حكايت ناقل اين مقاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت ناقل اين مقاله

۳۳ بازديد


دلا برخيز تا كنجي نشينيم
ز ابناي زمان كنجي گزينيم
عجب دوري و ناخوش روزگاريست
نه بر مردم نه بر دور اعتباريست
اگر سد سال باشي با كسي يار
پشيماني كشي در آخر كار
از اين بي‌مهر ياران دوري اولا
ز بزم وصلشان مهجوري اولا
بسا ياران كه همدم مي‌نمودند
وفادارانه خود را مي‌ستودند
به اندك گفتگويي آخر كار
حديث جور و كين كردند اظهار
گذشتند از طريق دوستداري
به دل دادند آهي يادگاري
چه عقل است اين كه نقد زندگاني
دهي تا در عوض آهي ستاني
خرد چون بر من مجنون بخندد
بر اين سودا بخندد چون نخندد
از اين سودا بغير از شيونم نيست
بجز خوناب غم در دامنم نيست
بلي آن كس كه اين سوداست كارش
جز اين نفعي نيايد در كنارش
مرا از سيل خون چشم خونبار
چه حاصل اين زمان كز دست شد كار
غلط خود كرده‌ام جرم كه باشد
سرشكم خون به دامان از چه باشد
همان به تا كنم كنجي نشيمن
چنان سازم پر از خونابه دامن
كه سوي كس به عزم همزباني
دگر نتوان شد از فرط گراني
برآنم تا ز ياران ريايي
گريزم سوي اقليم جدايي
اگر باشد ز خنجر خار آن راه
نهم بر خويشتن آزار آن راه
به رفتن گام همت بر گشايم
تهي‌پا آن بيابان طي نمايم
كنم از آب چشم شور خونبار
به دور خويش سد در سد نمكزار
كه روز طاقتم را گر شب آيد
ز درد بي كسي جان بر لب آيد
به ره نتوان نهادن پاي افكار
به عزلت خانه بايد ساخت ناچار
دلا از پاي همت بگسل اين بند
نشيني در ميان دور بلا چند
بيا چون ما كناري زين ميان گير
برو ترك وصال اين و آن گير
ازين ناجنس ياران ريايي
بسي بيگانگي به ز آشنايي
نه‌اي از مردمان ديده بهتر
به كنج خانه ساز و سر فرو بر
نظر بر مردمان ديده افكن
كه چون كردند در كنجي نشيمن
چنان ديدند صاف آيينه خويش
كه بينند آنچه بايد ديد از پيش
از آنرو طالب گنجند مردم
كه شد در گوشهٔ ويرانه‌اي گم
چنين آب روان بيقدر از آنست
كه او ناخوانده هر جانب روانست
طريق گوشه گيري چون كمان گير
به دستت سر پيي دادم جهان گير
كشندت گر به سوي خويش سد بار
طريق گوشه گيري را نگه دار
مكن بهر شكم اوقات ضايع
بهر چيزي كه باشد باش قانع
چراغ از داغ داران بهر آنست
كه پر از لقمهٔ چربش دهانست
به اندك خاك چون قانع شود مار
بود پيوسته با گنجش سروكار
از آن رو صيت كوس افتد به عالم
كه او پيوسته خالي دارد اشكم
خم مي بركند خود را سر از تن
كه او را شد شكم پر تا به گردن
پي نان بر در اهل زمانه
چه سر مالي چو سگ بر آستانه
تو آن شيري كه عالم بيشهٔ تست
كجا رفتن به هر در پيشهٔ تست
نيايد زان به پهلو شير را سنگ
كه از رفتن به هر در باشدش ننگ
چو سگ تا چند بر هر در فتادن
پي ناني عذاب خويش دادن
به ا ين سگ طبعي از خود باد ننگت
كه بهر لقمه‌اي كافتد به چنگت
بود هر دم سرت بر آستاني
كشي هر لحظه جور پاسباني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد