بخش ۴۴ - انجامش روزگار افلاطون

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۴ - انجامش روزگار افلاطون

۳۵ بازديد


مغني برآراي لحني درست
كه اين نيست ما را خطائي نخست
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهاي جهان را زياد
فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت؟
كه ما نيز در خاك خواهيم خفت
چنان شد حكايت در آن مرز و بوم
كه بالغ‌ترين كس منم زاهل روم
چو در پردهٔ مرگ ره يافتم
ز هر پرده‌اي روي برتافتم
بدان طفل مانم كه هنگام خواب
به گهوارهٔ خوابش آيد شتاب
به خفتن منش رهنمون آيدش
نداند كه اين خواب چون آيدش
درين چار طبع مخالف نهاد
كه آب آمد و آتش و خاك و باد
چگونه توان راستي يافتن
ز كژي ببايد عنان تافتن
بود چار ديوار آن خانه سست
كه بنيادش اول نباشد درست
گذشت از صد و سيزده سال من
به ده سالگان ماند احوال من
همان آرزو خواهيم در سرست
كهن من شدم آرزو نوترست
بدين آرزو چون زماني گذشت
فلك فرش او نيز هم درنوشت
انجامش روزگار واليس
. . .
سرودي بر آهنگ فرياد من
مغني به يادآرد بر ياد من
مگر بگذرم زاب اين هفت رود
بكن شادم از شادي آن سرود
چو واليس را سر درآمد به خواب
درافكند كشتي به طوفان آب
نشسته رفيقان ياريگرش
به ياريگري چون فلك برسرش
چو بر ناتوان يافت تيمار دست
تنومند را ناتواني شكست
ز نيروي طالع خبر باز جست
بناهاي اوتاد را يافت سست
ستاره دل از داد برداشته
ستمگر شده داد بگذاشته
به آن هم‌نشينان كه بودند پيش
خبر داد از اندازه عمر خويش
چنين گفت كايمن مباشيد كس
از اين هفت هندوي كحلي جرس
كه اين اختران گر چه فرخ پيند
ز نافرخي نيز خالي نيند
چو نحس اوفتد دور سيارگان
بود دور دور ستمكارگان
شمار ستم تا نيايد به سر
به گيتي نيايد كسي دادگر
چو باز اختر سعد يابد قران
به نيكي رسد كار نيك اختران
فلك تا رسيدن بدان بازگشت
ورقهاي ما باري اندر نوشت
چو گفت اين پناهنده را كرد ياد
فروبست لب ديده برهم نهاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد