غزل شمارهٔ ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۱

۳۶ بازديد

 

من به كويت عاشق زار و دل غمگين و غريب
چون زيد بيچاره عاشق؟ چون كند مسكين غريب؟
پرشس حال غريبان رسم و آيينست ليك
هست در شهر شما اين رسم و اين آيين غريب
وقت دشنامم به شكرخنده لب بگشا كه هست
در ميان تلخ گفتن خنده شيرين غريب
سر ز بالين غريبي بر ندارد تا به حشر
گر طبيبي چون تو يابد بر سر بالين غريب
بس كه باشد شاد هر كس با رفيقان در وطن
رو به ديوار غم آرد خستهٔ غمگين غريب
بر سر كويت هلالي بس غريب و بي‌كسست
آخر اي شاه غريبان لزف كن بر اين غريب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد