دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۳ ۳۶ بازديد
ببار اي مغني نوائي شگفت
گرفته رها كن كه خوابم گرفت
وگر زان ترنم شوم خفته نيز
نبينم مگر خواب آشفته نيز
چو آمد گه عزم فرفوريوس
بنه بر شتر بست و بنواخت كوس
به همصحبتان گفت كاين باغ نغز
كه منظور چشمست و ريحان مغز
چو پايندگي نيستش در سرشت
چه تاريك دوزخ چه روشن بهشت
ز دانائي ماست ما را هراس
كه از رهزن ايمن نشد ره شناس
كمان گر هميشه خميده بود
قبا دوز را قب دريده بود
ترازوي چربش فروشان به رنگ
بود چرب و چربي ندارد به سنگ
همه ساله محمل كش بار گنج
نياسايد از محنت و درد و رنج
چو پرداخت زين نقش پرگار او
كشيدند خط نيز بر كار او
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد