ناقهٔ خيال در وادي سخن راندن

مشاور شركت بيمه پارسيان

ناقهٔ خيال در وادي سخن راندن

۴۰ بازديد


سفر سازندهٔ اين طرفه صحرا
به عزم كارسازي زد چنين پا
كه چون دستور از آن راز آگهي يافت
رخ از ذوق بساط خرمي تافت
به خود زد رأي در تغيير فرزند
كه گر بگذارمش در خانه يك چند
به رسوايي شود ناگه فسانه
فتد افسانهٔ او در ميانه
جنون از خانه اندارد برونش
به گوش شه رسد حرف جنونش
چو خسرو پرسد از من شرح حالش
بگويم چيست باعث بر ملالش
بسي در چارهٔ آن كار كوشيد
چنين در كارش آخر مصلحت ديد
كه همره سازدش با كارداني
رفيق او كند بسيار داني
تجارت كردنش سازد بهانه
به شهري ديگرش سازد روانه
كه شايد درد عشق او شود كم
چو يك چندي برآيد گرد عالم
اگر خواهي در اين دير مجازي
دوايي بهر درد عشقبازي
بنه بهر سفر رو در بيابان
كه درد عشق را اينست درمان
وزير دانش اندوز خردمند
چو كرد اين فكر در تدبير فرزند
طلب فرمود و پيش خود نشاندش
به گوش از هر دري حرفي رساندش
پس آنگه گفت كاي تابنده خورشيد
جهان را از تو روشن صبح اميد
مثل باشد درين ديرينه مسكن
جهان گشتن به از آفاق خوردن
گرت بايد به فر سروري دست
سفر كن زانكه اين فر در سفر هست
چو لعل از خاك كان گردد سفر ساز
دهد زينت به تاج هر سرافراز
ز يكجا آب چون نبود مسافر
شود يكسان بخاك تيره آخر
بنه سر در سفر ، منشين به يك جا
گرت بايد ز اسفل شد ، به اعلا
در نامي شود هر قطره باران
ز ابرش چون سفر باشد به عمان
به كار خويش حيران ماند ناظر
بسي ز آن حرف شد آشفته خاطر
نه روي آنكه گويد «ني» جوابش
نه راي آنكه سازد «با» خطابش
برو درماند پيشش آخر كار
جوابش گفت چون شد حرف بسيار
كه مقصود پدر چون رفتن ماست
ز ما بودن به جاي خويش بيجاست
ز سر سازم به راه مدعا پاي
به جان خدمت كنم خدمت بفرماي
پدر زان گفتگو گرديد خوشحال
ز فكر كار او شد فارغ‌البال
طلب فرمود مرد كارداني
به غايت زيركي بسيار داني
ز گرم و سردعالم بوده آگاه
جفاي راه ديده گاه و بيگاه
به تاج خويش دادش سر بلندي
به تشريف شريفش ارجمندي
پس آنگه گفت كاي از كار آگاه
ز دامان تو دست فتنه كوتاه
نماند بر تو پنهان اين حكايت
كه ناظر راست سوداي تجارت
چه باشد گر بود در خدمت تو
به كام خود رسد از دولت تو
جوابش گفت مرد كار ديده
كه او را در قدم باشم به ديده
وزير آماده كرد اسباب رهشان
ميسر شد وداع پادشهشان
پس آنگه بهر رفتن بار بستند
به مركبهاي تازي برنشستند
ز شهر آورد ناظر روي در راه
ز پس مي‌ديد و از دل مي‌كشيد آه
نظر سوي سواد شهر مي‌كرد
ز دل پر مي‌كشيد آه از سر درد
چو آن كش وقت رحلت كردن آيد
به عالم ديدهٔ حسرت گشايد
بيا وحشي كزين دير غم آباد
به رفتن گام بگشاييم چون باد
چنين تا چند در يكجا نشينيم
ز حد شد تا به كي از پا نشينيم
به يك جا خانه آن مقدار كرديم
كه خود را پيش مردم خوار كرديم
ز ما دلگير گرديدند ياران
به جان گشتند دشمن دوستداران
خوش آنكس را كه يكجا نيست مسكن
نه كس را دوست مي‌بيند نه دشمن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد