بخش ۴۲ - انجامش روزگار ارسطو

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۲ - انجامش روزگار ارسطو

۳۷ بازديد


مغني دلم سير گشت از نفير
برآور يكي ناله بر بانگ زير
مگر نالهٔ زيرم آيد به گوش
ازين ناله زار گردم خموش
سكندر چو زين كنده بگشاد بند
برافكند بر حصن گردون كمند
همه فيلسوفان درگاه او
در آن پويه گشتند همراه او
ارسطو چو واماند از آن آفتاب
از ابر سيه بست بر خود نقاب
سياهي بپوشيد و در غم نشست
چو وقت آمد او نيز هم رخت بست
ز سرو سهي رفت بالندگي
طبيعت درآمد به نالندگي
نشستند يونانيان گرد او
ز استاد او تا به شاگرد او
چو ديدند كان پيك منزل شناس
به منزل شود بي رقيبان پاس
خبر بازجستند از آن هوشمند
كه پيدا كن احوال چرخ بلند
بگو تا چه جوهر شد اين آسمان
كزو دور شد هر كسي را گمان
شتابنده راه ديگر سراي
چنين گفت كايزد بود رهنماي
بسي رهبري بر فلك ساختم
بدين دل كه من پرده بشناختم
چو خواهم شد اكنون به بيچارگي
درين ره نبينم جز آوارگي
جهان فيلسوف جهان خواندم
رصد بند هفت آسمان داندم
جهان مدخل از دانش آراستم
نبشتم درو هر چه مي‌خواستم
همه در شناسائي اختران
فرو گفته احوال گردون درآن
كنون كز يقين گفت بايد سخن
رها كن رصد نامهاي كهن
به يزدان پاك ار مرا آگهيست
كه اين خوان پوشيده پر يا تهيست
سخن چون بدينجا رسانيد ساز
سخنگوي مرد از سخن ماند باز
بپالود روغن ز روشن چراغ
بفرمود كارند سيبي ز باغ
به كف برنهاد آن نوازنده سيب
به بوئي همي داد جان را شكيب
نفس را چو زين طارم نيل رنگ
گذرگه درآمد به دهليز تنگ
بخنديد و گفت الرحيل اي گروه
كه صبح مرا سر برآمد ز كوه
ز يزدان پاك آمد اين جان پاك
سپردم دگر ره به يزدان پاك
بگفت اين و برزد يكي باد سرد
برآورد گردون ازو نيز گرد
چوبگذشت و بگذاشت آسيب را
به باران بينداخت آن سيب را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد