بيا ساقي از ميدلم تازه كن
در اين ره صبوري به اندازه كن
چراغ دلم يافت بي روغني
به ميده چراغ مرا روشني
چو روز سپيد از شب زاغ رنگ
برآمد چو كافور از اقصاي زنگ
فروزنده روزي چو فردوس پاك
برآورده سرگنج قارون ز خاك
هوا صافي از دود و گيتي ز گرد
فك روي خود شسته چون لاجورد
به عزلت كمر بسته باد خزان
نسيم بهاري ز هر سو وزان
همه كوه گلشن همه دشت باغ
جهان چشم روشن به زرين چراغ
زمانه به كردار باغ بهشت
زمين را گل و سبزه مينو سرشت
به فيروز رائي شه نيكبخت
به تخت رونده برآمد ز تخت
سر تاج بر زد به سفت سپهر
برافراخت رايت برافروخت چهر
زمين خسته كرد از خرام ستور
گران كوه را در سرافكند شور
سپه راند از آنجابه تخت سرير
كه تا بيند آن تخت را تختگير
سريري خبر يافت كان تاجدار
برآن تختگه كرد خواهد گذار
ز فرهنگ فرومانده آگاه بود
كه فيروز و فرخ جهانشاه بود
ز تخم كيان هيچكس را نكشت
همه راستان را قوي كرد پشت
سران را رسانيد تارك به تاج
بسي خرجها داد ونستد خراج
ز شادي دو منزل برابر دويد
به فرسنگها فرش ديبا كشيد
ز نزلي كه بودش بدان دسترس
به حدي كه حدش ندانست كس
ز هر موينه كان چو گل تازه بود
گرانمايهها بيش از اندازه بود
سمور سيه روبه سرخ تيغ
همان قاقم و قندز بي دريغ
وشق نيفههائي چو برگ بهار
بنفشه برو ريخته صد هزار
غلامان گردن برافراخته
يكايك همه رزم را ساخته
وشاقان موكب رو زود خيز
به ديدار تازه به رفتار تيز
چو نزلي چنين خوب و آراسته
روان كرد و با او بسي خاسته
به استاد گاران درگه سپرد
كه عاجز شد آنكس كه آنرا ببرد
درآمد به درگاه شاه جهان
دو تا كرد قامت چو كارآگهان
جهانشاه برخاست ناميش كرد
به شرط نشاندن گراميش كرد
چو دادش ز دولت درودي تمام
بپرسيدش از قصه تخت و جام
كه جام جهان بين و تخت كيان
چگونست بي فر فرخ بيان
سريري ملك پاسخش داد باز
كه اي ختم شاهان گردن فراز
كيومرث از خيل تو چاكري
فريدون ز ملك تو فرمانبري
ستاره كمان ترا تير باد
كمندت سپهر جهانگير باد
كليدي كه كيخسرو از جام ديد
در آيينهٔ دست تست آن كليد
جز اين نيست فرقي كه ناموس و نام
تو ز آيينه بيني و خسرو ز جام
چو رفتند شاهان بيدار تخت
ترا باد جاويد ديهيم و تخت
به تخت تو آفاق را باد نور
مباد از سرت سايه تاج دور
چه مقصود بد؟ شاه آفاق را
كه نو كرد نقش اين كهن طاق را
پي بارگي سوي اين مرز راند
بر و بوم ما را به گردون رساند
جهان خسروش گفت كاي نامدار
ز كيخسروان تخت را يادگار
چو شد تخت من تخت كاوس كي
همان خوردم از جام جمشيد مي
بدين جام و اين تخت آراسته
دلي دارم از جاي برخاسته
دگر نيز بينم كه چون خفت شاه
در آن غار چون ساخت آرامگاه
پژوهنده راز كيخسروم
تو اينجا نشين تا من آنجا روم
بگريم بر آن تخت بدرام او
زنم بوسهاي بر لب جام او
ببينم كه آن تخت خسرو پناه
چه زاري كند با من از مرگ شاه
وز آنجام نا جانور بشنوم
درودي كزين جانور بر شوم
شد آيينه جان من زنگ خورد
ز دايم بدان زنگ از آيينه گرد
بدان ديده دل را هراسان كنم
به خود بر همه كاري آسان كنم
سريري ز گفتار صاحب سرير
بدان داستان گشت فرمان پذير
فرستاد پنهان به دزدار خويش
كه پيش آورد برگ از اندازه بيش
كمر بندد و چرب دستي كند
به صد مهر مهمان پرستي كند
اشارت كند تا رقيبان تخت
بسازند با شاه پيروز بخت
به گنجينه تخت بارش دهند
چو خواهد ميخوشگوارش دهند
فشانند بر تخت كيخسروش
فشانند بر سر نثار نوش
در آن جام فيروزه ريزند مي
به فيروزي آرند نزديك وي
بهرچ آن خوش آيد به دندان او
نتابند گردن ز فرمان او
چو با استواران بپرداخت راز
به شه گفت كاهنگ رفتن بساز
من اينجا نشينم به فرمان شاه
چو شاه از ره آيد كنم عزم راه
شهنشه پذيرا شد آن خانه را
به همخانگي برد فرزانه را
تني چار پنج از غلامان خاص
چو زري كه آيد برون از خلاص
سوي تخت خانه زمين در نبشت
به بالا شدن ز آسمان برگذشت
برآمد بر آنسان كه ناسود هيچ
بدان چرخ پيچان به صد چرخ و پيچ
دزي ديد با آسمان هم نورد
نبرده كسي نام او در نبرد
عروسان دز شربت آميختند
در آن شربت از لب شكر ريختند
نهادند شاهان خوان زرش
همان خوردنيها كه بد درخورش
پريچهرگان سرائي چو ماه
همه صف كشيدند بر گرد شاه
فرو مانده حيران در آن فر و زيب
كه سيماي دولت بود دل فريب
چو شه زان خورش خورد و شربت چشد
سوي تخت كيخسروي سر كشيد
سرافكنده و بركشيده كلاه
درآمد به پائين آن تختگاه
ز ديوار و در گفتي آمد خروش
كه كيخسرو خفته آمد به هوش
چنان بود فرمان فرمانگزار
كه بر تخت بنشيند آن تاجدار
سر تاجداران برآمد به تخت
چو سيمرغ بر شاخ زرين درخت
نگهبان آن تخت زرين ستون
ز كان سخن ريخت گوهر برون
كه پيروزي شاه بر تخت شاه
نمايد به پيروزي بخت راه
همان گوهري جام ياقوت سنج
كليديست بر قفل بسيار گنج
بدين تخت و اين جام دولت پرست
بسا جام و تختا كه آري بدست
رقيبي دگر گفت كاي شهريار
نديده چو تو شاه چندين ديار
چو بر تخت كيخسروي تاختي
سر از تخت گردون برافراختي
دگر نغز گوئي زبان برگشاد
كه تا چند كيخسرو و كيقباد
چو زين تخت بازوي شه شد قوي
كند كيقبادي و كيخسروي
همه فال خسرو در آن پيش تخت
به پيروز بختي برآورد تخت
شه آن تخت را چون به خود ساز داد
به كيخسرو مرده جان باز داد
بر آن تخت بنشست يكدم نه دير
ببوسيد بر تخت و آمد به زير
ز گوهر بر آن تخت گنجي فشاند
كه گنجور خانه در آن خيره ماند
بفرمود تا كرسي زر نهند
همان جام فرخ برابر نهند
چو كرسي نهاندند و خسرو نشست
به جام جهان بين كشيدند دست
چو ساقي چنان ديد پيغام را
ز باده برافروخت آن جام را
بر خسرو آورد با راي و هوش
كه بر ياد كيخسرو اين مي بنوش
بخور كاختر فرخت يار باد
بدين جام دستت سزاوار باد
چو شه جام را ديد بر پاي خاست
بخورد آن يكي جام و ديگر نخواست
بر آن جام عقدي ز بازوي خويش
برافشاند و بنشست و بنهاد پيش
در آن تخت بي تاجور بنگريست
بر آن جام مي بي باده لختي گريست
گه از بي شرابي گه از بي شهي
مثل زد بر آن جام و تخت تهي
كه بي تاجور تخت زرين مباد
چو مي نيست جام جهان بين مباد
به مي روشنائي بود جام را
بلندي به شه تخت بد رام را
چو شه رفت گو تخت بشكن تمام
چو مي ريخت گو بر زمين افت جام
شهي را بدين تخت باشد نياز
كه بر تخت مينو نخسبد به ناز
كسي كو به مينو كشد رخت را
به زندان شمارد چين تخت را
بسا مرغ را كز چمن گم كنند
قفس عاج و دام از بريشم كنند
چو از شاخ بستان كند طوق و تاج
نه ز ابريشمش ياد باشد نه عاج
از آنيم در جستن تاج و ترگ
كه فارغ دليم از شبيخون مرگ
بهار چمن شاخ از آن بركشيد
كه شمشير باد خزان را نديد
كفل گرد كردند گوران دشت
مگر شير ازين گور گه در گذشت
گوزنان به بازي برآشفتهاند
هزبران هايل مگر خفتهاند
همان نافهٔ آهوان مشك بست
مگر چنگ و دندان يوزان شكست
بدين غافلي ميگذاريم روز
كه در ما زنند آتش رخت سوز
چه سازيم تختي چنين خيره خير
كه بر وي شود ديگري جاي گير
كنيم از پي ديگري جام گرم
كه ما را ز جايي چنين باد شرم
چه سود اين چنين تخت كردن به پاي
كه تخته ست ما را نه تختست جاي
نه تخت زرست اينكه او جاي ماست
كز آهن يكي كنده بر پاي ماست
چو بر تخت جاويد نتوان نشست
ز تن پيشتر تخت بايد شكست
چو در جام كيخسرو آبي نماند
بجاي آبگينش نبايد فشاند
بيا ساقي آن زر بگداخته
كه گوگرد سرخست ازو ساخته
به من ده كه تا زو دوائي كنم
مس خويش را كيميائي كنم
فرس خوشترك ران كه صحرا خوشست
عنان درمكش بارگي دلكشست
به نيكوترين نام از اين جاي زشت
ببايد شدن سوي باغ بهشت
نبايد نهادن بر اين خاك دل
كزو گنج قارون فرو شد به گل
ره رستگاري در افكندگيست
كه خورشيد جمع از پراكندگيست
همي تا بود را پر نيشتر
درو سود بازارگان بيشتر
چو ايمن شود ره ز خونخوارگان
درو كم بود سود بازارگان
در آن گنجخانه كه زر يافتند
ره از اژدها پر خطر يافتند
همان چرب كو مرد شيرين گزار
چنين چربي انگيخت از مغز كار
كه چون شه به غزنين درآمد ز بلخ
به يكسو شد از آب درياي تلخ
ز بس سركه بر آستان آمدش
تمناي هندوستان آمدش
درين شغل با زيركان راي زد
كه دولت مرا بوسه بر پاي زد
همه ملك ايران مرا شد تمام
به هندوستان داد خواهم لكام
چو من سر سوي كيد هندو نهم
ازو كينه و كيد يكسو نهم
گر آيد به خدمت چو ديگر كسان
نباشم بر او جز عنايت رسان
وگر با من او در سر آرد ستيز
من و گردن كيد و شمشير تيز
ز پهلو به پهلو بگردانمش
نشيند بجائي كه بنشانمش
چو مركب سوي راه دور آورم
سرتيغ بر فرق فور آورم
چو از فور فوران ربايم كلاه
سوي خان خانان گرايم سپاه
وز آنجا شوم سوي چاچ و طراز
زمين را نوردم به يك تركتاز
دليران لشكر بزرگان بزم
پذيرا شدندش بدان راي و عزم
به روزي كه نيك اختري يار بود
نمودار دولت پديدار بود
سكندر برافراخت سرير سپهر
روان كرد مركب چو رخشنده مهر
ز غزنين درآمد به هندوستان
ره از موكبش گشت چون بوستان
بر آن شد كه در مغز تاب آورد
سوي كيد هندو شتاب آورد
به تاراج ملكش درآيد چو ميغ
دهد ملك او را به تاراج تيغ
دگر ره به فرمان فرزانگان
نكرد آنچه آيد ز ديوانگان
جريده يكي قاصد تيزگام
فرستاد و دادش به هندو پيام
كه گر جنگ رائي برون كش سپاه
كه اينك رسيدم چو ابر سياه
وگر بر پرستش ميان بستهاي
چنان دان كه از تيغ من رستهئي
سرنرگس آنگه درآيد ز خواب
كه ريزد بر او ابر بارنده آب
گل آنگه عماري درآرد به باغ
كه خورشيد را گرم گردد دماغ
بجوشم بجوشد جهان از شكوه
بجنبم بجنبد همه دشت و كوه
بجائي نخسبد عقاب دلير
كه آبي توان بستن او را به زير
گر آنجا ز سر موئي انگيختست
بدين جا سر از موئي آويختست
وگر هست كوه شما تيغ دار
كند تيغ من كوه را غارغار
گر از بهر گنج آرم آنجا فريش
به مغرب زر مغربي هست بيش
گرم هست بر خوبرويان شتاب
به خوارزم روشنترست آفتاب
جواهر نجويم در اين مرز و بوم
كزين مايه بسيار دارم به روم
به هند آمدن تيغ هندي به دست
كباب ترم بايد از پيل مست
مخور عبرهٔ هند بيياد من
كه هندوتر از توست پولاد من
چوسر بايدت سر متاب از خراج
وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج
فرستاده آمد به درگاه كيد
سخن در هم افكند چون دام صيد
فرو گفت با او سخنهاي تيز
گدازانتر از آتش رستخيز
چو كيد آنچنان آتش تيز ديد
ازو رستگاري به پرهيز ديد
كه خوابي در آن داوري ديده بود
ز تعبير آن خواب ترسيده بود
دگر كز جهانگيري شهريار
خبر داشت كورا سپهرست يار
گه كينه با شاه دارا چه كرد
ز حد حبش تا بخارا چه كرد
نه راي آمدش روي از او تافتن
ز فرمان سوي فتنه بشتافتن
بدانست كو را دران تاب تيز
چگونه ز خود باز دارد ستيز
به خواهش نمودن زبان بر گشاد
بسي آفرين شاه را كرد ياد
كه چون در جهان اوست هشيارتر
جهانداري او را سزاوارتر
همش پايهٔ تخت بر ماه باد
هم آزرم را سوي او راه باد
نبودست جز مهر او كار من
سبب چيست كايد به پيكار من
اگر گنج خواهد فدا سازمش
گر افسر هم از سر بيندازمش
وگر ميل دارد به جان خوشم
به دندان گرفته به خدمت كشم
وگر بندهاي را فرستد ز راه
سپارم بدو گنج و تخت و كلاه
ز مولائي و چاكري نگذرم
سكندر خداوند و من چاكرم
گر او نازش آرد من آرم نياز
مگر گردد از بنده خشنود باز
وگر باژگونه بود داوري
كه شه ميل دارد به كين آوري
ز پرخاش او پيش گيرم رحيل
نيندازم اين دبه در پاي پيل
چو من سر بگردانم از رزم او
شود باطل از خون من عزم او
اگر راي دارد كه كم گيردم
بپايم چه درد شكم گيردم
گر آرد سپه پاي من لنگ نيست
دگر سو گريزم جهان تنگ نيست
بلي گر كند عهد با من نخست
به شرطي كه آن عهد باشد درست
كه نارد به من غدر و غارتگري
وزين در به يكسو نهد داوري
دهم چار چيزش كه بي پنجمند
به نوباوگي برتر از انجمند
يكي دختر خود فرستم به شاه
چه دختر كه تابنده خورشيد و ماه
دويم نوش جامي ز ياقوت ناب
كزو كم نگردد بخوردن شراب
سوم فيلسوفي نهاني گشاي
كه باشد به راز فلك رهنماي
چهارم پزشگي خردمند و چست
كه نالندگان را كند تندرست
بدين تحفه شه را شوم حق شناس
اگر شه پذيرد پذيرم سپاس
فرستاده پذيرفت كين هر چهار
اگر تحفه سازي بر شهريار
در اين كشورت شاه نامي كند
به پيوند خويشت گرامي كند
ز نام آوران بركشد نام تو
نتابد سر از جستن كام تو
چو هندو ملك ديدگان پاك مغز
ندارد بدين كار در پاي لغز
ز پيران هندو يكي نامدار
فرستاد با قاصد شهريار
بدين شرط پيماني انگيخته
سخن چرب و شيرين برآميخته
فرستادگان بازگشتند شاد
همان قاصد پير هندو نژاد
سوي درگه شهريار آمدند
در آن باغ چون گل به بار آمدند
چو هندو سراپردهٔ شاه ديد
مه خيمه بر خيمهٔ ماه ديد
درآمد زمين را به تارك برفت
پيامي كه آورد با شاه گفت
چو پيشينه پيغامها گفته شد
سخن راند از آنها كه پذيرفته شد
صفت كرد از آن چار پيكر به شاه
كه كس را نبود آنچنان دستگاه
دل شه در آن آرزو جوش يافت
طلب كرد چشم آنچه در گوش يافت
به عزمي كه آن تحفه آرد به چنگ
نبود از شتابش زماني درنگ
پس آنگاه با هندوي نرم گوي
به سوگند و پيمان شد آزرم جوي
بليناس را با دگر مهتران
فرستاد و سربسته گنجي گران
يكي نامهٔ كالماس را موم كرد
همه هند را هندوي روم كرد
نبشت از سكندر به كيد دلير
ز تند اژدهائي به غرنده شير
فريبندگيها درو بي شمار
كه آيد نويسندگان را به كار
بسي شرط بر عذر آزرم او
برانگيخته با دل گرم او
چو نامه نويس اين وثيقت نوشت
مثالي به كافور و عنبر سرشت
بليناس با كاردانان روم
سوي كيد رفتند از آن مرز و بوم
چو داناي رومي در آن تركتاز
به لشگرگه هندو آمد فراز
دل كيد هندو پر از نور يافت
ز كيدي كه هندو كند دور يافت
پرستش نمودش به آيين شاه
كه صاحب كمر بود و صاحب كلاه
ببوسيد بر نامه و پيش برد
كليد خزانه به هندو سپرد
فرو خواند نامهٔ دبير دلير
كه از هيبت افتاد گردون به زير
بيا ساقي آن جام زرين بيار
كه ماند از فريدون و جم يادگار
ميناب ده عاشق ناب را
به مستي توان كردن اين خواب را
دلا چند از اين بازي انگيختن
بهر دست رنگي برآميختن
درخت هوا رسته شد بر درت
بپيچان سرش تا نپيچد سرت
ميناب ناخورده مستي مكن
اگر ميخوري بتپرستي مكن
چو بي زعفران گشتهاي خنده ناك
مخور زعفران تا نگردي هلاك
چو شاهان مكن خوب خوشخوارگي
هراسان شو از روز بيچارگي
ازين آتشين خانه سخت جوش
كسي جان برد كو بود سخت كوش
ز سختي به سختي توان رخت برد
به گوگرد و نفط آتش كس نمرد
گزارندهٔ تختهٔ سالخورد
چنان دركشد نقش را لاجورد
كه چون خسرو از تخت كيخسروي
سوي لشگر آمد به چابك روي
نشسته يكي روز بالاي تخت
به انديشهٔ كوچ ميبست رخت
شتابنده پيكي درآمد چو باد
به آيين پيكان زمين بوسه داد
به شاه جهان راز پوشيده گفت
خبر دادش از آشكار و نهفت
كه بر آستان بوسي بارگاه
ز تخت سطخرآمدم نزد شاه
نژاده ملك نايب شهريار
سخن را چنين مينمايد عيار
كه تا شاه برحل و عقدي كه داشت
نيابت كن خويشتن را گماشت
چنان داشتم ملك را پيش و پس
كه آزارشي نامد از كس به كس
به شرطي كه در عهد شاه داشتم
پذيرفتهها را نگه داشتم
بحمدالله از هيچ بالا و پست
نيامد درين ملك موئي شكست
وليكن چو گردنده آمد سپهر
بگردد جهان از سر كين و مهر
زمانه به نيك و بد آبستنست
ستاره گهي دوست گه دشمنست
نكشته درختي برآمد زاري
كند دعوي از تخم كاوس كي
گزاينده عفريتي آشوبناك
شتابنده چون اژدها بر هلاك
شبانان كه آهو پرستي كنند
ز تيرش همه چوب دستي كنند
همان بيل زن مرد آلت شناس
كند بيلكش را به بيلي قياس
برآورده گردن چو اهريمني
فكنده به هر شهر در شيوني
سرو تاجي از دعوي انگيختست
به ناموس رنگي برآميختست
پراكندهاي چند را گرد كرد
كه از آب دريا برآرند گرد
ز پيروزي خود دلاور شدست
همانا كه تنها به داور شود
سرو سيم آن بنده در سر شود
كه با خواجهٔ خود به داور شود
خراسانيانش عنان ميكشند
به پيگار شه در ميان ميكشند
ز حد نشابور تا خاك بلخ
كنندش به صفراي ما كام تلخ
به سر خيلي فتنه بربست موي
سوي تاجگاه تو آورد روي
چنين فتنهاي را كه شد گرم كين
اگر خرده بيني بخردي مبين
ز خردان بسي فتنه آيد بزرگ
كه در پاي پيكان بود كعب گرگ
گر اين فتنه ماند چنين ديرباز
كند دست بر شغل شاهي دراز
شه ار ماه او درنيارد به ميغ
سرتخت خواهد گرفتن به تيغ
چو باز از نشيمن گشايد دوال
شكسته شود كبك را پر و بال
مرا لشگري نيست چندان به زور
كزو چشم بد را توان كرد كور
سران سپه در ولايت كمند
به درگاه شاهنشه عالمند
همي هر چه روز آيد آن ديو زاد
قوي دست گردد كه دستش مباد
بجز صرصر باد پايان شاه
كس اين گرد را برندارد ز راه
چو اندر سخن پيك چستي نمود
به نامه سخن را درستي نمود
به نيك و بد از رازهاي نهفت
همان بود در نامه كارنده گفت
شه شير دل خسرو پيلتن
در آن داوري گفت با خويشتن
مرا تخت كيخسرو اينجا به زير
به تخت من آنجا دگر كس دلير
بدان داستان ماند اين تاج و تخت
كه از هندوئي هندوئي برد رخت
صواب آنچنان شد كه آرم شتاب
كه آزرم دشمن بود ناصواب
مگر موكب شاه بود آسمان
كه ناسود بر جاي خود يك زمان
جهان كاروان شاه سالار بود
در آن كاروان بار بسيار بود
ز هر گوشهاي بار مياوفتاد
همان كار در كار مياوفتاد
در آن كارها ياور او بود و بس
پناهنده را گشت فرياد رس
چو طالع جهانگردي آرد به پيش
نشايد زدن كنده بر پاي خويش
برون رفت از آن كوچگه شهريار
سواحل سواحل به دريا كنار
سپاهش ز مه برده رايت برون
ستوني برآورده تا بيستون
به صيد افكني مينبشتند راه
كه هم صيد خوش بود و هم صيدگاه
ز بار گران خوشه خم گشته بود
تك و تاب نخجير كم گشته بود
ز بس رود خيزان لب رودبار
نشانده ز رخسار گيتي غبار
ز برق آمده ابر نيسان به جوش
برآورده تندر به تندي خروش
رگ رستني در زمين گشته سخت
به رقص آمده برگهاي درخت
ز گلبام شبابهٔ زند باف
دريده صبا شعر گل تا به ناف
خرامنده بر رخش بيجاده نعل
گل لعل در زير گلنار لعل
دو نوباوه هم تود و هم برگ تود
ز حلوا و ابريشم آورده سود
زمين چون زر و آب چون لاجورد
چو ديباي نيم ازرق و نيم زرد
نواي چكاوك به از بانگ رود
برآورده با دشتبانان سرود
گره بر كمر برزده ساق جو
رسيده به دهقان درود درو
شكم كرده آهوي صحرا بزرگ
برو تيزتر گشته دندان گرگ
پي گور چون زهرهٔ گاو سست
گوزن از بيابان ره كوه جست
ز نوزادان آهوان سره
جهان در جهان يكسر آهو بره
جهاندار با صيد و با رود و جام
همي كرد منزل به منزل خرام
چو گل پيچ يك روزهٔ ماه نو
به خلخال يك هفته شد بر گرو
ز پرگار آن حلقه بر كرد سر
كه خوانندش امروز خلخال زر
به گيلان درآمد به كردار ابر
بدانسان كه در بيشه آيد هژبر
هر آتشگهي كامد آنجا بدست
چو يخ سرد كردش بر آتش پرست
چو بشكست بر هيربد پشت را
برانداخت آيين زردشت را
ز گيلان برون شد در آمد به ري
به افكندن دشمن افكند پي
بر آتش پرستان سياست نمود
برآورد ازان دوده يكباره دود
چو دشمن خبر داشت كامد پلنگ
به سوراخ در شد چو روباه لنگ
به آوارگي در خراسان گريخت
وزان قايم ري به قايم بريخت
چو دانست خسرو كه دژخيم او
گريزان شد از فر ديهيم او
گراز گريزنده را پي گرفت
شبيخون زد و راه بر وي گرفت
چنان تيز رو شد كه دريافتش
به زخمي سر از ملك برتافتش
چو بدخواه را در گل آكنده كرد
پراكندگان را پراكنده كرد
همانجا كه بدخواه را كشته بود
به نزديك صحرا يكي پشته بود
به شكرانهٔ دولت تندرست
بر آن پشته بنيادي افكند چست
به هراي گنجش چو بد رام كرد
به پهلو زبانش هري نام كرد
چو گنجينهٔ آن بنا بركشيد
به شهر نشابور لشگر كشيد
دو بهر جهان را در آن شهر يافت
هواخواه خود را يكي بهر يافت
دگر بهر از او طبل دارا زدند
دم دوستيش آشكارا زدند
ز دارا ملك رايتي داشتند
ملك زير آن رايت انگاشتند
چنان رايتي را به ناموس شاه
برانگيختندي به ناموسگاه
سكندر بسي پاي در كين فشرد
ز كس مهر دارا نشايست برد
همان ديد چاره در آن داوري
كه ياران خود را كند ياوري
ز نوبتگه خود به فرهنگ و راي
كند رايتي ديگر آنجا به پاي
از آن رايت آن بود مقصود شاه
كه رايت ز رايت بود كينه خواه
چو دانست كان شهر دارا پرست
به جهد سكندر نيايد به دست
خصومت گهي ساخت تا نفخ صور
كه از سازگاري شد آن شهر دور
خصومتگران گشته در خاك پست
هنوز آن خصومت در آن خاك هست
چو زد لشگر كبك را بر تذرو
ز ملك نشابور شد سوي مرو
بكشت آتش هيربد خانه را
وز آتش پراكند پروانه را
به بلخ آمد و آتش زرد هشت
به طوفان شمشير چون آب كشت
بهاري دلفروز در بلخ بود
كزو تازه گل را دهن تلخ بود
پري پيكراني درو چون نگار
صنمخانههائي چو خرم بهار
درو بيش از اندازه دينار و گنج
نهاده بهر گوشه بي دسترنج
زده موبدش نعل زرين بر اسب
شده نام آن خانه آذر گشسب
چو خسرو بر آن گنجدان دست يافت
مغان را ز جام مغان مست يافت
بهشت صنمخانه بي حور كرد
ز دوزخ پرستنده را دور كرد
بپرداخت آن گنج ديرينه را
وزو داد مرهم بسي سينه را
به گرد خراسان برآمد تمام
به هر شهري آورد لختي مقام
به مغز خراسان درافكند جوش
خراسانيان را بماليد گوش
بهر ناحيت كرد موكب روان
كه ياريگرش بود بخت جوان
خراسان و كرمان و غزنين و غور
بپيمود هر يك به سم ستور
به هر شهر كامد به شادي فراز
در شهر كردند بر شاه باز
جهان گشتنش گرچه با رنج بود
همه راه او گنج بر گنج بود
به هر منزلي كو گرفتي قرار
گران سنگ بودي ز گنجينه بار
زمين را به گنجي بينباشتي
گذشتي و در خاك بگذاشتني
زري كادمي را كند بيمناك
چه در صلب آتش چه در ناف خاك
خلايق كه زر در زمين مينهند
بر او قفل و بند آهنين مينهند
چو باد آمد و خاكشان را ربود
بر او بر زدن قفل آهن چه سود
بيا ساقي آن آب چون ارغوان
كزو پير فرتوت گردد جوان
به من ده كه تا زو جواني كنم
گل زرد را ارغواني كنم
سعادت به ما روي بنمود باز
نوازندهٔ ساز بنواخت ساز
سخن را گزارش به ياري رسيد
سخن گو به اميدواري رسيد
گزارش كنان تيز كن مغز را
گزارش ده اين نامهٔ نغز را
نبرده جهاندار فرخ نبرد
خبر ده كه با فور فوران چه كرد
گزارندهٔ حرف اين حسب حال
ز پرده چنين مينمايد خيال
كه چون شاه فارغ شد از كار كيد
گهي راي ميكرد و گه راي صيد
روان كرد لشگر به تاراج فور
ز پيروزيش كرد يكباره دور
چو شه تيغ را بركشيد از نيام
بدانديش را سر درآمد به دام
همه ملك و مالش به تاراج داد
سرش را ز شمشير خود تاج داد
چو افتاده شد خصم در پاي او
به ديگر كسي داده شد جاي او
وز آنجا به رفتن علم برفراخت
كه آن خاك با باد پايان نساخت
سه چيز است كان در سه آرامگاه
بود هر سه كم عمر و گردد تباه
به هندوستان اسب و در پارس پيل
به چين گربه زينسان نمايد دليل
جهاندار چون ديد كان آب و خاك
ز پوينده اسبان برآرد هلاك
ز هندوستان شد به تبت زمين
ز تبت درآمد به اقصاي چين
چو بر اوج تبت رسيد افسرش
به خنده درآمد همه لشگرش
بپرسيد كاين خنده از بهر چيست
بجاييكه بر خود ببايد گريست
نمودند كين زعفران گونهٔ خاك
كند مرد را بي سبب خنده ناك
عجب ماند شه زان بهشتي سواد
كه چون آورد خندهٔ بيمراد
به دشواري راه بر خشك وتر
همي برد منزل به منزل به سر
ره از خون جنبندگان خشك ديد
همه دشت بر نافهٔ مشك ديد
چو ديد آهوي دشت را نافهدار
نفرمود كاهو كند كس شكار
به هر جا كه لشگر گذر داشتي
به خروارها نافه برداشتي
چو لختي بيابان چين درنوشت
به آبادي آمد ز ويرانه دشت
چو مينا چراگاهي آمد پديد
كه از خرمي سر به مينو كشيد
به هر پنج گامي در آن مرغزار
روانه شده چشمهاي خوشگوار
هواي خوش و بيشههاي فراخ
درختان بارآور سبز شاخ
روان آب در سبزهٔ آبخورد
چو سيماب در پيكر لاجورد
گياهان نو رسته از قطره پر
چو بر شاخ مينا برآموده در
پي آهو از چشمه انگيخته
چو بر نيفهها نافهها ريخته
سم گور بر سبزه خاريده جاي
چو بر سبز ديبا خط مشك ساي
سوادي كه در وي سياهي نبود
وگر بود جز پشت ماهي نبود
سكندر چو ديد آن سواد بهي
ز سوداي هندوستان شد تهي
در آب و چراگاه آن مرحله
بفرمود كردن ستوران يله
يكي هفته از خرمي يافت بهر
بر آسود با پهلوانان دهر
دگر هفته روزي پسنديده جست
كزو فال فيروزي آيد درست
بفرمود تا كوس بنواختند
از آن مرحله سوي چين تاختند
دهلزن چو شد بر دهل خشمناك
برآورد فرياد از باد پاك
چو آيينهٔ چيني آمد پديد
سكندر سپه را سوي چين كشيد
نشستند بر تازي تيز جوش
همه خاره خفتان و پولاد پوش
هواي خوش و راه بيخار بود
وگر بود خار انگبين دار بود
ز شيرين گياهان كوه و دره
شكر يافته شير آهو بره
بر آن صيدگه چون گذر كرد شاه
معنبر شد از گرد او صيدگاه
هر آهو كه با داغ او زاده بود
زنافه كشي نافش افتاده بود
گوزني كزو روي بر خاك داشت
به چشمش جهان چشم ترياك داشت
جهانجوي ميشد چو غرنده شير
جهنده هژبري شكاري به زير
شكار افكنان در بيابان چين
بپرداخت از گور و آهو زمين
حرير زمين زير سم ستور
شده گور چشم از بسي چشم گور
به مقراضهٔ تير پهلو شكاف
بسي آهو افكنده با نافهٔ ناف
اديم گوزنان سرين تا بسر
ز پيكان زر گشته چون كان زر
كمان شهنشه كمين ساخته
گوزني به هر تيري انداخته
به نقاشي نوك تير خدنگ
تهي كرده صحراي چين را ز رنگ
به نخجير كرد در آن صيدگاه
يكي روز تا شب بسر برد راه
چو ترك حصاري ز كار اوفتاد
عروس جهان در حصار اوفتاد
زسوداي او شب چو هندو زني
شده جو زنان گرد هر برزني
شهنشه فرود آمد از بارگي
همان لشگرش نيز يكبارگي
به تدبير آسايش آورد راي
نجنبيد تا روز مرغي ز جاي
چو خاتون يغما به خلخال زر
زخرگاه خلخ برآورد سر
جهاني چو هندو به دود افكني
چو يغما و خلخ شد از روشني
زكوس شهنشه برآمد خروش
به يغما و خلخ در افتاد جوش
شه عالم آهنج گيتي نورد
در آن خاك يكماه كرد آبخورد
طويله زدند آخر انگيختند
به سبز آخران برعلف ريختند
خبر شد به خاقان كه صحرا و كوه
شد از نعل پولاد پوشان ستوه
درآمد يكي سيل از ايران زمين
كه نه چين گذارد نه خاقان چين
شتابنده سيلي كه بركوه و دشت
زطوفان پيشينه خواهد گذشت
تگرگش زمين را ثريا كند
هلاك نهنگان دريا كند
سياه اژدهائي كه در هيچ بوم
نيامد چو او تند شيري ز روم
حبش داغ بر روي فرمان اوست
سيه پوشي زنگ از افغان اوست
به دارا رسانيد تاراج را
ز شاهان هندو ستد تاج را
چو فارغ شد از غارت فوريان
كمر بست بر كين فغفوريان
گر آن ژرف دريا درآيد ز جاي
ندارد دران داوري كوه پاي
بترسيد خاقان و زد راي ترس
كه بود از چنان دشمني جاي ترس
به هر مرزبان خطي از خان نبشت
كه در مرز ما خاك با خون سرشت
ز شاه خطا تا به خان ختن
فرستاد و ترتيب كرد انجمن
سپاه سپنجاب و فرغانه را
دگر مرزداران فرزانه را
ز خرخيز و از چاچ و از كاشغر
بسي پهلوان خواند زرين كمر
چو عقد سپه برهم آموده شد
دل خان خانان برآسوده شد
به كوه رونده درآورد پاي
چو پولاد كوهي روان شد ز جاي
دو منزل كم و بيش نزديك شاه
طويله فرو بست و زد بارگاه
شب و روز پرسيدي از شهريار
كه با او چه شب بازي آرد به كار
نهان رفته جاسوس را باز جست
كه تا حال او بازگويد درست
خبر دادش آن مرد پنهان پژوه
كه شاهيست با شوكت و با شكوه
دها و دهش دارد و مردمي
فرشته است در صورت آدمي
خردمند و آهسته و تيزهوش
به خلوت سخنگو به زحمت خموش
به سنگ و سكونت برآرد نفس
نكوشد به تعجيل در خون كس
ستم را زبان عدل را سود ازو
خدا راضي و خلق خشنود ازو
نيارد زكس جز به نيكي به ياد
نگردد به اندوه كس نيز شاد
نديدم كسي كو بر او دست برد
نه مردانهاي كو ز بيمش نمرد
مگر تيرش از جعبه آرشست
كه از نوك او خاره با خارشست
چو شمشير گيرد بود چون درخش
چو مي بر كف آرد شود گنج بخش
چو نقد سخن در عيار آورد
همه مغز حكمت به كار آورد
سخن نشنود كان نباشد درست
نگيرد پذيرفتهٔ خويش سست
به هر جايگه رونقانگيز كار
بجز در شبستان و جز در شكار
به نخجير كردن ندارد درنگ
شكيبا بود چون رسد وقت جنگ
جهان ايمن از دانش و داد او
ملك بر ملك زاد بر زاد او
به ميدان سر شهسواران بود
به مستي به از هوشياران بود
چو خندد خيالي غريب آيدش
چو طيبت كند بوي طيب آيدش
فراوان شكيبست و اندك سخن
گه راستي راست چون سرو بن
سياست كند چون شود كينهور
ببخشايد آنگه كه يابد ظفر
لبش در سخن موج طوفان زند
همه راي با فيلسوفان زند
به تدبير پيران كند كارها
جوانان برد سوي پيگارها
پناهد به ايزد به بيگاه و گاه
نيفتد به بد مرد ايزد پناه
چو در زين كشد سرو آزاد را
بر اسبي كه پيل افكند باد را
هم آورد او گر بود زنده پيل
كم از قطره باشد بر رود نيل
مبادا كه اسبش حروفي كند
كه از چرم شير اسب خوني كند
پس و پيش چنبر جهاند چو مار
چب و راست آتش زند چون شرار
ملوكي كز افسر نشان داشتند
جهان را به لشگر كشان داشتند
جز او نيست در لشگرش تيغزن
زهي لشگر آراي لشگر شكن
نينديشد از هيچ خونخوارهاي
مگر كز ضعيفي و بيچارهاي
فراخ افكند بارگه را بساط
به اندازه خندد چو يابد نشاط
نبيند ز تعظيم خود در كسي
چو بيند نوازش نمايد بسي
خزينه است بخشيدن گوهرش
طويله بود دادن استرش
به خواهندگان گر كسي زر دهد
به جاي زر او شهر و كشور دهد
مرادي كه آرد دلش در شمار
دهد روزگارش به كم روزگار
چو خاقان خبر يافت زان بخردي
شكوهيد از آن فره ايزدي
به آزرم خسرو دلش نرم شد
بسيچش به ديدار او گرم شد
بر انديشهٔ جنگ بر بست راه
بهانه طلب كرد بر صلح شاه
به شاه جهان قصه برداشتند
كه تركان چين رايت افراشتند
شهنشه مثل زد كه نخجير خام
به پاي خود آن به كه آيد به دام
اگر با من او همنبردي كند
نه مردي كه آزاد مردي كند
مراد شما را سبك راه كرد
به ما بر ره دور كوتاه كرد
چنان آرمش چين در ابروي تنگ
كه در چين بگريد بر او خاره سنگ
سپيده دمان كز سپهر كبود
رسانيد خورشيد شه را درود
دبير عطارد منش را نشاند
كه بر مشتري زهره داند فشاند
يكي نامه درخواست آراسته
فروزانتر از ماه ناكاسته
سخن ساخته در گزارش دو نيم
يكي نيمه ز اميد وديگر ز بيم
دبير قلمزن قلم برگرفت
نخستين سخن ز افزين درگرفت
جهان آفريننده را كرد ياد
كه بي ياد او آفرينش مباد
خدائي كه اميد و آرام ازوست
دل مرد جوينده را كام ازوست
به بيچارگي چارهٔ كار ما
درآب و در آتش نگهدار ما
چو بخشش كند ره نمايد به گنج
چو بخشايش آرد رهاند ز رنج
جهان را نبود از بنه هيچ ساز
بفرمان او نقش بست اين طراز
گزيده كسي كو به فرمان اوست
بر او آفرين كافرين خوان اوست
چو كلك از سر نامه پرداختند
سخن بر زبان شه انداختند
كه اين نامه ز اسكندر چيره دست
به خاقان كه بادا سكندر پرست
به فرمان داراي چرخ كبود
ز ما باد بر جان خاقان درود
چنان داند آن خسرو داد بخش
كه چون ما درين بوم رانديم رخش
نه بر جنگ از ايران زمين آمديم
به مهمان خاقان چين آمديم
بدان دل كه از راه فرمانبري
كند ميهمان را پرستشگري
به شهر شما گر بلند آفتاب
ز مشرق كند سوي مغرب شتاب
من آن آفتابم كه اينك ز راه
زمغرب به مشرق كشيدم سپاه
سيه تا سپيدي گرفتم به تيغ
بدادم به خواهندگان بيدريغ
ز حد حبش عزم چين ساختم
زمغرب به مشرق زمين تاختم
ز پايينگه آفتاب بلند
سوي جلوه گاهش رساندم سمند
به هندوستان كاشتم مشك بيد
بكارم به چين ياسمين سپيد
اگر ترسي از پيچ دوران من
مپيچان سر از خط فرمان من
وگر پيچي از امر من راي و هوش
بپيچاندت چرخ گردنده گوش
به جائي مياور كه اين تند شير
به نخجير گوران درايد دلير
بگردان پي شير ازين بوستان
مده پيل را ياد هندوستان
بلا بر سر خود فرود آورند
كه بر ياد مستان سرود آورند
ببين تا ز شمشير من روز جنگ
چه درياي خون شد به صحراي زنگ
چگونه ز دارا نشاندم غرور
چه كردم بجاي فرومايه فور
دگر خسروان را به نيروي بخت
به سر چون درآوردم از تاج و تخت
گر ايدون كه آيد فريدون به من
گرفتار گردد هميدون به من
به هر مرز و بومي كه من تاختم
ز بيگانه آن خانه پرداختم
كسي گو مرا نيكخواهي نمود
ز من هيچ بدخواهي او را نبود
چو دادم كسي را به خود زينهار
نگشتم بر آن گفته زنهار خوار
زبانم چو بر عهد شد رهنمون
نبردم سر از عهد و پيمان برون
به يغما و چين زان نيارم نشست
كه يغمائي و چيني آرم به دست
مرا خود بسي در دريائيست
غلامان چيني و يغمائيست
به زير آمدن ز آسمان بر زمين
بسي بهتر از ملك ايران به چين
چه داري تو اي ترك چين در دماغ
كه بر باد صرصر كشاني چراغ
به جاي فرستادن نزل و گنج
چرا با هزبران شدي كينه سنج
فرود آمدن چيست بر طرف راه
چو سد سكندر كشيدن سپاه
اگر قصد پيكار ما ساختي
بخوري بر آتش برانداختي
وگر پيش اقبال باز آمدي
كجا عذر اگر عذر ساز آمدي
خبر ده مرا تا بدانم شمار
كه در سلهٔ مارست يا مهرهٔ مار
سپاه از صبوري به جوش آمدند
ز تقصير من در خروش آمدند
هزبرانم آهوي چين ديدهاند
كم آهوي فربه چنين ديدهاند
بريدند زنجير شيران من
دليرند بر خون دليران من
پرتير و منقار پيكان تيز
كنند از شغب جعبه را ريز ريز
سنان چشم در راه اين دشمسنت
گر آنجا مني گر ز من صد منست
غلامان تركم چو گيرند شست
ز تيري رسد لشگري را شكست
اگر خسرو شست ميران بود
هم آماج اين شست گيران بود
چو بر دودهٔ دود من برگذشت
اگر نقش چين بود شد دود دشت
ز پيوند آزرم چون بگذرم
مباد آبم ار با كس آبي خورم
سنانم چنان اژدها را خورد
كه طوفان آتش گيا را خورد
چو تيرم گذر بر دليران كند
نشانه ز پهلوي شيران كند
گرم ژرف دريا بود هم نبرد
ز دريا برآرم بر شمشير گرد
وگر كوه باشد بجوشانمش
به زنگار آهن بپوشانمش
بهم پنجهٔ پيل را بشكنم
شه پيلتن بلكه پيل افكنم
سرين خوردن گور و پشت گوزن
ندارد بر شير درنده وزن
چو شاهين بحري درآيد به كار
دهد ماهيان را ز مرغان شكار
شما ماهيانيد بي پا و چنگ
مرا اژدها در دهن چو نهنگ
سگان نيز كان استخوان ميخورند
به دندان چون تيغ نان ميخورند
به هر جا كه نيروي من پي فشرد
مرا بود پيروزي و دستبرد
چو كين آوري كين باستاني كنم
شوي مهربان مهرباني كنم
اگر گوهرت بايد و گر نهنگ
ز درياي من هر دو آيد به چنگ
نديدي مگر تيغم انگيخته
نهنگي و گوهر بر او ريخته
من آن گنج و آن اژدها پيكرم
كه زهر است و پازهر در ساغرم
به نزد تو از گنج و از اژدها
خبر ده به من تا چه آرد بها
گر آيي تنت در پرند آورم
وگر ني سرت زير بند آورم
درشتي و نرمي نمودم تو را
بدين هر دو قول آزمودم تو را
اگر پاي خاكي كني بر درم
چو خورشيد بر خاك چين بگذرم
و گر ني دراندازم از راه كين
همه خاك چين را به درياي چين
چو نامه بخواني نسازي درنگ
نمائي به من صورت صلح و جنگ
تغافل نسازي كه سيلاب نيز
به جوشست در ابر سيلاب ريز
زبان دان يكي مرد مردم شناس
طلب كرد كز كس ندارد هراس
فرستاد تا نامهٔ نغز برد
به مهر سكندر به خاقان سپرد
چو خاقان فرو خواند عنوان شاه
فرو خواست افتادن از اوج گاه
از آن هيبتش در دل آمد هراس
كه زيرك منش بود و زيرك شناس
دو پيكر خيالي بر او بست راه
كه بر شه زنم يا شوم نزد شاه
دو رنگي در انديشه تاب آورد
سر چاره گر زير خواب آورد
چنين بود در نامهٔ شاه روم
به لفظي كزو گشت خارا چو موم
پس از نام دارندهٔ مهر و ماه
كه انديشه را سوي او نيست راه
خداوند فرمان و فرمانبران
فرستندهٔ وحي پيغمبران
ز فرمان او زير چرخ كبود
بسي داده بر نيكنامان درود
سخن رانده آنگه كه اي پهلوان
كه پشتت قوي باد و بختت جوان
بر آن بود رايم كه عزم آورم
به كوپال با پيل رزم آورم
نمايم به گيتي يكي دستبرد
كه گردد ز كوپال من كوه خرد
به هندوستان در زنم آتشي
نمانم در آن بوم گردنكشي
كمند افكنم در سر ژنده پيل
ز خون بيخ روين برآرم ز نيل
همه خاك او را به خونتر كنم
همان آب را خاك بر سر كنم
چو تو روي در آشتي داشتي
عنان بر نپيچيدم از آشتي
به شيرين سخنهاي جان پرورت
خداوند بودم شدم چاكرت
دلم را به زنهار زه برزدي
به جادو زباني گره بر زدي
چنان كن كه اين عهد نيكو نماي
در ابناي ما دير ماند بجاي
گر آن چار گوهر فرستي به من
كنم با تو عهدي در اين انجمن
كه گر هفت كشور شود پر سپاه
نگردد ز ملك تو موئي تباه
بهر نيك وبد با تو ياري كنم
بدين گفتهها استواري كنم
فرستاد چون نامه بر كيد خواند
درود فرستنده بر وي رساند
ز افسون و افسانه دلنواز
در جادوئيها بر او كرد باز
ز كيد و فسونهاي جادوي او
شده كيد يكباره هندوي او
شنيدم كه جادوي هندو بسيست
نخواندم كه جادوي هندو كسيست
چو لختي سخن راند بر جاي خويش
ره آورد آورده آورد پيش
دل كيد هندو بر آمد ز جاي
جهانجوي را شد پرستش نماي
بسي كرد بر شهريار آفرين
كه بي او مبادا زمان و زمين
فرستادهٔ كاردان را نواخت
زمان خواست يك هفته تا كار ساخت
چو شد هفته و كار شد ساخته
به سيچنده ازكار پرداخته
به فرمانبري شاه را سجده برد
پذيرفتهها را به قاصد سپرد
جز آن چار پيرايهٔ ارجمند
گرانمايهاي دگر دلپسند
ز گنج و زر و زيور و لعل و در
بسي پشت پيلان ز گنجينه پر
ز پولاد هندي بسي بارها
ز عود و ز عنبر به خروارها
چو كوه رونده چهل ژنده پيل
كه نگذشتي از نافشان رود نيل
سه پيل سپيد از پي تخت شاه
كز ايشان شدي روز دشمن سياه
بليناس را نيز گنجي تمام
هم از مشك پخته هم از عود خام
پريدخت را در يكي مهد عود
كه مهد فلك بردي او را سجود
روان كرد با اين چنين گنجها
جهان برده بر هر يكي رنجها
بليناس ازين سان زر و زيوري
كه بودند هر يك به از كشوري
به نزد جهان داور خويش برد
جهانداوري بين كه چون پيش برد
چو شه ديد گنج فرستاده را
چهار آرزوي خدا داده را
بدان گنجها آن چنان شاد شد
كه گنجينهٔ رومش از ياد شد
فكند آزمايش بدان چار چيز
چنان بود كو گفت و زان بيش نيز
چو در آب جام جهانتاب ديد
ز يك شربتش خلق سيرآب ديد
چو با فيلسوف آمد اندر سخن
خبر يافت از كارهاي كهن
پزشك مبارك برزد نفس
ز تن برد بيماري از دل هوس
چو نوبت بدان گنج پنهان رسيد
ز هندوستان چيني آمد پديد
از آن خوبتر ديد كاندازه گير
صفتهاي او را كند دلپذير
گلي ديد خشبوي و ناديده گرد
بهاري نيازرده از باد سرد
پري پيكري چون بت آراسته
پري و بت از هندوان خاسته
دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ
رخي چون گل سرخ بر سبز شاخ
به شيريني از گلشكر نوش تر
به نرمي ز گل نازك آغوشتر
گره بر گره چين زلفش چو دام
همه چينيان چين او را غلام
چو آهو به چين مشك پرورده بود
قرنقل به هندوستان خورده بود
نه گيسو كه زنجيري از مشك ناب
فرو هشته چون ابري از آفتاب
از آن مشگبر ابر گل ريخته
مه از سنبله سنبل انگيخته
بر آن گونهٔ گندمي رنگ او
چو مشك سيه خال جو سنگ او
نموده جو از گندم مشك ساي
نه چون جو فروشان گندم نماي
مهي ترك رخساره هندو سرشت
ز هندوستان داده شه را بهشت
نه هندو كه ترك خطائي به نام
به دزديدن دل چو هندو تمام
ز رومي رخ هندوي گوي او
شه روميان گشته هندوي او
شكر خندهاي راست چون ني شكر
لطيف و خوش و سبز وشيرين و تر
نگاري بدان خوبي و دلكشي
به گوهر هم آبي و هم آتشي
چو شه ديد در پيشباز آمدش
عروسي چنان دلنواز آمدش
به آيين اسحاق فرخ نيا
كزو يافت چشم خرد توتيا
طراز عروسي بر او بست شاه
پس آنگه منش را بدو داد راه
به نزل سپهدار هندوستان
بساطي برآراست چون بوستان
جواهر به خروار و ديبا به تخت
پلنگينه خرگاه و زرينه تخت
ز تاج مرصع به ياقوت و لعل
ز تازي سمندان پولاد نعل
ز چيني غلامان حلقه به گوش
ز رومي كنيزان زر بفت پوش
از آن بيش كارد كسي در ضمير
فرستاد و شد كيد منت پذير
جهان خسرو اسكندر فيلقوس
ز پيوند آن ماه پيكر عروس
بر آسود كالحق بتي نغز بود
همه مغز و پالودهٔ مغز بود
چو انگشت بر صحن پالوده راند
ز پالوده انگشتش آلوده ماند
نسفته دري ناشكفته گلي
همائي بر او فتنه چون بلبلي
گل از غنچه خنديد و در سفته شد
سخن بين كه در پرده چون گفته شد
جهاندار چون از جهان كام يافت
در آن جنبش از دولت آرام يافت
فرستاد از آموزگاران كسي
به اصطخر و كرد استواري بسي
نبشت آن سخنها كه بودش مراد
ز پيروزي مرز مشگين سواد
كه كار آنچنان شد به هندوستان
كه باشد مراد دل دوستان
زكين خواهي كيد پرداختم
چو شد دوست با دوست در ساختم
به قنوج خواهم شدن سوي نور
خدا يار بادم در اين راه دور
ببينم كز آنجا چه پيش آيدم
مگر كار بر كام خويش آيدم
توئي نايب ما به هر مرز و بوم
ز درياي چين تا به درياي روم
جهان را به پيروزي آواز ده
ز ما مژدهٔ خرمي باز ده
سپاهي و شهري و برنا و پير
كه از ملك ما هستشان ناگزير
دل هر يكي را ز ما شاد كن
دعا خواه و دانش ده و داد كن
نبشت اين چنين نامه از هر دري
فرستاد پيكي به هر كشوري
عروس گرانمايه را نيز كار
برآراست تا شد به يونان ديار
سپه دادش از استواران خويش
همان استواري ز حد كرد بيش
به پايين آن مهد پيرايه سنج
فرستاد چندين شتر بار گنج
دگر گنج را در زمين كرد جاي
نمونش نگهداشت با رهنماي
به دستور دانا وثيقت نوشت
كه از دانش و داد بودش سرشت
خبر دادش از جملهٔ نيك و بد
ز پيروزي نيكخواهان خود
به فارغ دلي چون بر آسود شاه
سوي فوريان زد در بارگاه
ره و رسم شاهان چنان تازه كرد
كه هندوستان را پر آوازه كرد
به داد و دهش در جهان پي فشرد
بدين دستبرد از جهان دست برد
مينوش ميخورد بر ياد كي
چو شاهان اين دور بر ياد وي
بيا ساقي آن ميكه جان پرورست
به من ده كه چون جان مرا درخورست
مگر نو گند عمر پژمرده را
به جوش آرد اين خون افسرده را
يكي روز خرمتر از نوبهار
گزيدهترين روزي از روزگار
به مهمان شه بود خاقان چين
دو خورشيد با يكديگر همنشين
ز روم و ز ايران و از چين و زنگ
سماطين صفها برآورده تنگ
به مي چهرهٔ مجلس آراسته
ز روي جهان گرد برخاسته
دران خرميهاي با ناز و نوش
رسيده ز لب موج گوهر به گوش
سخن ميشد از كار كارآگهان
كه زيركترين كيستند از جهان
زمين خيز هر كشور از دهر چيست
به هر كشور از پيشهها بهر چيست
يكي گفت نيرنگ و افسونگري
ز هندوستان خيزد ار بنگري
يكي گفت بر مردم شور بخت
ز بابل رسد جادوئيهاي سخت
يكي گفت كايد گه اتفاق
سرود از خراسان و رود از عراق
يكي گفت بر پايهٔ دسترس
ز بانورتر از تازيان نيست كس
يكي گفت نقاشي اهل روم
پسنديده شد در همه مرز و بوم
يكي گفت نشنيدي اي نقش بين
كه افسانه شد در جهان نقش چين
ز رومي و چيني دران داوري
خلافي برآمد به فخر آوري
نمودند هر يك به گفتار خويش
نموداري از نقش پرگار خويش
بران شد سرانجام كار اتفاق
كه سازند طاقي چو ابروي طاق
ميان دو ابروي طاق بلند
حجابي فرود آورد نقشبند
بر اين گوشه رومي كند دستكار
بر آن گوشه چيني نگارد نگار
نبينند پيرايش يكديگر
مگر مدت دعوي آيد به سر
چو زانكار گردند پرداخته
حجاب از ميان گردد انداخته
ببينند كز هر دو پيكر كدام
نو آيينتر آيد چو گردد تمام
نشستند صورتگران در نهفت
در آن جفته طاق چون طاق جفت
به كم مدت از كار پرداختند
ميانبر ز پيكر برانداختند
يكي بود پيكر دو ارژنگ را
تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را
عجب ماند ازان كار نظارگي
به عبرت فرو ماند يكبارگي
كه چون كردهاند اين دو صورت نگار
دو ارتنگ را بر يكي سان گزار
ميان دو پرگار بنشست شاه
درين و در آن كرد نيكو نگاه
نه بشناخت از يكدگر بازشان
نه پي برد بر پردهٔ رازشان
بسي راز از آن در نظر باز جست
نشد صورت حال بر وي درست
بلي در ميانه يكي فرق بود
كه اين ميپذيرفت و آن مينمود
چو فرزانه ديد آن دو بتخانه را
بديع آمد آن نقش فرزانه را
درستي طلب كد و چندان شتافت
كزان نقش سر رشتهاي باز يافت
بفرمود تا درميان تاختند
حجابي دگر در ميان ساختند
چو آمد حجابي ميان دو كاخ
يكي تنگدل شد يكي رو فراخ
رقمهاي رومي نشد زاب و رنگ
برآيينهٔ چيني افتاد زنگ
چو شد صفهٔ چينيان بي نگار
شگفتي فرو ماند از آن شهريار
دگر ره حجاب از ميان بركشيد
همان پيكر اول آمد پديد
بدانست كان طاق افروخته
به صيقل رقم دارد اندوخته
در آنوقت كان شغل ميساختند
ميانه حجابي برافراختند
به صورتگري بود رومي به پاي
مصقل همي كرد چيني سراي
هر آن نقش كان صفه گيرنده شد
به افروزش اين سو پذيرنده شد
بر آن رفت فتوي دران داوري
كه هست از بصر هر دو را ياوري
نداند چو رومي كسي نقش بست
گه صقل چيني بود چيره دست
شنيدم كه ماني به صورتگري
ز ري سوي چين شد به پيغمبري
ازو چينيان چون خبر يافتند
بران راه پيشينه بشتافتند
درفشنده حوضي ز بلور ناب
بران راه بستند چون حوض آب
گزارندگيهاي كلك دبير
برانگيخته موج ازان آبگير
چو آبي كه بادش كند بي قرار
شكن برشكن ميدود بركنار
همان سبزه كو بر لب حوض رست
به سبزي بران حوض بستند چست
چو ماني رسيد از بيابان دور
دلي داشت از تشنگي ناصبور
سوي حوض شد تشنه تشنه فراز
سر كوزهٔ خشك بگشاد باز
چو زد كوزه در حوضهٔ سنگ بست
سفالين بد آن كوزه حالي شكست
بدانست ماني كه در راه او
بد آن حوضهٔ چينيان چاه او
برآورد كلكي به آيين و زيب
رقم زد برآن حوض ماني فريب
نگاريد ازان كلك فرمانپذير
سگي مرده بر روي آن آبگير
درو كرم جوشنده بيش از قياس
كزو تشنه را در دل آمد هراس
بدان تا چو تشنه در آن حوض آب
سگي مرده بيند نيارد شتاب
چو در خاك چين اين خبر گشت فاش
كه ماني بران آب زد دور باش
ز بس جادوئيهاي فرهنگ او
بدو بگرويدند و ارژنگ او
ببين تا دگر باره چون تاختم
سخن را كجا سر برافراختم
جهاندار با شاه چين چند روز
به رخشنده مي بود رامش فروز
زمان تا زمان مهرشان ميفزود
هم اين را هم آن را جهان ميستود
بدو گفت روزي كه دارم بسيچ
گرم پيش نارد فلك پاي پيچ
كه گردم سوي كشور خويش باز
ز چين سوي روم آورم تركتاز
جوابش چنين داد خاقان چين
كه ملك تو شد هفت كشور زمين
به اقبال هر جا كه خواهي خرام
توئي قبله هر جا كه سازي مقام
كجا موكب شه كند تاختن
ز ما بندگان بندگي ساختن
ز فرهنگ خاقان و بيداريش
عجب ماند شه در وفاداريش
به سالار چين هر زمان بزم شاه
فروزندهتر شد ز خورشيد و ماه
كمر بست خاقان به فرمانبري
به گوش اندرون حلقهٔ چاكري
به آيين خود نزل شه مي رساند
بدان مهر خود را به مه ميرساند
اگر چه ملك داشت بالاترش
زمان تا زمان گشت مولاترش
چو پايه دهد مرد را شهريار
نبايد كه برگيرد از خود شمار
به بالاترين پايه پستي كند
همان دعوي زيردستي كند
شه آن كرد با چينيان از شرف
كه باران نيسان كند با صدف
ز پوشيدنيهاي بغداد و روم
كه بود آن گرامي در آن مرز و بوم
به شاهان چين دستگاهي نمود
كه در قدرت هيچ شاهي نبود
ز بس خسروي خوان كه در چين نهاد
ز پيشاني چينيان چين گشاد
به چين درنماند از خلايق كسي
كه خزي نپوشيد يا اطلسي
چو بنمود شاه از سر نيكوي
بدان تنگ چشمان فراخ ابروي
چو ابروي شه بود پيوندشان
به چشم و سر شاه سوگندشان
بيا ساقي آن بادهٔ چون گلاب
بر افشان به من تا درآيم ز خواب
گلابي كه آب جگرها به دوست
دواي همه درد سرها به دوست
رقيب مناخيز و در پيش كن
تو شو نيز و انديشهٔ خويش كن
ز تشويق خاطر جدا كن مرا
به انديشهٔ خود رها كن مرا
ندارم سر گفتگوي كسي
مرا گفتگو هست با خود بسي
گرآيد خريداري از دوردست
كه با كان گوهر شود هم نشست
تماشاي گنج نظامي كند
به بزم سخن شادكامي كند
بگو خواجهٔ خانه در خانه نيست
وگر هست محتاج بيگانه نيست
خطا گفتم اي پي خجسته رقيب
كه شد دشمني با غريبان غريب
در ما به روي كسي در مبند
كه در بستن در بود ناپسند
چو ما را سخن نام دريا نهاد
در ما چو دريا ببايد گشاد
در خانه بگشاي و آبي بزن
چو مه خيمهاي در خرابي بزن
رها كن كه آيند جويندگان
ببينند در شاه گويندگان
كه فردا چو رخ در نقاب آورم
ز گيله به گيلان شتاب آورم
بسا كس كه آيد خريدار من
نيابد رهي سوي ديدار من
مگر نقشي از كلك صورتگري
نگارنده بينند بر دفتري
سخن بين كزو دور چون ماندهام
كجا بودم ادهم كجا راندهام
گزارندهٔ گنج آراسته
جواهر چنين داد از آن خواسته
كه چون وارث ملك افراسياب
سر از چين برآورد چون آفتاب
خبر يافت كامد بدان مرز و بوم
دمنده چنان اژدهائي ز روم
همان نامهٔ شاه بر خوانده بود
در آن كار حيران فرو مانده بود
به انديشهٔ پاك و راي درست
سررشتهٔ كار خود باز جست
نخستين چنان ديد رايش صواب
كه ميثاق شه را نويسد جواب
بفرمود تا كاغذ و كلك و ساز
نويسندهٔ چيني آرد فراز
جوابي نويسد سزاوار شاه
سخن را در او پايه دارد نگاه
ز ناف قلم دست چابك دبير
پراكند مشك سيه بر حرير
سخنهاي پروردهٔ دلفريب
كه در مغز مردم نمايد شكيب
خطابي كه اميدواري دهد
عتابي كه بر صلح ياري دهد
فسوني كه بندد ره جنگ را
فريبي كه نرمي دهد سنگ را
زبان بندهائي چو پيكان تيز
دري در تواضع دري در ستيز
طراز سر نامه بود از نخست
به نامي كزو نامها شد درست
خداوند بي يار و يار همه
به خود زنده و زندهدار همه
جهان آفرين ايزد كارساز
توانا كن ناتوانا نواز
علم بركش روشنان سپهر
قلم در كش ديو تاريك چهر
روش بخش پرگار جنبش پذير
سكونت ده نقطهٔ جاي گير
پديد آور هر چه آمد پديد
رسانندهٔ هر چه خواهد رسيد
ز گويا و خاموش و هشيار و مست
كسي بر اسرار او نيست دست
به جز بندگي نايد از هيچكس
خداوندي مطلق اوراست بس
بس از آفرين جهان آفرين
كزو شد پديد آسمان و زمين
سخن رانده در پوزش شهريار
كه باد آفرين بر تو از كردگار
ز هر شاه كامد جهانرا پديد
بدست تو داد آفرينش كليد
ز دريا به دريا تو گردي نشست
بر ايران و توران تو را بود دست
ز پرگار مغرب چو پرداختي
علم بر خط مشرق انداختي
گرفتي جهان جمله بالا و زير
هنوزت نشد دل ز پيگار سير
عنان بازكش كاژدها بر رهست
فسانه دراز است و شب كوتهست
سكندر توئي شاه ايران و روم
منم كار فرماي اين مرز و بوم
تو را هست چون من بسي سفته گوش
يكي ديگرم من به تندي مكوش
من و تو ز خاكيم و خاك از زمي
همان به كه خاكي بود آدمي
همه سروري تا به خاكست و بس
كسي نيست در خاك بهتر ز كس
چو قطره به دريا درانداختند
دگر قطره زو باز نشناختند
حضور تو در صوب اين سنگلاخ
ديار مرا نعمتي شد فراخ
بهر نعمتي مرد ايزد شناس
فزونتر كند نزد ايزد سپاس
چو ايزد به من نعمتي بر فزود
سپاس ايزدم چون نبايد نمود
كنم تا زيم شكر ايزد بسيچ
كزين به ندارد خردمند هيچ
شنيدم ز چندين خداوند راز
كه هر جا كه آري تو لشگر فراز
فرستي تني چند از اهل روم
به بازارگاني بدان مرز و بوم
بدان تا خرند آنچه يابند خورد
طعامي كه پيش آيد از گرم و سرد
بسوزند و ريزند يكسر به چاه
ندارند تعظيم نعمت نگاه
ذخيره چو زان شهر گردد تهي
تو چون اژدها سر بدانجا نهي
ستاني ز بي برگي آن بوم را
چو آتش كه عاجز كند موم را
من از بهر آن آمدم پيشباز
كه گردانم از شهر خود اين نياز
اگر چه به زرق و فسون ساختن
نشايد ز چين توشه پرداختن
وليك آشتي ز پرخاش و جنگ
كه اين داغ و درد آرد آن آب و رنگ
مكن كشتهٔ چينيان را خراب
كه افتد تو را نيز كشتي در آب
قوي دل مشو گرچه دستت قويست
كه حكم خدا برتر از خسرويست
خردمند را نيست كز راه تيز
كند با خداوند قوت ستيز
به كار آمده عالمي چون خرد
به حكم تو هر كاري از نيك و بد
كسي كو كسي را نيايد به كار
شمارنده زو برنگيرد شمار
به اصل از جهان پادشاهي تراست
كه فرمان و فر الهي تراست
همه چيز را اصل بايد نخست
كه باشد خلل در بناهاي سست
زر از نقره كردن عقيق از بلور
رسانيدن ميوه باشد به زور
كند هر كسي سيب را خانه رس
ولي خوش نباشد به دندان كس
تو را ايزد از بهر عدل آفريد
ستم نايد از شاه عادل پديد
ستمكارگان را مكن ياوري
كه پرسند روزيت ازين داوري
نكو راي چون راي را بد كند
خرابي در آبادي خود كند
چو گردد جهان گاه گاه از نورد
به گرماي گرم و به سرماي سرد
در آن گرم و سردي سلامت مجوي
كه گرداند از عادت خويش روي
چنان به كه هر فصلي از فصل سال
به خاصيت خود نمايد خصال
ربيع از ربيعي نمايد سرشت
تموز از تموز آورد سرنبشت
هر آنچ او بگردد ز تدبير كار
بگردد بر او گردش روز گار
سكندر به انصاف نام آورست
وگرني ز ما هر يك اسكندرست
مپندار كز من نيايد نبرد
برارم به يك جنبش از كوه گرد
چو بر پشت پيلان نهم تخت عاج
ز هندوستان آورندم خراج
هژبر ژيان را درآرم به زير
زنم طاق خر پشته بر پشت شير
وليكن به شاهي و نام آوري
نيم با تو در جستن داوري
گر از بهر آن كردي اين تركتاز
كه چون بندگان پيشت آرم نماز
به درگاه تو سر نهم بر زمين
نه من جملهٔ كشور خدايان چين
بهر آرزو كاوري در قياس
به فرمان پذيري پذيرم سپاس
در اين داوري هيچ بيغاره نيست
ز مهمان پرستي مرا چاره نيست
جوابي چنين خوب و خاطر نواز
به قاصد سپردند تا برد باز
چو بر خواند پاسخ شه شير زور
شكيبندهتر شد به نخجير گور
سپهدار چين از شبيخون شاه
نبود ايمن از شام تا صبحگاه
به روزي كه از روزها آفتاب
بهي جلوهتر بود بر خاك و آب
سپهدار چين از سر هوش و راي
سگالشگري كرد با رهنماي
جهانديدهاي بود دستور او
جهان روشن از راي پر نور او
حسابي كه خاقان برانداختي
به فرمان او كار او ساختي
دران كار از آن كاردان راي جست
كه دركارها داشت راي درست
كه چون دارم اين داوري را بسيچ
چگونه دهم چرخ را چرخ پيچ
چو مهره برآمايم از مهر و كين
بدين چين كه آمد به ابروي چين
اگر حرب سازم مخالف قويست
به تارك برش تاج كيخسرويست
وگر در ستيزش مدارا كنم
زبوني به خلق آشكارا كنم
ندانم كه مقصود اين شهريار
چه بود از گذر كردن اين ديار
به خاقان چين گفت فرخ وزير
كه هست از نصيحت تو را ناگزير
برانديشم از تندي راي تو
كه تندي شود كارفرماي تو
به گنج و به لشگر غرور آيدت
زبون گشتن از كار دور آيدت
جهانداري آمد چنين زورمند
در دوستي را بر او در مبند
به هر جا كه آمد ولايت گرفت
نشايد در اين كار ماندن شگفت
چه پنداشتي كار بازيست اين
همه نكته كار سازيست اين
بدينگونه كاري خدائي بود
خصومت خداي آزمائي بود
نشايد زدن تيغ با آفتاب
نه البرز را كرد شايد خراب
پذيره شو ارني سپهر بلند
به دولت گزايان درآرد گزند
نه اقبال را شايد انداختن
نه با مقبلان دشمني ساختن
مياويز در مقبل نيكبخت
كه افكندن مقبلانست سخت
چو مقبل كمر بست پيش آر كفش
طپانچه نشايد زدن با درفش
به يك ماه كم و بيش با او بساز
كه بيگانه اينجا نماند دراز
مزن سنگ بر آبگينه نخست
كه چون بشكند دير گردد درست
درستي بود زخمها را ز خون
ولي زخمگه موي نارد برون
در آن كوش كين اژدهاي سياه
به آزرم يابد درين بوم راه
به چيني بر آن روز نفرين رسيد
كه اين اژدها بر در چين رسيد
مپندار كز گنبد لاجورد
رسد جامهاي بي كبودي به مرد
نواي جهان خارج آهنگيست
خلل در بريشم نه در چنگيست
درين پرده گر سازگاري كني
هماهنگ را به كه ياري كني
طرفدار چين چون در آن داوري
به كوشش نديد از فلك ياوري
از آن كارها كاختيار آمدش
پرستشگري در شمار آمدش
بر آن عزم شد كاورد سر به راه
به رسم رسولان شود نزد شاه
ببيند جهانداري شاه را
همان سرفرازان درگاه را
سحرگه كه زورق كش آفتاب
ز ساحل برافكند زورق بر آب
سپهدار چين شهريار ختن
رسولي براراست از خويشتن
به لشگرگه شاه عالم شتافت
بدانگونه كان راز كس درنيافت
چو آمد به درگاه شاهنشهي
از آن آمدن يافت شاه آگهي
كه خاقان رسولي فرستاده چست
به ديدن مبارك به گفتن درست
بفرمود خسرو كه بارش دهند
به جاي رسولان قرارش دهند
درآمد پيام آور سرفراز
پرستش كنان برد شه را نماز
بفرمود شه تا نشيند ز پاي
سخنهاي فرموده آرد بجاي
به فرمان شاه آن سخنگوي مرد
نشست و نشاننده را سجده كرد
زماني شد و ديده برهم نزد
به نيك و بد خويشتن دم نزد
ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند
در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند
اشارت چنان آمد از شهريار
كه پيغامي ار نيك داري بيار
مه روي پوشيده در زير ميغ
به گوهر زباني در آمد چو تيغ
كز آمد شد شاه ايران و روم
برومند بادا همه مرز و بوم
ز چين تا دگر باره اقصاي چين
به فرمان او باد يكسر زمين
جهان بي دربارگاهش مباد
سرير جهان بي پناهش مباد
نهفته سخنهاست دربار من
كز آن در هراسست گفتار من
فرستندهٔ من چنان ديد راي
كه خالي كند شه ز بيگانه جاي
نباشد كس از خاصگان پيش او
جز او كافرين باد بر كيش او
اگر يك تن آنجا بود در نهفت
نبايد تو را راز پوشيده گفت
شه از خلوتي آنچنان خواستن
شكوهيد در خلوت آراستن
بفرمود كز زر يكي پاي بند
نهادند بر پاي سرو بلند
همان ساعدش را به زرين كمر
كشيدند در زير نخجير زر
سراي آنگه از خلق پرداختند
همان خاصگان سوي در تاختند
ملك ماند خالي در آن جاي خويش
نهاده يكي تيغ الماس پيش
فرستاده را گفت خاليست جاي
نهفته سخن را گره بر گشاي
به فرمان شه مرد پوشيده راز
ز راز نهفته گره كرد باز
چو برقع ز روي سخن برفكند
سرآغاز آن از دعا درفكند
كه تا سبزه روينده باشد به باغ
گل سرخ تابد چو روشن چراغ
رخت باد چون گل برافروخته
جهان از تو سرسبزي آموخته
نگين فلك زير نام تو باد
همه كار دولت به كام تو باد
برآنم كه گربنده را شهريار
شناسد نيايش نبايد به كار
گر از راز پوشيده آگاه نيست
به از راستي پيش او راه نيست
من آن قاصد خود فرستادهام
كزان پيش كافكندي افتادهام
منم شاه خاقان سپهدار چين
كه در خدمت شاه بوسم زمين
سكندر ز گستاخي كار او
پسنديده نشمرد بازار او
به تندي بر او بانگ برزد درشت
كه پيدا بود روي ديبا ز پشت
شناسم من از باز گنجشك را
همان از جگر نافهٔ مشك را
وليكن نگهدارم آزرم و آب
ز پوشيدگان برندارم نقاب
چه گستاخ روئي بر آن داشتت
كه در پرده پوشيده نگذاشتت
چه بي هيبتي ديدي از شاه روم
كه پولاد را نرم داني چو موم
نترسيدي از زور بازوي من
كه خاك افكني در ترازوي من
گوزن جوان گر چه باشد دلير
عنان به كه برتابد از راه شير
جوابش چنين داد خاقان چين
كهاي درخور صد هزار آفرين
بدين بارگه زان گرفتم پناه
كه بي زينهاري نديدم ز شاه
چو من ناگرفته درآيم ز در
نبرد مرا هيچ بدخواه سر
سيه شير چندان بود كينه ساز
كه از دور دندان نمايد گراز
چو دندان كنان گردن آرد به زير
ز گردن كند خون او تند شير
ز من چو دل شاه رنجور نيست
جوانمردي شير ازو دور نيست
مرا بيم شمشير چندان بود
كه شمشير من تيز دندان بود
چو من با سكندر ندارم ستيز
كجا دارم انديشهٔ تيغ تيز
دگر كان خيانت نكردم نخست
كه بر من گرفتاري آيد درست
تو آوردهاي سوي من تاختن
مرا با تو كفرست كين ساختن
خصومتگري برگرفتم ز راه
بدين اعتماد آمدم نزد شاه
چو من مهرباني نمايم بسي
نبرد سر مهربانان كسي
وگر نيز كردم گناهي بزرگ
غريبي بود عذرخواهي بزرگ
نوازندهتر زان شد انصاف شاه
كه رحمت كند خاصه بر بي گناه
پناهنده را سر نيارد به بند
ز زنهاريان دور دارد گزند
اگر من بدين بارگاه آمدم
به دستوري عدل شاه آمدم
كه شاه جهان دادگر داورست
خدايش بهر كار از آن ياورست
از آن چرب گفتار شيرين زبان
گره بر گشاد از دل مرزبان
بدو گفت نيك آمدي شاد باش
چو بخت از گرفتاري آزاد باش
حساب تو زين آمدن بر چه بود
چو گستاخي آمد ببايد نمود
پناهنده گفت اي پناه جهان
ندارم ز تو حاجت خود نهان
بدان آمدم سوي درگاه تو
كه بينم رضاي تو و راه تو
كزين آمدن شاه را كام چيست
در اين جنبش آغاز و انجام چيست
گرم دسترس باشد از روزگار
كنم بر غرض شاه را كامگار
گر آن كام نگشايد از دست من
همان تير دور افتد از شست من
زمين را ببوسم به خواهشگري
مگر دور گردد شه از داروي
چو من جان ندارم ز خسرو دريغ
چه بايد زدن چنگ در تير و تيغ
گهر چون به آساني آيد به چنگ
به سختي چه بايد تراشيد سنگ
مرادي كه در صلح گردد تمام
چه بايد سوي جنگ دادن لگام
اگر تخت چين خواهي و تاج تور
ز فرمانبري نيست اين بنده دور
وگر بگذري از محاباي من
نبخشي به من جاي آباي من
پذيرندهٔ مهر نامت شوم
درم ناخريده غلامت شوم
زياني ندارد كه در ملك شاه
زياده شود بندهٔ نيكخواه
به چين در قبا بستهٔ كين مباش
قباي تو را گو يكي چين مباش
ز جعد غلامان كشور بها
بهل بر چو من بندهٔ چيني رها
گرفتار چين كي بود روي ماه
ز چين دور به طاق ابروي شاه
شهنشاه گفت اي پسنديده راي
سخنها كه پرسيدي آرم به جاي
سپه زان كشيدم به اقصاي چين
كه آرم به كف ملك توران زمين
بدانديش را سر درآرم به خاك
كنم گيتي از كيش بيگانه پاك
به فرمان پذيري به هر كشوري
نشانم جداگانه فرمانبري
چو تو بي شبيخون شمشير من
نهادي به تسليم سر زير من
سرت را سرير بلندي دهم
ز تاج خودت بهرهمند دهم
نه تاج از تو خواهم نه كشور نه تخت
نگيرم در اين كارها بر تو سخت
وليكن به شرطي كه از ملك خويش
كشي هفت ساله مرا دخل بيش
چو آري به من عبرهٔ هفت سال
دگر عبرهها بر تو باشد حلال
نيوشنده فرهنگ را ساز داد
جوابي پسنديدهتر باز داد
كه چون خواهد از من خداوند تاج
به عمري چنين هفت ساله خراج
چنان به كه پاداش مالم دهد
خط عمر تا هفت سالم دهد
جهانجوي را پاسخ نغز او
پسند آمد و گرم شد مغز او
بدو گفت شش ساله دخل ديار
به پامزد تو دادم اي هوشيار
چو ديدم تو را زيرك و هوشمند
به يكساله دخل از تو كردم پسند
چو سالار تركان ز سالار دهر
بدان خرمي گشت پيروز بهر
به نوك مژه خاك درگاه رفت
پس از رفتن خاك با شاه گفت
كه شه گر چه گفتار خود را بجاي
بيارد كه نيروش باد از خداي
مرا با چنين زينهاري نخست
خطي بايد از دست خسرو درست
كه چون من كشم دخل يكساله پيش
شهم برنينگيزد از جاي خويش
به تعويذ بازو كنم خط شاه
ز بهر سر خويش دارم نگاه
دهم خط به خون نيز من شاه را
كه جز بر وفا نسپرم راه را
برين عهدشان رفت پيمان بسي
كه در بيوفائي نكوشد كسي
نجويند كين تازه دارند مهر
مگر كز روش بازماند سپهر
بفرمود شه تا رقيبان بار
كنند آن فرو بسته را رستگار
ز بند زرش پايهٔ برتر نهند
به تارك برش تاج گوهر نهند
چو شد كار خاقان ز قيصر بساز
به لشگرگه خويش برگشت باز
چو سلطان شب چتر بر سر گرفت
سواد جهان رنگ عنبر گرفت
ستاره چنان گنجي از زر فشاند
كه مهد زمين گاو بر گنج راند
سكندر منش كرد بر باده تيز
ز ميكرد ياقوت را جرعه ريز
نشست از گه شام تا صبحدم
روان كرد بر ياد جم جام جم
خسك ريخته بر گذر خواب را
فراموش كرده تك و تاب را
دل از كار دشمن شده بيهراس
نه بازار لشگر نه آواي پاس
صبوحي ملوكانه تا صبح راند
همي داشت شب زنده تا شب نماند
چو ياقوت ناسفته را چرخ سفت
جهان گشت با تاج ياقوت جفت
درآمد ز در ديدباني پگاه
كه غافل چرا گشت يكباره شاه
رسيد اينك از دور خاقان چين
بدانسان كه لرزد به زيرش زمين
جهان در جهان لشگر آراسته
ز بوق و دهل بانگ برخاسته
ز بس پاي پيلان كه آزرده راه
شده گرد بر روي خورشيد و ماه
سپاهي كه گر باز جويد بسي
نبيند به يكجاي چندان كسي
همه آلت جنگ برداشته
چو دريائي از آهن انباشته
نشسته ملك بر يكي زنده پيل
ز ما تا بدو نيست بيش از دو ميل
چو زين شعبده يافت شاه آگهي
فرود آمد از تخت شاهنشهي
نشست از بر بارهٔ ره نورد
برآراست لشگر به رسم نبرد
به پرخاش خاقان كمر بست چست
كه نشمرد پيمان او را درست
بفرمود تا كوس روئين زدند
به ابرو دراز چينيان چين زنند
برآراست لشگر چو كوه بلند
به شمشير و گرز و كمان و كمند
سر آهنگ تا ساقه از تير و تيغ
برآورد كوهي ز دريا به ميغ
چو خاقان خبر يافت از كار او
كه آمد سكندر به پيكار او
برون آمد از موكب قلبگاه
به آواز گفتا كدامست شاه
بگوئيد كارد عنان سوي من
ندارد نهان روي از روي من
سكندر چو آواز چيني شنيد
قباي كژآگن به چين دركشيد
برون راند پيل افكن خويش را
رخ افكند پيل بدانديش را
به نفرين تركان زبان برگشاد
كه بي فتنه تركي ز مادر نزاد
ز چيني بجز چين ابرو مخواه
ندارند پيمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پيشينيان
كه عهد و وفا نيست در چينيان
همه تنگ چشمي پسنديدهاند
فراخي به چشم كسان ديدهاند
وگر نه پس از آنچنان آشتي
ره خشمناكي چه برداشتي
در آن دوستي جستن اول چه بود
وزين دشمني كردن آخر چه سود
مرا دل يكي بود و پيمان يكي
درستي فراوان و قول اندكي
خبر ني كه مهر شما كين بود
دل ترك چين پر خم و چين بود
اگر ترك چيني وفا داشتي
جهان زير چين قبا داشتي
مرا بسته عهد كردي چو ديو
به بدعهدي اكنون برآري غريو
اگر كوه پولاد شد پيكرت
وگر خيل ياجوج شد لشگرت
نجنبد ز ياجوج پولاد خاي
سكندر چو سد سكندر ز جاي
تذروي كه بر وي سرآيد زمان
به نخجير شاهينش آيد گمان
ملخ چون پرسرخ را ساز داد
به گنجشك خطي به خون باز داد
اگر سر گرائي ربايم كلاه
وگر پوزش آري پذيرم گناه
مرا زيت و زنبوره در كيش هست
چو زنبور هم نوش و هم نيش هست
سپهدار چين گفت كاي شهريار
نپيچيدهام گردن از زينهار
همان نيكخواهم كه بودم نخست
به سوگند محكم به پيمان درست
چو گشتم پذيراي فرمان تو
نبندم كمر جز به پيمان تو
از اين جنبش آن بود مقصود من
كه خوشبو كني مجمر از عود من
بداني كه من با چنين دستگاه
كه بر چرخ انجم كشيدم سپاه
نباشم چنين عاجز و روز كور
كه برگردم از جنگ بي دست زور
بدين ساز و لشگر كه بيني چو كوه
ز جوشنده دريا نيايم ستوه
وليكن تو را بخت ياريگرست
زمينت رهي آسمان چاكرست
ستيزندگي با خداوند بخت
ستيزنده را سر برد بر درخت
تو را آسمان ميكند ياوري
مرا نيست با آسمان داوري
چو گفت اين فرود آمد از پشت پيل
سوي مصر شه رفت چون رود نيل
چو شد ديد كان خسرو عذر ساز
پياده به نزديك او شد فراز
به هرا يكي مركبش دركشيد
ز سر تا كفل زير زر ناپديد
چو بر بارگي كامرانيش داد
به هم پهلوي پهلوانيش داد
جز آتش دگر داد بسيار چيز
رها كرد آن دخل يكساله نيز
چو شد شاه را خان خانان رهي
خصومت شد از خاندانها تهي
دو لشگر يكي شد در آن پهن جاي
دو لشگر شكن را يكي گشت راي
سلاح از تن و خوي ز رخ ريختند
به داد و ستد درهم آميختند
سپهدار چين هر دم از چين ديار
فرستاد نزلي بر شهريار
كه درگه نشينان شه را تمام
كفايت شد آن نزل در صبح و شام
به هم بود رود و مي و جامشان
همان نزد يكديگر آرامشان
چو از ميبه نخچير پرداختند
به يك جاي نحچير ميساختند
نخوردند بي يكدگر بادهاي
به آزادي از خود هر آزادهاي
بيا ساقي امشب به ميكن شتاب
كه با درد سر واجب آمد گلاب
ميي كاب در روي كار آورد
نه آن مي كه در سر خمار آورد
جهان گرد را در جهان تاختن
خوش آيد سفر در سفر ساختن
به هر كشوري ديدن آرايشي
به هر منزلي كردن آسايشي
ز پوشيدگيها خبر داشتن
ز ناديدها بهره برداشتن
وليكن چو بيني سرانجام كار
به شهر خودست آدمي شهريار
فرو ماندن شهر خود با خسان
به از شهرياري به شهر كسان
سكندر بدان كامگاري كه بود
همه ميل بر شهر خود مينمود
اگر چه ولايت ز حد بيش داشت
هم انديشهٔ خانهٔ خويش داشت
شبي راي آن زد كه فردا ز جاي
چو باد آورد پاي بر باد پاي
هواي وطن در دل آسان كند
نشاط هواي خراسان كند
زمين عجم زير پاي آورد
سوي ملك اصطخر راي آورد
جهان را برافروزد از رنگ خويش
بلندي درارد به اورنگ خويش
بران ملك نوش آفرين بگذرد
بد و نيك آن مملك بنگرد
نمايد كه ترتيبها نو كنند
بسيچ زمين بوس خسرو كنند
كند تازه نانبارهٔ هر كسي
در آن باده سازد نوازش بسي
به خواهندگان ارمغاني دهد
جهان را ز نو زندگاني دهد
در اين پرده ميرفتش انديشهاي
ندارند شاهان جز اين پيشهاي
دوالي كه سالار ابخاز بود
به نيروي شه گردن افراز بود
دوال كمر بسته بر حكم شاه
بسي گرد آفاق پيمود راه
درآمد بر شاه نيكي سگال
بناليد مانند كوس از دوال
كه فرياد شاها ز بيداد روس
كه از مهد ابخاز بستد عروس
كس آمد كز آن ملك آراسته
خلالي نماند از همه خواسته
ستيزنده روسي ز آلان و ارگ
شبيخون درآورد همچون تگرگ
به دربند آن ناحيت راه يافت
به فراطها سوي دريا شتافت
خروجي نه بروجه اندازه كرد
در آن بقعه كين كهن تازه كرد
به تاراج برد آن بر و بوم را
كه ره بسته باد آن پي شوم را
جز از كشتگاني كه نتوان شمرد
خرابي بسي كرد و بسيار برد
در انبار آكنده خوردي نماند
همان در خزينه نوردي نماند
ز گنجينهٔ ما تهي كرد رخت
در از درج بربود و ديبا ز تخت
همان ملك بردع بر انداختند
يكي شهر پر گنج پرداختند
به تاراج بردند نوشابه را
شكستند بر سنگ قرابه را
ز چندان عروسان كه ديدي به پاي
نماندند يك نازنين را بجاي
همه شهر و كشور بهم بر زدند
ده و دوده را آتش اندر زدند
اگر من در آن داوري بودمي
از اين به به كشتن بر آسودمي
من اينجا به خدمت شده سربلند
زن و بچه آنجابه زندان و بند
اگر داد نستاند از خصم شاه
خدا باد ياري ده داد خواه
ببيني كه روسي در اين روز چند
به روم و به ارمن رساند گزند
چو زينگونه بر گنج ره يافتند
شتابند از آنسان كه بشتافتند
ستانند كشور گشايند شهر
كه خامان خلقند و دونان دهر
همه رهزنانند چون گرگ و شير
به خوان نادليرند و بر خون دلير
ز روسي نجويد كسي مردمي
كه جز گوهري نيستش زادمي
اگر بر خري بار گوهر بود
به گوهر چه بيني همان خر بود
چو ره يافتند آن حريفان به گنج
بسي بومها را رسانند رنج
به بيداد كردن بر آرند يال
ز بازارگانان ستانند مال
خلل چون دران مرز و بوم آورند
طمع در خراسان و روم آورند
بشوريد شاهنشه از گفت او
ز بيداد بر خانه و جفت او
پريشان شد از بهر نوشابه نيز
كه بر شاه بود آن ولايت عزيز
فرو برد سر طيره و خشم ساز
وزان طيرگي سر برآورد باز
به فرياد خوان گشت فرمان تراست
مرا در دلست آنچه در جان تراست
ازين گفته به باشد ار بگذري
تو گفتي و باقي ز من بنگري
ببيني كه چون سر به راه آورم
چه سرها ز چنبر به چاه آورم
چه دلهاي مردان برارم ز هوش
چه خونهاي شيران در آرم به جوش
برآرم سگان را ز شور افكني
كه با شير بازيست گور افكني
نه بر طاس مانم نه روسي بجاي
سر هر دو را بسپرم زير پاي
اگر روس مصر است نيلش كنم
سراسيمه در پاي پيلش كنم
برافرازم از كوهش اورنگ را
در آتش نشانم همه سنگ را
نه در غار كوه اژدهائي هلم
نه از بهر دارو گياهي هلم
گر اين كين نخواهم ز شيران روس
سگم سگ نه اسكندر فيلقوس
وگر گرگ برطاس را نشكرم
ز بر طاسي روس رو به ترم
گر از گردش چرخ باشد زمان
بخواهيم كين خود از بدگمان
همه برده را باز جاي آوريم
ستاننده را زير پاي آوريم
نمانيم نوشابه را زير بند
چو وقت آيد از ني برآريم قند
گر آن سيم در سنگ شد جايگير
برون آوريمش چو موي از خمير
به چاره گشاده شود كار سخت
به مدت شكوفد بهار از درخت
به سختي در از چاره دل وام گير
كه گردد زمان تا زمان چرخ پير
در اين ره چو برداشتم برگ و زاد
صبوري كنم تا برآيد مراد
ز كوه گران تا به درياي ژرف
به آهستگي كار گردد شگرف
مرا سوي ملك عجم بود راي
كه سازم در آن جاي يك چند جاي
چو زين داستانم رسيد آگهي
به ار تخت من باشد از من تهي
به جنبش گراينده شد رخت من
سر زين من بس بود تخت من
نخسبم نياسايم از هيچ راه
مگر كينه بستانم از كينه خواه
دوالي چو ديد آن پذيرفتگي
برآسود از آن خشم و آشفتگي
به لب خاك را عنبر آلود كرد
زمين را به چهره زراندود كرد
بيا ساقي آزاد كن گردنم
سرشك قدح ريز در دامنم
سرشگي كه از صرف پالودگي
فرو شويد از دامن آلودگي
مكن تركي اي ترك چيني نگار
بيا ساعتي چين در ابرو ميار
دلم را به دلداريي شاد كن
ز بند غم امروزم آزاد كن
اگر دخل خاقان چين آن توست
مكن خرج را رود، باران توست
بخور چيزي از مال و چيزي بده
ز بهر كسان نيز چيزي بنه
مخور جمله ترسم كه دير ايستي
به پيرايه سر بد بود نيستي
در خرج بر خود چنان در مبند
كه گردي ز ناخوردگي دردمند
چنان نيز يكسر مپرداز گنج
گه آيي ز بيهوده خواري به رنج
به اندازهاي كن بر انداز خويش
كه باشد ميانه نه اندك نه بيش
چو رشته ز سوزن قويتر كني
بسا چشم سوزن كه در سر كني
سخن را گزارشگر نقشبند
چنين نقش بر زد به چيني پرند
كز آوازهٔ شه جهان گشت پر
كه چين را در آمود دامن به در
شب و روز خاقان در آن كرد صرف
كه شه را دهد پايمردي شگرف
ملوكانه مهمانيي سازدش
جهان در سم مركب اندازدش
كند پيشكشهاي شاهانه پيش
به اندازهٔ پايهٔ كار خويش
يكي روز كرد از جهان اختيار
فروزنده چون طالع شهريار
برآراست بزمي چو روشن بهشت
كه دندان شيران بر آن شيره هشت
چنان از مي و ميوهٔ خوشگوار
برآراست مهمانيي شاهوار
كه هيچ آرزوئي به عالم نبود
كه يك يك بران خوان فراهم نبود
گذشت از خورشهاي چيني سرشت
كه رضوان نديد آنچنان در بهشت
ز شكر بسي پخته حلواي نغز
به بادام شيرينش آكنده مغز
طرائف به زانسان كه دنيا پرست
يكي آورد زان به عمري به دست
جواهر نه چندان كه جوهر شناس
كند نيم آن را به سالي قياس
چو شد خانهٔ گنج پرداخته
بدانگونه مهمانيي ساخته
شه ترك با شهرگان ديار
به خواهشگري شد بر شهريار
زمين داد بوسه به آيين پيش
فزود از زمين بوس او قدر خويش
نيايش كنان گفت اگر بخت شاه
كند بر سر تخت اين بنده راه
سرش را به افسر گرامي كند
بدين سر بزرگيش نامي كند
پذيرفت شه خواهش گرم او
به رفتن نگه داشت آزرم او
شه و لشگر شه به يكبارگي
بران خوان شدند از سر بارگي
زمين از سر گنج بگشاد بند
روا رو برآمد به چرخ بلند
سكندر چو بر خوان خاقان رسيد
پي خضر بر آب حيوان رسيد
يكي تخت زر ديد چون آفتاب
درو چشمهٔ در چو درياي آب
به شادي بران تخت زرين نشست
ز كافور و عنبر ترنجي بدست
جهانجوي فغفور بر دست راست
به خدمت كمر بست و بر پاي خاست
نوازش كنانش ملك پيش خواند
ملك وار بر كرسي زر نشاند
دگر تاجداران به فرمان شاه
به زانو نشستند در پيشگاه
بفرمود خاقان كه آرند خورد
ز خوانهاي زرين شود خاك زرد
فرو ريخت شاهانه برگي فراخ
چو برگ رز از برگ ريزان شاخ
دران آرزوگاه فرخار ديس
نكرد آرزو با معامل مكيس
بهشتي صفت هر چه درخواستند
بران مائده خوان برآراستند
چو خوردند هرگونهاي خوردها
نمودند بر باده ناوردها
نشاط ميقرمزي ساختند
بساطي هم از قرمز انداختند
نشسته به رامش ز هر كشوري
غريب اوستادي و رامشگري
نوا ساز خنياگران شگرف
به قانون او زان برآورده حرف
بريشم نوازان سغدي سرود
به گردون برآورده آواز رود
سرايندگان ره پهلوي
ز بس نغمه داده نوا را نوي
همان پاي كوبان كشمير زاد
معلق زن از رقص چون ديو باد
ز يونانيان ارغنون زن بسي
كه بردند هوش از دل هر كسي
كمر بسته رومي و چيني به هم
برآورده از روم و از چين علم
در گنج بگشاد چيپال چين
بپرداخت از گنج قارون زمين
نخست از جواهر درآمد به كار
ز دراعه و درع گوهر نگار
ز بلور تابنده چون آفتاب
يكي دست مجلس بتري چو آب
ز ديباي چيني به خروارها
هم از مشك چين با وي انبارها
طبقهاي كافور با بوي مشك
ز كافورتر بيشتر عود خشك
كمانهاي چاچي و چيني پرند
گرانمايه شمشيرها نيز چند
تكاور سمندان ختلي خرام
همه تازه پيكر همه تيزگام
يكي كاروان جمله شاهين و باز
به چرز و كلنگ افگني تيز تاز
چهل پيل با تخت و بر گستوان
بلند و قوي مغز و سخت استخوان
غلامان لشگر شكن خيل خيل
كنيزان كه در مرده آرند ميل
چو نزلي چنين پيش مهمان كشيد
جز اين پيشكشها فراوان كشيد
پس از ساعتي گنج نو باز كرد
از آن خوبتر تحفهاي ساز كرد
خرامنده ختلي كش و دم سياه
تكاورتر از باد در صبحگاه
رونده يكي تخت شاهنشهي
نشينندش از پويه بيآگهي
سبق برده از آهوان در شتاب
به گرمي چو آتش به نرمي چو آب
به صحرا ز مرغان سبك خيز تر
به دريا دراز ماهيان تيزتر
به چابك روي پيكرش ديو زاد
به گردندگي كنيتش ديو باد
به انگيزش از آسمان كم نبود
صبا مرد ميدان او هم نبود
چنان رفت و آمد به آوردگاه
كه واماند ازو وهم در نيمراه
فرس را رخ افكنده در وقت شور
فكنده فرس پيل را وقت زور
چو وهم از همه سوي مطلق خرام
چو انديشه در تيز رفتن تمام
سمندي نگويم سمندر فشي
سمندر فشي نه سكندر كشي
شكاري يكي مرغ شوريده سر
ز خواب شب فتنه شوريدهتر
چو دوران درآمد شدن تيز بال
شدن چون جنوب آمدن چون شمال
عقابين پولاد در جنگ او
عقابان سيه جامه ز آهنگ او
بسي خنده گرو كرده در گردنش
عقابين چنگ عقاب افكنش
جگر ساي سيمرغ در تاختن
شكارش همه كرگدن ساختن
غضنباك و خونريز و گستاخ چشم
خداي آفريدش ز بيداد و خشم
طغان شاه مرغان و طغرل به نام
به سلطاني اندر چو طغرل تمام
كنيزي سيه چشم و پاكيزه روي
گل اندام و شكر لب و مشگبوي
بتي چون بهشتي برآراسته
فريبي به صد آرزو خواسته
خرامنده ماهي چو سرو بلند
مسلسل دو گيسو چو مشكين كمند
برو غبغبي كاب ازو ميچكيد
بر آتش بر آب معلق كه ديد
رخش بر بنفشه گل انداخته
بنفشه نگهبان گل ساخته
سهي سرو محتاج بالاي او
شكر بنده و شهد مولاي او
كمر بستهٔ زلف او مشك ناب
كه زلفش كمر بست بر آفتاب
سخنگوي شهدي شكر بارهاي
به شهد و شكر بر ستمگارهاي
بلورين تن و قاقمي پشت او
به شكل دم قاقم انگشت او
ز سيمين زنخ گوئي انگيخته
بر او طوقي از غبغب آويخته
بدان طوق و گوي آن مه مهر جوي
ز مه طوق برده ز خورشيد گوي
ز ابرو كمان كرده و ز غمزه تير
به تير و كمان كرده صد دل اسير
چو ميخوردي از لطف اندام وي
ز حلقش پديد آمدي رنگ مي
هزار آفرين بر چنان دايهاي
كه پرورد از انسان گرانمايهاي
نزد بر كس از تنگ چشمي نظر
ز چشمش دهانش بسي تنگ تر
تو گفتي كه خود نيست او را دهان
همان نام او (نيست اندر جهان)
رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند
به تعريف آن تحفه شد سربلند
كه اين مرغ و اين بارگي وين كنيز
عزيزند و بر شاه بادا عزيز
نه كس بر چنين خنگ ختلي نشست
نه مرغي چنين آيد آسان به دست
به گفتن چه حاجت كه هنگام كار
هنرهاي خود را كنند آشكار
كنيزي بدين چهره هم خوار نيست
كه در خوبروئي كسش يار نيست
سه خصلت در او مادر آورد هست
كه آنرا چهارم نيايد به دست
يكي خوبروئي و زيبندگي
كه هست آيتي در فريبندگي
دويم زورمندي كه وقت نبرد
نپيچد عنان را ز مردان مرد
سه ديگر خوش آوازي و بانگ رود
كه از زهره خوشتر سرايد سرود
چو آواز خود بر كشد زير و زار
بخسبد بر آواز او مرغ و مار
جهانجوي را زان دل آرام چست
خوش آوازي و خوبي آمد درست
حديث دليري و مردانگي
نپذيرفت و بود آن ز فرزانگي
سمن نازك و خار محكم بود
كه مردانگي در زنان كم بود
زن ار سميتن ني كه روئين تنست
ز مردي چه لافد كه زن هم زنست
اگر ماهي از سنگ خارا بود
شكار نهنگان دريا بود
ز كاغذ نشايد سپر ساختن
پس آنكه به آب اندر انداختن
گران داشت آن نكته را شهريار
زنان را به مردي نديد استوار
بپذرفتنش حلقه در گوش كرد
چو پذرفت نامش فراموش كرد
چو آن پيشكشها پذيرفت شاه
شد از خوان خاقان سوي خوابگاه
سحرگه كه طاوس مشرق خرام
برون زد سر از طاق فيروزه فام
دگر باره شه باده بر كف نهاد
برامش در بارگه برگشاد
بسر برد روزي دو در رود و مي
دگر پاره شد مركبش تيز پي
سوي بازگشتن بسي چيد كار
بگردنگي گشت چون روزگار
پري چهره تركي كه خاقان چين
به شه داد تا داردش نازنين
از آنجا كه شه را نيامد پسند
چو سايه پس پرده شد شهر بند
برافروخت آن ماه چون آفتاب
فرو ريخت بر گل ز نرگس گلاب
به زندان سراي كنيزان شاه
همي بود چون سايه در زير چاه
يكي روز كاين چرخ چوگان پرست
ز شب بازي آورد گوئي به دست
سكندر كه از خسروان گوي برد
عنان را به چوگاني خود سپرد
در آمد به طيارهٔ كوهكن
فرس پيل بالا و شه پيلتن
علم بر كشيدند گردنكشان
پديد آمد از روز محشر نشان
ز لشگر كه عرضش به فرسنگ بود
بيابان به نخجير بر تنگ بود
ز صحراي چين تا به درياي چند
زمين در زمين بود زير پرند
سيه چون در آمد به عرض شمار
گزيده در او بود پانصد هزار
پس و پيش تركان طاوس رنگ
چپ و راست شيران پولاد چنگ
به قلب اندرون شاه دريا شكوه
سپه گرد بر گرد دريا چو كوه
بجز پيل زوران آهن كلاه
چهل پيل جنگي پس و پشت شاه
هزار و چهل سنجق پهلوي
روان در پي رايت خسروي
كمرهاي زرين غلامان خاص
چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص
و شاقان جوشنده چون آب سيل
ز هر سو جنيبت كشان خيل خيل
نديمان شايسته بر گرد شاه
كه آسان از ايشان شود رنج راه
خرامان شده خسرو خسروان
طرفدار چين در ركابش روان
شهنشه چو بنوشت لختي زمين
اشارت چنين شد به خاقان چين
كه گردد سوي خانهٔ خويش باز
به اقليم تركان كند تركتاز
جهانجوي را ترك بدرود كرد
به آب مژه روي را رود كرد
عنان تافته شاه گيتي نورد
ز صحرا به جيجون رسانيد گرد
چو آمد به نزديك آن ژرف رود
بفرمود تا لشگر آيد فرود
بر آن فرضه جايي دلافروز ديد
نشستن بر آن جاي فيروز ديد
طناب سراپردهٔ خسروي
كشيدند و شد ميخ مركز قوي
ز بس نوبتيهاي گوهر نگار
چو باغ ارم گشت جيحون كنار
چو شه كشور ماورالنهر ديد
جهاني نگويم كه يك شهر ديد
از آن مال كز چين به چنگ آمدش
بسي داد كانجا درنگ آمدش
بناهاي ويرانه آباد كرد
بسي شهر نو نيز بنياد كرد
سمرقند را كادمي شاد ازوست
شنيده چنين شد كه بنياد ازوست
خبر گرم شد در خراسان و روم
كه شاهنشه آمد ز بيگانه بوم
بهر شهري از شادي فتح شاه
بشارت زنان بر گرفتند راه
به شكرانه رايت برافراختند
به هر خانهاي خرمي ساختند
فرستاد هر كس بسي مال و گنج
به درگاه شاه از پي پاي رنج
بيا ساقي آن بكر پوشيده روي
به من ده گرش هست پرواي شوي
كنم دست شوئي به پاك از پليد
به بكر اين چنين دست بايد كشيد
دگر باره بلبل به باغ آمدست
پري پيش روشن چراغ آمدست
خيال پري پيكري ميكند
مرا چون خيال پري ميكند
ازين كان تاريك اهريمني
گهر بين كه آرم بدين روشني
هزار آفرين باد بر زيركان
كه روشن زر آرند ازين تيره كان
گزارندهٔ شرح آن مرزبان
گزارش چنين آورد بر زبان
كه چون شاه عالم به داناي روم
بفرمود تا سازد از سنگ موم
به پيروزي آن نقش در خواسته
چو پيروزه نقشي شد آراسته
ز خوبي چنان ساختش نقش بند
كه بربست بر نقش تركان پرند
چو پيكر برانگيخت پيكر نماي
شه از پيش پيكر تهي كرد جاي
به هر جا كه ميرفت ميريخت گنج
به اميد راحت همي برد رنج
به هر هفتهاي منزلي چند راند
به هر منزلي هفتهاي چند ماند
چو منزل در آمد به بدخواه تنگ
هژيران به كين تيز آرند چنگ
فراخي گهي بود نزديك آب
فرود آمد آنجابه هنگام خواب
در آن مرغزار از ملك تا سپاه
برآسوده گشتند از آسيب راه
چو انجم برآراست لشگر گهي
كشيده به گردون درو درگهي
جهان را ز رايت چو طاوس كرد
سراپرده را در سوي روس كرد
به روسي خبر شد كه داراي روم
درآورد لشگر بدان مرز و بوم
سپاهي كه انديشه را پي كند
چو كوهه زند كوه ازو خوي كند
دليران شمشير زن بي شمار
به مردم گزائي چو پيچنده مار
كمند افكناني كه چون تند شير
درارند سرهاي پيلان به زير
غلامان چيني كه در دار و گير
ز موئي جهانند صد چوبهٔ تير
سكندر نه تند اژدهائيست اين
جهانرا ستمگر بلائيست اين
نه لشگر يكي كوه با او روان
كه در زير او شد زمين ناتوان
ز پيلان دو صد پيل پولاد پوش
كه آرند خون زمين را به جوش
يكي دشت بر پيل و بر پيلتن
همه كشور آشوب و لشگر شكن
چو قنطال روسي كه سالار بود
شد آگه كه گردون بدين كار بود
يكي لشگر انگيخت از هفت روس
به كردار هر هفت كرده عروس
ز برطاس و آلان و خزران گروه
برانگيخت سيلي چو دريا و كوه
ز ايسو زمين تا به خفچاق دشت
زمين را به تيغ و زره در نوشت
سپاهي نه چندان كه لشگر شناس
به اندازهٔ آن رساند قياس
چو عارض شمرد آنچه در پيش بود
ز نهصد هزارش عدد بيش بود
فرود آمدند از سر راه دور
دو فرسنگي از لشگر شاه دور
به لشگر چنين گفت قنطال روس
كه مردافكنان را چه باك از عروس
چنين لشگر خوب ناديده رنج
همه سر بسر كاروانهاي گنج
كجا پاي دارند با روسيان
چنين نازنينان و ناموسيان
همه گوهرين ساز و زرين ستام
بلورين طبق بلكه بي جاده جام
همه كارشان شرب و مالشگري
نگشته شبي گرد چالشگري
شبانگه به بوي خوش انگيختن
سحرگه به شربت برآميختن
جگر خوردن آيين روسان بود
ميو نقل كار عروسان بود
ز روي و چيني نيايد نبرد
همه خز و ديبا بود سرخ و زرد
خدا داد ما را چنين دستگاه
خدا داده را چون توان بست راه
اگر ديدمي اين غنيمت به خواب
دهانم شدي زين حلاوت پر آب
يكي نيست در جملهٔ بي تاج زر
به دريا نيابيم چندين گهر
گر اين دستگه را به دست آوريم
براقليم عالم شكست آوريم
جهان را بگيريم و شاهي كنيم
همه ساله صاحب كلاهي كنيم
پس آنكه فرس راند بالاي كوه
تني چند با او شده همگروه
به انگشت بنمود كانك ز دور
جهان در جهان نازنينند و حور
درو درگه از گوهر و گنج پر
به جاي سنان و زره لعل و در
همه زين زرين ياقوت كار
كفن پوشهاي جواهر نگار
كلاه مرصع برافراشته
قبا تا كف پاي بگذاشته
همه فرش ديبا و شعر و حرير
نه در دست نيزه نه در جعبهٔ تير
همه عنبرين دار و خلخال پوش
سر زلف پيچيده بالاي گوش
سراپاي در زيور خسروي
نه پاي رونده نه دست قوي
بدان سست پايان پيچيده دست
سكندر چه لشگر تواند شكست
گر افتد بر ايشان سر سوزني
دهن را گشايند چون روزني
به تاريخ و تقويم جنگ آورند
مهي در حسابي درنگ آورند
نه آن لشگرند اين كه روز نبرد
ز خسته كلوخي برآرند گرد
چو ما حمله سازيم يكره ز جاي
به يك حملهٔ ما ندارند پاي
چو روسان سختي كش سخت مغز
فريبي شنيدند از اينگونه نغز
كشيدند سرها كه تا زندهايم
بدين عهد و پيمان سرافكندهايم
بكوشيم كوشيدني چون نهنگ
نمانيم ازين گلستان بوي و رنگ
بر اعداي دولت شبيخون كنيم
به نوك سنان خاره را خون كنيم
چو دست از سنان سوي خنجر كشيم
بدانديش را دام در سر كشيم
چو روسي سپه را دلي گرم ديد
ز نيروي خود كوه را نرم ديد
به لشگرگه به تدبير جنگ
ز دل برد زنگار و ز تيغ زنگ
ز ديگر طرف شاه لشگر شكن
به تدبير ينشست با انجمن
بزرگان لشگر همه گرد شاه
نشستند چون اختران گرد ماه
قدرخان ز چين گور خان از ختن
دپيس از مداين وليد از يمن
دوالي ز ابخاز و هندي زري
قباد صطخري ز خويشان كي
زريوند گيلي ز مازندران
نيال يل از كشور خاوران
بشك از خراسان و فوم از عراق
بريشاد از ارمن بدين اتفاق
ز يونان و افرنجه و مصرو شام
نه چندانكه بر گفت شايد به نام
جهاندار كرد از غم آزادشان
به دلگرمي اميدها دادشان
چنين گفت كين لشگر جنگجوي
به پيكار شيران نكردند خوي
به دزدي و سالوسي و رهزني
نمايند مردي و مردافكني
دو دستي نديدند شمشير كس
همان ناچخ و نيزه از پيش و پس
سلاحي و سازي ندارند چست
ز بي آلتان جنگ نايد درست
برهنه تني چند را در مصاف
چه باشد بريدن ز سر تا به ناف
چو من تيغ گيرم بجنبم ز جاي
فرو بندد البرز را دست و پاي
من آن دور گيرم كه داراي گرد
ز من جان همي برد و جان هم نبرد
به كيدي كه با كيد در ساختم
به پاي خودش چون در انداختم
چو با لشگر فور كردم نبرد
ز مردانگي فور كافور خورد
كمانم چو بر زد به ابرو گره
شه چين كمانرا فرو كرد زه
هم از جنگ روسم نباشد شكوه
كه بسيار سيلاب ريزد ز كوه
ز كوه خزر تا به درياي چين
همه ترك بر ترك بينم زمين
اگر چه نشد ترك با روم خويش
هم از رومشان كينه با روس بيش
به پيكان تركان اين مرحله
توان ريخت بر پاي روس آبله
بسا زهر كو در تن آرد شكست
به زهري دگر بايدش باز بست
شنيدم كه از گرگ روباه گير
به بانگ سگان رست روباه پير
دو گرگ جوان تخم كين كاشتند
پي روبه پير برداشتند
دهي بود در وي سگاني بزرگ
همه تشنهٔ خون روباه و گرگ
يكي بانگ زد روبه چاره ساز
كه بند از دهان سگان كرد باز
سگان ده آواز برداشتند
كه روباه را گرگ پنداشتند
زبانگ سگان كامد از دوردست
رميدند گرگان و روباه رست
سگالندهٔ كاردان وقت كار
ز دشمن به دشمن شود رستگار
اگر چه مرا با چنين برگ و ساز
به هم پشتي كس نيايد نياز
در چاره بر چاره گر بسته نيست
همه كار با تيغ پيوسته نيست
سران سپه سر كشيدند پيش
كه ريزيم در پاي تو خون خويش
نبوديم ازين پيشتر سست كوش
كنون گرمتر زان براريم جوش
هم از بهر مردي هم از بهر مال
بكوشيم تا چون بود در جوال
سپه را چو دل داد خسرو بسي
كه بيدل نيايد كه باشد كسي
در انديشه ميبود تا وقت شام
كه فردا چه برسازد از تيغ و جام
چو از تيرهٔ شب روز روشن نهفت
طلايه برون رفت و جاسوس خفت
نگهبان لشگر برون از قياس
نشستند بر رهگذرهاي پاس
شب تيره بي پاس نگذاشتند
ز شب تا سحر پاس ميداشتند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد