من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۲

۳۶ بازديد


خان احمدبيك چون به جنت
از لطف خداي انس و جان شد
در تاريخش بگفت هاتف
خان احمد جانب جنان شد


شماره ۳۶

۳۵ بازديد


ساكن كنعان مهجوري خليل
آن كه چون يعقوب باشد ممتحن
وان كه هست از تيشهٔ صبر و شكيب
كوه اندوه و بلا را كوه كن
آنكه هرگز جز حديث درد عشق
برنيايد از لب او يك سخن
چون غم و درد نهانش كرده بود
فارغ از هر محفل و هر انجمن
داشت چون وحشي غزالان روز و شب
وحشت از پير و جوان و مرد و زن
كرد پيدا بهر خود غمخانه‌اي
آن گرفتار بلايا و محن
كرد معمور آن مصيبت خانه را
بهر اندوه و ملال خويشتن
كرد چون تعميرش و آن غمكده
گشت نو از گردش چرخ كهن
كلك هاتف از پي تاريخ آن
زد رقم معمور شد بيت الحزن


شماره ۳۵

۳۴ بازديد


صدهزار افسوس از فخر زمان زينت كه بود
زيور اين بوستان و زينت اين گلستان
صد هزاران حيف از آن سرو سهي قامت كه بود
قامتش سرو سهي بالاي بستان جهان
دري برج خدارت در درج احتجاب
شد دريغا در زمين پنهان ز جور آسمان
شمع خلوتخانهٔ آل پيمبر كز رخش
داشت نور آن خاندان و روشني آن دودمان
الغرض چون آن بهشتي پيكر حوري سرشت
شد ازين غمخانه سوي قصر حورالعين روان
خامهٔ هاتف پي تاريخ فوت او نوشت
آه زينت رفت از دنيا به گلزار جنان


شماره ۳۹

۳۵ بازديد


حيف از فاطمه آن نخل جوان
كه خم از باد اجل شد ناگاه
حيف از آن گوهر ارزنده كه بود
در جهان خيل نكويان را شاه
حيف از آن شمع فروزنده كه بود
پرتو آن طرب‌افزا غم‌گاه
بود از پاكي طينت تا بود
عفتش همدم و عصمت همراه
بود ذيل وي از آلايش دور
پاك دامان وي از لوث گناه
روز و شب تا به جهان داشت مقام
بود آن رشك خور و خجلت ماه
خرم از چهره‌اش اين هفت اقليم
روشن از عارضش اين نه خرگاه
چون شد آن سرو قد لاله عذار
از سموم اجلش حال تباه
سرو ازين غصه به بر جامه دريد
لاله زين غم ز سرافكنده كلاه
ريخت در فرقتش آن خاك بسر
كرد در ماتمش اين جامه سياه
چون شد از دار فنا سوي بهشت
جانش از شوق ملاقات الله
رخت بربست از اين غمخانه
بار بگشاد در آن عشرتگاه
كلك هاتف پي تاريخ نوشت
رفت از دار فنا فاطمه آه


شماره ۳۸

۳۳ بازديد


خان جم كوكبه عبدالرزاق
كه كند ديدن او جان تازه
آن كه رخسار و جمالش دايم
هست چون گل به گلستان تازه
آن كه ز ابر كرمش كشت اميد
هست چون سبزه ز باران تازه
آن كه با جود كفش هر روزه
عهد نو سازد و پيمان تازه
شهر كاشان را از همت او
شد پس از زلزله بنيان تازه
گشت از مسجد و بازار و حصار
همهٔ ابنيهٔ آن تازه
پايه‌ها راست شد اركان محكم
گنبدش نوشد و ايوان تازه
زان بناهاي مجدد گرديد
مسجد جامع ويران تازه
منهدم بود چنان كش گفتي
نتوان كرد به عمران تازه
همتش گشت چون آنجا معمار
سقف‌ها نوشد و جدران تازه
شد چنان تازه كه در هفت اقليم
مسجدي نيست بدين‌سان تازه
از طواف حرم محترمش
مؤمنان را شود ايمان تازه
در وي افواج ملايك آيند
هر دم از گنبد گردان تازه
بهر تاريخ خرد با هاتف
گفت شد مسجد كاشان تازه


شماره ۳۷

۳۵ بازديد


هزار افسوس كز بزم جهان ناگاه بيرون شد
ز جور اختر و بيداد گردون ميرعبدالله
هزار افغان ز بي‌مهري چرخ پير كز كينش
به عقبي شد جوان از گيتي دون ميرعبدالله
دريغا گشت در گلزار هستي ناگهان چون گل
شراب زندگي در ساغرش خون ميرعبدالله
رخ تابان نهفت و كرد روز جمله ياران را
جدا از مهر روي خويش شبگون ميرعبدالله
بود از ماتمش از حد فزون داغ دل ياران
كه بودش مهرباني از حد افزون ميرعبدالله
ز كج رفتاري گردون و بيداد سپهر دون
به ناكامي شد از بزم جهان چون ميرعبدالله
رقم زد از پي تاريخ سال رحلتش هاتف
شد از بزم جهان ناكام بيرون ميرعبدالله


شماره ۴۱

۳۱ بازديد


ميرزا صادق كه پيش قامتش
سرو باشد چون نهال كوتهي
آنكه از نورالهي روي اوست
آگهي بخش دل هر آگهي
كوكب بخت بلند بي‌زوال
پيش پا بگذاشتش روشن رهي
بست عقد ازدواج و اتصال
با درخشان مهري و تابان مهي
چون به شادي و نشاط آن هر دو يار
همنشين گشتند در خلوت‌گهي
عقل با هاتف پي تاريخ آن
گفت مهري مجتمع شد با مهي


شماره ۴۰

۳۳ بازديد


گوهر اين نه صدف آقا عزيز
شيعهٔ يكرنگ علي ولي
حق پسري داد ز لطفش كه هست
نور رخش چون مه تابان جلي
نام محمدعليش ساختند
زاد چون با حب نبي و علي
مولد او چون دل احباب را
ساخت چو آيينه ز غم منجلي
عقل به هاتف پي تاريخ گفت
بدر منير است محمدعلي


شماره ۴۲

۳۲ بازديد


حيف و صد حيف كز نهيب اجل
شد ز احباب دور كلبعلي
در گرفتش ز خلق عالم و كرد
ميل غلمان و حور كلبعلي
خلق در ماتم وي و دارد
خود به فردوس سور كلبعلي
چون به دارالسرور خلدبرين
شد روان از غرور كلبعلي
بهر تاريخ زد رقم هاتف
شد به دارالسرور كلبعلي


شماره ۴۵

۳۵ بازديد


محيط مروت كه جويد نقاب
ز رشك ضميرش رخ آفتاب
سپهر فتوت محمدحسين
جهان كرم‌خان والا جناب
اميري كه گردنكشان را بود
ز طوق غلاميش زيب رقاب
دليري كه دارد ز سر پنجه‌اش
همه گر بود شير چرخ اضطراب
سواري كه زيبد ز چرخش سمند
ز خورشيد زين و ز مه نو ركاب
جوادي كه در خشك سال كرم
ز جودش خورد كشت آمال آب
كريمي كه از لطفش آباد گشت
به هر جا دلي بود از غم خراب
ز چنگال شهباز نيروش چرخ
زبون چون كبوتر به چنگ عقاب
قضا خيمهٔ دولتش چون فراخت
به مسمار تاييد بستش طناب
كند تا بدان در يكتا قرين
ثمين گوهري كرد بخت انتخاب
به سلكي يكي گوهر ناب بود
بدو باز پيوست دري خوشاب
به محجوبه‌اي يار شد كز عفاف
ز مهرند حجاب او در حجاب
كرامت شعار و سعادت دثار
طهارت جهان و خدارت نقاب
مكارم نهاد و اكابر نژاد
معلي نسب فاطمي انتساب
ز رشكش پري زادمي محتجب
ز شرمش ملك را ز خلق احتجاب
ز تاثير اين سور، گردون پير
دگر باره آمد به عهد شباب
يكي محفل عيش آراست چرخ
كه شب‌ها نشد چشم انجم به خواب
همي ريخت كيوان به رسم نثار
ز درج ثوابت گهرهاي ناب
پي خطبه برجيس محفل طراز
همي خطبه خواندي به فصل‌الخطاب
كمربسته بهرام مجمر به دست
همي عود كردي بر آتش مذاب
فروزان ز مي ساقي مهرچهر
به گردش در آورده جام شراب
نوازنده ناهيد رقصان به كف
دف و بربط و چنگ و عود و رباب
ستاده سطرلاب در دست پير
همي جست طالع پي فتح باب
مه آميخت در جام شير و شكر
بياراست زان سفرهٔ ماهتاب
معنبر سحاب و معطر شمال
از آن گل فرو ريخت وز آن گلاب
پريزادگان در هوا از نشاط
رسن باز با ريسمان شهاب
به عشرت همه روز پير و جوان
به عيش و طرب روز و شب شيخ و شاب
رخ دوستان لعلي از ناب مي
دل دشمنانشان بر آتش كباب
زمين مانده از آسمان در شگفت
نعم ان هذالشيئي عجاب
هميشه بود تا به بزم جهان
زمين را درنگ و فلك را شتاب
شتابد به بزمش سرور و در آن
درنگ آورد تا به يوم‌الحساب
به كام دل دوستان جاودان
بماناد و باد اين دعا مستجاب
غرض آن دو فرخنده اختر شدند
چو از وصل هم خرم و كامياب
پي سال تاريخ هاتف ز شوق
رقم زد: به مه شد قرين آفتاب