رفتن معلم به در خانهٔ دستور و بيان كردن عشق ناظر نسبت به منظور

۳۷ بازديد


چو طفل روز رفت از مكتب خاك
سواد شب نمود از لوح افلاك
معلم بر در دستور جا كرد
حديث خود به خاصانش ادا كرد
به دستور از معلم حال گفتند
يكايك صورت احوال گفتند
معلم را به سوي خويشتن خواند
به تعظيم تمامش پيش بنشاند
چو از هر در سخنها گفته گرديد
از و احوال مكتب باز پرسيد
كه چوني با جفاي بنده زاده
به درس تيزفهمي چون فتاده
به مكتب مي‌رود كاري ز پيشش
بود سعيي به كار وبار خويشش
چه سر خط مي‌نويسد مشق او چيست
چو بحثي مي‌كند هم بحث او كيست
دلش ميل چه علمي بيش دارد
چه مبحث اين زمان در پيش دارد
اديب افكند سر چون خامه در پيش
بسي پيچيد همچون نامه بر خويش
پس آنگه بر زمين زد افسر خويش
به خون آغشته بنمودش سر خويش
كه داد از دست فرزند شما ، داد
مرا بيداد او خون خورد فرياد
از آن روزي كه اين مخدوم زاده
به مكتب خانه من پا نهاده
دلم را از غم آزادي نبوده
بسي غم بوده و شادي نبوده
به مكتبخانه‌ام بر كودكي بود
كه او زيركتر از هر زيركي بود
كنون تا او به اين مكتب رسيده
به همدرسي ايشان آرميده
يكي ز آنها به حال خود نمانده
به پهلوي خود ايشان را نشانده
بلي تفسير اين حرف اندكي نيست
كه صحبت را اثر باشد شكي نيست
به مكتب صبحدم چون گشت حاضر
بود در راه مكتب خانه ناظر
كه چون منظور سوي مكتب آيد
به او آهنگ دمسازي نمايد
گهي در پهلوي هم جا گزينند
زماني روبروي هم نشينند
بود دايم به مكتب درسشان حرف
كنند اين نوع عمر خويشتن صرف
بدينسان حرف ها مي‌كرد اظهار
كه تا مجلس تهي گردد ز اغيار
از آن پس گفت تا داند خداوند
كه بد مي‌بينم او را حال فرزند
به دام عشق منظور است پا بست
زمام اختيارش رفته از دست
اگر يك لحظه حاضر نيست منظور
از او افتد به مكتبخانه سد شور
نشيند گوشه‌اي از غصه دلتنگ
ز دلتنگي بود با خويش در جنگ
گزد انگشت چنداني كه در مشت
سيه سازد چو نوك خامه انگشت
دمي بندد ز تكرار سبق لب
كه من ديگر نمي‌آيم به مكتب
زماني در گريبان آورد سر
گهش چون حلقه ماند چشم بر در
چو منظور از در مكتب درآيد
نماند رنج و اندوهش سرآيد
درآيد در مقام همزباني
كند آهنگ عيش و شادماني
غرض كز خواندن درس است آزاد
بود درس آنچه هرگز نيستش ياد
شد از گفتار او دستور از دست
پي آزار ناظر از زمين جست
معلم دامنش بگرفت و بنشاند
حديث چند از هر در بر او خواند
كه اينها اين زمان سودي ندارد
نمودش گر بود بودي ندارد
ببايد چاره‌اي كردن در اين كار
كه گرداند ازين بارش سبكبار
و گرنه كار او بد مي‌شود زود
از اين دردش نخواهد بود بهبود
ز هر بحثي حديثي كرد اظهار
سخنها گفت در تدبير اين كار
پس آنگه خواست دستوري ز دستور
زمين بوسيد و از دستور شد دور
به خود مي‌گفت دستور جهاندار
چه سازم چون كنم تدبير اين كار
فرستم گر به مكتبخانه بازش
فتد ناگه برون زين پرده رازش
خبر يابد ازين شاه جهانگير
به جز جان باختن آن دم چه تدبير
نمي‌دانست تا تدبير او چيست
پي تدبير كارش چون كند زيست
نبود آگه كه درد دوستداري
ندارد چاره‌اي جز جان‌سپاري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد