پايهٔ سرير معاني بر عرش نهادن

مشاور شركت بيمه پارسيان

پايهٔ سرير معاني بر عرش نهادن

۳۶ بازديد


چو اين گنج هنر ترتيب دادم
ز هر جوهر در او درجي نهادم
شدم جويندهٔ زيبنده اسمي
كه حفظ گنج را سازم طلسمي
به كام فكر ملكي چند گشتم
به اكثر نامداران بر گذشتم
به ناگه پيشم آمد پير دانش
كه اي كار تو بر تدبير و دانش
به نام نامداري شد گهر سنج
كه تيغش ملك را ماريست بر گنج
شه انجم سپاه آسمان تخت
جهانگير و جهاندار و جوانبخت
نهالي از گلستان پيمبر
گلي از بوستان باغ حيدر
چو بر او رنگ دارايي نهد گام
شود آيين اطلس بخشش عام
دل خورشيد لرزد بر سر خاك
كه بخشد ناگهان ديباي افلاك
صدف آبستن از ابر سخايش
گهر بي‌قيمت از دست عطايش
به دارالضرب احسان چون قدم زد
كرم را سكه نو بر درم زد
اگر زين بيشتر در كشور جود
كرم زا نام حاتم بر درم بود
سرانگشت سخا ز آنگونه افشرد
كه نقش نام حاتم را از آن برد
به تخت خسروي چون كرد آهنگ
به قانون عدالت زد چنان چنگ
كه در بزم جهان از شاه درويش
بجز ني نيست كس را باد در خويش
چنان دورش به صحبت خانهٔ داد
ز امنيت صلاي عيش در داد
به دور او كه ناامني‌ست محبوس
مگر يكباره راه جنگ زد كوس
كه مي‌پيچند سر تا پا كمندش
به نوبت چوب بر سر مي‌زنندش
از آنرو زخمهٔ مطرب خورد چنگ
كه مانند است نام چنگ با چنگ
چو معموري ده ملك جهان شد
جهان از گنج آسايش جنان شد
كه جاي خشت زن بزم شراب است
به جاي قالب خشتش رباب است
كشد چون آتش خشمش زبانه
برآرد دود از چشم زمانه
به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
كند او عزم ميدان تيغ در چنگ
ز هر جانب برآيد نعره كوس
دهد سوفار ناوك جمله را بوس
نفير سركشان افتد به عالم
خورد مرغ حيات بيدلان رم
دليران را به خون گلگون تبر زين
پلنگي چند ناخن كرده خونين
پي پرواز مرغ روح لشكر
ز هر جانب شود شمشير شهپر
برآرد تيغ چون مهر جهانسوز
شود در عرصهٔ كين آتش افروز
گهي بر غرب راند گاه بر شرق
به شرق و غرب از تيغش جهد برق
گريزد لشكر خصم از صف كين
بدانسان كز شهب خيل شياطين
زهي كشور گشا داراي دوران
جهانگير و جهاندار و جهانبان
تويي آن آفتاب عرش پايه
كه افتد چرخ در پايت چو سايه
ترا هر كس به قدر رتبهٔ خويش
پي ايثار چيزي آورد پيش
كشيدم پيش منهم گوهري چند
ز درج طبع رخشان جوهري چند
تو آن دانا دل گوهر شناسي
كه نيكو گوهر از گوهر شناسي
نيم از قسم هر گوهر فروشي
به سوي گوهر من دار گوشي
چه مي‌گويم چه گوهر چند مهره
به شهر بي‌وجودي گشته شهره
نه آن مقدارها چيزيست دلكش
كه افتد طبع دانا را به آن خوش
ز سد بيت ار فتد يك بيت پركار
ز طبع من بود آن نيز بسيار
الاهي تا در اين ميدان انبوه
كشد خورشيد خنجر بر سركوه
كسي كاو هست كينت در نهادش
اگر كوه است بر سر تيغ بادش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد