بخش ۳۸ - مقالت دهم در نمودار آخرالزمان

۳۵ بازديد


اي فلك آهسته‌تر اين دور چند
وي ز مي آسوده‌تر اينجور چند
از پس هر شامگهي چاشتيست
آخر برداشت فرو داشتيست
در طبقات زمي افكنده بيم
زلزله الساعه شئي عظيم
شيفتن خاك سياست نمود
حلقه زنجير فلك را بسود
باد تن شيفته درهم شكست
شيفته زنجير فراهم گسست
با كه گرو بست زمين كز ميان
باز گشايد كمر آسمان
شام ز رنگ و سحر از بوي رست
چرخ ز چوگان ز مي‌از گوي رست
خاك در چرخ برين ميزند
چرخ ميان بسته كمين ميزند
حادثه چرخ كمين برگشاد
يك به يك اندام زمين برگشاد
پير فلك خرقه بخواهد دريد
مهره گل رشته بخواهد بريد
چرخ به زير آيد و يكتا شود
چرخ زنان خاك به بالا شود
رسته شود هر دو سر از درد ما
پاك شود هر دو ره از گرد ما
هم فلك از شغل تو ساكن شود
هم زمي از مكر تو ايمن شود
شرم گرفت انجم و افلاك را
چند پرستند كفي خاك را
مار صفت شد فلك حلقه‌وار
خاك خورد مار سرانجام كار
اي جگر خاك به خون از شما
كيست در اين خاك برون از شما
خاك در اين خنبره غم چراست
رنگ خمش ازرق ماتم چراست
گر بتوانيد كمين ساختن
اين گل ازين خم به در انداختن
دامن ازين خنبره دودناك
پاك بشوئيد به هفت آب و خاك
خرقه انجم ز فلك بركشيد
خط خرابي به جهان دركشيد
بر سر خاك از فلك تيز گشت
واقعه تيز بخواهد گذشت
تعبيه‌اي را كه درو كارهاست
جنبش افلاك نمودارهاست
سر بجهد چونكه بخواهد شكست
وينجهش امروز درينخاك هست
دشمن تست اين صدف مشك رنگ
ديده پر از گوهر و دل پر نهنگ
اين نه صدف گوهر دريائيست
وين نه گهر معدن بينائيست
هر كه در او ديد دماغش فسرد
ديده چو افعي به زمرد سپرد
لاجرمش نور نظر هيچ نيست
ديده هزارست و بصر هيچ نيست
راه عدم را نپسنديده‌اي
زانكه به چشم دگران ديده‌اي
پايت را درد سري ميرسان
ره نتوان رفت به پاي كسان
گر به فلك برشود از زر و زور
گور بود بهره بهرام گور
در نتوان بستن ازين كوي در
بر نتوان كردن ازين بام سر
باش درين خانه زندانيان
روزن و دربسته چو بحرانيان
چند حديث فلك و ياد او
خاك تهي بر سر پر باد او
از فلك و راه مجره‌اش مرنج
كاهكشي را به يكي جومسنج
بر پر از اين گنبد دولاب رنگ
تا رهي از گردش پرگار تنگ
وهم كه باريكترين رشته‌ايست
زين ره باريك خجل گشته‌ايست
عاجزي و هم خجل روي بين
موي به موي اين ره چون موي بين
بر سر موئي سر موئي مگير
ورنه برون آي چو موي از خمير
چون به ازين مايه به دست آوري
بد بود اينجا كه نشست آوري
پشته اين گل چو وفادار نيست
روي بدو مصلحت كار نيست
هر علمي جاي افكندگيست
هر كمر آلوده صد بندگيست
هر هنري طعنه شهري درو
هر شكري زحمت زهري درو
آتش صبحي كه در اين مطبخست
نيم شراري ز تف دوزخست
مه كه چراغ فلكي شد تنش
هست ز دريوزه خور روغنش
ابر كه جانداروي پژمردگيست
هم قدري بلغم افسردگيست
آب كه آسايش جانها دروست
كشتي داند چه زيانها در اوست
خانه پر عيب شد اين كارگاه
خود نكني هيچ به عيبش نگاه
چشم فرو بسته‌اي از عيب خويش
عيب كسان را شده آيينه پيش
عيب نويسي مكن آيينه‌وار
تا نشوي از نفسي عيب‌دار
يا به درافكن از جيب خويش
يا بشكن آينه عيب خويش
ديده ز عيب دگران كن فراز
صورت خود بين و درو عيب ساز
در همه چيزي هنر و عيب هست
عيب مبين تا هنر آري بدست
مي نتوان يافت به شب در چراغ؟
در قفس روز توانديد زاغ؟
در پر طاوس كه زر پيكرست
سرزنش پاي كجا درخورست
زاغ كه او را همه تن شد سياه
ديده سپيدست درو كن نگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد