هزار حيف كه از گلشن جهان آخر
چو گل به باد خزان رفت ميرزامهدي
فروغ محفل آل رسول بود و دريغ
كه شمعسان ز ميان رفت ميرزامهدي
ز الفت تن خاكي ملول شد جانش
به سوي عالم جان رفت ميرزامهدي
هواي قصر جنان كرد از جهان خراب
به آن خجسته مكان رفت ميرزامهدي
به حيرتم چه شنيد از فسانهٔ ايام
كه خوش به خواب گران رفت ميرزامهدي
غرض چو جانب عشر تسراي خلدبرين
ز بزم همنفسان رفت ميرزامهدي
رقم زد از پي تاريخ رحلتش هاتف
به بزمگاه جنان رفت ميرزامهدي
دريغا كه شد در نقاب تراب
رخ عالمآراي سيدعلي
دريغا كه گم شد در اين خاكدان
ثمين در يكتاي سيدعلي
سوي خلد رو كرد ازين تيره خاك
روان مصفاي سيدعلي
چو بيرون شد از دنيي دون و شد
بهشت برين جاي سيدعلي
به تاريخ آن كلك هاتف نوشت
شده خلد ماواي سيدعلي
از عشق كز اوست بر لبم مهر سكوت
هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
من بندهٔ عشق و مذهب و ملت من
عشق است و علي ذالك احيي و اموت
اي غير بر غم تو درين دير خراب
با يار شب و روز كشم جام شراب
از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز
تو خون جگر خوري و من بادهٔ ناب
گر فاش شود عيوب پنهاني ما
اي واي به خجلت و پريشاني ما
ما غره به دينداري و شاد از اسلام
گبران متنفر از مسلماني ما
ساقي فلك ارچه در شكست من و توست
خصم تن و جان ميپرست من و توست
تا جام شراب و شيشهٔ مي باشد
در دست من و تو، دست دست من و توست
روي تو كه رشك ماه ناكاسته است
باغي است كه از هر گلي آراسته است
گر زان كه خدا نيز وفائي بدهد
آني كه دل من از خدا خواسته است
اين تكيه كه رشك گلستان ارم است
مانند حرم مكرم و محترم است
بگريز در آن از ستم چرخ كه صيد
از هر خطر ايمن است تا در حرم است
اين تيغ كه در كف آتشي سوزان است
هم دشمن عمر و هم عدوي جان است
با اين همه جان بخشد اگر نيست شگفت
چون در كف فياض هدايت خان است
اين تيغ كه شير فلكش نخجير است
شمشير وكيل آن شه كشورگير است
پيوسته كليد فتح دارد در مشت
آن دست كه بر قبضهٔ اين شمشير است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد