بخش ۴۷ - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوي

۳۵ بازديد


پادشهي بود رعيت شكن
وز سر حجت شده حجاج فن
هرچه به تاريك شب از صبح زاد
بر در او درج شدي بامداد
رفت يكي پيش ملك صبحگاه
راز گشاينده‌تر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازيي
وز سحر آموخته غمازيي
گفت فلان پير ترا در نهفت
خيره كش و ظالم و خونريز گفت
شد ملك از گفتن او خشمناك
گفت هم اكنون كنم او را هلاك
نطع بگسترد و بر او ريگ ريخت
ديو ز ديوانگيش ميگريخت
شد ببر پير جواني چو باد
گفت ملك بر تو جنايت نهاد
پيشتر از خواندن آن ديو راي
خيز و بشو تاش بياري بجاي
پير وضو كرد و كفن برگرفت
پيش ملك رفت و سخن درگرفت
دست بهم سود شه تيز راي
وز سر كين ديد سوي پشت پاي
گفت شنيدم كه سخن رانده‌اي
كينه كش و خيره كشم خوانده‌اي
آگهي از ملك سليمانيم
ديو ستمگاره چرا خوانيم
پير بدو گفت نه من خفته‌ام
زانچه تو گفتي بترت گفته‌ام
پير و جوان بر خطر از كار تو
شهر و ده آزرده ز پيكار تو
منكه چنين عيب شمار توأم
در بد و نيك آينه‌دار توأم
راستيم بين و به من دار هش
گرنه چنينست بدارم بكش
پير چو بر راستي اقرار كرد
راستيش در دل شه كار كرد
چون ملك از راستيش پيش ديد
راستي او كژي خويش ديد
گفت حنوط و كفنش بركشيد
غاليه و خلعت ما دركشيد
از سر بيدادگري گشت باز
دادگري گشت رعيت نواز
راستي خويش نهان كس نكرد
در سخن راست زيان كن نكرد
راستي آور كه شوي رستگار
راستي از تو ظفر از كردگار
گر سخن راست بود جمله در
تلخ بود تلخ كه الحق مر
چون به سخن راستي آري بجاي
ناصر گفتار تو باشد خداي
طبع نظامي و دلش راستند
كارش ازين راستي آراستند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد