
درآيد به تندي و خون‌خوارگي
بجز شه كرا باشد اين يارگي
جز اينم نشانهاي پوشيده هست
كزو راز پوشيده آيد به دست
جوابش چنان داد شاه دلير
كه نايد ز روباه پيغام شير
اگر من به چشم تو نام آورم
سكندر نيم زو پيام آورم
مرا با پيام بزرگان چكار
تصرف نيابد درين پرده بار
اگر تنديي زير پيغام هست
تو داني و آن كس كه اين نقش بست
اگر در ميانجي دلير آمدم
نه از روبه از نزد شير آمدم
در آيين شاهان و رسم كيان
پيام آوران ايمنند از زيان
چو پيغام شه با تو كردم پديد
مزن پره قفل را بر كليد
جوابم بفرماي گفتن به راز
كه تازه نوردم سوي خانه باز
بر آشفت نوشابه زان شير دل
كه پوشيد خورشيد را زير گل
محابا رها كرد و شد گرم خيز
زبان كرد بر پاسخ شاه تيز
كه با من چه سودست كوشيدنت
به گل روي خورشيد پوشيدنت
بفرمود كارد كنيزي دوان
حريري بر او پيكر خسروان
يكي گوشه از شقه آن حرير
بدو داد كين نقش بر دست گير
ببين تا نشان رخ كيست اين
در اين كارگاه از پي چيست اين
اگر پيكر تست چندين مكوش
به ابروي خويش آسمان را مپوش
سكندر به فرمان او ساز كرد
حرير نوشته ز هم باز كرد
به عينه درو صورت خويش ديد
ولايت به دست بدانديش ديد
ستيزه در آن كار نامد صواب
فرو ماند يك‌بارگي در جواب
بترسيد و شد رنگ رويش چو كاه
به داراي خود بر خود را پناه
چو دانست نوشابه كان تند شير
هراسان شد از تندي آمد به زير
بدو گفت كي خسرو كامگار
بسي بازي آرد چنين روزگار
مينديش و مهر مرا بيش دان
همان خانه را خانه خويش دان
ترا من كنيزي پرستنده‌ام
هم آنجا هم اينجا يكي بنده‌ام
به تونقش تو زان نمودم نخست
كه تا نقش من بر تو گردد درست
اگر چه زنم زن سير نيستم
ز حال جهان بي خبر نيستم
منم شير زن گر توئي شير مرد
چه ماده چه نر شير وقت نبرد
چو بر جوشم از خشم چون تند ميغ
در آب آتش انگيزم از دود تيغ
كفلگاه شيران برآرم به داغ
ز پيه نهنگان فروزم چراغ
ز مهرم مكش سوي پيكار خويش
گرفته مزن بر گرفتار خويش
منه خار تا در نيفتي به خار
رهاننده شو تا شوي رستگار
تو آنگه كه بر من شوي دست ياب
زني بيوه را داه باشي جواب
من ار بر تو چربم به هنگام كين
بوم قايم انداز روي زمين
درين هم نبردي چو روباه و گرگ
تو سر كوچك آيي و من سر بزرگ
چنين آمدست از نقيبان پير
كه با هيچ ناداشت كشتي مگير
كه بر جهد آن گز تو چيزي كند
بكوشد به جان تا ترا بفكند
تنم گر چه هست از مقيمان شهر
دلم نيست غافل ز شاهان دهر
ز هندوستان تا بيابان روم
ز ويران زمين تا به آباد بوم
فرستاده‌ام سوي هر كشوري
فراست شناسي و صورتگري
بدان تا ز شاهان اقليم گير
كند صورت هر كسي بر حرير
نگارندهٔ صورت از هر ديار
سرانجام نزد من آرد نگار
چو آرند صورت به نزديك من
در او بنگرد راي باريك من
گوا خواهم آن نقش را در نبشت
ز هر كس كه اين از كه دارد سرشت
چو گويند نقش فلان پادشاست
پذيرم كه آن نقش نقشيست راست
پس از ناخن پاي تا فرق سر
گمارم بهر صورتي بر نظر
ز هر سال‌خوردي و هر تازه‌اي
بگيرم به قدر وي اندازه‌اي
بد و نيك هر صورتي از قياس
شناسم كه هستم فراست شناس
شب و روز بي چاره سازي نيم
درين پرده با خود به بازي نيم
ترازوي همت روان مي‌كنم
سبك سنگن خسروان مي‌كنم
ز هر نقش كان يافتم بر پرند
خيال تو آمد مرا دلپسند
كه با جان به مهر آشنائي دهد
برآزرم خسرو گوائي دهد
چو گفت اين سخن به اسكندر دلير
ز تخت گرانمايه آمد به زير
فرو ماند شه را در آن دستگاه
كه يك تخت را برنتابد دو شاه
نبيني دو شاهست شطرنج را
كه بر هر دلي نو كند رنج را
پريچهره چون از سر تخت خويش
فرود آمد و خدمت آورد پيش
عروسانه بر كرسي زر نشست
شهنشاه را گشت پايين پرست
شه از شرم آن ماهي چون نهنگ
چو زرافه از رنگ مي‌شد به رنگ
به دل گفت كاين كاردان گر زنست
به فرهنگ مردي دلش روشنست
زني كو چنين كرد و اينها كند
فرشته بر او آفرينها كند
ولي زن نبايد كه باشد دلير
كه محكم بود كينهٔ ماده شير
زنان را ترازو بود سنگ زن
بود سنگ مردان ترازو شكن
زن آن به كه در پرده پنهان بود
كه آهنگ بي پرده افغان بود
چه خوش گفت جمشيد با راي زن
كه يا پرده يا گور به جاي زن
مشو بر زن ايمن كه زن پارساست
كه در بسته به گرچه دزد آشناست
دگر باره گفت اين چه كم بود گيست
شفاعت درين پرده بيهوده گيست
به تلخي در انديشه را جوش ده
در افتاده‌اي تن فراموش ده
بجاي چنين دلبر مهربان
كه زيبا سرشتست و شيرين زبان
گرت دشمن كينه ور يافتي
بجز سر بريدن چه بر تافتي
از اينجا اگر بركشم پاي خويش
نگهدارم اندازه راي خويش
نپوشم دگر رخ چو بيگانگان
نگيرم ره و رسم ديوانگان
دل بسته را برگشايم ز بند
گره بر گره چون توانم فكند
چو درطاس رخشنده افتاد مور
رهاننده را چاره بايد نه زور
شكيبائي آرم در اين رنج و تاب
خياليست گوئي كه بينم به خواب
شنيدم رسن بسته‌اي سوي دار
برو تازگي رفت چون نوبهار
بپرسيدش از مهربانان يكي
كه خرم چرائي و عمر اندكي
چنين داد پاسخ كه عمر اين قدر
به غم بردنش چون توانم بسر
درين بود كايزد رهائيش داد
در آن تيرگي روشنائيش داد
بسا قفل كو را نيابي كليد
گشاينده‌اي ناگه آيد پديد
ازين در بسي گفت با خويشتن
هم آخر به تسليم در داد تن
تهمتن چو تنها كند تركتاز
بدو ديو را دست گردد دراز
مغني چو بي پرده گويد سرود
زند خنده بر بانگ وي بانگ رود
چو لختي منش را بماليد گوش
نشاند آتش طيرگي را ز جوش
شكيبندگي ديد درمان خويش
به تسليم دولت سرافكند پيش
كمر بست نوشابه چون چاكران
بفرمود تا آن پري پيكران
ز هر گونه آرايش خوان كنند
بسيچ خورشهاي الوان كنند
كنيزان چون شمع برخاستند
ملوكانه خواني برآراستند
نهادند نزلي ز غايت برون
ز هر بخته‌اي پخته از چند گون
رقاق تنك، گردهٔ گرد روي
ز گرد سراپرده تا گرد كوي
همان قرصهٔ شكر آميخته
چو كنجد بر آن گرده‌ها ريخته
اباهاي نوشين عنبر سرشت
خبر داده از خوردهاي بهشت
ز بس كوههٔ گاو و ماهي چو كوه
شده در زمين گاو و ماهي ستوه
ز مرغ و بره روي رنگين بساط
برآورده پر مرغ‌وار از نشاط
مصوص سرائي و ريچار نغز
ز بادام و پسته برآورده مغز
ز بس صاف پالوده عطر ساي
بسا مغز پالوده كامد بجاي
ز لوزينهٔ خشك و حلواي‌تر
به تنگ آمده تنگهاي شكر
فقاع گلابي گل‌شكري
طبرزد فشان از دم عنبري
جدا از پي خسرو نيك بخت
بساط زر افكند بالاي تخت
نهاده يكي خوان خورشيد تاب
بر او چار كاسه ز بلور ناب
يكي از زر و ديگر از لعل پر
سه ديگر ز ياقوت و چارم ز در
چو بر مائده دستها شد دراز
دهان بر خورش راه بگشاد باز
به شه گفت نوشابه بگشاي دست
بخور زين خورشها كه در پيش هست
به نوشابه شه گفت كي ساده دل
نوا كج مزن تا نماني خجل
در اين صحن ياقوت و خوان زرم
همه سنگ شد سنگ را چون خورم
چگونه خورد آدمي سنگ را
طبيعت كجا خواهد اين رنگ را
طعامي بياور كه خوردن توان
به رغبت برو دست كردن توان
بخنديد نوشابه در روي شاه
كه چون سنگ را در گلو نيست راه
چرا از پي سنگ ناخوردني
كني داوري‌هاي ناكردني
به چيزي چه بايد برافراختن
كه نتوان از او طعمه‌اي ساختن
چو ناخوردني آمد اين سفله سنگ
درو سفلگانه چه آريم چنگ
در اين ره كه از سنگ بايد گشاد
چرا سنگ بر سنگ بايد نهاد
كساني كه اين سنگ برداشتند
نخوردند و چون سنگ بگذاشتند
تو نيز ار نه‌اي مرد سنگ آزماي
سبك سنگ شو زانچه ماني به پاي
ز بيغارهٔ آن زن نغزگوي
ز ناخورده خوان كرد شه دست شوي
به نوشابه گفت اي شه بانوان
به از شير مردان به توش و توان
سخن نيك گفتي كه جوهر پرست
ز جوهر بجز سنگ نارد بدست
وليك آنگه اين نكته بودي درست
كه گوينده جوهر نجستي نخست
مرا گر بود گوهري بر كلاه
ز گوهر بنا شد تهي تاج شاه
ترا كاسه و خوان پر از گوهرست
ملامت نگر تا كه را درخورست
چه بايد به خوان گوهر اندوختن
مرا گوهر اندازي آموختن
زدن خاك در ديدهٔ گوهري
همه خانه ياقوت اسكندري
وليكن چو ميبينم از راي خويش
سخنهاي تو هست بر جاي خويش
هزار آفرين بر زن خوب راي
كه مارا به مردي شود رهنماي
زپند تو اي بانوي پيش بين
زدم سكه زر چو زر بر زمين
چو نوشابه آن آفرين كرد گوش
زمين را ز لب كرد ياقوت نوش
بفرمود كارند خوانهاي خورد
همان نقلدانهاي ناديده گرد
نخست از همه چاشني برگرفت
در آن چابكي ماند خسرو شگفت
ز خدمت نياسود چندانكه شاه
ز خوردن بر آسود و شد سوي راه
به وقت شدن كرد با شاه عهد
كه نارد در آزار نوشابه جهد
بفرمود شه تا وثيقت نبشت
بدو داد و شد سوي بزم از بهشت
سكندر چو زان شهر شد باز جاي
فريب از فلك ديد و فتح از خداي
بدان رستگاري كه بودش هراس
رهاننده را كرد صد ره سپاس
شب از روز رخشنده چون گوي برد
چراغي برافروخت شمعي بمرد
بتاوان آن گوي زر بر سپهر
بسا گوي سيمين كه بنمود چهر
شه آسايش و خواب را كار بست
دو لختي در چار ديوار بست
برآسود تا صبحدم بر دميد
سپيدي شد اندر سياهي پديد
سر از خواب نوشين برآورد شاه
يكي مجلس آراست چون صبحگاه
كه خورشيد نارنج زرين بدست
ترنج فلك را بدو سر شكست
پري چهره نوشابه نوش بهر
به فال همايون برون شد ز شهر
چو رخشنده ماهي كه در وقت شام
بر آيد ز مشرق چو گردد تمام
كنيزان چو پروين به پيرامنش
ز تارك درآموده تا دامنش
روان ماهرويان پس پشت او
چو ناهيد صد در يك انگشت او
پريرخ چو در لشگر شاه ديد
جهان در جهان خيل و خرگاه ديد
ز بس پرنيانهاي زرين درفش
هوا گشته گلگون و صحرا بنفش
ز بس نوبتيهاي زرين نگار
نميبرد ره بر در شهريار
نشان جست و آمد به درگاه شاه
سر نوبتي ديد بر اوج ماه
زده بارگاهي بريشم طناب
ستونش زر و ميخش از سيم ناب
فرود آمد از بارگي بار خواست
زمين بوس شاه جهاندار خواست
رقيبان بارش گشادند بار
درآمد به نوبتگه شهريار
سران جهان ديد در پيشگاه
سرافكنده در سايهٔ يك كلاه
كمر بر كمر تاجداران دهر
به پيش جهان‌جوي پيروز بهر
چنان كز بسي رونق و نور و تاب
شده چشم بيننده را زهره آب
همه گشته با نقش ديوار جفت
نه ياراي جنبش نه آواي گفت
عروس حصاري چو ديد آن حصار
بلرزيد از آن درگه تنگبار
زمين بوسه داد آفرين برگرفت
درو مانده آن شير مردان شگفت
بفرمود خسرو كه از زر ناب
يكي كرسي آرند چون آفتاب
عروسي چنان را نشاند از برش
عروسان ديگر فراز سرش
بپرسيد و بس مهرباني نمود
بدان آمدن شادماني نمود
نشيننده را چون دل آمد بجاي
اشارت چنان رفت با رهنماي
كه سالار خوان خورد خوان آورد
خورشهاي خوش در ميان آورد
نخستين ز جلاب نوشين سرشت
زمين گشت چون حوضهاي بهشت
يكي جوي از آن حوض نوشين گلاب
نه خسرو كه شيرين نديده به خواب
نهادند خوان آنگهي بي دريغ
گراينده شد گرد عنبر به ميغ
ز هر نعمتي كايد اندر شمار
فرو ريخته كوهي از هر كنار
حريري رقاق دو پرويزني
چو مهتاب تابنده از روشني
همان گردهٔ نرم چون ليف خز
كزو پخته شد گردهٔ گرده پز
اباهاي الوان ز صد گونه بيش
به خوانهاي زرين نهادند پيش
جهان را يكي خورد الوان نبود
كزان خورد چيزي بران خوان نبود
چو خوردند چندان كه آمد پسند
ز جام و صراحي گشادند پند
مي‌ناب خوردند تا نيمروز
چو مي در ولايت شد آتش فروز
نشاط ابروي مي‌پرستان گشاد
ز نيروي مي‌روي مستان گشاد
پري پيكراني بدان دلبري
نشستند تا شب به رامشگري
چو شب خواست كز غم سپاه آورد
منش سر سوي خوابگاه آورد
بدان لعبتان گفت سالار دهر
يك امشب نبايد شدن سوي شهر
چنانست فرمان كه فردا پگاه
براريم بزمي ز ماهي به ماه
به رسم فريدون و آيين كي
ستانيم داد دل از رود ومي
مگر چون برافروزد آتش ز جام
شود كار ما پخته زان خون خام
زماني ز شغل زمين بگذريم
به مرجان پرورده جان پروريم
فروزنده گرديم چون گل به مي
بدان كوره از گل برآريم خوي
زمين را به جرعه معنبر كنيم
به سرشوي شادي گلي‌تر كنيم
پريزادگان بوسه دادند خاك
پريوار هم شاد و هم شرمناك
فروزنده نوشابه در بزم شاه
فروزان‌تر از زهره در صبحگاه
چو شب زيور عنبرين ساز كرد
سر نافهٔ مشك را باز كرد
شه از زلف مشگين آن دلگشاي
كمندي برآراست عنبر فشان
مه و مشتري را به مشگين كمند
فرود آوريد از سپهر بلند
شب جشن بود آن شب دل‌نواز
پري پيكران چون پري جلوه ساز
مگر كاتشي برفروزند لعل
در آتش نهند از پي شاه نعل
بفرمود شه آتش افروختن
به رسم مغان بوي خوش سوختن
ز باده چنان آتشي پرفروخت
كه ميخوارگان را در آن رخت سوخت
به رود و مي‌و لهوهاي دگر
همي برد شب را به شادي بسر
چو شنگرف سودند بر لاجورد
سمور سيه زاد روباه زرد
دگر باره در جنبش آمد نشاط
درآموده شد خسرواني بساط
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو
خرامش درآمد به كبك و تذرو
نواگر شدند آن پريچهرگان
نوآيين بود مهر در مهرگان
ز بيجاده گون بادهٔ دل‌فروز
فشاندند بيجاده بر روي روز


بخش ۳۲ - رفتن اسكندر به جانب مغرب و زيارت كعبه

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه محنت برست
به چون من كسي ده كه محنت خورست
مگر بوي راحت به جانم دهد
ز محنت زماني امانم دهد
مبارك بود فال فرخ زدن
نه بر رخ زدن بلكه شه رخ زدن
بلندي نمودن در افكندگي
فراهم شدن در پراكندگي
چو شمع از درونسو جگر سوختن
برونسو ز شادي برافروختن
چو عاجز شود مرد چاره سگال
ز بيچارگي در گريزد به فال
كليد آرد از ريگ و سنگي به چنگ
كه آهن بسي خيزد از ريگ و سنگ
دري را كه در غيب شد ناپديد
بجز غيب دان كس نداند كليد
ز بهبود زن فال كان سود تست
كه به بود تو اصل بهبود تست
مرنج ار نزاري كه فربه شوي
چو گوئي كز اين به شوم به شوي
ز ما قرعه بر كاري انداختن
ز كار آفرين كارها ساختن
درين پرده كانصاف ياري دهست
اگر پرده كنج نياري بهست
دلا پرده تنگست يارم تو باش
ز پرده در آن پرده دارم تو باش
گزارنده بيت غراي من
كه شد زيب او زيور آراي من
خبر مي‌دهد كان جهان گير شاه
چو بر زد به گردون سر بارگاه
فرستادني را زهر مرز بوم
فرستاد با استواران به روم
چو گشت از فسون جهان بي هراس
جهانرا به گشتن نگهداشت پاس
همه عالم از مژدهٔ داد او
نخوردند يك قطره بي ياد او
سكندر كه فرخ جهاندار بود
شب و روز در كار بيدار بود
بساز جهان برد سازندگي
نوائي نزد جز نوازندگي
جهان گر چه زير كمند آمدش
نكرد آنچه نادلپسند آمدش
نيازرد كس را ز گردنكشان
پديد آوريد ايمني را نشان
اگر نيز پهلو زني را بكشت
ازو بهتري را قوي كرد پشت
وگر بوم و شهري ز هم برگشاد
ازان به يكي شهر ديگر نهاد
زمانه جز اين بود نبيند صواب
كه اينرا كند خوب و آنرا خراب
سكندر كه كرد آن عمارت گري
كجا تا كجا سد اسكندري
ز پرگار چين تا حد قيروان
به درگاه او گشت پيكي روان
وثيقت طلب كرد هر سروري
به زنهار خواهي ز هر كشوري
از آن تحفه‌ها كان بود دلفريب
فرستاد هر كس به آيين و زيب
جهاندار فرمود كز مشك ناب
نويسند هر جانبي را جواب
ازان پس كه چندي برآمد براين
سري چند زد آسمان بر زمين
خديو جهان در جهان تاختن
برآراست عزم سفر ساختن
هنرنامه‌هاي عرب خوانده بود
در آن آرزو سالهامانده بود
كه چون در عجم دستگاهش بود
عرب نيز هندوي راهش بود
همان كعبه را نيز بيند جمال
شود شاد از آن نقش فيروز فال
چو ملك عجم رام شد شاه را
به ملك عرب راند بنگاه را
به خروارها گنج زر بر گرفت
به عزم بيابان ره اندر گرفت
سران عرب را زر افشان او
سرآورد بر خط فرمان او
چو ديدند فيروزي لشكرش
عرب نيز گشتند فرمانبرش
چنان تاخت بر كشور تازيان
كزو تازيان را نيامد زيان
به هر منزلي كو عنان كرد خوش
همش نزل بردند و هم پيشكش
بجز خوردنيهاي بايستني
همان گوسفندان شايستني
به اندازه دسترسهاي خويش
كشيدند بسيار گنجينه پيش
هم از تازي اسبان صحرا نورد
هم از تيغ چون آب زهرا بخورد
هم از نيزهٔ خطي سي ارش
سنانش به خون يافته پرورش
شتر نيز هم ناقه هم بيسراك
شتابنده چون باد و از گرد پاك
اديم و دگر تحفه‌هاي غريب
هم از جنس جوهر هم از جنس طيب
زمان تا زمان از پي جاه او
كشيدند حملي به درگاه او
جهاندار كان ديد بگشاد گنج
به خروارها گشت پيرايه سنج
همه باديه فرش اطلس كشيد
زمين زير ياقوت شد ناپديد
سوي كعبه شد رخ برافروخته
حساب مناسك در آموخته
قدم بر سر ناف عالم نهاد
بسا نافه كز ناف عالم گشاد
چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه
به پاي پرستش بپيموده راه
طوافي كز او نيست كس را گزير
برآورد و شد خانه را حلقه گير
نخستين در كعبه را بوسه داد
پناهنده خويش را كرد ياد
بر آن آستان زد سر خويش را
خزينه بسي داد درويش را
درم دادنش بود گنج روان
شتر دادنش كاروان كاروان
چو در خانه راستان كرد جاي
خداوند را شد پرستش نماي
همه خانه در گنج و گوهر گرفت
در و بام در مشگ و عنبر گرفت
چو شرط پرستش بجاي آوريد
اديم يمن زير پاي آوريد
يمن را برافروخت از گرد خيل
چنان چون اديم يمن را سهيل
دگر ره درآمد به ملك عراق
سوي خانه خويش كرد اتفاق
بريدي درآمد چو آزادگان
ز فرماندهٔ آذر آبادگان
كه شاه جهان چون جهان رام كرد
ستم را ز عالم تهي نام كرد
چرا كار ارمن فرو هشت سست
نكرد آن بر و بوم را باز جست
به روز تو اين بوم نزديك تر
چرا ماند از شام تاريك‌تر
به ارمن در آتش پرستي كنند
دگر شاه را زير دستي كنند
در ابخاز كرديست عادي نژاد
كه از رزم رستم نيارد به ياد
دوالي بنام آن سوار دلير
برآرد دوال از تن تند شير
دليران ارمن هواخواه او
كمر بسته بر رسم و بر راه او
همه باده بر ياد او مي‌خورند
خراج ولايت بدو مي‌برند
اگر شه نخواهد بر او تاختن
ز ما خواهد اين ملك پرداختن
جهاندار كاين زور بازو شنيد
سپه را ز بابل به ارمن كشيد
فرو شست از آلايش آن بوم را
پسند آمد ارمن شه روم را
برافكند از او رسم و راه بدان
پرستيندن آتش موبدان
وز آنجا شبيخون بر ابخاز كرد
در كين بر ابخازيان باز كرد
تبيره به غريدن افتاد باز
سر نيزه با آسمان گفت راز
بهر قلعه كو داد پيغام خويش
كليد در قلعه بردند پيش
دوالي سپهدار ابخاز بوم
چو دانست كامد شهنشاه روم
دوال كمر بر وفا كرد چست
دل روشن از كينه شاه شست
روان كرد مركب چو كار آگهان
به بوسيدن دست شاه جهان
بسي گنجهاي گرانمايه برد
به گنجينه داران خسرو سپرد
درآمد ز درگاه و بوسيد خاك
دل از دعوي دشمني كرد پاك
سكندر جهاندار گيتي نورد
چو ديد آنچنان مردي آزاد مرد
نوازشگري را بدو راه داد
به نزديك تختش وطنگاه داد
بپرسيدش اول به آواز نرم
به شيرين زباني دلش كرد گرم
بفرمود تا خازن زود خيز
كند پيل بالا بر او گنج ريز
سزاوار او خلعتي شاهوار
برآرايد از طوق و از گوشوار
ز ديبا و گوهر ز شمشير و جام
دهد زينت پادشاهي تمام
چنان كرد گنجور كار آزماي
كه فرمود شاهنشه خوب راي
دوالي ملك چون به نيك اختري
بپوشيد سيفور اسكندري
ز طوق زر و تاج گوهر نشان
شد از سرفرازان و گردنكشان
به شكر شهنشه زبان برگشاد
ز يزدان بر او آفرين كرد ياد
شتابنده‌تر شد در آن بندگي
سرافراز گشت از سرافكندگي
ميان بست بر خدمت شهريار
وزان پس همه خدمتش بود كار
به خسرو پرستي چنان خاص گشت
كه از جملهٔ خاصگان درگذشت
بدان مرز روشنتر از صحن باغ
فروزنده شد چشم شه چون چراغ
سوادي چنان ديد داراي دهر
برآسود و از خرمي يافت بهر
چنين گفت با پور دهقان پير
كه تفليس از او شد عمارت پذير
در آن بوم آراسته چون بهشت
شب و روز جز تخم نيكي نكشت
بفرمود بر خاك آن مرز و بوم
اساسي نهادن بر آيين روم
تماشا كنان رفت از آن مرحله
عنان كرد بر صيد صحرا يله
دو هفته كم و بيش در كوه و دشت
به صيد افكني راه در مي‌نوشت
چو از مرغ و ماهي تهي كرد جاي
به نوشابهٔ بردع آورد راي
ز تعظيم آن زن خبردار بود
كه با ملك و بامال بسيار بود
جهان سبز ديد از بسي كشت و رود
به سرسبزي آمد در آنجا فرود


بخش ۳۱ - فرستادن اسكندر روشنك را به روم

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن صرف بيجاده رنگ
به من ده كه پايم درآمد به سنگ
مگر چاره سازم در اين سنگريز
چو بيجاده از سنگ يابم گريز
فلك ناقه را زان سبك رو كند
كه هر روز و شب بازيي نو كند
كند هر زمان صلح و جنگي دگر
خيالي نمايد به رنگي دگر
همه بودنيها كه بود از نخست
نه اينست اگر بازجوئي درست
هم از پرورشهاي پروردگار
دگرگونه شد صورت هر نگار
سرشغل ما گر درآيد به خواب
مپندار كين خانه گردد خراب
بسا كس كه از روي عالم گمست
همانا كه عالم همان عالمست
چه سازيم چون سازگاران شدند
رفيقان گذشتند و ياران شدند
به هنگام خود توشهٔ ره بساز
كه ياران ز ياران نمانند باز
سرانجام اگر چه بد بد رود
خر لنگ وا آخور خود رود
گزارش چنين كرد گوياي دور
كه اورنگ شاهان نشد جاي جور
سكندر كه او ملك عالم گرفت
پي جستن كام خود كم گرفت
صلاح جهان جست از آن داوري
جهان زين سبب دادش آن ياوري
جهان بايدت شغل آن شاه كن
همان كن كه او كرد و كوتاه كن
چو بر ملك آفاق شد كامگار
همي گشت بر كام او روزگار
حبش تا خراسان و چين تا به غور
به فرمان او گشت بي دست زور
بهر كشوري قاصدان تاختند
همه سكه بر نام او ساختند
جهاندار اگر چه دل شير داشت
جهان جمله در زير شمشير داشت
نبود اعتمادش بر آن مرز وبوم
كه هست ايمن آباد رومي به روم
شبي كاسمان طالعي داد چست
كزان طالع آيد ضميري درست
فرستاد و دستور خود را بخواند
سخنهاي پوشيده با او براند
كه چون ملك ايرانم آمد به دست
نخواهم به يك جا شدن پاي بست
به گردندگي چون فلك مايلم
جز آفاق گردي نخواهد دلم
ببينم كه در گرد آفاق چيست
تواناتر از من در آفاق كيست
چنان بينم از راي روشن صواب
كه چون من كنم گرد گيتي شتاب
زر و زيور خود فرستم به روم
كه هست استواري دران مرز و بوم
نبايد كه ما را شود كار سست
سبو نايد از آب دايم درست
بدانديش گيرد سر تخت ما
به تاراج دشمن شود رخت ما
جهان را چنين درد سرها بسيست
و زينگونه در ره خطرها بسيست
تو نيز ار به يونان شوي باز جاي
پسنديده باشد به فرهنگ و راي
همان ملك را داري از فتنه دور
كه مه نايب مهر باشد به نور
همان روشنك را كه بانوي ماست
بري تا شود كار آن ملك راست
برايي كه دستور باشد خرد
نگهداري اندازهٔ نيك و بد
نيابت بجاي آري از دين و داد
نياري ز من جز به نيكي به ياد
ترا از بزرگان پسنديده‌ام
به چشم بزرگيت از آن ديده‌ام
وزير از هنرمندي راي خويش
چنين گفت با كارفرماي خويش
كه فرمانروا باد شاه جهان
به فرمان او راي كار آگهان
زمان تا زمان قدر او بيش باد
غرض با تمناي او خويش باد
حسابي كه فرمود راي بلند
كس از پيش بيني نبيند گزند
به فرخنده شغلي كه فرمود شاه
كمربندم و سرنپيچم ز راه
ولي شاه بايد كه در كار خويش
پژوهش نمايد به مقدار خويش
چو پايان رفتن فراز آيدش
سوي بازگشتن نياز آيدش
به فرماندهي سر ندارد گران
جهان را سپارد به فرمانبران
نشايد به يك تن جهان داشتن
همه عالم آن خود انگاشتن
جهان قسمت ملك دارد بسي
وز او هست هر قسمتي با كسي
چو قسم خدا را كني رام خويش
بر آن قسمت افتاده دان نام خويش
طرفدار چون شد به فرمان تو
طرف بر طرف هست ملك آن تو
چو ملك تو شد خانه دشمنان
بدو باز مگذار يكسر عنان
در اين بوم بيگانه كم كن نشست
مكن خويشتن را بدو پاي بست
تو نتواني اين ملك را داشتن
نه بر وارثان نيز بگذاشتن
كه بر ملك اين خانه دعوي بسي است
همان حجت ملك با هر كسي است
در اين مرز و بوم از پي سروري
ز رومي مده هيچكس را سري
زمين عجم گور گاه كيست
در و پاي بيگانه وحشي پيست
در اين سالها كايمني از گزند
برار از جهان نام شاهي بلند
چو آيي سوي كشور خويش باز
مكن كار كوتاه بر خود دراز
ملكزادگان را برافروز چهر
كه تا بر تو فيروز گردد سپهر
به هر كشوري پادشائي فرست
طلبكار جائي به جائي فرست
طرفها به شاهان گرفتار كن
به هر سو يكي را طرفدار كن
كه ترسم دگر باره ايرانيان
ببندند بر خون دارا ميان
درآرند لشگر به يونان و روم
خرابي درآيد در آن مرز و بوم
چو هر يك جداگانه شاهي كنند
ز يكديگران كينه خواهي كنند
ز مشغولي ملك خود هر كسي
ندارد سوي ما فراغت بسي
چو دشمن درآرد به تاراج دست
بدين چاره شايد بدو راه بست
دگر كين مينگيز در هيچ بوم
سر كينه خواهان مكش روي روم
به خونريزي شهرياران مكوش
كه تا فتنه را خون نيايد به جوش
مپندار كز خون گردنكشان
چو خون سياوش نماند نشان
مكش تيغ بر خون كس بي دريغ
ترا نيز خونست و با چرخ تيغ
چه خوش داستاني زد آن هوشمند
كه بر ناگزاينده نايد گزند
كم آزار شو كز همه داغ و درد
كم آزار يابد كم آزار مرد
كم خود نخواهي كم كس مگير
مميران كسيرا و هرگز ممير
چو دستور ازين گونه بنمود راه
سخن كارگر شد پذيرفت شاه
چو گردون سر طشت سيمين گشاد
غراب سيه خايه زرين نهاد
مگر موبد پير در باستان
بدين طشت و خايه زد آن داستان
جهاندار فرمود كايد وزير
برفتن نشست از بر بارگير
كتب خانه پارسي هر چه بود
اشارت چنان شد كه آرند زود
سخنهاي سربسته از هر دري
ز هر حكمتي ساخته دفتري
به يونان فرستاد با ترجمان
نبشت از زباني به ديگر زبان
چو دستور آمد به دستور شاه
كه گيرد دو اسبه سوي روم راه
برد روشنك را برآراسته
همان دفتر و گوهر و خواسته
به فرمان شه جاي بگذاشتند
به يونان زمين راه برداشتند
ز شاه جهان روشنك بار داشت
صدف در شكم در شهوار داشت
چو موكب درآمد به يونان زمين
گرانبار شد گوهر نازنين
چو نه ماهه شد كان گوهر گشاد
جهان بر گهر گوهري نو نهاد
نهادند نامش پس از مهد بوس
به فرمان اسكندر اسكندروس
ارسطو كه دستور درگاه بود
به يونان زمين نايب شاه بود
ملك زاده را در خرام و خورش
همي داد چون جان خود پرورش
نگارين رخش را به ناز و به نوش
نوآيين دلش را به فرهنگ و هوش
برآورده گير اين چنين صد نگار
فرو برده خاكش سرانجام كار


بخش ۳۴ - بزم اسكندر با نوشابه

۳۳ بازديد
 

بيا ساقي از باده جامي بيار
ز بيجاده گون گل پيامي بيار
رخم را بدان باده چون باده كن
ز بيجاده رنگم چو بيجاده كن
به جشن فريدون و نوروز جم
كه شادي سترد از جهان نام غم
جهاندار بنشست بر تخت خويش
نشستند شاهان سرافكنده پيش
نوازندگان مي و رود و جام
برآراسته دست مجلس تمام
مي نوش و نوشابهٔ چون شكر
عروسان به گردش كمر در كمر
در آن مجلس اسكندر فيلقوس
نكرد التفاتي به چندان عروس
يكي آنكه خود بود پرهيزگار
دگر در حرم كرد نتوان شكار
يكايك همه لشگر از شرم او
نگشتند يك ذره ز آزرم او
هوا سرد و خرگاه خورشيد گرم
زمين خشگ و بالين جمشيد نرم
برون رفت از چاه دلو آفتاب
به ماهي گرفتن سوي حوض آب
درم بر درم كيسهٔ كوه و شخ
گره بسته چون پشت ماهي ز يخ
دمه دم فروگير چون چشم گرگ
شده كار گرگينه دوزان بزرگ
سرين گوزن و كفلگاه گور
به پهلوي شيران درآورده زور
كباب‌تر از ران آهوي‌تر
نمك ريخته آب را بر جگر
ز باريدن ابر كافور بار
سمن رسته از دستهاي چنار
بنفشه نكرده سر غنچه تيز
چو برگ بهار آسمان برف ريز
درخت گل از باد آبستني
شكم كرده پر بچه رستني
دهن ناگشاده لب آبگير
كه آمد لب سبزه را بوي شير
صبا بلبلان را دريده دهل
ز نامحرمان روي پوشيده گل
شده بلبله بلبل انجمن
چو كبك دري قهقهه در دهن
ز رخسار ميخوارگان رنگ مي
بهر گوشه‌اي گل برآورده خوي
به عذر شب دوش فرمود شاه
كه آتش فروزند در بزمگاه
برآراست از زينت و زر و زيب
چو باغ ارم مجلسي دل‌فريب
درو آتشي چون گل افروخته
گل از رشك آن گلستان سوخته
شده خار از آتش چون زر به دست
نه چون خار زردشتي آتش پرست
به مشكين زكال آتش لاله رنگ
درافتاده چون عكس گوهر به سنگ
به آتش بر آن شوشهٔ مشك سنج
چو مار سيه بر سر چاه گنج
ز بي رحمتي داده پير مجوس
سواد حبش را به تاراج روس
ز هندوستان آمده جوزني
بهر جو كه زد سوخته خرمني
مغي ارغوان كشته بر جاي جو
بنفشه دروده به وقت درو
سياهي به مازندران برده مشك
بدل كرده با شوشهٔ زر خشك
ز هندو زني خانه پر خون شده
همه آبنوسش طبر خون شده
به چين كرده صقلابيي تركتاز
سموري به برطاسيي كرده باز
بلالي برآورده آواز خوش
صلا داده در روم و خود در حبش
بر آواز او زنگي قيرگون
گشاده ز دل زهره وز ديده خون
دبيري قلم رسته از پشت او
قلمهاي مشكين در انگشت او
نشسته جوانمردي اطلس فروش
ز خاكستري پير زن درع پوش
ز بهر پلاسي رسن تافته
بجاي پلاس اطلسي يافته
چو در كوره‌اي مرد اكسير گر
فرو برده آهن برآورده زر
شراره كه اكسير زر ساخته
ز هر سو به دامن زر انداخته
به خار از بر شعلهٔ آذري
چو بر سرخ گل شعر نيلوفري
سفالي ز ريحان برآراسته
به ريحاني از بيشه‌ها خاسته
نه آتش گل باغ جمشيد بود
كليچه پز خوان خورشيد بود
فروزندهٔ گوهر نيك و بد
رفيق مغ و مونس هيربد
شكفته گلي خورد او خار بن
به ديدار تازه به گوهر كهن
ترنم سراي تهي مايگان
پيام آور ديگ همسايگان
ترنگا ترنگي كه زد ساز او
به از زند زردشت و آواز او
بدين زندگي آتش زند سوز
بر افروخته شاه گيتي فروز
چو برگ گل سرخ بر شاخ سرو
بر او گاه دراج و گاهي تذرو
ز بسد چناري برافراخته
بر او كبك نالنده چون فاخته
اگر پاي بط بر سر آرد چنار
بر او سينهٔ بط زند زير زار
تن بط بود در خور آبگير
چو بر آتش آري برآرد نفير
در آن باغ مرغان به جوش آمده
ز هر يك دگرگون خروش آمده
ستا زن برآورده بانگ سرود
سرودي نوآيين‌تر از صد درود
جگرها به خون در نمك يافته
نمك را ز حسرت جگر تافته
شكر بوزه با نوك دندان دراز
شكر خواره را كرده دندان دراز
كباب تر و بوي افزار خشك
اباهاي پرورده با بوي مشك
ز ريچارها آنچه باشد عزيز
ترنج و به و نار و نارنج نيز
مغني چو زهره به رامشگري
صراحي درخشنده چو مشتري
به گلگون گلابي دلاويزتر
نشانده جهان از جهان درد سر
همه ساز آهنگها نرم خيز
بجز ساز كاهنگ او بود تيز
همه پخته بودند ياران تمام
بجز باده كو در ميان بود خام
سكندر ز مستي شده نيم‌خواب
روان آب در چنگ و چنگي در آب
مي و مرغ و ريحان و آواز چنگ
بتي تنگ چشم اندر آغوش تنگ
كسي كاين مرادش ميسر شود
گرش جو نباشد سكندر شود
به ياد شه آن مشتري پيكران
چو زهره كشيدند رطل گران
چو يك نيمه از روز روشن گذشت
فلك نيمه راه زمين در نوشت
بفرمود شه تا رقيبان گنج
كشند از پي ميهمان پاي رنج
زر و زيور آرند خروارها
ز سيفور و اطلس شتر بارها
ز جنس حبش خادمي نيز چند
به ديدار نيكو به بالا بلند
بسي نافه مشك و ديباي نغز
كز ايشان فزوده شود هوش و مغز
ز مرد نگينهاي با آب و رنگ
در و لعل و فيروزه بي وزن و سنگ
يكي تاج زرين زمرد نگار
برآموده از لؤلؤي شاهوار
پرندي مكلل به ياقوت و در
همه درزش از گرد كافور پر
عماري و اشتر به هراي زر
عماري كشان جمله زرين كمر
چنين زيور نغز گوهر نشان
به نوشابه دادند گوهر كشان
بپوشيد نوشابه تشريف شاه
چو تشريف خورشيد رخشنده ماه
جداگانه از بهر هر پيكري
بفرمود پرداختن زيوري
به اندازه هر يكي چيز داد
بپوشيدشان بردني نيز داد
پريچهره با آن پري پيكران
شدند از بسي گنج و گوهر گران
زمين بوسه دادند بر شكر شاه
به خرم دلي برگرفتند راه
ازان كان چو گوهر گراي آمدند
چو گنجي روان باز جاي آمدند


بخش ۳۶ - گشودن اسكندر دز دربند را به دعاي زاهد

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن مي‌كه ناز آورد
جواني دهد عمر باز آورد
به من ده كه اين هر دو گم كرده‌ام
قناعت به خوناب خم كرده‌ام
كسي كو در نيك‌نامي زند
در اين حلقه لاف غلامي زند
به نيكي چنان پرورد نام خويش
كزو نيك يابد سرانجام خويش
به دراعهٔ در گريزد تنش
كه آن درع باشد نه پيراهنش
به از نام نيكو دگر نام نيست
بد آنكس كه نيكو سرانجام نيست
چو مي‌خواهي اي مرد نيكي پسند
كه نامي برآري به نيكي بلند
يكي جامه در نيك‌نامي بپوش
به نيكي دگر جامه‌ها ميفروش
نبيني كه باشد ز مشگين حرير
فروشندهٔ مشك را ناگزير
گزارنده اين نو آيين خيال
دم از نيك‌نامان زدي ماه و سال
سكندر كه آن نيكنامي نمود
بران نام نيكو بسي كرد سود
همه سوي نيكان نظر داشتي
بدان را بر خويش نگذاشتي
ز كشور خدايان و شهزادگان
نظر پيش كردي به افتادگان
كجا زاهدي خلوتي يافتي
به خولت گهش زود بشتافتي
بهر جا كه رزمي برآراستي
از ايشان به همت مدد خواستي
همانا كزان بود پيروز جنگ
كه پيروزه را فرق كردي ز سنگ
سپاهي كه با او به جنگ آمدند
از آن پيشه كو داشت تنگ آمدند
نمودند كاي داور روزگار
به تعليم تو دولت آموزگار
ترا فتح و فيروزي از لشگرست
تو زاهد نوازي سحن ديگرست
به شمشير بايد جهان را گشاد
تو از نيك‌مردان چه آري به ياد
چو همت سلاحست در دستبرد
بگو تا كنيم آنچه داريم خرد
ازين پس كه بر هم نبردان زنيم
در همت نيك‌مردان زنيم
جهاندار ازين داوريهاي سخت
نگهداشت پاسخ به نيروي بخت
سخن بر بديهه نيايد صواب
به وقت خودش داد بايد جواب
چو لشگر سوي كوه البرز راند
بهر ناحيت نايبي را نشاند
به دهليزهٔ رهگذرهاي سخت
ز شروان چو شيران همي برد رخت
در آن تاختن كارزورمند بود
رهش بر گذرگاه دربند بود
نبود آنگه آن شهر آراسته
دزي بود در وي بسي خواسته
در آن دز تني چند ره داشتند
كه كس را در آن راه نگذاشتند
چو شه را سراپرده آنجا زدند
رقيبان دز خيمه بالا زدند
در دز ببستند بر روي شاه
نكردند در تيغ و لشكر نگاه
به نوبتگه شاه نشتافتند
سر از خدمت بارگه تافتند
اگر خواندشان داور دور گير
به رفتن نگشتند فرمان پذير
وگر دفتر داوري در نوشت
ندادند راهش بر كوه و دشت
همان چاره ديد آن خردمند شاه
كه بردارد آن بند از بندگاه
به لشكر بفرمود تا صد هزار
درآيند پيرامن آن حصار
به خرسنگ غضبان خرابش كنند
به سيلاب خون غرق آبش كنند
چهل روز لشگر شغب ساختند
كزان دز كلوخي نينداختند
ز پرتاب او ناوك افكند بال
كمندي نه كانجا رساند دوال
عروسك زناني چو ديوان شموس
خجل گشته زان قلعه چون عروس
نه عراده بر گرد اوره شناس
نه از گردش منجنيقش هراس
چو عاجز شدند اندر آن تاختن
وزان جوز بر گنبد انداختن
شه كاردان مجلسي نو نهاد
سران را طلب كرد و ابرو گشاد
چه گوئيد گفتا درين بند كوه
كه آورد از انديشه ما را ستوه
ولايت گشايان گردن فراز
نشستند و بردند شه را نماز
كه ما بندگان تا كمر بسته‌ايم
بدين روز يك روز ننشسته‌ايم
چهل روز باشد كه بيخورد و خواب
ستيزيم با ابرو با آفتاب
تو داني كه بر تارك مهر و ميغ
نشايد زدن نيزه و تير و تيغ
چو ديوان بسي چاره‌ها ساختيم
از اين ديو خانه نپرداختيم
همان به كه گرديم ازين راه تنگ
گريوه نورديم و سائيم سنگ
شهنشه چو دانست كان سروران
فرو مانده بودند و عاجز در آن
چو در سرمه زد چشم خورشيد ميل
فرو رفت گوهر به درياي نيل
شه از گنج گوهر به دريا كنار
يكي مجلس آراست چون نوبهار
بپرسيد چون حلقه گشت انجمن
از آن سرفرازان لشگر شكن
كه از گوشه‌داران در اين گوشه كيست
كه بر ماتم آرزوها گريست
يكي گفت كاي شاه دانش پرست
پرستشگري در فلان غار هست
به كس روي ننمايد از هيچ راه
كند بي نيازي به مشتي گياه
شهنشاه برخاست هم در زمان
عنان ناب گشت از بر همدمان
ز خاصان تني چند همراه كرد
نشان جست و آمد بر نيك‌مرد
ره از شب چو روز بدانديش بود
و شاقي و شمعي روان پيش بود
چو نزديك غار آمد از راه دور
به غار اندر افتاد از آن شمع نور
پرستنده چون پرتو نور ديد
ز تاريكي غار بيرون دويد
فرشته وشي ديد چون آفتاب
برآورده اقبال را سر ز خواب
جهانديده نزد جهاندار تاخت
به نور جهانداري او را شناخت
بدو گفت شخصي بهي پيكري
گمانم چنانست كاسكندري
شه از مهرباني بدو داد دست
درون رفت و پيشش به زانو نشست
بپرسيد از او كاشناي تو كيست
ز دنيا چه پوشي و خورد تو چيست
چه دانستي اي زاهد هوشيار
كه اسكندرم من درين تنگ غار
دعا كرد زاهد كه دلشاد باش
ز بند ستمگاري آزاد باش
به اقبال باد اخترت خاسته
به نيروي اقبالت آراسته
اگر زانكه بشناختم شاه را
شناسد به شب هر كسي ماه را
نه آيينه تنها تو داري بدست
مرا در دل آيينه‌اي نيز هست
به صد سال كو را رياضت زدود
يكي صورت آخر تواند نمود
دگر آنچه پرسد خداوند راي
كه چونست زاهد در اين تنگ جاي
به نيروي تو شادم و تندرست
تنومندتر ز آنچه بودم نخست
ز مهر و زكين با كسم ياد نيست
كس از بندگان چون من آزاد نيست
جهان را نديدم وفا داريي
نخواهد كس از بي وفا ياريي
چو برسختم انديشهٔ كار خويش
همين گوشه ديدم سزاوار خويش
بريدم ز هر آشنائي شمار
بس است آشناي من آموزگار
به بسيار خواري نيارم بسيچ
كه پري دهد ناف را پيچ پيچ
گيا پوشم و قوت من هم گيا
كنم سنگ را زر بدين كيميا
بود سالها كز سر آيندگان
نديدم كسي جز تو ز آيندگان
سبب چيست كامشب درين كنج غار
به نيك اختري رنجه شد شهريار
در غار من وانگهي چون توئي
يكي پاس شه را كم از هندوئي
جهاندار گفت اي جهانديده پير
از اين آمدن داشتم ناگزيز
خداي آهني را بدو نيم كرد
به ما هر دو آن تسليم كرد
كليدي و تيغي بدينسان نگاشت
كليد آن تو تيغ بر من گذاشت
چو من زاهن تيغ گيتي فروز
كنم ياري عدل در نيم روز
تو در نيمه شب نيز اگر ياوري
كليدي بجنبان در اين داوري
مگر كز كليد تو و تيغ من
گشاده شود كار اين انجمن
حصاري است بر سفت اين تيغ كوه
درو رهزنانند چندين گروه
همه روز و شب كاروانها زنند
ز بد گوهري راه جانها زنند
در آن جستجويم كه بگشايمش
به داد و به دانش بيارايمش
تو نيز ار به همت كني ياريي
در اين ره كند بخت بيداريي
ز هزن شود راه پرداخته
شور توشهٔ رهروان ساخته
چو آگاه شد مرد ايزد شناس
كه دزدان بر آن قلعه دارند پاس
يكي منجنيق از نفس برگشاد
كه بر قلعهٔ آسمان در گشاد
چنان زد در آن كوههٔ منجنيق
كه شد كوه در وي چو دريا غريق
به شه گفت برخيز و شو باز جاي
كه آن كوهپايه درآمد ز پاي
چو شاهنشه آمد سوي بزم خويش
مقيمان مجلس دويدند پيش
دگر باره مجلس بياراستند
به رامش نشستند و مي خواستند
كس آمد كه دژبان اين كوهسار
ستاد است بر در به اميد بار
بفرمود شه تا درآرند زود
درآمد بر شاه و خدمت نمود
چو بر شه دعا كرد از اندازه بيش
كليد در دز بينداخت پيش
خبر كرد كامشب ز نيروي شاه
خرابي درآمد بيدين قلعه گاه
دو برج رزين زين دز سنگ بست
ز برج ملك دور درهم شكست
ز خشم خدا منجنيقي رسيد
دز افتاد و ناگاه درهم دريد
گرش منجنيق تو كردي خراب
به ذره كجا ريختي آفتاب
خرابيش دانم نه زين لشگرست
كه اين منجنيق از دزي ديگرست
چو حكم دز آسماني تراست
تو داني و دز حكمراني تراست
نگه كرد شه سوي لشكر كشان
كزين به دعا را چه باشد نشان
چهل روز باشد كه مردان كار
به شمشير كوشند با اين حصار
به چندين سر تيغ الماس رنگ
نسفتند جو سنگي از خاره سنگ
به آهي كه برداشت بي توشه‌اي
فرو ريخت از منظرش گوشه‌اي
شما را چه رو مينمايد درين
كه بي نيك‌مردان مبادا زمين
بزرگان لشكر به عذرآوري
پشيمان شدند از چنان داوري
زمين بوسه دادند در بزم شاه
كه خالي مباد از تو تخت و كلاه
قوي باد در ملك بازوي تو
بقا باد نقد ترازوي تو
چنين حرفها را تو داني شناخت
كه يزدان ترا سايه خويش ساخت
چو ما نيز از اين پرده آگه شديم
براه آمديم ارچه از ره شديم
فرستاد شه تا به دز تاختند
از آن رهزنان دز بپرداختند
بجاي دز اقطاعها داد شان
سوي دادهٔ خود فرستادشان
در آن سنگ بسته دز اوج ساي
عمارتگري كرد بسيار جاي
خرابيش را يكسر آباد كرد
دز ظلم را خانهٔ داد كرد
نواحي نشينان آن كوهسار
تظلم نمودند هنگام بار
كه ازبيم قفچاق وحشي سرشت
درين مرز تخمي نياريم كشت
چو هر گه كزين سو شتاب آورند
برينش درين كشت و آب آورند
ازين روي ما را زيانها رسد
ز نان تنگي آفت به جانها رسد
گر آرد ملك هيچ بخشايشي
رساند بدين كشور آسايشي
درين پاسگه رخنهائي كه هست
عمارت كند تا شود سنگ بست
مگر زافت آن بيابانيان
به راحت رسد كار خزرانيان
بفرمود شه تاگذرگاه كوه
ببندند خزرانيان هم‌گروه
ز پولاد و ارزير و از خاره سنگ
برآرند سدي در آن راه تنگ
ز خارا تراشان احكام كار
كه بر كوه دانند بستن حصار
فرستاد خلقي به انبوه را
گذر داد بر بستن آن كوه را
چو زابادي رخنه پرداختند
به عزم شدن رايت افراختند
شد از زخمهٔ كاسه و زخم كوس
خدنگ اندران بيشه‌ها آبنوس
ملك بارگه سوي صحرا كشيد
عنان راه را داد و منزل بريد
چو سياره چرخ شبديز راند
بهر برج كامد سعادت رساند
چو زلف شب از حلقه عنبري
سمن ريخت بر طاق نيلوفري
شه و لشگر از رنج ره سودگي
رسيدند لختي به آسودگي
تني چند را از رقيبان راه
ز بهر شب افسانه بنشاند شاه
از ايشان خبرهاي آن كوه و دشت
بپرسيد و آگه شد از سرگذشت
پس آنگاه از هر نشيب و فراز
به گوش ملك برگشادند راز
نمودند كاينجا حصاريست خوب
كه دور است ازو تند باد جنوب
يكي سنگ ميناي مينو سرشت
به زيبائي و خرمي چون بهشت
سرير سرافراز شد نام او
درو تخت كيخسرو و جام او
چو كيخسرو از ملك پرداخت رخت
نهاد اندران تاجگه جام و تخت
همان گور خانه ز غاري گزيد
كز آتش در آن غار نتوان خزيد
هم از تخمهٔ او در آن پيشگاه
ملك زاده‌اي هست بر جمله شاه
پرستش كند جاي آن شاه را
نگهدارد آن جام وآن گاه را
جهان مرزبان شاه گيتي نورد
برافروخت كاين داستان گوش كرد
كجا بستدي فرخ آيين دزي
چه از زورمندي چه از عاجزي
اگر آشكارا بدي گر نهان
بر آن دز شدي تاجدار جهان
بديدي دز از دز فرود آمدي
به دزبان بر از وي درود آمدي
بنا ديده ديدن هوسناك بود
بهر جا كه شد چست و چالاك بود
چو آن شب صفتهاي آن دز شنيد
به دز ديدنش رغبت آمد پديد
مگر كز كهن جام كيخسروي
دهد مجلس مملكت را نوي


بخش ۳۵ - رفتن اسكندر به كوه البرز

۳۶ بازديد


بايد ساقي آن شير شنگرف گون
كه عكسش درآرد به سيماب خون
به من ده كه سيماب خون گشته‌ام
به سيماب خون ناخني رشته‌ام
برآنم من اي همت صبح خيز
كه موج سخن را كنم ريز ريز
به زرين سخن گوهر آرم به چنگ
سر زير دستان درآرم به سنگ
زر آن زور و زهره كي آرد به دست
كه داراي دين را كند زيردست
زر از بهر مقصود زيور بود
چو بندش كني بندي از زر بود
توانگر كه باشد زرش زير خاك
ز دزدان بود روز وشب ترسناك
تهي دست كانديشهٔ زر كند
تمناي گنجش توانگر كند
چو از زر تمناي زر بيشتر
توانگرتر آنكس كه درويش تر
جهان آن جهان شد كه درويش راست
كه هم خويشتن را و هم خويش راست
شب و روز خوش ميخورد بي‌هراس
نه از شحنه بيم و نه از دزد پاس
فراوان خزينه فراوان غمست
كمست انده آن را كه دنيا كمست
گزارنده عقد گوهر كشان
خبر داد از آن گوهر زر فشان
كه چون كرد سالار جمشيد هوش
ميي چند بر ياد نوشابه نوش
به ريحان و ريحاني دل‌فروز
بسر برد با خسروان چند روز
يكي روز بنشست بر عزم كار
بساطي برآراست چون نوبهار
حصاري چنان ز انجمن بركشيد
كه انجم در آن برج شد ناپديد
گرانمايگان سپه را بخواند
گرامي كنان هر يكي را نشاند
شدند انجمن كاردانان دهر
ز فرهنگ شه برگرفتند بهر
شه از قصهٔ آرزوهاي خويش
سخنها ز هر دستي آورد پيش
كه دوشم چنان در دل آمد هوس
كه جز با شما برنيارم نفس
به نيروي راي شما مهتران
جهان را نبينم كران تا كران
سوي روم ازين پيش بودم بسيچ
عنان مرا داد از آن چرخ پيچ
بر آنم كه تا جملهٔ مرز و بوم
نگردم نگردد سرم سوي روم
در آباد و ويران نشست آورم
همه ملك عالم به دست آورم
كنم دست پيچي به سنجابيان
زنم سكه بر سيم سقلابيان
به هر بوم و هر كشوري گر زميست
ببينم كه خوشدل كدام آدميست
از آن خوشدلي بهره يابم مگر
كه آهن بر آهن شود كارگر
نخستين خرامش در اين كوچگاه
به البرز خواهم برون برد راه
وزان كوچ فرخ درآيم به دشت
ز صحرا به دريا كنم بازگشت
تماشاي درياي خزران كنم
ز جرعه بر او گوهر افشان كنم
چو موكب درآرم به دريا كنار
كنم هفته‌اي مرغ و ماهي شكار
ببينم كه تا عزم چون آيدم
زمانه كجا رهنمون آيدم
چه گوئيد هر يك بر اين داستان
كه دولت نپيچد سر از راستان
زمين بوسه دادند يكسر سپاه
كه تدبير ما هست تدبير شاه
كجا او نهد پاي ما سر نهيم
ز فرمان او بر سر افسر نهيم
اگر آب و آتش كند جاي ما
نگردد ز فرمان او راي ما
گر اندازد از كوه ما را به خاك
بيفتيم و در دل نداريم باك
ز شاه جهان راه برداشتن
ز ما خدمت شاه بگذاشتن
شه آسوده دل شد ز گفتارشان
نوازشگري كرد بسيارشان
بسيچيد ره را به آهستگي
گشاد از خزينه در بستگي
غني كرد گردنكشان را ز گنج
ز گوهر كشي لشگر آمد به رنج
جهاندار چون ديد كز گنج و زر
غنيمت كشان را گران گشت سر
در آن پيش بيني خرد پيشه كرد
كه لختي ز چشم بد انديشه كرد
ز بس گنج و گوهر كه دربار داشت
بهر جا كه شد راه دشوار داشت
به كوه و به صحرا و سختي و رنج
سپاهش به گردون كشيدند گنج
چو در خاطر آمد جهانجوي را
كه در چنبر آرد گلين گوي را
زمين را شود ميل و منزل شناس
به تري و خشگي رساند قياس
بداند زمين را كه پست و بلند
درازاش چند است و پهناش چند
ز هر داد و بيدادي آگه شود
به راه آرد آن را كه از ره شود
فرو شويد از دور بيداد را
رهاند ز خون خلق آزاد را
بهر بيم‌گاهي حصاري كند
ز بهر سرانجام كاري كند
ز دوري در آن ره شد انديشناك
كه دارد ره دور درد و هلاك
نبايد كه ضايع شود رنج او
شود روزي دشمنان گنج او
سپاه از غنيمت گرانبار ديد
بترسيد چون گنج بسيار ديد
يكي آنكه سيران نكوشند سخت
كه ترسند از ايشان ستانند رخت
دگر آنكه ناسيري آيد به جنگ
دو دستي زند تيغ بر بوي رنگ
ز فرزانگان الهي پناه
صد و سيزده بود با او براه
همه انجمن ساز و انجم شناس
به تدبير هر شغل صاحب قياس
از آن جمله در حضرت شهريار
بليناس فرزانه بود اختيار
بهر كار ازو چاره درخواستي
كزو كردن چاره برخاستي
ز دشواري را ه وگنجي چنان
سخن راند با كارسنجي چنان
جوابش چنان آمد از پيش بين
كه شه گنج پنهان كند در زمين
سپه نيز با شاه فرمان كنند
به ويرانها گنج پنهان كنند
ز بهر گواهي بهر گنجدان
طلسمي كند هريك از خود نشان
بدان تا چو آيند از راه دور
ز هر تيره چاهي برآرند نور
گواهي كه بر گنج خويش آورند
نمودار پيشينه پيش آورند
شه اين راي را عالم آراي ديد
سپه را ملامت در اين راي ديد
به زير زمين گنج را جاي كرد
طلسمي بر آن گنج بر پاي كرد
بفرمود تا هر كرا گنج بود
نهان كرد كز بردنش رنج بود
پراكنده هر يك در آن كوه و دشت
به گل گنج پوشيد و خود بازگشت
جدا هر يكي برسر مال خويش
برانگيخت شكلي ز تمثال خويش
چنان بود شب بازي روزگار
كه شه را دگرگون شد آموزگار
ز هنجار ديگر درآمد به روم
فرو ماند گنج اندران مرز و بوم
همان لشگرش را ز بس برگ و ساز
بدان گنج پنهان نيامد نياز
ز بس گنح پيدا كه دريافتند
سوي گنج پوشيده نشتافتند
چو در خانه روم كردند جاي
ز شغل جهان در كشيدند پاي
يكي ديگر سنگين برافراختند
به جمهور طاعتگهش ساختند
همه نسخت گنج‌نامه كه بود
به دارنده دير دادند زود
كه تا هركه اوباشد ايزد پرست
از آن نامه‌ها گنجي آرد به دست
هنوز اندران دير ديرينه سال
بسي گنجنامه است از آن گنج و مال
كساني كه از راه خدمتگري
كنند آن صنم‌خانه را چاكري
از آن گنج‌نامه دهندش يكي
اگر بيش باشد وگر اندكي
بيايند و آن گنجدان بشكنند
وزان گنج پارنج خود بركنند
مگر داد دولت مرا پاي رنج
كه پايم فرو رفت ازينسان به گنج


بخش ۳۸ - رفتن اسكندر به غار كيخسرو

۳۴ بازديد


بيا ساقي آن جام كيخسروي
كه نورش دهد ديدگان را نوي
لبالب كن از باده خوشگوار
بنه پيش كيخسرو روزگار
شها شهريارا جهان داورا
فلك پايگه مشتري پيكرا
كجا بزم كيخسرو و رخت او
سكندر كه شد بر سر تخت او
چو آن كوكب از برج خود شد روان
توئي كوكبه دار آن خسروان
جهانداريت هست و فرماندهي
بدان جان اگر در جهان دل نهي
جهان گرچه در سكهٔ نام تست
زمين گر چه فرخ به آرام تست
منه دل برين دل‌فريبان به مهر
كه با مهربانان نسازد سپهر
جهان بين كه با مهربانان خويش
ز نامهرباني چه آورد پيش
به تختي كه نيرنگ سازي نمود
بدان تخت گيران چه بازي نمود
به جامي كه يك مست را شاد كرد
بر آن بام داران چه بيداد كرد
چو كيخسرو هفت كشور توئي
ولايت ستان سكندر توئي
در آيينه و جام آن هر دو شاه
چنان به كه به بيني از هر دو راه
به هر شغل كامروز راي آوري
رهاورد فردا بجاي آوري
توئي تاج بخشي كز آن تاجدار
سرير پدر را شدي يادگار
تو شادي كن ار شاد خواران شدند
تو با تاجي ار تاجداران شدند
درين باغ رنگين چو پر تذرو
نه گل در چمن ماند خواهد نه سرو
اگر شد سهي سرو شاه اخستان
تو سرسبز بادي دراين گلستان
گر او داشت از نعمتم بهره‌مند
رساند از زمينم به چرخ بلند
تو زان بهتر و برترم داشتي
در باغ را بسته نگذاشتي
فلك تا بود نقش بند زمي
مبنداد بر تو در خرمي
مرا از كريمان صاحب زمان
توئي مانده باقي كه باقي بمان
چه ميگفتم و در چه پرداختم
كجا بودم اشهب كجا تاختم
چو اسكندر آن تخت و آن جام ديد
سريري نه در خورد آرام ديد
سريري كه جز آسماني بود
به زندان كن زندگاني بود
بليناس فرزانه را پيش خواند
به نزديك جام جهان بين نشاند
نظر خواست از وي در آيين جام
كه تا راز او باز جويد تمام
چو دانا نظر كرد در جام ژرف
رقمهاي او خواند حرفا به حرف
بدان جام از آنجا كه پيوند بود
مسلسل كشيده خطي چند بود
تماشاي آن خط بسي ساختند
حسابي نهان بود بشناختند
به شاه و به فرزانهٔ اوستاد
عددهاي خط را گرفتند ياد
سرانجام چون شاه ازان مرز و بوم
گراينده شد سوي اقليم روم
سطرلاب دوري كه فرزانه ساخت
برآيين آن جام شاهانه ساخت
چو شاه جهان ره بدان جام يافت
در آن تختگه لختي آرام يافت
به فرزانه گفتا كه بر تخت شاه
نخواهم كه سازد كس آرامگاه
طلسمي بر آن تخت فرزانه بست
كه هر كو بر آن تخت سازد نشست
اگر بيش گيرد زماني درنگ
براندازدش تخت ياقوت رنگ
شنيدم كه آن جنبش ديرپاي
هنوز اندران تخت مانده بجاي
چو شه رسم كيخسروي تازه كرد
چو كيخسرو آهنگ دروازه كرد
برون آمد از ديدن تخت و جام
سوي غار كيخسرو آورد گام
نگهبان دز رنج بسيار برد
كه تا شاه را سوي آن غار برد
چو شه شد به نزديك آن غار تنگ
درآمد پي باد پايان به سنگ
كزان ره روش بود برداشته
به خار و به خارا برانباشته
نمايندهٔ غار با شاه گفت
كه كيخسرو اينك در اين غار خفت
رهي دارد از صاعقه سوخته
ز پيچش كمر در كمر دوخته
به غارت مبر گنج غاري چنين
برانديش لختي ز كاري چنين
به چنگ و به دندان رهش رفته گير
چو كيخسرو آنجا فرو خفته گير
سبب جستن پردگيهاي راز
كند كار جويندگان را دراز
ازين غار بايد عنان تافتن
به غار اژدها را توان يافتن
سكندر ز گفتار او روي تافت
پياده سوي غار خسرو شتافت
دوان رهبر از پيش و فرزانه پس
غلامي دو با او دگر هيچكس
به تدريج از آن رهگذرهاي سخت
به دهليز غار اندر آورد رخت
چو گنجينهٔ غارش آمد به دست
هراسنده شد مرد يزدان پرست
شكافي كهن ديد در ناف سنگ
رهي سوي آن رخنه تاريك و تنگ
به سختي در آن غار شد شهريار
نشاني مگر يابد از يار غار
چو لختي شد آن آتش آمد پديد
كه شد سوخته هر كه آنجا رسيد
به فرزانه گفت اين شرار از كجاست
در اين غار تنگ اين بخار از كجاست
نگه كرد فرزانه در غار تنگ
كه آتش چه مي‌تابد از خاره سنگ
فروزنده چاهي درو ديد ژرف
كه مي‌تافت زان چاه نوري شگرف
از آن روشنائي كس آگه نبود
كه جوينده را سوي آن ره نبود
بدان روشني ره بسي باز جست
بر او راه روشن نمي‌شد درست
رسن در ميان بست مرد دلير
فرو شد در آن چاه رخشنده زير
نشان جست ازان آتش تابناك
كه چون مي‌دمد روشني زان مغاك
پراكنده ني آتشي گرد بود
چو ديد اندر او كان گوگرد بود
خبر داد تا بركشندش ز چاه
برآمد دعا گفت بر جان شاه
كه بايد به زودي نمودن شتاب
ازين چاه كاتش برآيد نه آب
درو كان گوگرد افروختست
به گوگرد از آن كيميا را نهفت
خبر داشت آنكو درين غار خفت
برون رفت و عطري بر آتش فشاند
درودي شهنشه بر آن غار خواند
برون رفت و عطري بر آتش فشاند
چو بيرون غار آمد و راه جست
نشد هيچ هنجار بر وي درست
شنيدم كه ابري ز درياي ژرف
برآمد به اوج و فرو ريخت برف
از آن برف سر در جهان داشته
دره تا گريوه شد انباشته
سكندر در آن برف سرگشته ماند
چو برف از مژه قطره‌ها مي‌فشاند
مقيمان آن دز خبر يافتند
سوي رخنهٔ غار بشتافتند
به چوب و لگد راه را كوفتند
به نيرنگها برف را روفتند
به چاره‌گري شاه از آن كنج غار
برون آمد و رفت بر كوهسار
چو اين سبز طاوس جلوه نماي
سپيد استخواني ربود از هماي
همايون كن تاج و گاه سرير
فرود آمد از تاجگاه سرير
سوي نوبتگاه خود بازگشت
بلند اخترش باز دمساز گشت
برآسوده از آن تفتن و تافتن
هراس دز و رنج ره يافتن
تني كانهمه مالش و تاب يافت
به مالشگر آسايش و خواب يافت
فرو خفت كاسايش آمد پديد
شد آسوده تا صبح صادق دميد
چو صبح دوم سر بر افلاك زد
شفق شيشهٔ باده بر خاك زد
بياراست اين بركهٔ لاجورد
سفال زمين را به ريحان زرد
بفرمود شب بزمي آراستن
مي و مجلس و نقل در خواستن
سريري ملك را سوي بزم خواند
به نيكوترين جايگاهي نشاند
مي لعل بگرفت با او به دست
چنين تا شدند از مي آنروز مست
به بخشش درآمد كف مرزبان
در گنج بگشاد بر ميزبان
غني كردش از دادن طوق و تاج
همش تاج زر داد و هم تخت عاج
مكلل به گوهر قبائي پرند
چو پروين به گوهر كشي ارجمند
ز پيروزه جامي ترنجي نماي
كه يك نيمه نارنج را بود جاي
يكي نصفي لعل مدهون به زر
به از نار دانه چو يك نارتر
ز لعل و زمرد يكي تخته نرد
بساطي ز ياقوت و زر سرخ و زرد
ز بلور تابنده خواني فراخ
چو نسرين‌تر بر سرسبز شاخ
تكاور ده اسب مرصع فسار
همه زير هراي گوهر نگار
صد اشتر قوي پشت و ماليده ران
عرق كرده در زير بار گران
ز سر بسته‌هائي كه در بار بود
جواهر به من زر به خروار بود
قباهاي خاص از پي هر كسي
قبا با دليهاي زركش بسي
ز بس تحفه و خلعت خواسته
سرير سريري شد آراسته
بدان دستگه دست شه بوسه داد
به نوبتگه خويشتن رفت شاد
شهنشه بزد كوس و لشگر براند
سر رايت خود به گردون رساند
از آن كوهپايه درآمد به دشت
سوي ژرف دريا زمين در نوشت
در آن دشت يك هفته نججير كرد
پس هفته‌اي كوچ تدبير كرد