ياد نمودن ناظر از بزم آشنايي و ناله كردن از اندوه جدايي

۳۶ بازديد


حدا گويندهٔ اين طرفه محمل
چنين محمل كشد منزل به منزل
كه ناظر بر سواد شهر مي‌ديد
ز درد نااميدي مي‌خروشيد
به خود مي‌گفت هر دم از سر درد
كه آخر دور كار خويشتن كرد
به گورم كي توانست اين سخن گفت
كه در صحرا به گوران بايدم خفت
كه پيشم مي‌توانست اين ادا كرد
كزو نتوان به شمشيرم جدا كرد
كسي را كي رسيدي اين به خاطر
كه گردد دور از منظور ناظر
ولي آنجا كه باشد دور گردون
كه مي‌داند كه آخر چون شود چون
بسا كس را كه ياري همنشين بود
هميشه در گمانش اينچنين بود
كه بي‌هم يك نفس دم بر نيارند
دمي بي‌ديدن هم بر نيارند
به رنگي چرخ دور از وي نمودش
كه انگشت تعجب شد كبودش
بود اين رنگ چرخ حيله پرداز
كند هر دم به رنگي حيله‌اي ساز
گهي با بخت ساز جنگ مي‌كرد
سرود بيخودي آهنگ مي‌كرد
نبودي چون جرس بي‌نالهٔ دل
شدي افغان كنان منزل به منزل
جرس را هر زمان گفتي به زاري
بگو دلبستگي پيش كه داري
كه هستت چون دل من اضطرابي
به خود داري در افغان پيچ وتابي
ز آهن در دهان داري زباني
لب از افغان نمي‌بندي زماني
نباشد يك زمان بي‌ناله‌ات زيست
زبان داري بگو كاين ناله از چيست
مرا گر ناله‌اي باشد عجب نيست
چرا كاين نالهٔ من بي‌سبب نيست
به دل درديست از اندوه دوري
كه با آن درد نتوانم صبوري
صبوري با غم دوريست مشكل
صبوري چون توان سد درد بر دل
بيا اي سيل اشك ناصبوري
ميان ما و او مگذار دوري
به نوعي ساز راه كاروان گل
كه نتوان كرد الا شهر منزل
اگر نبود مدد اشك نيازم
به كوي او كه خواهد برد بازم
منم چون اشك خود در ره فتاده
به دشت نااميدي سر نهاده
به نوميدي ز جانان دور گشته
وداعي هم ازو روزي نگشته
ز جانان با وداعي گشته قانع
ز آن هم بخت بد گرديده مانع
ز بخت خود مدام آزرده جانم
چه بخت است اينكه من دارم ندانم
نمي‌دانم چه بخت و طالع است اين
چه اوقات و چه عمر ضايع است اين
مرا افسوس چون نبود در ايام
كه اين اوقات را هم عمر شد نام
چنين با خويش بودش گفتگويي
از و در كوه و صحرا هاي و هويي
سياه از گرد شد ناگه جهاني
برون از گرد آمد كارواني
به يك جا بار بگشودند بودند
به حرف آشنايي لب گشودند
ز رنج راه با هم راز گفتند
به هم احوال هر جا باز گفتند
به آنها بود سوداگر جواني
اسير داغ سودايش جهاني
متاع عشق را او گرم بازار
به سوز عشق او خلقي گرفتار
به چين هم مكتبي بودي به ناظر
شدي با او به مكتبخانه حاضر
چنان ناظر شد از ديدار او شاد
كه گفتي عالمي را كس به او داد
ز هر جا گفتگويي كرد اظهار
سخن كرد آنگه از منظور تكرار
شد از بادام عنابش روانه
بهش نارنج گشت از ناردانه
به روي كهربا گوهر دوانيد
به در ياقوت را در خون نشانيد
ز نرگسدان دميدش لاله تر
زرش رنگين شد از گوگرد احمر
پس آنگه گفت كاي يار وفا كيش
به راه دوستي از جمله در پيش
چه باشد گر ز من خطي ستاني
رساني پيش او نوعي كه داني
به جان خدمت كنم گفتا روان باش
جوابت هم رسانم شادمان باش
غلامي را اشارت كرد ناظر
كه گرداند دوات و خامه حاضر
كه شرح قصهٔ دوري نويسد
حديث درد مهجوري نويسد
نبود آگه كه شرح درد دوري
بلاي روزگار ناصبوري
نه آن حرف است كاندر نامه گنجد
بيانش در زبان خامه گنجد
رقم سازندهٔ اين طرفه نامه
چنين گفت از زبان تيز خامه
كه ناظر آتش دل در قلم زد
حديث شعلهٔ دوري رقم زد
كه اي شمع شبستان نكويي
گل بستان فروز خوبرويي
غم دل شمع سان بگداخت ما را
به سد محنت ز پا انداخت ما را
غم هجر تو ما را سوخت چندان
كه با خاك سيه گشتيم يكسان
ز ما خاكستر دور از تو مانده
غمت ما را به خاكستر نشانده
سمند عيش گردد گرد ما كم
بلي توسن ز خاكستر كند رم
شد از نقش سم اسب مصيبت
تن خاكي سراسر داغ محنت
چنان افتاده‌ام زين داغ از پا
كه چون فرداست گردم نيست برجا
خوش آن بادي كه گرد خاكساري
رساند تا حريم كوي ياري
منم در گرد باد بينوايي
به خاك افتاده در كوي جدايي
تني پر خار غم، اندوهگيني
بسان خار بن صحرا نشيني
فرورفته به كام محنت خويش
گياه آسا سري افكنده در پيش
منم چون لاله در هامون نشسته
به خاك افتاده و در خون نشسته
تپيده آنقدر چون سيل بر خاك
كه در دل خاك را افكند سد چاك
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
نشسته تا كمر چون كوه در سنگ
نمي‌بينم در اين صحراي اندوه
هم‌آوازي كه پا برخاست چون كوه
ولي او هم هم‌آوازي چه داند
جمادي رسم دمسازي چه داند
منم مجنون دشت بينوايي
فتاده در پس كوه جدايي
فكنده سايه كوه غم به كارم
سيه كرده‌ست روز و روزگارم
مرا مگذار با اين كوه اندوه
در آ خورشيد مانند از پس كوه
بيا اي شمع رويت مايه نور
ببين بي‌مهري اين شام ديجور
مرا جز دود دل در بر كسي نيست
چو شمع صبح تا مردن بسي نيست
شبي دارم سياه از نااميدي
بده از صبح وصلت رو سفيدي
تو خود مي‌داني اي شمع دل افروز
كه از داغ تو بنشستم بدين روز
بيا اي مرهم داغ دل من
ببين داغ دل بيحاصل من
ز غم سد داغ دارم بر دل از تو
جز اين چيزي ندارم حاصل از تو
به جز اندوه يار ديگرم نيست
به غير از دست محنت بر سرم نيست
منم كز غم فراقت كشته زارم
به سر جز ديده خونباري ندارم
بجز مژگان كسي پيش نظر نيست
به گردم غير خوناب جگر نيست
خيالت در نظر شبها نشانم
ز محرومي سرشك خون فشانم
سر افسانه دوري گشايم
زبان در حرف مهجوري گشايم
كه آيا چون ز كويش بار بستم
به محنتخانهٔ دوري نشستم
به فكرم هيچ بار افتاد يا نه
ز حالم هيچش آمد ياد يا نه
چو گفتندش حديث رفتن من
بيان كردند در خون خفتن من
ازين يا رب چه در دل گشت او را ؟
چه در خاطر گذشت آن تند خو را ؟
كه آيا اين زمان با او نشيند ؟
كه با خود ياريش دمساز بيند
چو مي نوشد كه نقلش آورد پيش ؟
كرا بخشد ز ياران جرعهٔ خويش ؟
چو بر مردم كشي دارد شرابش
كه باشد تشنهٔ تيغ چو آبش
خوش آنروزي كه بزمش جاي من بود
حريم وصل او مأواي من بود
به غير از من نبودش همزباني
نمي‌بوديم دور از هم زماني
زماني بي‌سبب در خشم سازي
دمي افكنده طرح دلنوازي
حكايت از ميان ما بدر نه
ز خشم و صلح ما كس را خبر نه
در آن ساعت كه چشمش كردي انگيز
كه تيغ خشم سازد غمزه‌اش تيز
تبسم در ميان هر دم فتادي
خبر تا بود ما را صلح دادي
منم ترك زلال عيش جسته
ز آب زندگاني دست شسته
بيا اي با خيالت گفتگويم
كه آب رفته باز آيد بجويم
در اين وادي كه بي‌رويت زدم پاي
گرم بر سر نيايي واي و سد واي
به مردن شمع عمرم گشته نزديك
بيا روزم چنين مگذار تاريك
مكن كاري كه از جور تو ميرم
به روز حشر دامان تو گيرم
بيان كردم غم و درد نهاني
دگر چيزي نمي‌گويم تو داني
به دستش نامهٔ جانان خود داد
نه نامه، پاره‌اي از جان خود داد
خروشان دست هم را بوسه دادند
دل پر درد رو بر ره نهادند
چه خوش باشد كه دمسازي كند بخت
سوي ما نيز دمسازي كشد رخت
بيار آني كه عمري بوده باشيم
دمي دوري ز هم ننموده باشيم
بيان سازد غم هجران مارا
رساند نامهٔ حرمان ما را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد