غزل شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱

۳۷ بازديد


شب و روزي به پايان گر تو را در وصل يار آيد
غنيمت دان كه بي ما و تو بس ليل و نهار آيد
شتابت چيست اي جان از تنم خواهي برون رفتن
دمي از جسم من بيرون مرو شايد كه يار آيد
تو اي سرو روان تا از كنارم بي‌سبب رفتي
شب و روز از دو چشمم اشك حسرت در كنار آيد
شدم دور از ديار يار و شد عمري كه سوي من
نه مكتوبي ز يار آيد نه پيكي زان ديار آيد
ازو هاتف به اين اميد دل خوش كردم و مردم
كه شايد گاهگاهي بعد مرگم بر مزار آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد